اگر جزو این گروه هستید و به این دلیل تا امروز از سفر رفتن غافل شدهاید، خوب است کمی دور و اطرافتان را بهتر و عمیقتر نگاه کنید.
کنار دریا قدم میزدم و از هوای مطبوع ساحل لذت میبردم. وقتی در ساحل هستی و خنکای نسیم دریا صورتت را نوازش میکند، دیگر به این راحتی نمیشود از آن دل کند و رفت.
من هم ماندم. روی شنها قدم میزدم و به صدای دلنشین بازی موج و ساحل گوش میکردم؛ صدایی که آرامم میکرد و مرا به دنیای بچگیها میبرد.
همیشه راه رفتن روی شنهای ساحل برایم جالب بود؛ راه رفتنی که کمی سخت و در عین حال جذاب است. اما این بار وقتی داشتم دوباره این حس را تجربه میکردم، او را دیدم که با پاهایی ضعیف و کم قدرت سعی میکرد کمی هم که شده مزه قدم زدن روی شنها را احساس کند.
تلاش میکرد از روی صندلی چرخدارش بلند شود و چند قدمی راه برود، اما تلاشش بیفایده بود.
دوباره نشست؛ گویا ترجیح داد تنها از هوای خنک ساحل و صدای آب لذت ببرد. او خیلی دورتر از آب نشسته بود، چون محیط ساحل و پلههای سیمانی اجازه ورود صندلی او را نمیداد.
با خودم فکر کردم آیا لذتی دارد که کنار دریا بیایی، ولی فقط روی صندلی چرخدار بنشینی؟ وقتی نتوانی حتی چند قدم روی شنها راه بروی، وقتی نتوانی آب را لمس کنی، وقتی نتوانی راحت هرجا میخواهی سری بزنی و... به همه اینها فکر کردم؛ به اینکه سفر برای این افراد چگونه خاطرهایست و چه لذتی دارد؟
به اینکه اصلا چرا آنها سختی سفر را به جان میخرند؟
تنها چیزی که به فکرم رسید این بود که گویا سفر در ذات انسان است؛ انسان به رفتن و دیدن نیاز دارد و «کباب پخته نگردد مگر به گردیدن» پس همه ما باید سفر کنیم؛ بیاییم و ببینیم و تجربههای جدیدی بهدست آوریم.
آن روز با خودم گفتم: سفر فقط جیب پر پول یا دل خوش نمیخواهد؛ سفر بخشی از زندگی است. این زندگی است که سفر میخواهد.
نعیمه هاشمی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم