از خداوند سپاسگزارم

گیل اونز، زن 58 ساله‌ای است که بعد از 26 سال زندانی با رای دادگاه توانست آزاد شود. او که اتهام قتل شوهرش سیدنی اونز را در پرونده خود دارد تنهاچند ماه با اعدام شدن فاصله داشت که به خاطر رفتار خوبش طی سال‌ها زندگی در زندان و رضایتی که فرزندانش دادند از زندان آزاد شد.
کد خبر: ۴۳۷۲۸۴

«سال‌ها زندگی در زندان چیز زیادی برایم باقی نگذاشته است. آنقدر در طول این مدت زجر کشیدم و هر روز و هر شب از خدا آرزوی مرگ کرده‌ام که اکنون احساس می‌کنم هنوز هم خواب می‌بینم و وقتی بیدار شوم باز هم پشت‌میله‌های خاکستری رنگ هستم که ده‌ها خلافکار کنارم زندگی می‌کنند. 26 سال در محلی زندگی کردم که تعلقی به آن نداشتم اما می‌دانستم گناه بزرگی در زندگی کرده‌ام که باید تاوان آن را هم به همین شکل بپردازم. تنها نقطه امیدی که برایم وجود داشت این بود که لااقل فرزندانم زجر کمتری کشیدند و مرا به عنوان قربانی پذیرفتند. وقتی متوجه شدم 2 پسری که سال‌ها آنها را ندیدم ازدواج کرده و حتی بچه‌دار شده‌اند از خوشحالی نمی‌دانستم چکار کنم. آرزویم به حقیقت پیوسته بود و آنها با نداشتن پدر و مادری که در زندان زندگی می‌کرد توانسته بودند زندگی عادی را پشت سر بگذارند و این تمام چیزی بود که احتیاج داشتم. بغل کردن نوه‌هایم حتی در تصورات دور من هم نمی‌گنجید و روزی که این اتفاق افتاد با خودم فکر کردم حتی اگر همان لحظه و در همان نقطه جانم را از دست بدهم دیگر از خداوند چیزی نمی‌خواهم. گرچه زندگی سختی داشتم و زجر زیادی می‌کشیدم اما برایم پایان خوبی وجود داشت که بخاطرش از خداوند سپاسگزارم.»

گیل اونز، زن 58 ساله‌ای است که بعد از 26 سال زندگی در زندان با رای دادگاه توانست آزاد شود و به زندگی بازگردد. او که اتهام قتل شوهرش سیدنی اونز را در پرونده خود دارد تنهاچند ماه با اعدام شدن فاصله داشت که به خاطر رفتار خوبش طی سال‌ها زندگی در زندان و رضایتی که فرزندانش دادند به شکل ناباورانه‌ای ناگهان مسیر زندگی‌اش تغییر کرد و از زندان آزاد شد. آزادی این زن در حالی که تا چندی قبل خودش را برای مرگ با استفاده از تزریق مواد سمی آماده کرده بود آنقدر هیجان‌انگیز بود که تا چند روز پس از آزادی توانایی صحبت کردن را از دست داده و تنها به اطرافش ناباورانه نگاه می‌کرد. با رای دادگاه او که در طی 26 سال حبس در زندان به اتهام قتل شوهرش همواره فردی آرام و پر کار بود، می‌توانست آزاد باشد و از باقی زندگی خود لذت ببرد. تصمیم بزرگی که برای این زندانی همچون تولدی دوباره بود.

زجر کشیده بودم

«زندگی با مردی که سراسر عقده و کینه بود کار آسانی نبود و من نمی‌توانستم از پس آن به خوبی بر بیایم. بچه‌هایم را می‌دیدم که ذره‌ذره جلوی چشمانم آب می‌شدند و از رفتارهای وحشیانه مردی که نام خودش را پدر گذاشته بود در امان نبودند. وقتی که با شوهرم سیدنی که حدود 15 سال از من بزرگ‌تر بود ازدواج کردم و فکر می‌کردم این اختلاف سنی نه تنها بد نیست بلکه می‌تواند برای فرزندانمان در آینده خوب هم باشد اما اشتباه می‌کردم و این مرد نه تنها از لحاظ فکری از من بزرگ‌تر نبود بلکه مشکلات زیادی داشت که هرگز به آن فکر نکرده بودم و به مرور زمان به آنها پی بردم. خیلی زود بچه‌دار شده بودم و راه برگشتی برایم وجود نداشت. سیدنی که مردی بسیار لجوج و از همه مهم‌تر بدبین بود همه فشار زندگی را روی من که مادر 2 فرزند کوچکش بودم وارد می‌کرد. آنقدر از رفتارش مستاصل شده بودم که احساس می‌کردم دیگر نمی‌توانم به زندگی ادامه بدهم اما کاری هم از من بر نمی‌آمد. می‌خواستم ترکش کنم اما جراتش را نداشتم و در عین حال مدام با خودم فکر می‌کردم مردی عصبی همچون او اگر روزی متوجه شود که برای همیشه ترکش کرده‌ام و با فرزندانش رفته‌ام حتما مرا پیدا می‌کند و به قتل می‌رساند. آنقدر زجرم می‌داد که روزها و شب‌ها از خداوند می‌خواستم هر چه زودتر به شکلی مرا از این شرایط خلاص کند تا لااقل 2 پسرم زندگی خوبی داشته باشند. آنها تقصیری در این زندگی نداشتند اما پدری داشتند که هیچ بویی از انسانیت و عاطفه نبرده بود و علاقه‌ای هم به فرزندانش نداشت. سرانجام وقتی تصمیم گرفتم خودم و فرزندانم را از شرایطی که داشتیم خلاص کنم فکر همه جای آن را کردم. می‌دانستم کاری که می‌کنم می‌تواند به منزله از دست رفتن همه زندگیم باشد اما وقتی به بچه‌هایم فکر می‌کردم حاضر بودم به خاطر آنها هر مشکلی را تحمل کنم تا آنها از شر پدری عصبی و روانی نجات پیدا کنند. وقتی 10 هزار دلار که همه سرمایه‌ام بود را به مردی دادم تا سیدنی را از پا در بیاورد، عواقبش را می‌دانستم. من قاتل می‌شدم و باید همه عمر در زندان می‌ماندم اما لااقل بچه‌ها را از زندگی سختی که داشتند نجات می‌دادم. پس این کار را کردم و پای همه چیز آن ایستادم.»

قتل مرد به دستور همسر

خانم اونز چند هفته پس از به قتل رسیدن مشکوک همسرش سیدنی دستگیر شد. او در بازجویی‌های اولیه هر گونه دست داشتن در قتل این مرد را انکار کرد، اما به نظر می‌رسید حرف‌های زیادی برای گفتن داشته باشد که از آن طفره می‌رود. وقتی بازجوهای پلیس با در دست داشتن سرنخ‌هایی که نشان می‌داد او در قتل شوهرش دست داشته در مقابل او قرار گرفتند این زن اعتراف کرد که در تصمیمی عجولانه دستور قتل شوهرش را صادر کرده و تمام پس‌اندازش را به مردی خلافکار داده تا شوهرش را با شلیک 2 گلوله از پا در بیاورد.

او علت این کار را آزار و اذیت‌های مداوم شوهرش عنوان کرد که از آن عاصی شده و نمی‌توانست درد و رنج بیشتر فرزندانش را ببیند. قاتل خیلی زود دستگیر شد و پس از اعتراف به گرفتن پول از خانم اونز هر دو آنها راهی دادگاه شدند. با رای اعضای هیات منصفه این زن و مرد در حالی که هیچ دفاعی از خود نداشتند هر دو به اعدام محکوم شدند اما قبل از آن باید سالهای زیادی را پشت میله‌های زندان سپری می‌کردند. اونز که 2فرزند کوچک پسر داشت راهی زندان شد و فرزندانش ابتدا به پرورشگاه و سپس توسط خانواده‌ای به حضانت گرفته شدند. همه چیز برای این پرونده روشن شده بود و دیگر راه فراری برای متهمان وجود نداشت اما خانم اونز که خودش از دستور قتلی که صادرکرده بود پشیمان بود در تمام سال‌هایی که در زندان به سر می‌برد حتی یک بار عمل خلافی نکرد و آنقدر خوب رفتار کرد که با تلاش وکیلش ابتدا حکم اعدام او به حبس ابد تغییر کرده و سپس آزاد شد. آزادی شیرینی که گرچه بعد از 26 سال صورت گرفت اما ارزش وصف نشدنی داشت.

«سال‌ها وقت داشتم تا در مورد زندگی ناموفقم فکر کنم و همه چیز را برای چند بار هم که شده پیش خودم مرور کنم. واقعیت این بود که من و همسرم هرگز علاقه‌ای به هم نداشتیم و ازدواجمان از ابتدا کار اشتباهی بود. از همه اشتباه‌تر بچه‌دار شدن زودهنگاممان بود که سبب شد مشکلات، شکلی بدتر و خشن‌تر به خود بگیرند و به جایی برسیم که احساس کنیم هر کداممان ذره‌ذره دیگری را به منجلاب فرو می‌بریم.آنقدر از همسرم متنفر بودم که حتی زمانی که با فرزندانم رابطه خوبی داشت از او کینه داشتم و با خودم فکر می‌کردم در پس این چهره آرام، همان مردی است که مدام همه ما را کتک می‌زند و از هر روشی استفاده می‌کند تا مرا از لحاظ روحی و روانی تحقیر کند. بچه‌هایم کوچک‌ترین علاقه‌ای به او نداشتند و تنها ترس از او سبب می‌شد در مقابلش همواره سکوت اختیار کنند و حتی نزدیکش نروند.

آنقدر مرا به هر بهانه‌ای به باد کتک می‌گرفت که هروقت از محل کارش به خانه باز می‌گشت 2پسرم بدون هیچ دلیلی شروع به گریه و زاری می‌کردند. انگار که ترس در وجودشان رخنه کرده بود و با دیدن پدرشان این وحشت دوباره بیدار می‌شد. از این‌که می‌دیدم زجر می‌کشند ناراحت بودم اما راهی نداشتم. نه جرات جدا‌‌شدن از او را داشتم و نه خودش حاضر بود مرا طلاق بدهد. بارها به من گفته بود که با من ازدواج کرده تا بتواند زجرم بدهد و تمام عقده‌های روانی‌اش را روی من خالی کند. وقتی نقشه کشتنش را عملی کردم، همان‌طور که فکرش را می‌کردم خیلی زود به زندان افتادم. می‌دانستم لااقل بچه‌هایم را نجات داده‌ام اما خودم به محیطی وارد شده بودم که برایم قابل تحمل نبود. هر روز و هر شب از خدا می‌خواستم در همان سلول جان مرا بگیرد تا بیش از این زجرنکشم طی این سال‌ها فرزندانم به‌ندرت به دیدارم می‌آمدند و به آنها حق می‌دادم. پدر و مادرشان را از دست داده بودند و سال‌ها بود با خانواده معمولی و راحتی زندگی می‌کردند که رفاه را برایشان به ارمغان آورده بود. اخبار زندگیشان را از خواهرم می‌شنیدم و وقتی بعد از سال‌ها فهمیدم ازدواج کرده و صاحب بچه شده‌اند اشک شوق می‌ریختم.

روزی که وکیلم خبر آزاد شدنم را داد، شوکه شده بودم. آنقدر همه چیز زود پیش رفته بود که حتی فکرش را هم نمی‌کردم. از زندان که بیرون آمدم هر دو پسرم را دیدم که با نوه‌هایم به استقبالم آمده بودند. اولین بوسه از آنها معنی زندگی را بعد از سال‌های سال زجر بار دیگر برایم روشن کرد. اکنون فقط می‌خواهم در سال‌های باقی مانده از عمرم در کنار فرزندانم زندگی کنم.»

 

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها