داستان شکنجه یک روزنامه‌نگار لیبیایی و نحوه آزادی او هنگام پیروزی انقلاب

از درون سیاهچاله‌های سرهنگ

در این مصاحبه عاطف الاطرش روزنامه‌نگار لیبیایی از شکنجه‌هایی که در زندان‌های رژیم معمر قذافی متحمل شده تعریف می‌کند.
کد خبر: ۴۳۱۱۶۱

وی درباره این که چگونه نیروهای قذافی او را در اولین روزهای انقلاب (17 فوریه) در شهر بنغازی دستگیر کردند و این که چگونه او و زندانیان هم‌‌رده‌اش در زندان ابوسلیم و عین وزاره شکنجه می‌شدند، توضیح می‌دهد.

برای ما از آنچه در زندان‌های قذافی بر شما گذشته است تعریف کنید؟

ما در این زندان‌ها زندگی وحشتناکی را تجربه کردیم. در آنجا انواع شکنجه‌ها را بر ما روا می‌داشتند. این اولین بار بود که احساس کردم به موش آزمایشگاهی تبدیل شده‌ام. شکنجه‌ها بویژه شکنجه‌های روحی طی 24 ساعت شبانه‌روز متوقف نمی‌شد. آنها هر شکنجه‌ای را امتحان می‌کردند و اگر شکنجه‌ای بود که ما را عذاب می‌داد بیشتر تکرار می‌کردند. در ابتدا از شکنجه‌های جسمی بیشتر ناراحت می‌شدم، اما پس از مدتی کمتر احساس درد می‌کردم چون به درد عادت کرده بودم، به طوری که مدتی پس از کتک خوردن دیگر درد را حس نمی‌کردم.

اما آنچه بیشتر مرا آزار می‌داد و از آن ناراحت می‌شدم شکنجه‌های روحی بود. در ابتدای بازجویی فرمی پر کردند که سوالات آن شامل نام همسر، اسم قبیله و وضع اقتصادی می‌شد. بازپرس در مقابلم فریاد می‌کشید و بارها نام همسرم را می‌پرسید. من با این سوال خون در رگ‌هایم به جوش می‌آمد و چهره‌ام تغییر می‌کرد. همین باعث شد آنها نقطه ضعف من را بفهمند و به علاقه من به خانواده‌ام پی ببرند.یکی از سربازها مرا گشت و هر چه همراهم بود از من گرفت حتی می‌خواست حلقه ازدواجم را بگیرد که مانع این کار شدم و به او گفتم اسم همسرم روی آن حک شده است. آنها بعد از این حرف مرا شدیدا کتک زدند و بدون پالتو در سرمای شدید رهایم کردند. با این حال حلقه‌ام را به آنها ندادم و مراقب اطراف خود بودم تا حلقه‌ام را از آنها پنهان کنم. خوب به صدا‌های اطراف گوش می‌کردم و هر وقت صدایی به من نزدیک می‌شد حلقه را در جیبم پنهان می‌کردم.

2 ماه در زندان ابوسلیم رها شده بودم و آنها کاری به من نداشتند تا این که عبدالحمید السیاح، مدیر امنیت داخلی طرابلس از من بازجویی کرد و در خلال سخنان خود شبکه الجزیره را که خبرنگار آن بودم و اخبار تظاهرات را به آن گزارش می‌دادم به شبکه‌ای یهودی تشبیه کرد. آنها نوار ضبط شده مکالماتم را آورده بودند و آن را برایم پخش کردند. در زمان ضبط یکی از این مکالمه‌ها با شبکه الجزیره در خانه بودم. وقتی مکالمه را برایم پخش کردند صدای پسرم را شنیدم که آواز می‌خواند و بازی می‌کرد. با شنیدن صدای او ناراحت شدم و گریه کردم. آنها از ناراحتی من مانند یک بیمار سادیسمی لذت می‌بردند. بعدها این نوار را بارها با صدای بلند برای من پخش کردند و هر بار که این نوار پخش می‌شد و صدای پسرم را می‌شنیدم به گریه می‌افتادم.

سربازان قذافی چگونه شما را دستگیر کردند؟

در شهر بنغازی تظاهرات شده بود. بعد از نماز برای رفتن به آنجا راه افتادیم. از خیابان جمال عبدالناصر که می‌گذشتیم عده‌ای از گروه صاعقه رادیدم که با هم فریاد می‌زدند «ملت خواهان فروپاشی نظام است.» به راه خود ادامه دادیم و در ادامه مسیر دیدیم که ساختمان‌ها و بناهای متعلق به قذافی سوخته بودند یا این که تظاهر‌کنندگان قصد آتش زدن آنها را داشتند. مانند مجسمه انقلابی سیدحسین، مجسمه مادر (که به دلیل کلاه روی سرش به آب پرتقال ملقب شده بود)، سازمان تحقیقات جنایی و مرکز بررسی کتاب سبز قذافی که همه در آتش می‌سوختند، اما تظاهرکنندگان به مجسمه جمال عبدالناصر که در مقابل مرکز بررسی کتاب سبز قرار گرفته و همچنین هتل‌ها، بانک‌ها و مغازه‌های اطراف آسیبی نزده بودند. تظاهرات مطابق میل ما پیش می‌رفت تا این که مقابل گردان فصیل بوعمر امنیه رسیدیم. من دوربینم را به دست گرفتم و از گوشه و کنار تظاهرکنندگان را دنبال می‌کردم، اما ناگهان خودم را در بین سربازان قذافی دیدم. مردم داشتند به تظاهرات خود ادامه می‌دادند و من برای این که دیده نشوم آرام پشت نخل‌ها رفتم و عکس گرفتم، اما ناگهان صدای شلیک و برخورد چیزی با نخلی که کنارم بود مرا به خود آورد.

همین که پشت سرم را نگاه کردم سربازان قذافی را دیدم که حالت شلیک گرفته بودند و لوله تفنگشان به سوی مردم بود. سربازان شروع به شلیک کردند و من روی زمین دراز کشیدم. نیم ساعت به همان حال باقی ماندم تا این که حس کردم گلوله‌ای به طرف من شلیک شده است. به همین دلیل شهادتینم را گفتم. با لعن کردن حکومت قذافی در برابر خدای خود توبه کردم، اما گلوله‌ای به من نخورد. به محض این که تلاش کردم بایستم گروهی از سربازان به من حمله کردند و پس از ضرب و شتم بسیار، بازداشت شدم. تا جایی که به یاد می‌آورم 2 ساعت به صورت انفرادی در بازداشتگاه بودم. مرا داخل گردان بردند و با لگد و مشت و چوب به جان من افتادند. بعد چشم‌های مرا با یک پارچه سبز بدبو بستند. همچنین دست‌های مرا از پشت بستند و در گوشه‌ای از اتاقک یک تانک رهایم کردند. وقتی از تانک به مردم شلیک می‌کردند من در چنگ آنها بودم. صدای شلیک زیاد بود و چون صدا به من نزدیک بود روی گوشم تاثیر گذاشت به همین دلیل برای مدتی نمی‌توانستم بشنوم.

پس از مدتی سربازی که به سمت مردم شلیک می‌کرد به سوی من آمد و فریاد زد ای حیوان! برای من مهم نیست که 4000 نفر یا 5000 نفر بمیرند. برای من مهم نیست که همه بنغازی آتش بگیرد یانه. مهم این است که معمر قذافی سرور ما باشد. البته من در این شرایط سعی کردم آرامشم را حفظ کنم و سرباز را عصبانی نکنم تا کنترل خودش را از دست ندهد و مرا نکشد. بعد از 2 ساعت انتظار من را از تانک پیاده کردند. یکی از سربازان فنجان چای را به سمت دهان من آورد و گفت: از این چای بخور بعد سیلی محکمی به من زد و با قهقهه خندید.

بعد از آن که در بنغازی دستگیر شدید و اظهارات شما ثبت شد باز هم بازجویی شدید؟

بعد از آن که از تانک پیاده شدم یک ساعت منتظر بودم تا این که زندانیان دیگر را آوردند. در بین این زندانیان افراد پیر و جوان و حتی نوجوان به چشم می‌خورد. ما را به صف کردند و با چوب و دسته تفنگ ما را زدند، حتی با کفش‌های نظامی به ما لگد می‌زدند و از پشت سر ما را هل می‌دادند. بعد از این شکنجه‌ها در یک کانکس جمع شدیم و نیم ساعت بعد ما را به مکانی خلوت بردند در آنجا بود که سرهنگ سنوسی رئیس امنیت داخلی بنغازی از من بازجویی کرد.

این سرهنگ در مقابلم فریاد می‌زد: «آشغال! کاری می‌کنم که نفس کشیدن یادت برود!» سپس توضیح داد که چطور با وجود ملیت لیبیایی آبا و اجدادیم، من متعلق به لیبی نیستم. به او گفتم نمی‌فهمم در جوابم توضیح داد که خائنین در کشور، لیبیایی نیستند و تو هم جزو آنهایی. از او توضیح بیشتر خواستم و گفت: «تو و گروهی که با تو هستند می‌دانید چه کرده‌اید؟» و سپس افرادی چون محمد صریط، نعیم بطیشی، محمد اسحمیم و جلال کوافی را برایم مثال زد.

این سرهنگ فهرستی که در پشت آن ضبط صوت گذاشته بود در مقابلم قرار داد و گفت این نام‌های مستعار فیس‌بوک متعلق به کیست؟ وقتی گفتم آنها را نمی‌شناسم دچار جنون شد و مجدد فریاد زد آشغال خودت را به مردگی نزن! تا زمانی که حرف نزنی همین جا هستی. حالا تو را به طرابلس منتقل می‌کنیم و آنجا مجبور می‌شوی حرف بزنی. تو حتما جزو فرماندهان شورشیان هستی و وقتی فهمید که از من اطلاعاتی نصیب او نمی‌شود گفت: پس معلوم است که تنها فعالیت می‌کنی.

زندان‌های طرابلس انفرادی بود یا دسته‌ جمعی؟

الاطرش: ماموران زندان از ناراحتی من مانند یک بیمار سادیسمی لذت می‌بردند. آنها نوار صدای فرزندم را بارها با صدای بلند برای من پخش می‌کردند و هر بار که این نوار پخش می‌شد و صدای پسرم را می‌شنیدم به گریه می‌افتادم

هر دو. سلول‌های زیرزمینی ابوسلیم خیلی تاریک بود به طوری که شب و روز آن فرقی نداشت. من ساعت هم نداشتم که بدانم چند روز آنجا بودم، اما فکر می‌کنم بیشتر از یک هفته در آنجا بودم. پس از آن به سلول‌های دسته‌جمعی منتقل شدم. از زندان بنغازی به زندان ابوسلیم و عین وزاره و سپس ابوسلیم و مجددا به عین وزاره منتقل می‌شدم و در هر ورود و خروج زیر شکنجه قرار می‌گرفتم به طوری که مرگ و زندگی برایم یکسان شده بود. آرزو داشتم مرا با گلوله‌ای خلاص می‌کردند تا بتوانم استراحت کنم. اگر می‌دانستم به این شدت شکنجه می‌شوم حداقل در بنغازی علیه آنها گلوله‌ای شلیک می‌کردم و هرگز برای این‌که خودم را نجات دهم روی زمین دراز نمی‌کشیدم.

شکنجه آنها به حدی زیاد بود که از شدت آن هوشیاریم را از دست دادم و دیگر نمی‌توانستم خانواده و دوستان و خویشانم را به یاد بیاورم، اما همین که به تظاهرات آن روز فکر می‌کردم دوباره همه چیز برایم زنده می‌شد. خنده پسرم و همسرم و مادرم را به یاد می‌آوردم. حتی خیابان‌های بنغازی که در آن قدم می‌زدم و نوشته‌های روی دیوار و مردمی که دورم جمع شده بودند را تجسم می‌کردم. با دیدن این منظره‌ها عذاب شکنجه‌ام کمتر می‌شد. یکی از انواع شکنجه‌ها فلک کردن در سرمای شدید بود.آنها کف پای مرا فلک می‌کردند و با چوب محکم بر آن می‌کوبیدند. بر اثر شکنجه پا‌های من به حدی باد می‌کرد که در کفش جا نمی‌گرفت و من باید ساعت‌ها صبر می‌کردم تا به حالت طبیعی‌اش باز گردد.

وقتی در زندان بودید می‌دانستید که انقلابیون، بنغازی را پس گرفته‌اند؟

مسوولان زندان می‌گفتند که بنغازی و شرق لیبی در اختیار آنهاست، اما هر زندانی جدید که وارد می‌شد به ما خبر می‌داد که در بنغازی دولت مستقل تشکیل شده است، ولی من به‌‌رغم سخنان مسوولان زندان هیچ وقت احساس نکردم که بنغازی دوباره اشغال شده است زیرا هر وقت مرا به شدت می‌زدند و گردنم را لگد می‌کردند حس می‌کردم این شهر از خواب بیدار شده و بر علیه حکومت قیام کرده است، با این حال دائما نگران قیام بودم و می‌ترسیدم بعد از این همه فداکاری شکست بخورد. روزی که زندانی‌های جدید را آوردند از طریق آنها فهمیدم شورای انتقالی شکل گرفته است. از آنها نام رئیس این شورا را پرسیدم. وقتی فهمیدم شیخ مصطفی عبدالجلیل ریاست آن را به عهده دارد از خوشحالی بالا پریدم و با شادی فریاد کشیدم. او مرد بسیار خوبی است و همه بزرگان او را دوست ‌دارند وتاییدش می‌کنند. او کسی بود که در جریان بازداشت روزنامه‌نگار محمد عبدالصریط که از سوی شورای امنیت داخلی در معرض اتهام قرار گرفته بود دخالت و از او رفع اتهام کرد و نقشه‌های پلیس و اداره اطلاعات و توطئه‌های ننگین آنها را بی‌اثر گذاشت.

با وجود این‌که ارتباط شما با جهان پیرامونتان قطع شده بود چطور از وقایع جدید واخبار شهر‌ها مطلع می‌شدید؟ آیا سقوط بنغازی تاثیری در افزایش شکنجه‌های شما داشت؟

بله دقیقا. وقتی به طرابلس رسیدم از من پرسیدند اهل چه شهری هستم وقتی جواب دادم که اهل بنغازی هستم شروع به کتک زدن من کردند. در حالی که بعضی از زندانی‌ها را کتک نمی‌زدند، اما زندانیان اهل بنغازی، کوه‌های غربی، مصراته، اجدابیا و شهر‌های شرقی بشدت مورد شکنجه قرار می‌گرفتند زیرا شهر‌های آنها آزاد شده بود. حاضر بودم به شدت شکنجه شوم تا این‌که بشنوم شهرم دوباره اشغال شده است. زندانیان سایر شهر‌ها هم مثل من شکنجه را به اشغال دوباره شهرشان ترجیح می‌دادند. ما از طریق این شکنجه‌ها با نقشه شهر‌های آزاد شده و مسیر قیام آشنا می‌شدیم و شکنجه‌های بیشتر به معنای پیشروی انقلابیون بود. اگر شکنجه‌ها متوقف می‌شد به معنای این بود که قیام در تنگنا قرار گرفته است. گاهی در زندان‌هایی مثل ابوسلیم از بیرون صدای شلیک می‌شنیدیم که باعث خوشحالی و شادی ما می‌شد چون صدای شلیک به معنای این بود که طرابلس بیدار شده و قیام کرده و پیروزی نزدیک است.

وقتتان را در زندان چگونه می‌گذراندید و به چه فکر می‌کردید؟

ابتدا به خاطرات خانواده‌ام و خویشانم فکر می‌کردم. به قیام مردم فکر می‌کردم و این‌که آیا در مسیرش قرار دارد و موفق خواهد شد یا نه؟ نگرانی عمیقی بر من مستولی شده بود و من عذاب می‌کشیدم، اما احساس می‌کردم که درد و رنج برای کسی که از نبود آزادی رنج می‌برد بی‌معناست.

6 ماه گذشت و شما بازداشت شده بودید. هیچ خبری از شما نبود. آیا در بین نگهبانان زندان یا در بین ماموران پلیس کسی بود که نامه یا خبری از شما به خانواده برساند.

ما در بین نگهبانانی قرار داشتیم که ترحمی نداشتند و خیلی بعید بود که امثال این افراد اصالتا لیبیایی باشند. در بین ما هیچ پلیسی نبود بلکه افراد نظامی از ما نگهبانی می‌کردند. آنها به تنهایی بر تمام امور ما مثل خوراک و نحوه شکنجه یا حبس در زندان‌های انفرادی نظارت می‌کردند. بنابراین در بین این اشرار هیچ نیروی خیری وجود نداشت.

چه شد که از زندان عین وزاره آزاد شدید؟

وقتی در زندان عین وزاره صدای شلیک گلوله متقابل و ترمز خودروها و حرکت سریع آنها را شنیدم احساس کردم که در محیط بیرون از زندان درگیری رخ داده است. خوب که گوش کردم صدای گلوله و الله‌اکبر را شنیدم. فهمیدم که تظاهرکنندگان به ما نزدیک می‌شوند، اما زندانی‌ها و من از این‌که انقلابی‌ها با نگهبانان درگیر شوند می‌ترسیدیم. به همین دلیل در گوشه زندان نشستیم و قرآن خواندیم. فریاد‌های الله‌اکبر باصدای شلیک گلوله همراه شده بود و هر لحظه به ما نزدیک‌تر می‌شد. من دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم. بدون هیچ فکری بلند شدم و به طرف پنجره رفتم و فریاد زدم: زنده باد لیبی مرگ بر خائنین. با این فریاد لرزه به جانم افتاد و از شادی گریه کردم. انقلابیون وارد زندان شدند و نگهبانان فرار کردند.

آنها با شلیک گلوله قفل زندان را شکستند و سریعا داخل محوطه آمدند و من با حالت هیستریک به آنها حمله کردم و فریاد زدم برادران چرا دیر کردید؟ تا حالا کجا بودید؟ وقتی فهمیدند که من عاطف اطرش هستم، فریاد زدند او عاطف اطرش است. عاطف زنده است سپس مرا در آغوش کشیدند و با هم گریه کردیم.

سایت الجزیره 
مترجم: فرزانه کرمی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها