گفت‌وگو با جوانی‌که به خاطر جای پارک خودرو آدم کشت

راستش را گفتم تا شاید بخشیده شوم

نجات در راستی است. شهاب به این جمله اعتقاد دارد، به همین خاطر در جلسه محاکمه‌اش ادعای قبلش را پس گرفت و واقعیت را توضیح داد. این جوان می‌داند اولیای دم برایش تقاضای قصاص کرده‌اند و در صورتی که رضایت ندهند اعدام خواهد شد، اما تصمیم گرفت واقعیت را بگوید تا شاید راه نجاتی برای او باشد. شهاب به قصاص محکوم شده است و تحمل این روزها با توجه به این‌که می‌داند چه حکمی برایش در نظر گرفته‌اند بسیار سخت است، با این حال می‌گوید تسلیم نخواهد شد و برای زندگی می‌جنگد. گفت‌وگوی ما با شهاب را بخوانید.
کد خبر: ۳۹۹۲۵۵

چه مدتی است که در زندان هستی؟

حدود یک سال. خیلی سخت است، واقعا تحمل زندان خیلی سخت و غیرقابل تحمل است. نمی‌دانم چطور شب را به روز و روز را به شب می‌رسانم.

می‌توانی توضیح دهی چه شد که به زندان آورده شدی؟

به اتهام قتل. من مرد جوانی را کشتم و زندانی شدم.

او را می‌شناختی؟

نه ما هیچ شناختی از هم نداشتیم. خیلی اتفاقی با هم دعوا کردیم، البته من نمی‌خواستم او را بکشم و نمی‌دانم چرا این اتفاق افتاد.

درگیری بر سر چه مساله‌ای بود؟

بر سر جای پارک، من از او خواستم جلوی در خانه ما پارک نکند. گفتم مادرم مریض است. او گفت اینجا خیابان است و به تو ربطی ندارد که در این هنگام درگیری بین ما به وجود آمد.

فکر می‌کنی حق با چه کسی بود ؟

نمی‌دانم چه بگویم، من عصبی بودم، مادرم مریض بود، او هم می‌خواست ماشینش را پارک کند. نمی‌دانم چه بگویم شاید حق با او بود شاید هم با من.

تو ماجرای قتل را طور دیگری تعریف کرده بودی، اما در دادگاه حرفت را عوض کردی. چرا؟

من قبلا گفته بودم که مقتول مزاحم مادرم شده بود. به ماموران گفته بودم که وقتی بیرون آمدم و دیدم که مقتول مزاحم مادرم شده است و قصد آزار او را دارد عصبانی شدم و با او درگیر شدم و همین مساله باعث قتل شد. من تا پایان جلسات بازپرسی این ادعا را تکرار کردم و فکر می‌کردم که می‌توانم این‌طور خودم را نجات دهم، اما یک اتفاق باعث شد تا تصمیم بگیرم همه واقعیت را بگویم.

چه اتفاقی بود که تو را این‌طور دگرگون کرد؟

من هرشب مقتول را در خواب می‌دیدم و او از من گله می‌کرد که چرا به او تهمت زده‌ام. می‌گفت تو را نمی‌بخشم. عذاب وجدان شدیدی گرفته بودم و برای این‌که آرام شوم تصمیم گرفتم در جلسه محاکمه واقعیت را بگویم.

فکر می‌کنی بیان واقعیت در سرنوشت تو تاثیر بگذارد؟

بله من اطمینان دارم که تاثیرگذار خواهد بود. در زندان بسیار به خدا نزدیک شدم، نماز می‌خوانم و دعا می‌کنم. روحانی‌ای که در زندان مسوول برگزاری نماز است، بسیار به من کمک کرد و به من توصیه نمود تا به خدا نزدیک شوم و از این طریق خودم را آرام کنم. من هر روز قرآن می‌خوانم و برای مقتول دعا می‌کنم. به این نتیجه رسیده‌ام که نجات در راستی است.

من این کار را کردم که مقتول من را ببخشد. او دستش از این دنیا کوتاه است و نمی‌تواند از خود دفاع کند، شاید من با دروغ بتوانم همه چیز را به نفع خودم جلو ببرم، اما با این کار تا پایان عمر در عذاب می‌سوزم و می‌دانم که نمی‌توانستم این عذاب وجدان را تحمل کنم.

گفتی با هم سر جای پارک ماشین دعوا کردید. چرا؟

ماجرا از این قرار بود که من در پارک با دوستم نشسته بودم که خواهرم تماس گرفت و گفت که مادرمان بدحال شده است و به دکتر نیاز دارد. من بلافاصله خودم را به خانه رساندم تا مادرم را به دکتر ببرم. وقتی رسیدم با اورژانس تماس گرفتم. بیرون که آمدم دیدم مقتول قصد دارد ماشینش را پارک کند. من می‌خواستم جای پارک را برای آمبولانس نگه دارم. به همین خاطر هم اعتراض کردم و درگیری بین ما آغاز شد.

کسی سعی نکرد شما را جدا کند؟

مادرم با این‌که بدحال بود بیرون آمد و سعی کرد با آن مرد صحبت کند، به او گفت که پسرم بیماری روحی دارد و خواست که مرد جوان آنجا را ترک کند. اما او که بشدت عصبی بود جلو آمد و نخواست دعوا را تمام کند. من هم حالت عادی نداشتم، وقتی حمله کرد با چاقو او را زدم.

چرا حالت عادی نداشتی؟

واقعیت این است که من در پارک با دوستم مشروب خورده بودم و کمی مست بودم. به همین خاطر هم نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم. البته من بیماری عصبی هم دارم، تحت درمان هستم. مادرم به مقتول واقعیت را گفت. من واقعا عصبی بودم و داروهای قوی استفاده می‌کردم.

بعد از این‌که مقتول زخمی شد چه کردی؟

بلافاصله موضوع را به پدرم گفتم. او آمد و مقتول را به بیمارستان رساندیم. در بیمارستان خودم با پلیس تماس گرفتم و گفتم من با چاقو کسی را زده‌ام.

چاقو را تحویل پلیس دادی؟

نه. چون در همان لحظه از ترس چاقو را به داخل جوی آب انداختم و فرار کردم.

چرا این کار را کردی؟

در آن لحظه نمی‌توانستم درست تصمیم بگیرم و فکر می‌کردم راه درست این است که مدارک را از بین ببرم، اما پدرم گفت مثل یک مرد با کاری که کردی مواجه شو. بعد هم که زندانی شدم تصمیم گرفتم واقعیت را بگویم.

در صحبت‌هایت به این اشاره کردی که مشکل عصبی داری، در مورد این مشکل در پرونده صحبت کرده‌ای، آیا پزشکی قانونی در این خصوص تحقیق کرده است.

بله من گفتم که مشکل عصبی دارم و البته پرونده پزشکی‌ام از سوی خانواده‌ام به دادگاه ارائه شد. بازپرس هم من را به پزشکی قانونی معرفی کرد. بررسی‌هایی هم روی من انجام شد و آنها تایید کردند که من مشکل دارم و باید سال‌ها دارو مصرف کنم. با دکترم هم صحبت شد، اما نتیجه این بود که من دچار بیماری روحی و روانی هستم.

البته آنها گفتند که من مسوول اعمال خودم هستم و این بیماری در حد جنون نیست. من اصلا دنبال این نبودم که بگویم دچار بیماری روحی هستم، فقط می‌خواستم واقعیت روشن شود و در حال حاضر هم به دنبال این هستم که بتوانم رضایت اولیای دم را بگیرم.

روزهایت را در زندان چطور می‌گذرانی؟

زندان شرایط سختی دارد. این سختی وقتی بیشتر می‌شود که با حکم اعدام روبه‌رو شوی. من در حال حاضر با حکم اعدام روبه‌رو هستم و به قول زندانی‌ها زیر تیغم.

آدم در این شرایط روحیه خوبی ندارد. به زندگی و آینده فکر نمی‌کند و تنها چیزی که در زندگی او واقعیت دارد، مرگ است.

من هم در حال حاضر به این نتیجه رسیده‌ام که تنها واقعیت زندگی من در عنفوان جوانی مرگ است. با نماز خواندن و دعا کردن و توکل به خدا سعی می‌کنم خودم را آرام کنم. داروهای اعصابم را می‌خورم و سعی می‌کنم با کسی درگیر نشوم و به خودم امیدواری بدهم که می‌توانم رضایت اولیای دم را بگیرم، اما می‌دانم اینها همه برای آرام کردن خودم است.

خانواده‌ات اقدامی کرده‌اند تا برای تو رضایت بگیرند؟

پدر و مادرم تلاش خود را می‌کنند. آنها سعی می‌کنند اولیای دم را راضی کنند تا رضایت دهند. البته تاکنون نتوانسته‌اند ولی به تلاش خود ادامه می‌دهند. نمی‌دانم چه اتفاقی می‌افتد، اما می‌دانم هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد و من هم به همان راضی هستم. من در راهی که فکر می‌کردم درست است قدم برداشتم و واقعیت را در دادگاه گفتم، با این‌که می‌دانستم حکم قصاص در انتظار من است. امیدوارم اولیای دم هم کاری بکنند که در راه خدا باشد و نه چیز دیگر.

با اولیای دم حرفی داری؟

از آنها خواهش می‌کنم تصمیمی بگیرند که در راه خدا باشد. با اعدام من فرزند آنها زنده نمی‌شود. از کرده خودم پشیمان هستم و تقاضا دارم که من را ببخشند.

آنها می‌دانند که من بیماری عصبی دارم. پشیمانی در همه وجودم نقش بسته است، به همین خاطر هم در دادگاه واقعیت را گفتم تا آنها بدانند که من پشیمان هستم. مرگ با چوبه دار و انتظار آن را کشیدن خیلی سخت است. امیدوارم که بتوانم رضایت اولیای دم را به دست بیاورم. از آنها می‌خواهم من را به بزرگواری خودشان ببخشند. زندگی در زندان مثل هزار بار مرگ است و من هر روز دارم آن را تجربه می‌کنم.

اگر اولیای دم رضایت دهند، چه تضمینی وجود دارد که تو دوباره مرتکب قتل یا جنایت دیگری نشوی؟

من در این مدت آنقدر سختی کشیده‌ام و از زندگی عقب مانده‌ام که دیگر نمی‌توانم دست به جنایت بزنم. من در تمام این روزها و سال‌هایی که در زندان بودم، سایه اعدام را بالای سرم دیده و از این موضوع بشدت پشیمان هستم. هر تضمینی که اولیای دم بخواهند می‌دهم که دیگر خلاف نمی‌کنم و فرد مفیدی برای جامعه می‌شوم.

‌سارا لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها