داستان من و دخترم

افتادن از ‌دوسر‌ بام

کد خبر: ۴۴۱۹۶۸

24 سالگی من بی‌تجربه و خجالتی و 24 سالگی دخترم جسور و مجرب، 24 سالگی من مسوولیت‌پذیر و آماده ازدواج و 24 سالگی دخترم آزاد و فراری از بار مسوولیت و ازدواج ، 24 سالگی من در اجبار ترک ادامه تحصیل و 24 سالگی او به دنبال دانشگاه پولی. وقتی به دخترم فکر می‌کنم و او را با قدیم‌ترهای خودم مقایسه می‌کنم، اشک در چشمم حلقه می‌زند و با خودم می‌گویم: کاش ما دو تا حد متوسط واقعیت بودیم نه دو سر طیف افراط و تفریط. هریک در روزگار خود شاید از یک طرف پشت‌بام افتاده‌ایم. من از مردها فراری بودم و او دنبال جذب و سرکار گذاشتن آنهاست.

من صبر می‌کردم تا بزرگ‌ترها در مورد خواستگارهایی که خودشان معرفی کرده بودند نظر بدهند و او خودش خواستگار پیدا می‌کند و خودش رد می‌کند. خدای من با چیزهایی که خودم آموخته‌ام دخترم را چطور این‌گونه تربیت کرده‌ام؟ کجای کارم ایراد داشته؟ یا کجای کار مادرم ایراد داشته است؟

ما دوران کودکی و نوجوانی بسته و سختی را تجربه کردیم. خیلی احساس تحقیر می‌کردیم. ناظم مدرسه گاهی تهدید می‌کرد اگر شلوارتان نصف پاچه‌اش از 20 سانت کمتر باشد آن را قیچی می‌کنم و با آن سن و سالش دولا می‌شد و اندازه می‌زد و آن کار را می‌کرد .

ما عاشقانه پای درس معلم دینی می‌نشستیم، در کارهای فوق برنامه شرکت می‌کردیم، سرود انقلابی می‌خواندیم و برای سلامت رزمنده‌ها دعا می‌کردیم و لباس می‌دوختیم و کلاه و ژاکت می‌بافتیم.

بعد جنگ تمام شد. درس ما هم تمام شد. انگار خیلی از محدودیت‌ها و چارچوب‌ها هم تمام شد. رنگ به چهره و لباس‌های زنان دوید و همه یکدفعه دنبال زیبایی و تجمل راه افتادند. میل به راحتی به ذهن و زندگی مردم هجوم آورد.

وقتی ازدواج کردم همه چیز بلد بودم، چون همه کار در خانه پدری کرده بودم. مادرم می‌خواست که این‌طور باشد. عروسی مختصر بود و زنانه و مردانه جدا. به همه خوش گذشت. همه کم‌توقع بودیم. اما وقتی بچه‌دار شدیم، نخواستیم بچه‌ها قد خودمان سختی بکشند.

با خودم گفتم: بگذار بچه‌ام آزادتر بار بیاید و کمتر کنترل شود. من همه‌اش در کارخانه کمک کردم، بگذار بچه‌ام درس بخواند و تفریح کند.

من همه‌اش رنگ تیره پوشیدم، بگذار او زیبا باشد و زیبا بپوشد و جوانی کند.

من همه‌اش به توقعات پاسخ دادم بگذار کمی پاسخگوی توقعات او باشم.

همه چیز را برای دخترم فراهم کردم. تنها توقع من از او درس خواندن بود و گذاشتم راه درست و غلط را خودش انتخاب کند.

و محصول نهایی که ساخته‌ام دختری است که امروز در 24 سالگی حتی او را نمی‌شناسم. دختر خوبی است اما انگار تعریف خوبی مثل قبل نیست. او ما را دوست دارد، اما انگار نشانه‌های دوست داشتن هم مثل قبل نیست. او البته خودش را بیش از هرکس و هر چیز دوست دارد.

دخترم می‌گوید: من نمی‌خواهم مثل مادرم باشم. به من ربطی ندارد که او در تنگنا بزرگ شده. اگر مادر من سختی کشیده، دلیلش من نبوده‌ام، دلیلش شرایطی بوده که حالا بهتر شده. خوب او نمی‌خواست من در خانه کار کنم و نمی‌کردم، می‌خواست درس بخوانم و می‌خواندم. اما او همیشه توقع بیشتری دارد. من تمام کارهایی را که او خواسته انجام داده‌ام و تمام چیزهایی را که به عهده خودم گذاشته انتخاب کرده‌ام. من می‌خواهم با زمانه یکی باشم و شبیه دوستان و همکلاسی‌های دیگرم باشم.

همه همکلاسی‌های من دنبال هیجان هستند. فقط همین‌طوری. هیچ دلیل مرگبار و کثیفی هم ندارد. ما باید انرژی جوانی خود را تخلیه کنیم.

دوستانم بد و خوب دارند. من از خوبی آنها استفاده می‌کنم و بدی‌هایشان را کنار می‌گذارم. مثلا آنها مهمانی‌های مختلفی می‌گیرند، اما من در همه آنها شرکت نمی‌کنم. آنها گاهی خیلی چیزها را امتحان می‌کنند ولی به نظر من امتحان کردن برخی چیزها برای یک بار در اتاق خودت ضرر ندارد. دست‌کم می‌فهمی چه چیزی را دارند به تو تعارف می‌کنند. اما همه چیز را نمی‌شود یک‌بار امتحان کرد، آن هم در یک جای غریبه. این را من هم می‌دانم، بچه که نیستم، این را از وقتی 13 ســـاله بودم، می‌دانستم. هر چیزی را با سرچ کردن در اینترنت می‌توانی بفهمی. می‌توانی بفهمی کراک یا شیشه یا اکس چه چیزهایی هستند و چه فرق‌هایی دارند و آدم‌هایی که اهلش هستند چطوری هستند و چطور گولت می‌زنند. ممکن است بزرگ‌ترها از من بترسند، اما من فقط با آنها فرق دارم ولی روی خودم ریسک نمی‌کنم. من و دوستانم می‌خواهیم شغل آینده و مرد زندگی‌مان را خودمان انتخاب کنیم. اگر هم کار اشتباهی انجام می‌دهیم از روی بی‌تجربگی است نه از روی بدی یا بدجنسی.

البته من کسانی را هم دیده‌ام که در همه چیز زیاده‌روی می‌کنند. از زور رژیم گرفتن به بیمارستان می‌روند و سیگار برای لاغری می‌کشند و هزار کار غلط و افراطی دیگر می‌کنند اما خیلی چیزها معیار من نیست.

معیار من این است که به بقیه بگویم: این منم به این باهوشی، به این زیبایی، به این جذابی، به این مستقلی، به این توانایی و قدر هر چیز که خدا به من داده خوب می‌دانم.

گاهی که کمی از توقعات مادر و پدرم را برآورده نمی‌کنم، آنها به من می‌گویند ما در فلان شرایط جنگی و در منطقه مرزی زندگی کرده‌ایم و چنین و چنان بوده‌ایم، حالا تو توی این وضعیت پر قو از امکانات استفاده نمی‌کنی یا باید کمی سختی می‌کشیدی.

گاهی بعضی از کارهای من برای همرنگی با جماعت همسن و سالان است و هیچ هدفی از آن ندارم.

وقتی مادرم از روابط دختر و پسر و عشق‌های افلاطونی زمان جوانی‌اش تعریف می‌کند فکر می‌کنم افسانه می‌گوید.

دوست دارم خوب باشم و در موردم خوب قضاوت شود، اما می‌ترسم در مورد پسر‌ها با مامان و بابا صحبت کنم، چون می‌دانم اگر هیچ چیز هم نگویند در موردم قضاوت می‌کنند.

نسل‌ها از هم جدا شده‌اند، هم از نظر ظاهر و هم از نظر فکر و عقیده و منش و کنش. جامعه‌شناسان هم همین اعتقاد را دارند.

زهرا محمدی یکی از این جامعه‌شناسان است که معتقد است در نسل دوم مادر سعی کرده است دخترش را خوب تربیت کند، همان‌طور که مادربزرگ می‌خواسته مادر شرایطی ایده‌آل داشته باشد، اما هر‌نسل نسبت به نسل قبل تفاوت‌هایی دارد و هر مادر نسبت به دخترش تربیت متفاوتی از آنچه خودش بوده اعمال می‌کند. آن که زیادی آزاد بوده، می‌خواهد دخترش را محدودتر کند و آن که زیادی محدود بوده، می‌خواهد دخترش را آزادتر بگذارد و نتیجه نسل‌هایی می‌شوند که با والدین خود فرق دارند و گاه هریک از یک سر پشت بام می‌افتند بی‌این‌که در حد تعادل باشند.

مادرها به سختی تلاش کردند تا به جامعه ایده‌آل خود برسند، وقتی به آنچه می‌خواستند رسیدند ایده‌آل‌ها سختگیرتر از آن بودند که فکرش را می‌کردند. ایده‌آل‌های سخت محصول شرایط سخت
بود.

مادرها از ایده‌آل‌ها کمی فاصله گرفتند و برای فرزندان‌شان شرایط مهربان‌تری را طلب کردند. بچه‌ها از ایده‌آل‌های آنها فرسنگ‌ها فاصله گرفتند، زیرا فاصله نسل‌ها زیاد می‌شد. بچه‌ها از تفاوت‌هایی که در خانه و در جامعه می‌دیدند حیرت می‌کردند. بچه‌ها سردرگم می‌شدند.

حرف‌های معلمان مدرسه، حرف‌های تلویزیون. حرف‌های ماهواره و شبکه‌های خارجی، فیلم‌ها و توقعات فزاینده، مطالبات فزاینده و تقاضا برای تجربه حریم ممنوعه و تقاضا برای هیجان به هر ترتیب که هست.

آنها متفاوت تربیت شده‌اند و ریشه‌های این تفاوت را باید در خودمان جستجو کنیم.

باید فکر کنیم نوع تربیت ما چقدر در آنچه امروز هستند، نقش داشته است. چرا مادران بسیاری، دیگر آینه تمام‌نمای دخترانشان نیستند، برعکس آنچه قدیم می‌شنیدیم اگر می‌خواهی دختر انتخاب کنی به مادرش نگاه کن.

ماندانا ملاعلی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها