در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
این کتاب مستور که خواندن دوباره آن قند مکرر است و لطفی همواره دارد مولانا گونگی در خود دارد که با خواندن آن بیدرنگ به یاد این شعر مولانا جلال الدین محمد بلخی میافتیم که: از کجا آمدهام؟ آمدنم بهر چه بود؟
شخصیت اصلی داستان، یونس دانشجوی دکترای پژوهشگری اجتماعی است که برای پایاننامه دوره دکتری خود در حال تحقیق و جستجوی دلیل جامعه شناختی خودکشی دکتر جوانی به اسم پارسا است.
این کتاب مانند دیگر آثار مستور جملهها و سطرهای درخشانی دارد که تا مدتها در ذهن هر خوانندهای میماند. شبیه جمله ابتدایی کتاب که مینویسد: هر کس روزنهای است به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود. اگر بشدت اندوهناک شود. یا در اواسط کتاب با هم میخوانیم که: خداوند برای هر کس همان قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره !
یک لحظه امروز را به خوانشی کوتاه و دوباره از این کتاب اختصاص دادهایم:
نوشتههای پارسا را خواندم. گمان میکنم او عاشق شده بود. اما فکر نمیکنم خودکشی او ربطی به معشوقاش داشته باشد. احتمالا او خودکشی کرد، چون درکش کوتاهتر از ارتقاع عشق بود. او به جای کنترل برعشق، مغلوب مفهومی شد که برای او تازگی داشت. او نه از معشوق، که از عشق بشدت شکست خورد. حتی چنین به نظر میرسد که معشوقاش کوشیده بود تا او را در فهم عشق یاری دهد اما ذهن پارسا نتوانسته بود همه ابعاد و پیچیدگیهای معنای عشق را درک کند. گویی عشق چنان غریب برپارسا تابیده بود که با خطکشهای او اندازه نمیشد و به همین سبب او قادر نبود آن را در کنار بقیه چیزها در آن کتاب دستنویساش بچیند. همچنان که یونس، تو نمیتوانی معنای خداوند را در کنار بقیه معناهای زندگیات بچینی. وقتی خداوند در معصومیت کودکان مثل برف زمستانی میدرخشد تو کجایی یونس؟ واقعا تو کجایی؟ شاید خداوند در هیچ جای دیگر هستی مثل معصومیت کودکی، خودش را اینگونه آشکار نکرده باشد. من گاهی از شدت وضوح خداوند درکودکان، پر از هراس میشوم و دلام شروع میکند به تپیدن. دلام آن قدر بلند بلند میتپد که بهت زده میدوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را برگیرم. کجایی یونس؟ صدای مرا میشنوی؟
کاغذها را توی پاکت میگذارم و از روی صندلی بلند میشوم. چند قدم برمیدارم اما احساس سرگیجه دارم. به درختی تکیه میدهم تا حالم بهتر شود. کمی بعد از عرض خیابان پارک که میگذرم چشمم به پسرک خردسالی میافتد که نخ بادبادکاش پاره شده بود. هنوز دارد گریه میکند. بیخودی به سمت او میروم و به چشمهای پر از اشکاش که از پشت عینک ته استکانیاش پیداست زل میزنم. میپرسم:
«میخوای نخ بادبادکات رو گره بزنم.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: