در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
***
تحقیقات به کندی پیش میرفت. در واقع اصلا توفیقی حاصل نشده بود و رضا ـ پدر مازیار ـ هم تمام کار و زندگیاش را رها کرده و از صبح یک لنگه پا جلوی در اتاق سرگرد شهاب میایستاد تا ببیند بالاخره قاتل کیست.
چند تیم عملیاتی مرتب جلوی تلهکابین توچال کشیک میدادند تا بالاخره ببینند آن 4 نفر که هستند. پنجشنبه آن هفته سر و کله یکی از مردان عصا به دست پیدا و بازداشت شد، اما او که اصرار عجیبی داشت بیگناه است کارآگاه را تهدید به شکایت کرد. شهاب مدرکی علیه این مظنون نداشت و به ناچار اجازه داد برود و اتفاقا آن مرد تهدیدش را عملی و سرگرد را گرفتار دردسر تازهای کرد.
هنوز از 3 مرد دیگر خبری به دست نیامده بود که هفته بعد خبر دادند جنازه مریم ته یک دره پیدا شده است.
روی پای او هم اثر همان عصا وجود داشت. نحوه 2 قتل کاملا مشابه بود. با این تفاوت که این بار قاتل چهارشنبه را برای روز کشتار انتخاب کرده بود. موضوع داشت پیچیدهتر میشد.
کلافی سردرگم که معلوم نبود سر و تهاش کجاست و آخر و عاقبت این پرونده به کجا میانجامد. مادر مریم که قبلا یک بار جلوی در خانهاش شهاب را دیده بود این بار وقتی به عنوان شاکی در اتاق او حاضر شد توپ خیلی پری داشت.
ـ درست است که دختر معصوم من را به قتل متهم کنید؟ اگر قاتل راپیدا کرده بودید مریم الان زنده بود.
حق با او بود، اما شهاب هم در این سه هفته همه سعیاش را به کار گرفته و چیزی کم نگذاشته بود. او حالا باید میفهمید مریم چرا برخلاف معمول، چهارشنبه به کوه رفته و از طرفی باید معلوم می شد چه نقطه اشتراکی بین او و نامزد سابقش وجود داشت که میتوانست چنین فرجامی داشته باشد. مادر مریم تقریبا جواب سوال اول کارآگاه را میدانست: « مریم گفت با یک نفر قرار دارد و باید حتما برود.» درست مثل مازیار.
ستوان دوباره فیلمهای تلهکابین را گرفت و مشغول تماشا شد این دفعه فقط یک عصا به دست سوار شده بود که او هم هیچ شباهتی با 4 مرد قبلی نداشت. پس شاید قاتل با پای پیاده بالا میرفت. کارآگاه از همه طرف بشدت تحت فشار بود. او اطمینان داشت ماجرا هر چه هست به کوه ربط پیدا میکند برای همین به ستوان دستور داد هرچه پرونده در یک سال اخیر تشکیل شده که یک سرش به کوهستان برمیگردد، جمع کند. سرقت، قتل و کلاهبرداری فرقی نمیکرد فقط مهم این بود که شاکی یا متهم رفت و آمدی به کوه داشته باشند.
این کار هم 3 روز دیگر از وقت 2 همکار را گرفت تا اینکه در مجموع 18 پرونده جمعآوری شد.
ستوان معتقد بود 17 مورد آن موضوعات معمولی است، مثل سرقت وسایل کوهنوردی، نزاعهای پیشپاافتاده و تهمتهای ناروا، اما پرونده آخری بدجوری جلب توجه میکرد.
ستوان قبل از اینکه به رئیساش فرصت مطالعه پرونده را بدهد خودش خلاصهای از آن را تعریف کرد: «پسری به اسم بهرام تقریبا در همان محدودهای که قتلها اتفاق افتاده خودکشی کرده است.
ماجرا مربوط به 8 ماه قبل است، ظاهرا او دختری را میخواسته، ولیآن دختر با یکی دیگر نامزد بوده برای همین هم بهرام خودش را پرت کرده ته دره. حالا جالب اینجاست که خانواده بهرام آن دختر را خوب نمیشناسند و فقط میدانند پسرشان در کوه او را دیده و به احتمال زیاد اسمش مریم است.»
گوشهای شهاب تیز شد. مریم؟ کدام مریم؟ کارآگاه یک ساعته همه پرونده را خواند و برای خودش چیزهایی نوشت. بهرام برادر دوقلویی داشت و هیچ بعید نبود شهرام برای گرفتن انتقام مرگ برادرش این جنایتها را انجام داده باشد، البته به یک شرط و آن اینکه دختر مورد علاقه بهرام همان دختری باشد که به قتل رسیده است. شاید مادر مریم میتوانست در این زمینه کمکی بکند، اما او از این ماجرا خبر نداشت. پدر مازیار ظاهرا اطلاعاتش دقیقتر بود: «پسرم هرچه میشد به من میگفت . ما رابطه پدر و پسری نداشتیم و بیشتر با هم رفیق بودیم فقط نمیدانم، چرا نگفته بود با مریم به هم زده است. این بهرامی را که میگویید میشناسم. چند باری مزاحم مریم شده بود برای همین هم مازیار با او درگیر شد و کارشان به زد و خورد هم کشید. یادم هست آن روز زیر چشم پسرم کبود شده بود. خیلی نصیحتش کردم به جای اینکه قیصر بازی در بیاورد بهتر است مریم را مجبور به شکایت کند، ولی به هر حال جوانها گاهی وقتها ندانمکاری میکنند. چند ماه بعد از آن اتفاق یک روز دیدم مازیار بدجوری ناراحت است، قضیه را که پرسیدم گفت، شنیده بهرام خودکشی کرده است.»
اگر حدس کارآگاه درست بود و برادر دوقلوی بهرام خیال انتقامگیری داشت پس باید یا شاید سراغی هم از الیاس میگرفت.
ستوان ظهوری تلفنی با الیاس حرف زد و به او هشدار داد مراقب همه چیز باشد. حتی الیاس هم از ماجرای خودکشی بهرام خبر داشت و میگفت از زبان خود مریم شنیده است.
نگفت چرا خودکشی کرده ، فقط یک بار داشتیم از کنار آن دره رد میشدیم گفت دوست ندارد از این مسیر برود چون یک آشنا آنجا خودکشی کرده است .
شهاب قبل از اینکه برای دستگیری شهرام آستین بالا بزند، دستور داد این جوانک چند شبانهروز تحت مراقبت باشد.
2 روز بعد ساعت 7 بعدازظهر وقتی ستوان ظهوری در اتاق تنها بود و داشت کمکم وسایلش را جمع میکرد که به خانه برود اتفاق تازهای افتاد. الیاس زنگ زد و گفت یک نفر با او در توچال قرار گذاشته است.
ـ گفت یکسری مدارک از من و ماجرای قتل مریم دارد که قطعا برایم جالب است . کاری کرد که حسابی کنجکاو شوم.
از یک تلفن عمومی زنگ میزد. شماره را از 118 پرسیدم یک کیوسک در دزاشیب است. به او گفتم پایم در گچ است و هفته دیگر باز میکنم اگر مایل باشد میتواند بیاید مغازهام اما قبول نکرد و گفت صبر میکند تا خوب شوم و قرار شد چند روز دیگر دوباره تلفن بزند.
ظهوری قبل از اینکه رئیساش را از ماوقع مطلع کند با بچههای تعقیب و مراقبت تماس گرفت، اما آنها گفتند هیچ شکی ندارند شهرام الان در خانهاش است.
خانه هم در هفتحوض بود. ستوان از اینکه تیر شهاب یک بار دیگر به سنگ خورده و فرضیه او اشتباه از آب درآمده از صمیم قلب ناراحت شد، ولی چارهای نداشت جز اینکه به کارآگاه حقیقت را بگوید.
شهاب آن موقع در پارک لاله در نوبت سینما بود. از بچگی به این سینماها علاقه ویژهای داشت و این بار هم با همسرش به پارک رفته بود.
او وقتی حرفهای دستیارش را گوش داد خیلی متین به او گفت: «فرضیه ما زیاد هم اشتباه نبوده به هر حال قاتل میخواهد الیاس را هم بکشد و باید منتظر شویم پایش را از گچ دربیاورد و سر قرار برود. آنوقت همه چیز معلوم میشود.»
انتظار کشیدن بخشی از کار سرگرد بود، ولی رضا این را درک نمیکرد و میگفت تا همین حالا هم نزدیک دو ماه از قتل پسرش گذشته و بیشتر از این نمی شود دست روی دست گذاشت. او آنقدر روی اعصاب شهاب راه میرفت که بالاخره کارآگاه مجبور شد دستور بدهد دیگر داخل اداره راهش ندهند. به خود او هم گفت لازم نیست هر روز به آگاهی بیاید ، اگر لازم شد خودشان خبرش میکنند.
علیرضا رحیمی نژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: