در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چطور ممکن است کسی مواد مخدر حمل کند و بعد مدعی شود ناخواسته و نادانسته این کار را کرده است؟
آن زمان من و حسام تازه زندگی مشترکمان را شروع کرده بودیم و مشکل مالی داشتیم. خانواده هردومان با ازدواج ما موافق بودند ولی از نظر مالی زورشان نمیرسید دستمان را بگیرند ما با بدبختی خانه کرایه کرده بودیم، شوهرم در یک لبنیاتی کار میکرد و حقوقش کفاف نمیداد برای همین من هم دنبال کار میگشتم ولی شغلی که هم درآمد خوبی داشته باشد و هم حسام مخالفت نکند گیر نمیآمد تا اینکه یک روز در اتوبوس اتفاقی با زنی آشنا شدم و سفره دلم را برایش باز کردم او هم گفت برایم کار خوب سراغ دارد شماره تماسش را داد تا به او تلفن بزنم. گفت باید برایش بستهای را از مشهد به تهران بیاورم، حسام اولش مخالف بود اما بالاخره دید چارهای ندارد چون لبنیاتی را تعطیل کردند تا به جایش بقالی بزنند و او بیکار شد.من بار اول کاری را که آن زن خواسته بود کردم و مشکلی هم پیش نیامد اما دفعه دوم گیر افتادم و 5 سال در زندان ماندم، در آن ساک مواد جاسازی شده بود البته خودم هم بوهایی برده بودم.
وقتی آزاد شدی 27 ساله بودی. شوهرت در این مدت چه میکرد چرا از تو جدا نشد؟
او میدانست من به خاطر زندگی مشترکمان این کار را کردم، او میدانست من قاچاقچی نیستم و گولم زدهاند. اتفاقا هوایم را داشت و هر هفته ملاقات میآمد و سعی میکرد کاری کند زندان به من سخت نگذرد، اما زندان سختیهای خودش را دارد مخصوصا برای زنان، او تمام آن 5 سال را منتظرم ماند تا وقتی بیرون آمدم همه چیز را از نو شروع کنیم او کار خوبی هم پیدا کرده بود در یک پاساژ نگهبان شده بود هنوز هم همانجا کار میکند.
پدر و مادرت چه؟ آنها چه برخوردی کردند و چه واکنشی نشان دادند؟
آنها باور نداشتند من چنین کاری کردهام، فکر میکردند حسام مجبورم کرده است برای همین با او رفتار خوبی نداشتند. حتی شنیدم چند بار به او توهین کردند و از خانه بیرون انداختندش، ولی حسام واقعا مرا دوست داشت و دارد من هم همین طور ما با عشق زندگیمان را شروع کردیم و تا آخر هم همینطور خواهد بود، پدر و مادرم اوایل خیلی کم به ملاقاتم میآمدند اما آن اواخر انگار من و شوهرم را بخشیده بودند البته حسام گناهی نداشت، من تازه به عفو مشروط بعد از 5 سال بیرون آمدم.
از روز آزادیات بگو. هنوز یادت است آن روز چه اتفاقی افتاد؟
خیلی خوب یادم است دم غروب بود که آزادم کردند، از قبل میدانستم آن روز آزاد میشوم. من و 3 نفر دیگر با هم آزاد شدیم اما همان جلوی در زندان با آنها خداحافظی کردم و گفتم دیگر نمیخواهم سراغی از من بگیرند ما در آن مدت با هم دوست بودیم ولی تصمیم خودم را گرفته بودم و میخواستم هر چیزی را که مربوط به زندان بود از زندگیام بیرون بیندازم. شوهر و پدرم جلوی در منتظر بودند، مادرم نیامده بود یعنی میخواست بیاید ولی پدرم اجازه نداده بود. ما به خانه پدرم رفتیم و حسام برایم یک مرغ سربرید.
الان خانه دار هستی. در این مدت هیچ وقت سر کار نرفتی؟
اوایل که نه ولی وقتی همه چیز عادی شد یک روز به حسام گفتم در خانه حوصلهام سر میرود او هم مرا به یکی از مغازهداران پاساژی که آنجا کار میکرد معرفی کرد. مغازه، عطر و ادکلن فروشی بود و دنبال یک فروشنده میگشتند.
صاحب مغازه با این که تجربهای نداشتم به خاطر حسام مرا قبول کرد و خودش راه و چاه را نشانم داد، من تا زمانی که بچهدار شدم در آن مغازه بودم.
بعد از تولد فرزندانت خانهنشین شدی؟
بچههای من به قول معروف قد و نیم قد بودند، یک سال با هم اختلاف دارند، نگه داشتن دو بچه کار سختی است مادرم میگفت میتوانم بچهها را پیش او بگذارم اما او هم پیر شده و از پسشان برنمیآید، ما هم دیگر مشکل مالی زیادی نداشتیم. من تمام حقوق آن دو سال فروشندگی را پسانداز کرده بودم، حسام هم در آن 5 سال پول زیادی جمع کرده بود، برای همین وقتی پسر اولم به دنیا آمد توانستیم یک آپارتمان کوچک بخریم، هنوز هم همانجا مینشینیم اما برایمان کوچک است باید جای بزرگتری را پیدا کنیم. آدم همیشه همینطور است دنبال چیزهای بهتر میگردد و هیچوقت به چیزهایی که دارد قانع نمیشود، یک کمی این کار خوب است و یک کمی هم بد، من که دوست دارم باز هم پیشرفت کنیم میخواهم پسرهایم برای خودشان کسی شوند.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: