داستان زندگی زنی که یک سال و نیم زندانی بود

یاد گرفته ام روی پای خودم بایستم

گاهی اوقات یک پیشامد ناخواسته و ناگهانی مسیر زندگی آدم را تغییر می‌دهد. «مهلا ـ ت» زن 38 ساله‌ای است که یک تصادف رانندگی کار دستش داد. او می‌گوید: شوهرم فوت شده بود و خودم باید خرج زندگی خود و دو بچه‌ام را درمی‌‌آوردم برای همین شروع کردم به مسافرکشی. یک پیکان قدیمی تنها دارایی همسر مرحومم بود، اما یک روز با همین ماشین به یک موتورسیکلت کوبیدم و 2 سرنشین آن فوت شدند. بعد از آن به زندان افتادم چون ماشین بیمه نداشت و پول دیه هم که سر به فلک می‌کشید.
کد خبر: ۳۸۷۶۴۹

مهلا یک سال و نیم در زندان ماند تا این‌ که با کمک یک خیر دیه را پرداخت کرد و آزاد شد. او توضیح می‌دهد: در مدتی که در حبس بودم مادرم از بچه‌ها مراقبت می‌کرد. بعد از آزادی هم چاره‌ای نداشتم جز این ‌که در همان خانه بمانم اما این بار نه ماشینی داشتم و نه سرمایه‌ای. پیکان را فروخته و روی پول دیه گذاشته بودم البته خدا را شکر از فامیل شوهر شانس آوردم و آنها ادعایی نسبت به همان آهن قراضه نداشتند.

مهلا باید یک بار دیگر آستین بالا می‌زد و از صفر شروع می‌کرد. او ادامه می‌دهد: کار برای من عار نیست. از کاری ساده شروع کردم، پرده‌دوزی. این کار را خوب بلد بودم. 4 سال در همین شغل ماندم و پول‌هایم را تا می‌توانستم پس‌انداز کردم تا این‌ که پارسال توانستم قسطی یک ماشین بخرم.

حالا هم دوزندگی می‌کنم و هم مسافرکشی و تقریبا تمام وقتم پر است البته باید بزودی سرم را خلوت کنم چون مادرم دیگر نمی‌تواند مثل سابق به بچه‌ها رسیدگی کند و خودش هم نیاز به مراقبت دارد. همین ‌که باز هم کمی پس‌انداز کردم و مطمئن شدم دیگر لنگ نمی‌مانم مسافرکشی را کنار می‌گذارم، شاید هم اگر توانستم یک تاکسی بانوان می خرم و دیگر چرخ خیاطی را در کمد می گذارم .حالا باید ببینم چه پیش می‌آید.

مهلا حرف‌هایش را این‌طور تمام می‌کند: من زن سختی کشیده‌ای هستم. خودم در بچگی پدرم را از دست دادم و فرزندانم هم در سن کم یتیم شدند .من یاد گرفته‌ام دستم را روی زانوی خودم بگذارم و یا علی بگویم و تا وقتی سر پا هستم در نمی‌مانم و تا جایی که بتوانم برای راحتی بچه‌هایم تلاش می‌کنم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها