در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
جرمت چه بود و چه مدتی را در زندان گذراندی؟
موادفروشی. کلاس سوم راهنمایی بودم که ترک تحصیل کردم تا کمک خرج پدرم شوم. سیگارفروشی میکردم. اما چون درآمدم زیاد نبود، کمکم موادفروشی را شروع کردم. 17 سالم تمام شده بود که دستگیر شدم و برایم 3 سال بریدند. سال اول را کانون بودم بعد به زندان بزرگسالان رفتم.
چه شد که تصمیم گرفتی مسیر زندگیات را تغییر بدهی؟
در محله ما خیلیها اهل خلاف بودند. پدر خودم هم سابقهدار است، برای من هم زندان رفتن زیاد خیالی نبود اما در زندان با مردی هم اتاق شدم که خیلی روی من تاثیر گذاشت. او قبلا معلم بود و از بدروزگار باعث شده بود سر و کارش به زندان بیفتد.او خیلی با من حرف میزد، ما که کاری برای انجام دادن نداشتیم و همیشه از صبح تا شب با هم صحبت میکردیم، او رویم تاثیر زیادی گذاشت و سعی کرد بفهماند زندگی یعنی چه.
پس تو تحت تاثیر دیگران مجرم شدی و باز هم تحت تاثیر دیگران تصمیم گرفتی خودت را اصلاح کنی؟
به همین راحتی هم نبود و اصلا نفهمیدم چطور خلافکار شدم یعنی میدانستم موادفروشی جرم است اما گفتم که اصلا برایم خیالی نبود وقتی هم آن آقا معلم نصیحتم میکرد اوایل حرفش را جدی نمیگرفتم. حوصله حرفهایش را نداشتم اما کم کم من را به فکر انداخت.
برای ساختن دوباره زندگیات از کجا شروع کردی؟
از همان زندان. درس خواندن را ادامه دادم. اولش زیاد خوشم نمیآمد ولی خب بیکار بودم و این طوری وقتم پر میشد. آقا معلم هم کمکم میکرد. اینکه میگویم آقا معلم همه در بند این طور صدایش میزدند.بعد از آزادی دوباره رفتم خانه پدرم.او به این که سابقهدار شدهام، کاری نداشت فقط میگفت باید راه نان درآوردن را برای خودم پیدا کنم تا سربار نباشم. من دو خواهر دارم که یکیشان وقتی زندان بودم خانه شوهر رفت و دومی هم وقتی آزاد شدم شیرینی خورده بود. دلم نمیخواست دوباره با بر و بچههای قدیم بپلکم. نمیتوانستم در خانه درس بخوانم، چون پدرم خوشش نمیآمد. او میگفت ما هشتمان گروی نه است، آنوقت تو میخواهی فیلسوف بشوی. برای همین دوباره بیخیال درس شدم و زدم توی خط کار. باز هم سیگار فروشی میکردم البته در یک محله دیگر بعد به سرم زد کار بهتری هم میشود کرد.
دم خانه ما یک کشتارگاه بود، برای خودم منقل و زغال خریدم و صبح به صبح جگر و دل و قلوه میخریدم و کنار خیابان بساط میکردم. هم درآمدش بهتر بود هم با کلاستر. سر یک هفته به فکرم رسید خب نوشابه هم بفروشم آن موقع داماد بزرگمان بیکار بود. دست او را گرفتم وبردم پیش خودم.
پس سخت کار میکردی و دیگر نتوانستی ادامه تحصیل بدهی؟
یکی دو باری به سرم زد. بویژه وقتی آقا معلم آزاد شد، آمد خانهمان. راستش را بخواهید وقت نداشتم کارم خیلی سخت بود بساطمان بعضی اوقات به هم میریخت و کلی ضرر میکردیم.به هر حال سالم زندگی کردن سخت است. آدم باید طاقتش را زیاد کند، اگر بخواهی با هر بادی بلرزی یا کلاهت پس معرکه است یا باید بیخیال غیرت بشوی و دوباره خلاف کنی که باز هم جایت کنج زندان است.
چند سال دستفروشی کردی؟
3 سال. در این مدت جاهای مختلف بودم تا یک جا را پیدا میکردیم و مشتری برایمان جمع میشد، مشکلات سر میرسید. برای همین هر جا فقط چند ماه میماندیم. بعد از 3 سال کار بهتری پیدا کردم، باز هم با دامادمان بودم، اینکه اسمش را نمیگویم به خاطر آبرویش است، بنده خدا شاید راضی نباشد. با پولی که داشتیم، یک دستگاه کوچک خریدیم و با آن کیسه آشغال میزدیم، دستگاه را در حیاط خانه پدرم گذاشته بودیم و صبح تا شب کار میکردیم هم دنبال مشتری میدویدیم و هم خودمان تولید میکردیم. خیلیها این وسط پولمان را خوردند ولی باز شکر خدا بد نبود.
ولی تو که مجوز این کار را نداشتی؟
میخواستم کارمان که گرفت، مجوز هم بگیرم حتی میخواستم یک زیرزمین اجاره کنم تا مادرم دیگر غر نزند خانه را به گند کشیدهاید، ولی خب این کار هم فقط 2 سال ادامه داشت. به ما گیر دادند و ما هم بساطمان را جمع کردیم و یک ماشین شریکی خریدیم یک شیفت من مسافرکشی میکردم یک شیفت دامادمان.
از ماشین خیلی کار میکشیدیم اما درآمدمان هم بد نبود 4 سال که گذشت، هرکدام برای خودمان ماشین گرفتیم. او حالا تاکسی دارد ولی من با پراید کار میکنم، صبحها آژانس هستم و بعدازظهرها هم برای خودم کار میکنم.یک چیز دیگر را هم که نپرسیدی بگویم.هنوز ازدواج نکردهام شاید هم هیچوقت زن نگیرم. بیشترش به خاطر گذشتهام است. از خانواده درست و حسابی که به من زن نمیدهند.سراغ خانوادهای مثل خودم هم نمیخواهم بروم. همین است که دندانش را کشیدم و انداختم دور. بیخیال.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: