دستم را به دیوار گرفتم، نمیخواستم خودم را شکست خورده نشان دهم، مدام به خودم نهیب میزدم که اشتباه میکنم و اتفاقی نیفتاده است.... یادم نمیآید چطوری، به خودم که آمدم طبقه سوم بیمارستان بودم. ظرف سوپی که دستم بود را روی پیشخوان پرستاری گذاشتم، احساس میکردم اگر سوپ دستپختم، سوپی که همیشه دوست داشت را برایش بپزم و بخورد حتما حالش بهتر میشود اما افسوس وقتی در اتاق را باز کردم، عدهای داخل اتاق بودند که با ورود من صدای گریهشان بلند شد. کسی میگفت بیچاره شدیم ثریا... صداها را مبهم که میشنیدم، اصلا چهره و نام آدم هایی را که داخل اتاق بودند یادم نیست، مادرم آرام روی تخت خوابیده بود، آرام آرام.
دستش را گرفتم و صدایش کردم، چشمهایش را بسته بود. از آنهایی که توی اتاق گریه میکردند خواستم ساکت باشند. فکر میکردم مادر خوابیده است یعنی دوست داشتم مادر خوابیده باشد.... او واقعا هم خوابیده بود اما برای همیشه...»
قاسمی با بیان این که دیگر نیمه شب و روز آخر فروردین را دوست ندارم میگوید:«این روزها حتی حوصله حرف زدن هم ندارم. همه حس عشقم را تقدیم چند مشت خاک کردم. مادرم خسته بود، نیاز به استراحت داشت اما غم رفتنش بدجوری روی سینهام سنگینی میکند. خسته که میشوم به او پناه میبرم. این روزها بیپناه هم
شدهام.»
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....