بعد از یک سال زندگی کردن در میان انواع و اقسام زنانی که با جرمهای کوچک و بزرگ در سلولهای نمناک و تاریک زندگی میکردند تنها یک تلنگر احتیاج داشتم تا کاری پراسترس، اما بزرگ را به سرانجام برسانم. تلنگری که پدربزرگ 87 سالهام با حضور در ساعت ملاقات زندان به من وارد کرد. کافی بود تا از محیطی زجرآور خارج شوم، اما در درونم میدانستم حتی اگر یک روز به عمرم باقی مانده باشد باز هم میلههای خاکستری رنگ سلول را خواهم دید.
پیشبینیای که بعد از 30 سال به واقعیت پیوست».
خانم «مری والش» زن 53 سالهای است که با وجود داشتن 3 فرزند بزرگ که هر کدام دانشجوی رشتههای مختلف هستند و شوهری که درآمد خوبی دارد و زندگی مرفهی برای خانوادهاش مهیا کرده، راهی زندان شده تا پاسخ جرمی را بدهد که بیش از 30 سال قبل مرتکب شده است. زندگی این زن میانسال در حالی که نام حقیقی او «سوزان لافرب» است به عنوان زنی بسیار مقتدر و توانا در کنار شوهری که لیسانس حسابداری و اقتصاد گرفته بود و درآمد خوبی داشت، از همیشه بهتر پیش میرفت تا روزی که یک افسر پلیس جوان همه چیز را تغییر داد. یک روز بعدازظهر زمانی که خانم والش در حال آب دادن به گلهای زیبای حیاط منزل بزرگ ویلاییاش در حومه لسآنجلس بود، ماموری به بهانه اخطار دادن نسبت به شکایت یکی از همسایهها با او روبهرو شد.
بعد از چند سوال و جواب، این افسر عکسی را که خانم والش جوان را در زندان نشان میداد، به عنوان مدرکی موجه رونمایی کرد و دقایقی بعد آنها راهی پاسگاه پلیس شدند.
همه چیز بسیار واضح بود. پرونده خانم مری والش نشان میداد که او با نام اصلی سوزان لافرب در 19 سالگی به اتهام خرید و فروش هروئین دستگیر و به 10 سال زندان محکوم شده است، اما بعد از یک سال سپری کردن دوران محکومیتش با کمک پدربزرگ پیرش توانسته از زندان فرار کند و برای حدود 30 سال تحت نام جعلی زندگی کند و حتی تشکیل خانواده بدهد. همسر این زن سابقهدار گرچه از شنیدن حقایق تلخ گذشته او بشدت شوکه شده بود با حضور در پاسگاه پلیس، همسرش را زنی بسیار مهربان و بیآزار توصیف کرد و همانجا به او قول داد تا از هر کاری که میتواند برای نجات دادنش انجام دهد، دریغ نخواهد کرد. تلاشهایی که هماکنون بعد از گذشت حدود 2 سال از زندانی شدن دوباره خانم مری به موفقیت نزدیک شده است.
«من بیگناه بودم و در تصمیمگیری حکم من بشدت سختگیری شده بود. تنها جرمم دوستی با چند نفر از اراذل و اوباش دبیرستان پرجمعیتی بود که در آن درس میخواندم و همین رفاقتها برایم گران تمام شد. اعتراف میکنم که دختری بسیار شیطان و بازیگوش بودم که بعد از اتمام دوران دبیرستان به جای آن که فکر درس خواندن و ادامه تحصیل باشم مدام با دوستان خلافی که داشتم سفر میکردم و به کوکائین اعتیاد پیدا کرده بودم، اما هرگز خودم اهل خلاف کردن و نقض قانون نبودم و نمیخواستم در چنین دامهایی گرفتار شوم. از بخت بد، معاشرت با افرادی که جایهجا کردن مواد مخدر برایشان امری عادی به حساب میآمد بالاخره سبب شد یک شب به دام بیفتم. وقتی دو نفر از دوستانم که مقداری هروئین همراه داشتند دستگیر شدند، من هم در کنارشان به پاسگاه پلیس منتقل شده و همدستشان نام گرفتم. هر چه سعی کردم از خودم دفاع کنم بیفایده بود و بالاخره به جرم فروش مواد مخدر به 10 سال زندان محکوم شدم. اصلا نمیتوانستم بپذیرم که از حدود 20 تا 30 سالگی در میان انواع و اقسام زنانی که به جرمهای بزرگ زندانی بودند زندگی کنم و هر شب با خودم فکر میکردم که راهی پیدا کنم تا از این شرایط خلاص شوم. هر چه بیشتر فکر میکردم راهی جز فرار کردن برایم باقی نمیماند، اما تنها مشکل، نداشتن اعتماد به نفس کافی برای اجرا کردن نقشهای بود که میتوانست برایم بسیار گران تمام شود. ماههای متوالی در زندان زندگی کردن توانم را گرفته بود و از دختری شیطان و بازیگوش به جوانی افسرده و گوشهگیر تبدیل شده بودم که حتی کلمهای حرف نمیزد. روزی که پدربزرگ پیرم به دیدارم آمد را بخوبی به یاد میآورم. او بهترین دوستم بود و همیشه زمانی که بیش از اندازه دقت و انرژیام را صرف بطالت و خوشگذارانی میکردم به من میگفت بالاخره یک روز به خاطر رفتارم تاوان سنگینی خواهم داد. وقتی روبهرویم نشست و به چشمانم خیره شد، اولین حرفی که به من زد این بود که حدود یک سالی که پشت میلهها بودهام بسیار لاغرتر شده و چشمانم برق زیبایش را از دست داده است. با شنیدن جملههایش شروع به گریه کردم و تنها میتوانستم سرتکان بدهم، تنها لحظاتی بعد به من گفت از نظر او زندگی کردن در این شرایط برایم مضر است و بهتر است هر چه زودتر راهحلی برای خارج شدن از آن پیدا کنم. با شنیدن حرفش، سرم را که تا آن لحظه پایین انداخته بودم بالا بردم و در چشمانش نگاه کردم. میتوانستم منظورش را بفهمم و خوب میدانستم چه میگوید. 10 روز بعد از ملاقاتمان من شبانه با بالا رفتن از دیوار بلند زندان فرار کردم و به سوی خودروی پدربزرگ که طبق قرارمان کمی دورتر برایم ایستاده بود، دویدم. او مرا از وضعی که داشتم نجات داد».
طبق مندرجات پرونده قدیمی خانم مری او با کمک پدربزرگ پیرش که تنها یک سال بعد از فراری دادن نوهاش از دنیا رفت، توانست از حکم طولانی مدتش رهایی یابد و سالها زندگی در کنار خلافکاران را تجربه نکند. این دختر جوان، بعد از رسیدن به خودروی پدربزرگش در حالی که میدانست بالگردی که به دنبال آنهاست ممکن است شلیک کند و همه چیز تمام شود به راهش ادامه داد و رانندگی خوب پدربزرگ توانست او را به محلی امن برساند.
700 دلار پول نقد کافی بود تا او برای همیشه از پدربزرگش خداحافظی کند و به توصیهاش عمل کرده و به دورترین شهر سفر کند. سالها بعد، مری با نام جدیدی که برای خودش انتخاب کرده بود، برای همیشه با سوزان دختر پرجنبوجوش خداحافظی و به زندگی جدید سلام گفت.
«چندین ماه بعد از فرارم با شوهرم آشنا شدم. او بتازگی لیسانس اقتصاد گرفته بود و به نظرم همان مردی بود که در رویاهایم میدیدم. در طول زمان آشناییمان و حتی وقتی تصمیم به ازدواج گرفتیم بارها سعی کردم در مورد اتفاقات عجیبی که در زندگی برایم افتاده بود تعریف کنم، اما میترسیدم گفتنش هزینه سنگینی برایم داشته باشد.
نمیخواستم مردی را که علاقه زیادی به ساخت زندگی مشترک با او داشتم از دست بدهم و به همین خاطر تصمیم گرفتم سکوت کنم، زندگی کردن در سایه و به دور از هر گونه دردسر، شلوغی و رفتوآمد توانست آرامش را برایم به ارمغان بیاورد و زمان به شکلی بیش برود که بالاخره حتی خودم کمکم تصور کنم همیشه مری والش بودهام و سوزان کسی غیر از من و یک داستان تلخ بوده است.
بعد از ازدواج و تولد فرزندانمان چند بار دیگر فکر کردم زمان آن رسیده تا واقعیت تلخ گذشتهام را بازگو کنم، اما هر بار پشیمان میشدم، جرمی که به اتهام آن دستگیر و زندانی شده بودم از پایه و اساس غلط بود و اعتراف به آن و فرار کردن از چنگال قانون سختتر و مشکلتر به نظر میرسید.
روزی که یک افسر جوان که بعدها فهمیدم دانشجو بوده و به خاطر پرونده مفتوح زندانی شدن و فرارم روی آن مطالعه کرده و سرنخهایش را خیلی اتفاقی به دست آورده سراغم آمد، انگار آن روز پایان زندگیام بود.
منتقل شدنم به پاسگاه پلیس به اتهام سوابق قبلی برای شوهر و فرزندانم شوک بزرگی است که میدانم سختی هضم آن غیرقابل تصور است، اما آنچه خداوند بعد از پدربزرگی فداکار به من هدیه کرد، همسری است که بیگناهی مرا از گذشته تاکنون باور کرده و با وکلای خبره سعی دارد تا هر طور شده مدت زمان زندانی بودنم را کاهش دهد. میدانم تا چند ماه دیگر آزاد میشوم و تا آن زمان کتاب زندگینامهام که در زندان مشغول به نوشتنش هستم به پایان میرسد.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم