در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سرقت را چطور شروع کردی؟
بعد از ترک تحصیل کاری برای انجام دادن نداشتم و از صبح تا شب با بچههای محل در خیابانها سرگردان و علاف بودیم. آنها مرا تشویق کردند که سرقت کنم. من رانندگیام خوب بود و با 2 نفر دیگر شروع به سرقت کردیم و بعد از 5 فقره دزدی دستگیر شدیم.
پدر و مادرت از کارهایت خبر داشتند؟
از کجا میخواستند خبر داشته باشند. پدرم کارگر ساختمانی بود و خیلی وقتها به شهرهای دیگر میرفت و ماه به ماه خانه نمیآمد. مادرم هم زنی بیسواد بود که زورش به من نمیرسید. من تنها پسر خانواده هستم و زورگویی میکردم.
زندان برایت چطور گذشت؟
اولش خیلی سخت بود، اما کم کم عادت کردم چون در زندان بزرگسالان نبودم شرایط بهتر بود. آنجا توانستم درس بخوانم، وقتی که بیرون آمدم ادامه دادم و دیپلمم را گرفتم. در زندان نجاری هم یاد گرفتم البته نه زیاد و وقتی آزاد شدم به دردم نخورد فقط در خانه برای خودم چیزهایی درست میکردم.
چرا تصمیم گرفتی مسیر زندگیات را عوض کنی؟
مددکار کانون خیلی با من صحبت کرد. یکی از بچهها قتل انجام داده بود، روزی که او را از کانون بردند هیچوقت فراموش نمیکنم. او حکم قصاص داشت و زیر حکم بود. نمیخواستم آخر و عاقبتم مثل او شود. آن خانمی هم که مددکارم بود خیلی به من کمک کرد.
بعد از آزادی چه کردی؟
شبها درس میخواندم، روزها هم کار میکردم. در یک آرایشگاه شاگرد شده بودم. آرایشگری را هم کمی در کانون یاد گرفته بودم. سعی میکردم دیگر سراغ دوستان قدیمیام نروم چون هر چه بلا بود آنها سرم آورده بودند. خیلی وقتها بچهها دنبالم میآمدند، اما بهانه میآوردم. بیشتر سرم به کار و درس گرم بود و خواهر بزرگم هم هوایم را داشت و در درسها کمکم میکرد. او دیپلم داشت و شوهرش هم معلم شیمی بود. حقوقی را که میگرفتم هر چند کم بود ماهانه به مادرم میدادم؛ او مقداریاش را برای کمک خرجی خانه برمیداشت و بقیهاش را در یک صندوقچه میگذاشت تا برایم پسانداز باشد.
بعد از اینکه درست تمام شد چکار کردی؟
از سربازی معاف بودم برای همین توانستم همه وقتم را برای کار بگذارم. چند وقتی با پدرم سر ساختمان رفتم و سیمکشی یاد گرفتم چون شاگرد آرایشگاه بودن به دردم نمیخورد. یعنی آن موقع اینطور فکر میکردم، البته حالا خودم آرایشگاه دارم. سیمکشی کار خوبی بود و به آن علاقه داشتم ولی هیچوقت فرصتی پیش نیامد که بخواهم آن را جدی ادامه بدهم، البته یک دوره فنی و حرفهای هم دیدم ولی کار خوبی گیر نیاوردم.
مغازهات را چطور خریدی؟
داستانش مفصل است. 3 سال پیش ازدواج کردم. آن موقع در یک مغازه کارهای برقی میکردم و زنم دختر داییام است. داییام مخالفتی با ازدواج ما نداشت، میدانست آن ماجرای دوران بچگی تمام شده و آدم سر به راهی هستم. او یک پیشنهاد به من داد که به نظرم خوب آمد. گفت به جای جهیزیه به من پول میدهد تا کاسبی راه
بیندازم.
البته شرط گذاشت وقتی مغازه را خریدم مهریه دخترش کنم، من هم قبول کردم. او همه پول مغازه را نداد از نصف هم کمتر بود، کمی هم خودم گذاشتم و بقیه را هم شوهرخواهر بزرگم داد. دو دانگ از مغازه به نام او شد و بقیه به نام من البته مهریه زنم. بعد هم تصمیم گرفتم آنجا را آرایشگاه کنم چون در آن محل سلمانی نبود و میشد خوب کاسبی کرد. حدسم درست درآمد و الان روزگارم بد نیست.
زندگی خانوادگیات چطور است، راضی هستی؟
خیلی راضی هستم، زندگیمان خوب است. از وقتی پسرم به دنیا آمده بهتر هم شده. الان 6 ماه دارد. زنم هم زن خوبی است، تا حالا که مشکل خاصی بینمان پیش نیامده، امیدوارم تا آخر هم پیش نیاید. او میخواهد درس بخواند و دانشگاه برود من هم مخالفتی ندارم. هرچقدر پدر و مادر سوادشان بیشتر باشد برای آینده بچه هم بهتر است. من هم یکی از بهترین کارهایی که در زندگیام انجام دادم این بود که دیپلمم را گرفتم.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: