نماینده دادستان تهران در باره این پرونده میگوید: پرونده هولناکی بود. حامد بعد از اینکه از همسرش جدا شد یک سلاح کلاشینکف برای قتل تهیه کرد و دوستش را به رگبار بست.
این نشان دهنده عمق کینه حامد نسبت به مقتول است و البته وقتی پلیس در جریان این حادثه قرار گرفت به طور کامل متوجه این مساله شد، به همین دلیل هم اولین اولویت برای ماموران بازجویی از خانواده مقتول بود تا دشمنان احتمالی او را شناسایی کند.
انصافا در این پرونده بازپرس بسیار خوب و ریزبین بوده و همه جوانب پرونده را مورد بررسی قرار داده است. وقتی حامد بازداشت شد او به همه چیز اعتراف کرد.
متهم در همان بازجوییهای اولیه گفته است وقتی متوجه شد همسرش مینا با دوستش محسن ازدواج کرده است این حس را داشته که آنها قبل از جدایی با هم ارتباط داشتهاند به همین دلیل هم تصمیم به انتقام گرفته است.
البته نباید از حس حسادت حامد غافل بود. او بشدت نسبت به دوستش حسادت داشته است و بدون اینکه عوامل اصلی جدایی همسرش را بررسی کند دوستش را که شوهر دوم همسرش بوده است قربانی این موضوع کرده است.
این یک واقعیت است که اگر زن و مرد به همدیگر به اندازه کافی محبت کنند و حقوق یکدیگر را به رسمیت بشناسند هرگز کار به جدایی نمیرسد.
در این پرونده همسر حامد قانونی عمل کرده است. او بعد از اینکه از شوهرش جدا شده تصمیم به ازدواج مجدد گرفته است بنابراین هیچ کار غیراخلاقی و غیر شرعی و قانونی انجام نداده است و اینکه مینا و محسن قبل از ازدواجشان رابطه داشتهاند توهمات حامد است و هیچ مدرکی برای اثبات این موضوع وجود ندارد. حتی اگر حامد دلیلی هم برای این مساله داشته باشد باید به قانون مراجعه کند نه اینکه خودسرانه عمل کند.
به هر حال هر چند حامد توانسته به لحاظ جنبه خصوصی جرم رضایت بگیرد، اما به لحاظ جنبه عمومی جرم باید محاکمه و مجازات شود.
او فردی را به رگبار بسته و بیم آن میرود که یکبار دیگر دست به این کار بزند و من به لحاظ جنبه عمومی جرم درخواست مجازات دارم.
نماینده دادستان میگوید از آنجایی که متهم با خشونت تمام و با برنامه قبلی دست به قتل زده است بیم آن میرود دوباره این کار را تکرار کند بنابراین باید دادگاه به این موضوع رسیدگی کند ، چون نظم عمومی را به هم زده است.
اما حامد میگوید در آن زمان آنقدر عصبی بوده است که به هیچ چیز بهجز انتقام فکر نمیکرده و حتی عاقبت کار هم برایش مهم نبوده است.
محسن نارفیق بود
چند سال با مینا زندگی کردی؟
حدود 8 سال. من 3 فرزند از او داشتم. مینا را هم خیلی دوست داشتم، من عاشق او بودم.
اما همسرت از زندگی با تو گله داشت. چرا؟
او بهانهگیری میکرد. من زندگی خوبی برای او درست کرده بودم و هرچه میخواست در اختیارش میگذاشتم.
چرا از تو جدا شد؟
نمیدانم. من فکر میکردم او با محسن رابطه دارد و به همین خاطر من را ترک کرد.
چه زمانی متوجه رابطه او با محسن شدی؟
بعد از جدایی من و مینا همسرم با محسن ازدواج کرد و من متوجه این ماجرا شدم.
اما شما از هم جدا شده بودید و او میتوانست با هر کسی ارتباط برقرار کند ضمن اینکه او شرعا ازدواج کرده بود. پس او خیانت نکرده است؟
این شاید از نظر قانون خیانت محسوب نشود، اما از نظر من خیانت بود چون دوستم با همسر سابقم ازدواج کرده بود و این از نظر من خیانت بود. او به خانه من رفت و آمد داشت و من او را مثل برادرم میدانستم. این درست نبود که او منتظر بماند هر وقت که من همسرم را طلاق دادم با او ازدواج کند. من احساس کردم وقتی به خانه من میآمده است با من صادقانه رفتار نمیکرده است و از اعتماد من سوء استفاده کرده است. ازدواج همسرم با دوستم خیلی برای من سخت بود و نمیتوانستم ان را هضم کنم.
تو با نقشه قبلی دوستت را به قتل رساندی، اما حالا میگویی که نقشهای برای قتل نداشتی؟
من در آن زمان حال درستی نداشتم و فکر میکردم باید انتقام بگیرم. اصلا به لحاظ روحی شرایط مناسبی نداشتم و خیلی ناراحت بودم. هیچ منطقی را نمیتوانستم بفهمم حتی در ابتدا نمیتوانستم باور کنم .وقتی از محسن شنیدم که آنها با هم ازدواج کردهاند دیگر خون جلوی چشمانم را گرفت.
وقتی میخواستی مرتکب قتل شوی در مورد اینکه چه آیندهای در انتظار توست فکر کردی؟
در آن زمان به هیچ چیز فکر نمیکردم. اگر به آیندهای که در انتظارم است فکر میکردم هرگز این اتفاق نمیافتاد. من شرایط خوبی نداشتم حالم بد بود .نمیدانستم چه باید بکنم. تنها چیزی که فکرم را مشغول کرده بود ماجرای محسن و مینا بود. نمیدانستم که کار درست چیست. حتی به فرزندانم هم فکر نمیکردم. اصلا آنها را نمیدیدم. نمیدانم چرا چنین حالی پیدا کرده بودم.
با کسی در مورد کاری که میخواستی بکنی صحبت کرده بودی؟
نه به هیچکس حرفی نزده بودم. بچهها را به خانه مادرم برده بودم و شبانهروز برای اینکه بتوانم انتقام بگیرم
نقشه میکشیدم.
دوستت را چطور به قتل رساندی؟
با کلاشینکف او را به رگبار بستم و فرار کردم. آن لحظه برای من خیلی دردناک بود چون بهترین دوستم را میکشتم.
تو میدانستی که بازداشت میشوی، اما فرار نکردی چرا؟
بعد از قتل بود که به یاد فرزندانم افتادم. به خانه مادرم رفتم و آنها را در آغوش گرفتم و گفتم که باید بدانند من همیشه آنها را دوست داشتم و خواهم داشت. به یاد فرزندان دوستم افتادم آنها گناهی نداشتند، اما پدرشان کاری کرده بود که من را دیوانه کرد. آنها من را عمو صدا میزدند. من به آنها بد کردم.
در دادگاه از کاری که کرده بودی پشمان نبودی و گفتی که فقط از فرزندان او عذرخواهی میکنی چرا؟
واقعیت این است که اشتباه کردم. من خیلی پشیمان شدم و از این موضوع رنج میبردم، اما نمیخواستم غرورم را زیر پا بگذارم و باید خودم را جلوی مینا که در دادگاه بود حفظ میکردم. البته بعد از پایان دادگاه من به سراغ خانواده محسن رفتم و از آنها تقاضای بخشش کردم. من آنقدر بر این بخشش پافشاری کردم که در نهایت آنها تصمیم گرفتند من را ببخشند.
حالا چطور، هنوز هم از کارت پشیمان نیستی؟
مگر میشود کسی را کشت و پشیمان نشد. او فرزند داشت درست مثل من .او هم گول مینا را خورده بود درست مثل من. ما هر دو قربانی یک زن شدیم و من به خاطر اینکه به این موضوع فکر نکرده بودم خیلی ناراحت هستم. نمیدانم چرا اینطور شده بودم.
حامد مرد خشنی بود
مینا زنی است که یک مرد به خاطر او به قتل رسیده است و مرد دیگری نیز در آستانه مرگ قرار گرفت، اما در نهایت با گذشت اولیای دم بازگشت.
او در مورد اینکه چرا از حامد جدا شد، میگوید: مرد بدبینی بود اگر این سالها را تحمل کردم به این خاطر بود که بچه داشتم و نمیتوانستم آنها را تنها بگذارم. حامد هر بار که از دست من ناراحت میشد با عصبانیت با من حرف میزد و گاهی من را کتک هم میزد.
خیلی تلاش کردم، فامیل را واسطه کردم، از آنها خواستم دخالت کنند و گفتم که با این وضعیت نمیتوانم ادامه دهم، اما فایدهای نداشت. در نهایت تصمیم گرفتم که از او جدا شوم.
خانواده مینا او را متهم به داشتن رابطه قبل از ازدواج میکنند، اما او این موضوع را انکار میکند و میگوید: این حرف درست نیست من اصلا با محسن رابطه نداشتم .وقتی از حامد جدا شدم او به سراغم آمد و از من خواست که با هم ازدواج کنیم و من هم برای او شرط گذاشتم که باید از همسرش جدا شود و بعد ما با هم ازدواج کردیم. من هیچ کار خطایی نکردم. محسن با من خیلی مهربان بود و من در زندگی با او خوشبخت بودم هر آنچه در زندگی با حامد میخواستم پیدا کردم.
او 3 ماه و 10 روز بعد از مرگ محسن شوهر دومش، دوباره ازدواج کرد. او در مورد ازدواج سومش میگوید: من زنی تنها و بیپناه بودم که پولی هم برای تامین هزینههای زندگیام نداشتم و مجبور بودم که ازدواج کنم. من خلاف شرع نکردم که از من ایراد میگیرند. من چارهای نداشتم باید ازدواج میکردم این حق طبیعی من بود. حامد با من بد کرد او همین حالا هم که زندانی است اجازه نمیدهد بچههایم را ببینم. نمیخواهم که آنها را پیش خودم نگه دارم . میخواستم بچههایم را ببینم. حامد هنوز هم سایهاش را از زندگی من برنمیدارد و آزارم میدهد.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم