در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در حقیقت همیشه او را به عنوان یک مشاور عزیز میدانستم که اگر مشکلی برایم پیش میآمد، اگر سوالی داشتم، اگر نمیدانستم چگونه باید برخورد کنم و... میتوانستم از او کمک بخواهم. او شخصیت بزرگی داشت و آدم خیلی خوشبین و مثبتاندیشی بود. برای همین دوستی با او برای من بسیار ارزشمند و مهم بود. البته این دوستی چنان تاثیری بر زندگی من گذاشت که امروز هم بهترین خاطرات من روزها و لحظههایی است که همراه او بودم.
همه چیز بخوبی پیش میرفت تا اینکه فصل بهار از راه رسید. من دوست داشتم در این فصل کمی بیشتر پیادهروی کنم و برای همین از دوستم خواستم با من همراه شود، اما متوجه شدم رفتارش تغییر کرده است. او سریع عصبانی میشد و حوصله هیچکس را نداشت. آن شخصیت محکم و مثبت، حالا ضعیف و ترسو شده بود. من بارها و بارها از او پرسیدم چه اتفاقی افتاده است، پرسیدم چرا مثل گذشته شاد و پرانرژی نیست و... اما همیشه جواب یک چیز بود: «خوبم، مشکلی نیست».
هر چه زمان میگذشت، رفتار او عجیبتر از قبل میشد. به طوری که حس میکردم دیگر او را نمیشناسم. دوست داشتم به او کمک کنم و از این وضعیت نجاتش دهم. اما هردفعه سعی کردم کمکش کنم، با حالتی دفاعی میگفت: «من خوبم، هیچ مشکلی نیست.» از اینکه بهترین دوستم را از دست داده بودم، احساس درماندگی و تنهایی میکردم.
آن سال همان طور گذشت و تابستانی دیگر از راه رسید. در آن تابستان بود که بالاخره فهمیدم چه اتفاقی برای دوست عزیزم افتاده است. فهمیدم چرا او تا این حد تغییر کرده و چرا اینقدر غیرقابل تحمل شده بود.
یک روز مادرم به اتاقم آمد و با چشمانی پر از اشک مرا در آغوش گرفت. او گریه میکرد و معلوم بود میخواهد خبر بدی به من بدهد. نگاهش کردم، ترسیده بودم و نمیدانستم چه اتفاقی افتاده است. مادر به آرامی موضوع را برایم توضیح داد.
ـ «دوستت معتاد شده بود. مدتی بود که او از داروها و مواد اعتیادآور استفاده میکرد. حالا هم متاسفانه به دلیل مصرف بیش از حد این مواد فوت کرده است.»
مادر همانطور که این حرفها را میگفت، گریه میکرد. وقتی این موضوع را شنیدم، برای یک لحظه دنیا برای من متوقف شد و فکر کردم قلبم هم کار نمیکند. نمیتوانستم کاری انجام دهم، فقط ایستادم و به مادر خیره شدم. سکوت تنها کاری بود که میشد انجام داد.
تمام آن تابستان را به دوستم فکر میکردم. میدانستم او دختر خوبی بود که اشتباه کرد. اما چه اشتباه بزرگی! از دست خودم عصبانی بودم. چون کمکش نکردم، چون خیلی پیگیری نکردم تا بفهمم چرا ناراحت است.
مادرم تمام این مدت شاهد ناراحتیهای من بود. برای همین یک روز کنارم نشست و گفت: «بعضی چیزها در کنترل ما نیست. اتفاقهایی در زندگی پیش میآید که نمیتوانیم برای تغییر آن کاری انجام دهیم. حالا هم تو نباید خودت را مقصر بدانی. دوستت خودش راهش را انتخاب کرد که متاسفانه راه اشتباهی هم بود. اما تو میتوانی از این اتفاق درس بگیری و به بقیه جوانان هم بگویی چه اتفاقی برای او افتاد. باید به همه بگویی تا جوان دیگری این راه را انتخاب نکند.»
حق با مادر بود. باید به جای ناراحتی و مقصردانستن خودم، برای بقیه جوانان کاری میکردم. برای همین به عنوان عضو داوطلب در موسسههایی مخصوص مشغول به کار شدم تا نگذارم این اتفاق دوباره تکرار شود. فکر میکردم بهترین کار این است که با آموزش به موقع نگذارم جوان دیگری قربانی اعتیاد و مواد مخدر شود.
زهره شعاع
motivateus.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: