در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«تا قبل از این ماجرا پای هیچ یک از اعضای خانواده ما به کلانتری هم باز نشده بود.» قدسی روی این حرف خیلی اصرار دارد و میخواهد ثابت کند بیگناه است و مواد مخدری که در خانهاش پیدا شده برای شوهرش است. قدسی فرزند آخر خانوادهای معمولی و متوسط است.
او میگوید: «یک برادر و یک خواهر دارم. پدرم کارگر بود و مادرم خانهدار. پدرم حالا بازنشسته شده و مریض است. قلبش ایراد دارد برای همین هم مادرم در خانه خیاطی میکند تا کمکخرج باشد. برادر و خواهرم زودتر از من ازدواج کردند و سرشان به زندگی خودشان گرم است. من اینجا تک و تنها ماندهام. البته ملاقاتم میآیند ولی کاری از دستشان برنمیآید».
قدسی سرش را تکان میدهد و به نشانه افسوس آهی میکشد و میگوید: «میتوانستم خیلی موفق باشم، اما گول فرخ را خوردم. بعد از این که دیپلم گرفتم در یک شرکت کار پیدا کردم. فرخ هم همانجا کار میکرد. بعد از مدتی گفت از من خوشش آمده، من هم بدم نمیآمد، برای همین اجازه دادم به خواستگاری بیاید. پدرم هم حرفی نداشت. گفت اگر تو راضی هستی مبارک است».
قدسی دیپلم علوم انسانی دارد، اما شوهرش تا کلاس دوم دبیرستان درس خوانده بود. در محل کارشان هم سمت قدسی بالاتر از فرخ بود. زن زندانی ادامه میدهد: «من فرخ را فقط در شرکت دیده بودم و خوب او را نمیشناختم. حقیقتش این است که با چشم بسته شوهر کردم. بعد از ازدواج بود که فهمیدم چه اشتباهی
کردهام».
زندگی قدسی و فرخ مثل خیلی از زوجهای جوان اوایل خوب بود. متهم توضیح میدهد: «پدرم هوای فرخ را داشت برای همین هم پساندازش را به او داد تا او با سرمایهای که خودش جمع کرده بود روی هم بگذارد و ماشین سنگین بخرد. بعد از آن فرخ دیگر کمتر به خانه میآمد و بیشتر در دشت و بیابان بود. همان موقعها خبرهایی به گوشم خورده بود ولی جدی نمیگرفتم تا این که خودم با گوش خودم شنیدم».
متهم ادامه میدهد: «همسایهها میگویند وقتی خانه نیستم شوهرم با زنان غریبه به خانه میرود. پیش خودم میگفتم شاید اشتباه میکنند تا این که یکی دو بار اتفاقی موبایل فرخ را جواب دادم و تازه فهمیدم چه خبر است. حقیقت داشت شوهرم به من خیانت میکرد. برای همین تصمیم گرفتم طلاق بگیرم. او هم مخالفتی نکرد ولی پدر و مادرم گفتند خوبیت ندارد و بهتر است با فرخ حرف بزنم و از او بخواهم سر به راه شود».
اینگونه بود که قدسی به زندگی با همسرش ادامه داد تا این که فهمید شوهرش مواد مخدر هم مصرف میکند. او میگوید: «اوایل به نظر نمیرسید فرخ معتاد باشد. بعد از این که ماشین سنگین خرید دیگر زیاد با هم در ارتباط نبودیم. بعضی وقتها میشد که در ماه فقط 3 روز خانه بود.
من هم اعتراضی نمیکردم چون اگر بود دعوایمان میشد. یک بار وقتی از شهرستان به خانه برگشت چند دقیقه بعد ماموران هم سر رسیدند و او را دستگیر کردند و از فرخ مواد کشف شد. آن ماجرا برای من هم دردسر شد و مرا هم با خودشان بردند، اما زود آزادم کردند. بعد از آن برای پدرم دردسر درست شد. چون فرخ برای اتوبوسش وام گرفته بود و پدرم ضامن شده بود آن موقع فهمیدیم فرخ قسطهایش را هم نداده است».
فرخ چندی بعد آزاد شد و این بار قدسی به زندان رفت. او میگوید: «این بار هم در خانهمان مواد کشف شد. فرخ نبود و مرا گرفتند. هر چه میگویم برای من نیست، کسی باور نمیکند. خود فرخ هم زیر بار نمیرود. حتی خبر دارم وسایل خانهمان را جمع کرده و خانه را هم تحویل داده. او فرار کرده و من باید جورش را بکشم. نمیدانم کجاست و چه اتفاقی برای من میافتد. دیگر نمیخواهم او را ببینم. با همه وجودم از فرخ متنفرم. او زندگی مرا به بازی گرفت و آیندهام را خراب کرد. من میتوانستم در آن شرکت پیشرفت کنم و زندگی خوبی داشته باشم. شاید الان مادر بودم».
جدایی از فرخ، پیداکردن کار و فراموشکردن تجربه تلخ گذشته برنامهای است که قدسی برای آیندهاش دارد. او میگوید: «امیدوارم هر چه زودتر آزاد شوم».
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: