در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
او اکنون 2 فیلم سینمایی در دست ساخت دارد. یکی از فیلمها طنز است که به موضوع انرژی هستهای میپردازد و فیلم دوم درباره زندگی و مشکلات طلبههای جوان است. کاسهساز تلخترین حادثه زندگیاش را اینگونه روایت میکند: «روزهایی که جنگ بود برادر کوچکترم محسن که فقط 4 سال با هم تفاوت سنی داشتیم، در جبهه شهید شد. 8 سال مفقودالاثر بود، تا اینکه یک روز از ستاد معراج شهدا با پدر تماس گرفتند و اعلام کردند نشانههایی از پسر گمشدهاش برایش آوردهاند. هیچ وقت یادم نمیرود هنوز که هنوز است یاد آن لحظه میافتم دلم بیتاب میشود. خدا پدرم را رحمت کند. روحیه خوبی داشت به اتفاق پدر و دیگر برادرانم به معراج شهدا رفتیم. چند تکه استخوان بود و مقداری لباس پوسیده و یک پلاک. گفتنش راحت است، اما درد خیلی سنگینی بود. تکهای از استخوان سرش را برداشتم و بوسیدم، اما دلم آرام نشد. با این حال مراقب پدر بودیم که مشکلی برایش پیش نیاید.» او حرفهایش را به روزهای خوش زندگی با برادر میکشاند: «محسن هنرمند بود؛ هم در تئاتر دستی داشت و هم در بازیگری. سن و سالی نداشت، اما آنقدر با اخلاص بود که باید از او درس میگرفتیم. به جرات میگویم شهادت حقش بود.» از او درباره حوادثی میپرسیم که برای خودش اتفاق افتاده است:«حادثه خاصی که بگویم از آن جان سالم به در بردهام برایم اتفاق نیفتاده، اما زمانی که جبهه بودم خیلی وقتها خمپارهای میآمد و بچههای بسیاری شهید میشدند، اما من زنده ماندم. حتی از وسط میدان مین هم گذشتم، اما باز هم زنده ماندم. یک بار هم، من و یکی از رزمندهها به نام «حاج اکبرپورجمشید» در جهبه گم شدیم و چند روزی تشنه و گرسنه در بیابانهای دشت عباس سرگردان بودیم، حتی نمیدانستیم به طرف دشمن میرویم یا خودیها؛ اما به طور معجزهآسایی به چشمه آب رسیدیم و نجات پیدا کردیم.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: