نوجوانی که می‌خواست از برادرش حمایت کند

برادرم تنهاتر از من است

کودکی‌اش در خیابان‌های حاشیه تهران گذشته و از همان موقع هم مشغول به کار شده است. پدرش را وقتی که هنوز 2 ساله نشده بود از دست داد و مادرش هم که زنی معتاد است او را ترک کرده است.
کد خبر: ۳۹۹۲۶۳

حامد و برادر کوچکش در خانه پسر عمه مادرشان زندگی می‌کنند آنها این مرد را دایی صدا می‌زنند. آنها زندگی پر دردی دارند. حامد را به جرم حمل مواد مخدر گرفته‌اند. او می‌گوید مواد مال خودش نیست آن را دلالی به برادرش داده است تا به دست مشتری برساند.

او می‌گوید: مادرم را 2بار بیشتر ندیدم از وقتی به یاد دارم دایی و زن دایی‌ام از من نگهداری می‌کردند، مدرسه نرفتم و هیچ سوادی ندارم. از 5 سالگی وردست دایی‌ام نقاشی می‌کردم و سختی زیادی را تحمل کردم. برادر کوچکم هم همین‌طور. ما هر دو کار می‌کردیم. یکی از دوستان دایی‌ام مواد فروش بود و من از همین طریق بود که متوجه شدم مواد چیست البته دایی‌ام گاهی تریاک می‌کشید از دوستش هم تریاک می‌خرید، اما من و برادرم با مواد کاری نداشتیم.

حامد می‌گوید زمانی با برادرش به موادفروشی روی آورد که دایی‌اش از آنها خواست به دوستش کمک کنند. او می‌گوید: دوست دایی‌ام تحت تعقیب بود. چون سابقه داشت اگر بازداشت می‌شد دردسر بزرگی برایش به وجود می‌آمد. به همین دلیل هم دایی‌ام از ما استفاده می‌کرد تا دوستش را کمک کند.

البته این کار برایش سود هم داشت. اگر او پول نداشت دوستش مجانی به او مواد می‌داد. کار ما این بود که وقتی دوست دایی‌ام تحت نظر بود ما برایش مواد را جابه جا می‌کردیم؛ گاهی من و گاهی هم برادرم.

من برادر کوچکم را خیلی دوست داشتم. نمی‌دانم چرا اما همیشه فکر می‌کردم که باید از او حمایت کنم. چندباری که من مواد بردم اتفاقی نیفتاد، اما آن روز وقتی دوست دایی آن مواد را به حمید داد ماموران او را دنبال کردند.

برادرم یک سال از من کوچک‌تر است او ترسیده بود و می‌دوید من هم دنبال او رفتم و تعقیبش کردم. او به من گفت کمک کن و من هم مواد را از دستش قاپیدم وقتی ماموران رسیدند مواد در دست من بود و من بازداشت شدم.

حامد همیشه در زندگی‌اش دنبال مهر مادری بوده است این را خودش می‌گوید: همیشه دلم می‌خواست مادرم در کنارم باشد حتی اگر معتاد و بداخلاق است. او در تمام این سال‌ها فقط 2 بار به خانه دایی‌ام آمد. آن هم زمانی بود که پول لازم داشت. چهره مادرم را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. بار آخر از او خواستم که نرود، اما او رفت و گفت که دوست ندارد ما در کنار او باشیم .مادرم می‌گفت من برای شما مادر خوبی نیستم.

بهتر است پیش کس دیگری باشید تا من. گاهی با خودم فکر می‌کردم ای کاش ما هم مثل مادرمان معتاد بودیم تا او ما را ترک نمی‌کرد و اگر مادرم بود این‌طور نمی‌شد حتی اگر معتاد بود. ای کاش یکبار دست نوازش به سرم می‌کشید. ای کاش معتاد نمی‌شد. ای کاش من پدر داشتم. آن وقت همه چیز فرق می‌کرد.

حامد می‌گوید از کارش پشیمان نیست و اگر باز در چنین شرایطی قرار می‌گرفت از برادرش حمایت می‌کرد: او کوچک است و من باید حمایتش کنم من کسی را نداشتم تا برایم دل بسوزاند امیدوارم بتوانم دلسوز برادرم باشم.

حامد آینده خوبی برای خودش و برادرش متصور نیست: اگر خیلی انسان‌های موفقی باشیم مثل دایی‌مان نقاش می‌شویم. شغل خوبی است، اما با خودم عهد کردم هرگز دایی‌ام را ترک نکنم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها