یک ‌قاچ ‌از ‌زندگی

عصای‌ دست‌ یا بلای‌ جان

کد خبر: ۴۱۰۹۹۴

«حالا کدوم طرف این شهر بی سر و ته رو بگردیم؟» زن آرام از دختر پرسید.

«نمی‌دونم، منم داشتم به همین فکر می‌کردم، به نظرم بهتره ایستگاه بعدی پیاده بشیم. خونه یکی از دوستام همین طرفاس؛ چند روز پیش می‌گفت یه چیزایی اونجا گیر میاد.»

سرعت قطار مترو که کم شد، دختر بلند شد و دست زن را گرفت تا کمکش کند از روی صندلی بلند شود. زن 35 سال بیشتر نداشت اما به آدم‌های چهل و هفت، هشت ساله می‌مانست. زانوهایش درد می‌کرد؛ تازگی‌ها وقتی می‌نشست، بلند شدنش سخت می‌شد.

به خیابان که رسیدند، هُرم گرما دوید روی پوست صورتشان و آفتاب تند روزهای آخر بهار تهران که وقتی با دود و دم ماشین‌ها یکی می‌شود، مثل آفتاب مرداد است، پوستشان را سوزاند.

با عجله به سایه درختی پناه بردند و دختر این طرف و آن طرف را نگاه کرد و با دست اشاره کرد به سویی و گفت: «از اون طرفه.»

برای این‌که چشم‌هاشان از آفتاب تند دم ظهر در امان بماند، سرشان را پایین انداخته بودند و تند قدم برمی‌داشتند. از خیابان به کوچه‌ای وارد شدند و از کوچه به خیابان دیگری رفتند؛ در اواسط خیابان، دختر جلوی مغازه‌ای که یک دیوار شیشه‌ای آن را از پیاده‌رو جدا کرده بود، ایستاد. دستش را بالای ابروها گذاشت و صورتش را به شیشه نزدیک کرد. آنقدر نزدیک که دستش به شیشه چسبید. بعد برگشت و گفت: «خودشه، مغازه آقا ذبیحه.»

«معاملات املاک صداقت» تا زن این را زیر لب زمزمه کند، دخترک در را باز کرده بود. صدایش توی مغازه پیچید: «سلام آقا ذبیح.»

***

استکان چای توی دست زن مانده بود، مثل چشم‌هایش که خیره به دهان آقا ذبیح بودند.

«بعد از خدا امیدمون به شماس.» زن آن‌قدر آهسته گفت که آقا ذبیح متوجه نشد و پرسید: «چی گفتین آبجی؟»

زن حرفش را تکرار کرد. آقا ذبیح سری تکان داد و گفت: «من که خدمت‌تون گفتم، با این پول، شما نمی‌تونین هیچ خونه‌ای تو این منطقه اجاره کنین... اصلا بعید می‌دونم تو همه تهرون بشه یه همچین اکازیونی رو پیدا کرد.»

بغض راه گلوی زن را گرفت.

آقا ذبیح قول داد گوش به زنگ باشد تا اگر خانه مناسبی پیدا شد، آنها را خبر کند. زن و دختر در حالی‌که می‌دانستند حرف‌های آخری برای دلگرم کردن آنها زده شده، تشکر کردند و از مغازه بیرون آمدند.

پاهای زن یارای رفتن نداشتند. دختر نگاهش کرد، دستش را کشید، از خیابان رد شدند و به پارک آن طرف خیابان رسیدند. روی نیمکتی که زیر سایه بید مجنونی بود، نشستند. دختر باز هم دست‌های زن را توی دستش گرفت و توی صورتش لبخند زد: «نگران نباشین، درست می‌شه.»

بلند شد و رفت و چند دقیقه بعد با 2 تا ساندویچ برگشت. ناهارشان را که خوردند، زن آرام آرام حرف زد، دلش پر بود. از بخت خودش گفت، از این‌که بچه‌ها را با هر بالا و پایینی بزرگ کرده، از این‌که سعی کرده بود همیشه سرشان بالا باشد از این‌که برای درس و مشق و مدرسه‌شان کم نگذاشته تا به جایی برسند، از این‌که...

اما حالا 2 تا پسرش به قول قدیمی‌ها به جای این‌که عصای دستش باشند؛ بلای جانش شده‌اند.

او را مجبور کرده‌اند خانه را عوض کند و وقتی صاحبخانه لطف کرده و پول پیش را یک‌ماه زودتر از تخلیه خانه داده تا جای دیگری را پیدا کنند، پسرها که چشم شان به پول افتاده، یکی‌شان موتور خواسته و آن دیگری کامپیوتر و کلی چیزهای دیگر.

«اونقدر نق به جونم زدن که ذله شدم؛ بهشون پول دادم تا این چیزا رو بخرن...» گریه امانش نمی‌دهد. دختر دست‌های زن را محکم‌تر می‌گیرد.

«جوونن، بعضی از جوون‌ها هم این‌طوری می‌شن دیگه؛ واقعا متوجه شرایط نیستن، اما شما هم این حرفا رو تا حالا نگفته بودین.»

«چی بگم، بچه‌هامَن.»

«آره ولی هر چیزی یه حدی داره؛ با اجازه شما امشب می‌گم بابام بیاد خونه‌تون، حالا دیگه اونا بزرگ شدن، خوبه یه مرد باهاشون حرف بزنه.»

«نمی‌دونم، من که دیگه عقلم قد نمی‌ده.»

«آره این‌طوری بهتره، دایی هم مثل پدره، ولی شما خونه نباشین بهتره. من میام دنبال‌تون با هم بریم بیرون. بذارین بابا باهاشون راحت حرف بزنه.»

دختر دست کرد توی جیبش، یک بسته دستمال بیرون آورد و آن را به زن داد. زن اشک‌هایش را پاک کرد. لبخندی زد و انگار یک کمی سبک شده باشد، خودش از روی نیمکت بلند شد و گفت: «راه بیفت مادر، زیاد کار داریم.»

کورش اسعدی بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها