گفت‌وگو با یک زندانی سابق

وقت ندارم به ازدواج فکر کنم

عجز از پرداخت مهریه دلیلی بود که باعث شد مردی به نام رضا‌‌ ـ‌ چ به مدت 2 سال به زندان بیفتد. رضا آن زمان جوانی 22 ساله بود و حالا مردی 45 ساله، آن زمان کم‌تجربه بود و حالا ذهنش پر است از تجربیات تلخ و شیرین. آن موقع مردی شکست‌خورده بود و حالا فردی موفق. گفت‌وگوی ما را با رضا را بخوانید.
کد خبر: ۴۲۰۳۰۱

ظاهرا خیلی زود ازدواج کردی که در 22 سالگی به خاطر مهریه به زندان افتادی؟

همین‌که از سربازی برگشتم زن گرفتم. عاشق یکی از دخترهای محل‌مان بودم. او هم مرا دوست داشت، پدر و مادرم هم مخالفت چندانی نداشتند، فقط می‌گفتند سنم برای ازدواج کم است و اگر کمی دندان روی جگر بگذارم بهتر می‌شود، ولی آخرش کمکم کردند.

زندگی مشترک چطور بود؟

اصلا آن طور نبود که فکر می‌کردم. ما یک سال عقد بودیم که در آن مدت مشکلی پیش نیامد، اما از وقتی رفتیم سر خانه و زندگی خودمان مشکلات هم شروع شد. کار پیدا کرده بودم؛ شوفاژکاری اما سعیده دنبال زندگی آنچنانی بود با این که خانواده‌اش وضع مالی چندان خوبی نداشتند خودش خیلی ولخرج بود. یکی از مشکلات ما همین بود. سر چیزهای دیگر هم با هم دعوا می‌کردیم سر این‌که کی کجا برویم، چی بخریم و چی نخریم و خلاصه هر چیزی که فکرش را بکنید. آخر هم او درخواست طلاق داد و من را انداخت گوشه زندان.

مگر مهریه همسرت چقدر بود و چه طور توانستی آن پول را تهیه کنی؟

چقدر بودش را بی‌خیال. آنقدر بود که نداشتم بدهم. دو سال پدر بدبختم خودش را به آب و آتش زد تا آن پول را جور کرد. وقتی بیرون آمدم حالم نه خوب بود و نه بد. یعنی گیج و منگ بودم. سر هیچ و پوچ 2 سال از عمرم هدر رفته بود. نمی‌دانستم باید چه کار کنم. مغازه‌ای را که در آنجا کار می‌کردم جمع کرده و پیتزافروشی شده بود. دیگر کار هم نداشتم فقط تا خرخره در قرض و بدهی بودم. هر چه بگویم نمی‌فهمی. آدم از یک طرف خوشحال است که زندان تمام شده و از یک طرف غصه می‌خورد که عمرش را به خاطر هیچ و پوچ تلف کرد.

ولی به هر حال آدم باید یک جا گذشته را فراموش کند وگرنه آینده هم از دست می‌رود؟

همین کار را کردم. سه روز در خانه ماندم و بعد شروع کردم دنبال کار گشتن. می‌خواستم از صبح تا شب کار کنم تا سرم گرم شود و دیگر فکر و خیال نکنم. کار پیدا کردن برای یکی مثل من که توقع زیادی نداشت کار سختی نبود. البته ترجیح می‌دادم در حرفه خودم مشغول شوم ولی وقتی فرصت دیگری پیدا شد نه نگفتم.

دو سه خیابان بالاتر از خانه‌مان یک کتاب فروشی بود که صاحبش یک پیرمرد بود. او نه می‌توانست و نه حوصله‌اش را داشت که از صبح تا شب گوشه مغازه بنشیند. برای همین دنبال شاگرد می‌گشت و من را قبول کرد. البته حقوقش خیلی کم بود چون مغازه خداوکیلی درآمد زیادی نداشت. از صبح کرکره را می‌دادم بالا و تا شب همین طور می‌نشستم و تک و توک مشتری راه می‌انداختم. بعد از مدتی به سرم زد خودم از آن کتاب‌ها بخوانم. واقعا برایم مفید بود.

بدهی‌هایت را چه طور می‌دادی تو که از کتاب فروشی درآمد زیادی نداشتی؟

‌6 ماه اول را زیاد به فکر بدهی نبودم. یعنی پدر و مادرم دلداری‌ام داده بودند تا زیاد در فکر نباشم و نفسی بکشم. البته صبح‌ها مغازه‌ را ساعت 11 باز می‌کردم اما خودم 6 بیدار می‌شدم و با ماشین برادرم مسافرکشی می‌کردم. ساعت 10 هم ماشین را تحویلش می‌دادم.

چه مدت در کتابفروشی ماندی و بعد از آن روزگارت چه طور گذشت؟

آنقدر ماندم که کتابفروشی ویدئوکلوپ شد و کار ما سنگین‌تر. آن موقع یادم است وضع مالی‌ام بهتر شده بود چون در مغازه کارهای شخصی هم انجام می‌دادم.

از پیرمرداجازه گرفته و گوشه‌ای از مغازه خرت و پرت‌های خودم را که از بازار می‌آوردم می‌فروختم. بیشترش لوازم‌التحریر بود و انصافا هم سود خوبی داشت. همان موقع‌ها بدهی‌ام را کم‌کم دادم. شانس دیگری که آوردم این بود که مبلغ کمی هم دایی‌ام به من کمک کرد در واقع سرمایه لوازم‌التحریر را او به من داده بود. دلیلش را آن موقع نفهمیدم، اما بعد متوجه شدم بخشی از ارثیه پدری مادرم دست او مانده و مادرم گفته بود آن پول را به من بدهد.

پس مدتی طولانی پیش آن پیرمرد ماندی. راستی چرا معرفی‌اش نمی‌کنی. اسمش چیست؟

فوت شده، شاید راضی نباشد اسمش را بگویم تا وقتی زنده بود پیشش بودم بعد هم مغازه افتاد دست 2 دامادش و مرا بیرون کردند، ولی خودم مغازه کوچکی را اجاره و ویدئوکلوپ زدم. صبح‌ها قبل از همه کرکره را بالا می‌دادم و شب‌ها تا آخر وقت می‌ماندم. کارهای حاشیه‌ای هم داشتم یعنی همان فروش لوازم‌التحریر و دستگاه فتوکپی.در تمام این سال‌ها کار کردم و زحمت کشیدم تا به اینجا رسیدم.

دیگر به فکر تشکیل خانواده نیفتادی؟

‌مادرم خدابیامرز خیلی اصرار داشت زن بگیرم، ولی چشمم ترسیده بود. 6 سال پیش بعد از فوت پدر و مادرم خانه آنها را فروختیم و با برادرم شریکی یک مغازه خریدیم. البته وام هم گرفتیم و خودمان هم پس‌انداز داشتیم. الان هم همه حواسم به مغازه است. راستش اصلا وقت ندارم به فکر ازدواج باشم. همین طور راحت‌تر هستم. یک گوشه مغازه را هم درست کرده‌ام و شب‌ها همانجا می‌خوابم. برادرم هنوز با ماشین کار می‌کند. او 4 بچه دارد. مخارجش زیاد است اما من همین‌هایی را که دارم برایم بس است.همین که شب‌ها راحت سرم را روی بالش می‌گذارم یک دنیا ارزش دارد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها