زندانی شدن به خاطر مواد مخدر

اشتباه بزرگی درزندگی‌ام مرتکب شدم

فروش مواد مخدر از جمله جرایمی است که دامنه مجازات آن بسیار گسترده است و از جزای نقدی تا حکم مرگ را می‌تواند در پی داشته باشد. «سیمین ـ ه» زنی 38 ساله است که دو سال از عمرش را به همین اتهام پشت میله‌های زندان گذراند. او بعد از آزادی زندگی جدیدی را شروع کرد و اکنون از شرایطش راضی است.
کد خبر: ۳۸۹۱۲۹

چه شد که قاچاق مواد مخدر را پیشه کردی؟

من قاچاقچی نبودم فقط دو بار جنس جابه‌جا کردم که دفعه دوم دستگیر شدم. آن زمان 22 سال بیشتر نداشتم و دلم می‌خواست آینده‌ای رویایی را برای خودم فراهم کنم. تازه نامزد کرده بودم و می‌دانستم خانواده‌ام توان مالی کافی برای خرید جهیزیه ندارند. برای همین تصمیم گرفتم خودم دست به کار شوم.

مدتی دنبال کار گشتم اما فایده‌ای نداشت. یکی از همسایه‌های ما که از وضع زندگی‌ام خبر داشت پیشنهاد داد بسته‌ای را برایش به تهران بیاورم من هم قبول کردم و پول خوبی برای این کار گرفتم اما دفعه دوم گیر افتادم.

یعنی خبر نداشتی آن بسته‌ها مواد مخدر است؟ این را هم بگو که آن موقع کجا زندگی می‌کردی؟

کرمان بودم و می‌دانستم آن بسته‌ها چیست ولی ترجیح می‌دادم به روی خودم نیاورم. وقتی گیر افتادم مشخصات همسایه‌مان را لو دادم و تا آنجا که خبر دارم او را هم دستگیر کردند.

در زندان چه اتفاقاتی برایت افتاد؟

یک هفته اول خانواده‌ام از من خبر نداشتند یعنی خودم به آنها اطلاع ندادم. شرمنده‌شان بودم. بعد از یک هفته آنها خودشان من را پیدا کردند. پدرم آن روز آنقدر عصبانی بود که اگر می‌توانست مرا می‌کشت.

اما به هر حال راه جبرانی وجود نداشت و باید حبس می‌کشیدم البته این را هم بگویم که نامزدم همین که ماجرا را فهمید مرا رها کرد.

در واقع از روزی که به زندان افتادم دیگر او را ندیدم.

دو سال در زندان ماندی و در این مدت تصمیم گرفتی دیگر سراغ خلاف نروی. بعد از آزادی چه کار کردی؟

پدرم همراه خانواده به تهران نقل مکان کرد و در یک خانه سرایداری زندگی می‌کرد.

طبیعی بود من نمی‌توانستم به آن خانه بروم. البته من هم راهی تهران شدم و در یک پانسیون یک تختخواب برای خودم اجاره کردم و چون آشپزی‌ام خوب بود صاحبکار پدرم هر وقت مهمانی داشت یا دوستانش می‌خواستند جشنی برپا کنند مرا خبر می‌کرد. در واقع شده بودم آشپز مجالس البته چون همیشه کار برایم نبود زندگی‌ام به سختی می‌چرخید.

دنبال شغل ثابت نرفتی؟

نمی‌توانستم. سابقه‌دار بودم و هر کجا که می‌رفتم جواب رد می‌دادند. تقریبا همه درها به رویم بسته بود اما من یاد گرفته بودم ناامید نشوم.

همان آشپزی را ادامه دادم تا این که یک کار دیگر هم پیدا کردم. زن مسنی که در نزدیکی خانه پدرم زندگی می‌کرد به یک مستخدم احتیاج داشت .من یک روز درمیان به خانه او می‌رفتم و کارهایش را انجام می‌دادم. او زن مهربانی بود و از همه نظر به من می‌رسید چه مالی و چه از نظر محبت کردن.

درباره تحصیلاتت حرفی نزدی؟

من کلاس پنجم دبستان ترک تحصیل کردم و بعد از آن هم هیچ وقت به فکر درس و مدرسه نیفتادم. یعنی گرفتاری‌های زندگی اجازه نداد شاید اگر درس خوانده بودم الان برای خودم زن باکلاسی بودم.

آشپزی و مستخدمی را تجربه کردی. بعد از آن چه اتفاقی افتاد؟

من هنوز هم آشپزی می‌کنم یعنی برای کسی مثل من دیگر پیشرفتی وجود ندارد. فقط ازدواج کردم که البته این موضوع خیلی مهم است. پدرم همیشه می‌گفت دوست دارد تا وقتی زنده است من را در لباس عروسی ببیند و اتفاقا او 6 ماه بعد از ازدواج من فوت شد.

درباره ازدواجت هم توضیح می‌دهی؟

شوهرم در یک رستوران گارسون بود. من را برای یک جشن عروسی خبر کرده بودند و او هم آنجا مسوول پذیرایی از مهمانان بود .ما آنجا با هم آشنا شدیم و مدتی بعد قرار ازدواج گذاشتیم. او هنوز شغل خودش را دارد و من هم به کار خودم مشغول هستم.

از زندگی‌ات راضی هستی؟

خدا را شکر الان یک دختر چهار ساله دارم. خانه‌ای اجاره کرده‌ایم و سرمان به زندگی خودمان گرم است. ما پول‌مان مثل خیلی‌ها از پارو بالا نمی‌رود اما گلیم‌مان را از آب بیرون می‌کشیم.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها