در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
او میگوید: بچه که بودم پدرم مرد. مادرم میگوید به خاطر مصرف زیاد مواد فوت کرد. از وقتی به یاد دارم ناپدری در خانه ما بوده است. من او را دوست ندارم و همیشه من و خواهران و برادرانم را اذیت میکند. ناپدریام خردهفروش مواد است. مادرم بعد از مرگ پدرم با او ازدواج کرد. او و ناپدریام با هم مواد مصرف میکردند. من از این موضوع ناراحت بودم. دوست نداشتم شرایط زندگیام آن طور که آنها ساخته بودند باشد. زمانی تصمیم گرفتم فرار کنم که ناپدریام شرایط را از آنچه بود برایم سختتر کرد. من فقط 14 سال داشتم. او میخواست زندگی را برای من تلختر از آنچه بود، بکند. او میخواست مرا به عقد یکی از دوستان خرده فروش خود دربیاورد. هرچند من خودم چندبار مواد مصرف کرده بودم اما معتاد نبودم و نمیخواستم با مردی معتاد و قاچاقچی زندگی کنم. شرایط روحی من خیلی بد بود. او و مادرم اصرار داشتند که من با آن مرد زشت و کثیف ازدواج کنم. هیچ علاقهای به آن مرد نداشتم و میدانستم که آدم بدی است.
مرضیه از تصمیمش برای فرار میگوید: روز حادثه خیلی به من فشار آوردند. مادرم میگفت او میتواند پول در اختیارت بگذارد و زندگی راحتتری داشته باشی اما من میدانستم که این حرف مادرم بهخاطر راضی کردن من است. ناپدریام با آن مرد خرده حسابی داشت و من قربانی این خرده حساب بودم. خیلی سخت بود که بتوانم این کار را بکنم. چندبار تا مرز ازدواج رفتم اما برگشتم. واقعا از آن مرد بدم میآمد. هربار که میآمد آنقدر میترسیدم و از او بدم میآمد که قلبم به تپش میافتاد. دیگر نتوانستم آن همه فشار را تحمل کنم. شب بود که از خانه فرار کردم. ناامنیای که در خانه داشتم آنقدر بود که خیابان را به خانه ترجیح دادم. زندگی در خیابان کابوس بود.
خیلی شرایط بدی داشتم. از رفتارهایی که با من میشد و از گرسنگی و نداشتن حتی یک پتو برای خوابیدن، می ترسیدم راه بازگشتی هم نداشتم. بعد از یک ماه زندگی در خیابان بالاخره تصمیم گرفتم خودم را به خانههای امن بهزیستی معرفی کنم. بد نبود، حداقل اینکه جای خواب داشتم، غذایی هم میخوردم و راحت زندگی میکردم. چند ماهی در آنجا بودم تا اینکه متوجه شدم خانوادهام ردم را گرفتهاند و بهزیستی هم میخواهد من را به خانه بازگرداند. آن شب دوباره از بهزیستی فرار کردم و آواره خیابان شدم.
مرضیه به خانه برنگشته است، چون به گفته خودش شرایطش از قبل بدتر میشد. او میگوید: چون از خانه فرار کرده بودم خانوادهام توی سرم میزدند و ناپدریام وادارم میکرد که به خواستههایش عمل کنم. به همین خاطر هم تصمیم گرفتم دوباره فرار کنم.
من به ماندن در بهزیستی راضی بودم، نمیخواستم دوباره آواره خیابان شوم. اما نمیدانستم باید چه کنم، چطور این موضوع را توضیح دهم. هیچکس متوجه حرف من نمیشد و همه فکر میکردند که من بهانهجویی میکنم.
اینبار یاد گرفته بودم چطور با این افراد برخورد کنم و یاد گرفته بودم که اجازه ندهم هرکس هر رفتاری که دوست دارد با من انجام دهد، فقط به خاطر اینکه بیکس هستم.
مرضیه در پارک دستگیر شده است. آن شب تصمیم گرفته بودم که در میان درختان پارک بخوابم. میتوانستم تا 5 صبح بخوابم چون کارگران ساعت 5 برای آبیاری و تمیز کردن میآمدند. آن روز ماموران حراست هم بودند. وقتی من را دیدند دستگیرم کردند و به پلیس تحویل دادند.
مرضیه میگوید اگر در بازداشتگاه، کانون اصلاح و تربیت یا بهزیستی باشد اصلا ناراحت نیست و زندگی میکند اما اصلا دوست ندارد دوباره به خانه مادریاش برگردد.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: