در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اما تو به کاغذها و گواهیهای شناسایی و پلاکاردها چه نیازی داری؟ تو اگر جلالت را نشناخته بودی اینگونه تنگ در آغوشش نمیگرفتی، تو جلالت را میشناسی خاتون، حتی اگر تودهای از خاک و استخوان باشد، در پارچه سپیدی دو سر گره زده، تو جلالت را از بوی تنش میشناسی، حتی اگر باد ذراتش را هزار بار در نخلستانها طواف داده باشد و تکههایی از تنش، گیاهانی بینام و نشان شده باشند در دشتهای دور یا خرماهایی شیرین بر شاخههای نخلها، حتی اگر از همه آن قامت رشید یکی دو تکه استخوان مانده باشد یا یک پلاک فلزی.
دیدی خوابهایت دروغ نمیگفتند؟ دیدی تعبیر شدند؟ طفلک گمشدهات برگشته، جلالت به قولش وفا کرده و پس از 26 سال از جبهه آمده است، آمده که تو در آغوشش بگیری، آمده به لالایی حزنانگیزت گوش کند و بعد خداحافظی کند و برگردد کنار همرزمانش، زیر یکی از آن سنگهای مرمر سپید.
حالا باید لالاییای که 26 سال آرزوی خواندنش را داشتی تمام کنی، حالا باید برای آخرین بار کفنش را بو بکشی تا عطرش را به خاطر بسپاری، باید برای آخرین بار شانهاش را، شانهای را که ندارد، ببوسی و در گوشش خداحافظ را نجوا کنی.
اشکهایت را پنهان کن خاتون، آغوشت را بگشا و رهایش کن، بگذار مسافرت با دل خوش برود، جلالت مثل وقت رفتنش عجله دارد، عزیزت نمیخواهد درنگ کند، باید روی دستهای مردم، نرم و آرام و سبک برود تا خط مقدم، تا شمعهای نیم سوخته، تا عکسهای لالهها و کبوترها، تا اتاقکهای فلزی پر از آینه و قرآن، تا.... خداحافظی را کوتاه کن خاتون، جلال و همرزمانش طاقت انتظار را ندارند.
مریم یوشیزاده / گروه جامعه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: