زن زندانی داستان زندگی‌اش را شرح می‌دهد

نفهمیدم چطور سیاه‌بخت شدم

نام: سولماز، ل ـ متاهل سن و تحصیلات: 29 سال ـ دبیرستان اتهام و مکان: مواد مخدر ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۳۱۸۶۱

سولماز و خواهرش دو قطب مخالف هستند؛ یکی پزشک و دیگری معتاد و زندانی، اما این سرنوشت متفاوت برای سولماز چگونه رقم خورد؟ خودش می‌گوید: ما خانواده خوبی بودیم. من بچه‌ مدرسه‌ای بودم که پدرم فوت شد.

بعد از آن مادرم به سختی خرج ما را در می‌آورد. خیلی کار می‌کرد. آرایشگر خوبی بود، یعنی هنوز هم هست. من هم درس می‌خواندم. البته بعد از مرگ پدرم اوضاع ما کمی به هم ریخت. من خودم خیلی ناراحت بودم و غصه از دلم بیرون نمی‌رفت.

سولماز در مسیر خانه به مدرسه با پسری جوان آشنا شد و این تلخ‌ترین تجربه زندگی او بود. زن زندانی توضیح می‌دهد: «اتفاقی سوار ماشین محمود شدم. بعد از آن چند بار دیگر هم همین اتفاق تکرار شد تا این که او سر صحبت را باز کرد و با هم دوست شدیم. من مراقب بودم مادرم نفهمد چون دعوایم می‌کرد. او از این دوستی‌ها خوشش نمی‌آمد».

سولماز به رابطه پنهانی‌اش با محمود ادامه داد تا این که 3 ماه بعد فریب او را خورد: «محمود به من گفت می‌خواهد مرا با خواهرش آشنا کند. آن روزها خیلی عاشق محمود بودم. روی درسم هم اثر گذاشته بود. دیگر نمی‌توانستم حواسم را جمع درس کنم. آن روز به جای مدرسه با محمود به خانه‌شان رفتم. می‌دانستم پدر و مادرش به شهرستان رفته‌اند، اما قرار بود خواهرش خانه باشد. وقتی به آنجا رسیدیم اثری از خواهر محمود نبود. گفت حتما برای خرید بیرون رفته و زود برمی‌گردد».

محمود آن روز به دختر نوجوان تعرض کرد و بعد از آن با تغییر رفتار این دختر را از خودش راند. سولماز می‌گوید: «اعصابم خیلی خراب بود. از خودم بدم می‌آمد. درسم بد شده بود. چند بار مادرم را خواستند. آن موقع چهارم دبیرستان بودم و باید دیپلم می‌گرفتم، اما امتحان نهایی را ندادم. رابطه‌ام با مادرم هم خراب شده بود. او فهمیده بود چه بلایی سرم آمده است و دیگر به من اعتماد نداشت. بعد از چند وقت گفت برایم خواستگار پیدا شده و آن خواستگار پسر برادر یکی از مشتریان آرایشگاه بود».

سولماز و ناصر خیلی زود با هم عقد کردند و زندگی مشترکشان شروع شد. زن زندانی در این باره می‌گوید: «ناصر گفته بود از خارج جنس می‌آورد و می‌فروشد، اما بعد از عروسی فهمیدم قاچاق‌فروش است. خودش هم معتاد بود و مرا هم معتاد کرد. بعد از اعتیاد دیگر نفهمیدم چه بلایی سرم آمد. مادرم که طردم کرد و حاضر نبود مرا ببیند. خودم هم دیگر نمی‌فهمیدم زندگی‌ام به کجا می‌رود. چند بار شوهرم را گرفتند، من هم 2 بار دستگیر، اما زود آزاد شدم».

زن جوان روز به روز به نابودی نزدیک‌تر می‌شد. او یک بار تصمیم گرفت از شوهرش جدا شود، ولی همان موقع فهمید باردار است. شوهرش هم البته با جدایی مخالف بود. او می‌گوید: «آن دوران مادرم دوباره با من آشتی کرده بود و سعی می‌کرد ترکم بدهد، ولی خودم نمی‌خواستم ترک کنم».

زندگی تاریک و سیاه سولماز و همسرش در حالی ادامه پیدا کرد که حالا نوزاد دختری نیز به جمع آنها اضافه شده بود و آن دو از عهده نگهداری بچه بر نمی‌آمدند. سولماز سرش را پایین می‌اندازد و در حالی که قطره اشکی گوشه چشمش نشسته است، می‌گوید: «دخترم را به مادرشوهرم سپردیم. این طور برایش بهتر بود. خودمان هم مثل بدبخت‌ها زندگی می‌کردیم تا این که مرا باز هم به خاطر همراه داشتن کراک گرفتند. این دفعه جرمم سنگین‌تر است و نمی‌دانم چه زمانی آزاد می‌شوم. 29 سال از عمرم گذشت و اصلا نفهمیدم در این مدت چه کردم و چطور به این فلاکت و بدبختی افتادم. شاید بعد از آزادی بتوانم همه چیز را جبران کنم».

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها