در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پیرزن 72 سالهای به نام ژانت پواتر در آپارتمانش به طرز دلخراشی به قتل رسیده بود. خبر این قتل را همسایه پیرزن به پلیس اطلاع داد.مریا آماریز پیرزن 68 سالهای که در طبقه دوم ساختمان ژانت پواتر زندگی میکرد و درواقع مستاجر ژانت بود، در حالی که صدایش میلرزید و به سختی صحبت میکرد با کلانتری تماس گرفت و خبر داد که صاحبخانهاش به نام ژانت پواتر در آپارتمانش به قتل رسیده است. او از پلیس تقاضای کمک کرد.
وقتی ماموران کلانتری 111 در ساختمان 2 طبقه 44 در خیابان جرهان در منطقه دانکارد حضور به هم رساندند با جسد پیرزن بیچاره روبهرو شدند. وی در کف سالن آپارتمان به پشت روی زمین افتاده بود. در کنارش یک بالش بزرگ دیده میشد. فضای خانه کاملا آشفته بود و اوضاع آپارتمان به طور عجیبی توسط قاتل یا قاتلان به هم ریخته شده بود. ظواهر امر نشان میداد که پیرزن با بالشتی که کنارش قرار داشت، خفه شده است. پیرزن که پیراهن بلند خانگی به تن داشت. صورتش کبود شده بود و آثار بریدگی بر زبانش که بین دندانهایش قرار گرفته بود، دیده میشد. همچنین آثار ضرب و جرح بر سر و صورت پیرزن مشاهده میشد که به نظر میرسید قبل از به قتل رسیدن، وحشیانه مورد ضرب و جرح قاتل یا قاتلان قرار گرفته است.
ماموران کلانتری با مشاهده صحنه جنایت بلافاصله خانه را تحت کنترل درآورده و تحقیقات مقدماتی خود را آغاز کردند.ساعت 6 عصر بود که کمیسر اریک دیویس در محل جنایت حاضر شد و تحقیق درخصوص قتل پیرزن را آغاز کرد. ساختمان 44 یک ساختمان 2 طبقه نسبتا قدیمی بود. طبقه اول با 3-2پله از همکف خیابان بالاتر بود و طبقه دوم به وسیله راهپله آهنی از طبقه اول جدا میشد.کمیسر وقتی وارد آپارتمان شد با راهنمایی سروان کارسترو بالای جسد پیرزن رفت. صحنه دلخراشی بود. پیرزن مرگ دردناکی را تحمل کرده بود. ظواهر امر حکایت از آن داشت که قتل در کمال قساوت و بیرحمی رخ داده بود و قاتل یا قاتلان با نفرت و کینه به قتل پیرزن اقدام کردهاند.
کمیسر در وارسی جسد متوجه شد که وی خفه شده و قبل از مرگ نیز بشدت مورد ضرب و جرح توسط قاتل قرار گرفته و دست راست و پای چپش نیز توسط قاتل یا قاتلان در کمال بیرحمی شکسته شده است. همچنین بررسیهای اولیه نشان میداد که مدت زمان زیادی از وقوع قتل گذشته است.کمیسر پس از این که به دقت جسد پیرزن را از نظر گذراند به جستجو در داخل آپارتمان پرداخت. آپارتمانی که گویا دچار توفان سهمگینی شده است. همه چیز به هم ریخته شده و آشفته بود. وسایل داخل آپارتمان در اطراف پخش بودند و اوضاع عجیبی بر فضای خانه پیرزن حکمفرما بود.
کمیسر پس از این که اوضاع آپارتمان را از نظر گذراند، پای صحبتهای مریا آماریز مستاجر مقتول که در طبقه بالا زندگی میکرد و خبر قتل پیرزن را به کلانتری خبر داده بود، نشست. پیرزن بیچاره که همچنان وحشتزده بود به کمیسر گفت: ساعت نزدیک 4 عصر بود که از خانه دخترم برگشتم. وقتی قصد داشتم به طبقه بالا بروم متوجه شدم که در آپارتمان ژانت کاملا باز است. خیلی تعجب کردم که در آن روز گرم چطور ژانت در آپارتمانش را باز گذاشته، تصمیم گرفتم علت را جویا شوم و از طرفی سری به ژانت بزنم. در همان آستانه در چند بار صدایش کردم، اما وقتی پاسخی نشنیدم وارد ساختمان شدم. صحنه عجیبی بود. وسایل خانه به هم ریخته شده بود. با صدای بلند دوباره ژانت را صدا زدم. باز هم جوابی نیامد و همه جا در سکوت فرو رفته بود. چند قدم که جلوتر رفتم، چشمم به جسد بیجان او افتاد. تا لحظاتی از ترس میلرزیدم. قدرت هیچ کاری را نداشتم. وقتی به خودم آمدم شروع به داد و فریاد کردم. دو نفر از همسایههای اطراف بیرون آمدند و در جریان حادثه قرار گرفتند. بعد هم سراسیمه موضوع را به کلانتری اطلاع دادم.وی توضیح داد که 2 روز قبل به خانه دخترش رفته و امروز زمان برگشت به آپارتمانش با این حادثه دلخراش روبهرو شده بود.مریا یادآور شد: ژانت از رفتنم اطلاع داشت و میدانست که 2 روز در خانه نیستم. حتی کلید آپارتمانم را هم داشت تا به گلدانهایم آب بدهد.
پیرزن در پاسخ این سوال کمیسر که چه مدت است در آن خانه زندگی میکند، جواب داد: حدود 3 سال و در تمام این مدت هم ارتباط بسیار خوبی با ژانت داشتم. به نحوی که رابطه ما اصلا رابطه مالک و مستاجر نبود. واقعا به هم نزدیک بودیم و دائم به ملاقات یکدیگر میرفتیم.
وی افزود: ژانت پیرزن بسیار مهربان و باگذشتی بود. به تنهایی زندگی میکرد. البته یک پرستار داشت که با او سازگار نبود. برای همین هفته پیش او را جواب کرد. البته برای اخراج پرستارش حق داشت. الیزابت پرستار او بینظم بود و در عین حال بسیار مغرور و افادهای. ضمن این که دائم با نامزدش بود و اصلا توجهی به ژانت نداشت. ژانت سرش به زندگی خودش گرم بود. خیلی کم از خانه بیرون میرفت. 3 پسر داشت که هر هفته یکی از آنها به او سر میزدند.
اما نوه بزرگش، توماس، زیاد پیش او میآمد. توماس آدمی عصبی و تندخو بود. گاهی اوقات پیرزن بیچاره را به خاطر پول تحت فشار قرار میداد، اما با این حال ژانت شدیدا به او علاقهمند بود و از ته دل او را دوست داشت. البته توماس هم به مادربزرگش عشق میورزید. وی به علت اعتیادش گاهی پیرزن را آزار میداد که بعد خودش هم پشیمان میشد. چندین بار او را دیدم که با گریه و التماس از ژانت عذرخواهی میکرد.
مریا نیم ساعتی به سوالات کمیسر پاسخ داد و از روحیات، رفتار و دوستان و اقوام ژانت گفت.
کمیسر پس از بازجویی از مریا گوش به گزارش سروان کارسترو داد. وی که از افسران با تجربه پلیس بود در قسمتی از گزارش خود به کمیسر گفت:
ساعت 4 عصر بود که مریا با کلانتری تماس گرفت و وحشتزده و سراسیمه خبر داد که همسایهاش ژانت به قتل رسیده است. با اعلام این خبر بلافاصله ماموران ما در محل حاضر و با جسد پیرزن بیچاره روبهرو شدند. شواهد نشان میداد که وی خفه شده. ضمن این که براساس گزارش اولیه پزشکی قانونی قتل بین ساعت 2 تا 3 بعدازظهر رخ داده است.
سروان کارسترو افزود: ظواهر امر حکایت از آن دارد که قاتل بیش از یک نفر بوده است، ضمن این که احتمال سرقت لوازم یا اشیای قیمتی بسیار بالاست و قاتل یا قاتلان نیز در کمال بیرحمی مرتکب جنایت شدند. براساس تحقیقات اولیه ما پیرزن رفت و آمد زیادی نداشته، فقط هر از گاهی پسرها و عروسهایش به او سر میزدند، اما نوه بزرگاش توماس که اعتیاد به مواد مخدر دارد، بیشتر از سایرین نزد او میآمده و علتش هم گرفتن پول جهت تهیه مواد بوده است. البته ژانت گاهی با او درگیری داشته و از دادن پول هم ممانعت میکرده، اما به خاطر شدت علاقهاش هیچگاه او را از خود ناامید نمیکرده است.
وی یک پرستار جوان به نام الیزابت هم داشته که 3 ماه پیش او بوده، ژانت هفته قبل به دنبال یک بگومگو الیزابت را از خانهاش بیرون میکند. آنطور که در تحقیقات اولیه متوجه شدیم، الیزابت از یک شرکت کاریابی به پیرزن معرفی شده بود. الیزابت زنی پرحاشیه بوده که رفتار و کردارش اصولا مورد رضایت ژانت نبوده است، ضمن این که خیلی هم رفت و آمد داشته بخصوص با نامزدش اسمیت که این امر هم نارضایتی پیرزن را در پی داشته است.رئیس کلانتری منطقه توضیح داد که هم توماس و هم الیزابت و نامزدش احضار شدهاند که تا دقایقی دیگر خودشان را به اینجا خواهند رساند.
سروان کارسترو یادآور شد: متاسفانه در تحقیقات انجام شده، هیچ سرنخی از قاتل به دست نیاوردیم و هیچیک از همسایهها نیز مورد مشکوکی ندیدهاند. البته همانطور که عرض کردم براساس بررسیهای انجام شده، قاتل بیش از یک نفر بوده، ضمن این که ورود قاتل هم به داخل آپارتمان بدون هیچگونه مقاومتی صورت پذیرفته است و نشان میدهد که آنها با مقتول آشنایی داشته و توانستند به راحتی و بدون مقاومت وارد آپارتمان شوند.کمیسر نیمساعتی با سروان صحبت کرد، آنگاه دوباره به بازرسی در داخل آپارتمان پرداخت. سپس منتظر شد تا توماس و الیزابت وارد شوند. ساعت 8 شب بود که ابتدا توماس و سپس الیزابت و نامزد جوانش اسمیت، به خانه آمدند. به محض ورود آنها کمیسر بازجویی را آغاز کرد. توماس نوه مقتول که قیافه نحیفی داشت و بسیار لاغراندام بود و نشان میداد که بشدت معتاد است، در حالی که بشدت اشک میریخت به کمیسر گفت: باورم نمیشود مادربزرگ مهربانم مرده باشد. او یک زن فوقالعاده و یک فرشته بود، تا میتوانست کمکم میکرد و تنها نقطه امیدم بعد از خدا محسوب میشد. هرچه میخواستم از او میگرفتم و حالا نمیدانم بدون او باید چه کار کنم. توماس در حالی که هر لحظه ناراحتیاش بیشتر میشد، ادامه داد: بیچاره مادربزرگم. هرگز خودم را نمیبخشم. او را خیلی اذیت کردم. برای گرفتن پول گاهی اوقات عصبانیاش میکردم، اما هیچ وقت دست رد به سینهام نمیزد. او یک زن فوقالعاده بود. تا حد جنون دوستش داشتم و دلم نمیخواست کوچکترین آسیبی ببیند.
وی در پاسخ این سوال کمیسر که آخرین بار کی او را دیدی، جواب داد: امروز صبح سری به او زدم. بعد هم رفتم داروهایش را گرفتم. آخر سر مقداری پول به من داد. کلی هم نصیحتم کرد. بعد او را ترک کردم و دیگر خبری از وی نداشتم تا این که ...وی در مورد شغلش گفت: قبلا در یک تعمیرگاه کار میکردم، ولی الان چند روزی است که بیکارم.
کمیسر نیم ساعتی از او بازجویی کرد و سپس سراغ الیزابت و نامزدش اسمیت رفت و به بازجویی از آنها پرداخت. الیزابت که ظاهر شیکی داشت و خیلی هم سر و زبان داشت و تلاش میکرد برای اعصاب خود مسلط باشد به کمیسر گفت: ژانت یک پیرزن خرفت بود. او عصبی و تندخو بود و دائم بهانه میگرفت. بشدت وسواس داشت و زندگی را به من سخت میگرفت. فکر میکرد یک برده هستم و برای رفتن به بیرون میبایستی کلی کلنجار میرفتم و این در حالی بود که حقوق خوبی هم نمیداد. بالاخره هم نتوانستیم باهم کنار بیاییم و مرا اخراج کرد. ضمن این که حقوقم را هم به طور کامل نداد، ولی من اهمیتی ندادم.
وی گفت: از هفته پیش که اخراج شدم، فقط 3 روز پیش یکبار برای تسویهحساب و بردن وسایل شخصیام نزد او آمدم و هیچ خبری از او نداشتم تا این که ساعتی پیش شنیدم به قتل رسیده است و به اینجا احضار شدم.کمیسر چند دقیقهای از او بازجویی کرد و سپس چند سوال هم از اسمیت نامزد قویهیکل و قد بلند الیزابت کرد. اسمیت با خونسردی به سوالات کمیسر پاسخ داد. او در مورد شغلش گفت: راننده تاکسی هستم.
کمیسر پس از این که از الیزابت و نامزدش بازجویی کرد، یکبار دیگر آنچه را اتفاق افتاده بود به دقت مرور کرد، آنگاه دستور دستگیری قاتل یا در واقع قاتلان را صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر داستان را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
محمد موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: