یک گفت‌وگوی منتشر نشده با جان آپدایک

هرگز فکر نمی‌کردم رمان‌نویس بشوم

جان هویر آپدایک که 18 مارس سال 1932 در پنسیلوانیا به دنیا آمد رمان نویس، شاعر، داستان کوتاه‌نویس، منتقد هنری و منتقد ادبی از کشور آمریکاست. معروف‌ترین کتاب آپدایک سری کتاب‌های «ربیت» است (ربیت، بدو، ربیت باز می‌گردد، ربیت پولدار می‌شود، ربیت استراحت می‌کند و به یاد ربیت). 2 قسمت ربیت پولدار می‌شود و ربیت استراحت می‌کند، هر کدام برنده یک جایزه پولیتزر شدند. آپدایک اغلب با نویسندگی هنرمندانه و استادانه‌اش و نوشته‌های دارای سبکش و تعداد زیاد نوشته‌هایش شناخته می‌شود. او 23 رمان و بیش از 12 جلد داستان کوتاه نوشته، علاوه بر این‌که آثاری در زمینه شعر، نقد هنری، نقد ادبی و کتاب کودک منتشر کرده است. آپدایک 27 ژانویه 2009 بر اثر ابتلا به بیماری سرطان درگذشت.
کد خبر: ۳۸۱۸۳۲

چطور یک نویسنده می‌تواند اینقدر زیاد اثر منتشر کند؟ شما چگونه این کار را انجام می‌دهید؟

من بیشتر روی نویسندگی متمرکز هستم و کمتر کار‌های دیگر انجام می‌دهم. نکته مهم همین است. من دوست نداشتم معلم باشم. فکر هم نمی‌کردم که می‌توانم معلم خیلی خوب و شایسته‌ای باشم، به همین دلیل معلمی را انتخاب نکردم، چه معلمی در مقطع دبیرستان و چه حتی در دانشگاه. پدر خودم معلم دبیرستان بود. ولی من دوست نداشتم زندگی او را تکرار کنم، بنابراین گفتم ترجیح می‌دهم یک نویسنده حرفه‌ای سفارشی کار باشم تا این که اصلا نویسنده نباشم. شیوه من در مورد نویسندگی این بوده که چنین کاری را یک جور حرفه و شغل مثل دندانپزشکی یا سرمایه‌گذاری تجاری بدانم و نوشتن را در ساعات مشخص و ثابتی انجام بدهم. به همین دلیل حتی اگر کند هم بنویسید، به این شیوه کلی دستنوشته جمع می‌کنید.

در مورد فن نویسندگی چطور؟ منظورم این است که شما در دو زمینه داستان‌نویسی و نقدنویسی فوق‌العاده پرکار هستید. چطور این دو فن نویسندگی در ذهن شما به طور همزمان وجود دارند؟ آیا این یک همزیستی کاملا متفاوت است؟ آیا از ابزار‌های متفاوت استفاده می‌کنید؟ آیا وقتی نقد هنری می‌نویسید نسبت به زمانی که رمان می‌نویسید، احساس می‌کنید نویسنده متفاوتی هستید؟

قطعا نویسنده، نقد را با صدای متفاوتی نسبت به رمان می‌نویسد. منتقد کتاب، بر خلاف داستان نویس مجبور نیست موقع نوشتن خیلی چیز‌ها را در ذهن خود پردازش کند. البته او خیلی چیز‌ها را می‌داند و کلامش سر راست و مستقیم است. منتقد در واقع با یک خواننده خیالی نظرات خود را در میان می‌گذارد. در حالی که موقع نوشتن داستان نویسنده سعی می‌کند نوعی دنیا را خلق کند. شما موقع نوشتن داستان سعی دارید چیزی بنویسید که سر پا و مستقل بایستد و بتوانید دور و بر آن قدم بزنید و بتوانید از چندین در وارد آن بشوید و درون آن را بکاوید؛ بنابراین داستان نویسی کار خیلی ظریف‌تری است و دست کم در مراحل ابتدایی با سرعت کمتری نسبت به روزنامه نگاری نوشته می‌شود. ولی می‌دانید، پس از گذشت اندکی، وقتی دنیای داستانی‌تان را خلق کردید، دنیای داستانی کوچولوی‌تان را، دیگر می‌توانید داستان را با سرعت زیاد بنویسید. شما می‌خواهید آدم‌های داستان‌تان حرف بزنند، ولی نمی‌خواهید داستان‌ فقط از داستان تشکیل شده باشد. بعضی از کتاب‌های داستانی کل‌شان از گفت‌وگو و دیالوگ تشکیل شده است. ولی سعی من این است که یک دنیای پر خلق کنم، طوری که خواننده با خواندن دیالوگ‌ها احساس راحتی کند.

شما به چه دلیل کار روزنامه نگاری می‌کنید؟

به خاطر... خب، به خاطر پول. ولی بیش از پول، شاید دلیل شرارت بارتر از پول درآوردن این باشد که روزنامه‌نگاری راهی برای حضور در دنیای چاپ است. من در سال‌هایی که بزرگ می‌شدم در احاطه کتاب نبودم. آن موقع که من بچه بودم هیجان‌انگیزترین چیز‌ها برای خواندن، مجله‌ها بودند که در داروخانه‌ها می‌فروختند. ما مجله نیویورکر می‌خریدیم، ولی من آن موقع 11 سالم بود. حتی قبل از آن هم کلی مجله به اصطلاح خانوادگی چاپ می‌شد که الان دیگر وجود ندارند؛ مثل کالییرز و ستردی ایونینگ پست. من با دیدن این مجلات برای اولین بار با بهشت چاپ و نشر آشنا شدم. از همان زمان هم بود که نویسنده مجله‌ها باقی ماندم. هرگز انتظار نداشتم رمان‌نویس بشوم. می‌دانستم آدم‌هایی به نام رمان‌نویس وجود دارند و کتاب‌هایی به نام رمان چاپ می‌شوند. مادرم در تلاش بود تا یک رمان بنویسد. ولی من مصمم بودم که فقط در مجله‌ها مطلب داشته باشم و در نوشتن رمان کند بودم.

عشق‌های بزرگ شما در ادبیات چه کسانی هستند؟

آپدایک: نویسندگی را یک‌جور حرفه و شغل مثل دندانپزشکی یا سرمایه‌گذاری تجاری می‌دانم. برای همین نوشتن را در ساعت‌های مشخص و ثابتی انجام می‌دهم و حتی اگر کند هم پیش بروم می‌توانم تعداد زیادی دستنوشته جمع کنم

من نوجوانی‌ام را در حالی شروع کردم که با وجد و شادی مطالعه می‌کردم. پروست یک جایی لذت خواندن در جوانی را توصیف می‌کند و این که بهترین روز‌های زندگی آدم ظاهرا روز‌هایی هستند که به‌طور کامل به خواندن سپری شده‌اند. واقعا عالی است. پروست بدون شک لذت کتابخوانی در دوره نوجوانی را به بهترین شکل ممکن توصیف کرده است. در نوجوانی من بیشتر رمان‌های معمایی می‌خواندم و بعضی وقت‌ها هم کتاب‌های داستان و گاهی هم کتاب‌های جدی. کتاب‌های مارک تواین را زیاد نمی‌خواندم. داستان‌هایش از نظر من زیادی واقعی بود. اساس هدف من از خواندن کتاب این بود که از دنیای خودم فرار کنم و به دنیا‌های دیگر بروم. از کار نویسندگانی خوشم می‌آمد که کتاب‌های بامزه می‌نوشتند؛ کتاب‌هایی که مرا می‌خنداندند. جیمز ثربر، بت دوران کودکی‌ام بود. رابرت بنچلی و نویسندگان مختلف نیویورکی و نویسندگان مجله نیویورکر. من لیسانس زبان انگلیسی داشتم و هر چیزی را که باید به عنوان تکلیف درسی می‌خواندم، دوست داشتم. دانشجوی یاغی یا لجبازی نبودم. شکسپیر برای من یک کشف بسیار بزرگ بود. از دانشگاه که فارغ‌التحصیل شدم خودم پروست را کشف کردم، چون فرانسوی بلد نبودم ترجمه انگلیسی آثار او را می‌خواندم. ولی با این حال وقتی می‌دیدم با جملات چه کار‌هایی می‌تواند انجام بدهد، به وجد می‌آمدم. یک نویسنده انگلیسی هم بود به اسم هنری گرین که او هم جملات شگفت انگیز می‌نوشت؛ البته جملاتش هیچ شباهتی به جملات پروست نداشت، ولی خیلی شگفت انگیز بود. آن موقع که درسم را در دانشگاه تمام کردم جی. دی. سالینجر یک نویسنده جدید بود. من آثار او را با علاقه وافر می‌خواندم چون به نظرم می‌رسید که دارد قلمرو‌های تازه‌ای را به روی خواننده باز می‌کند و آمریکا را از یک زاویه تازه می‌بیند. نابوکف هم کشف بزرگی بود. از این جهت که یک نویسنده، یک نویسنده جوان می‌توانست شیوه‌های نویی در نویسندگی از او بیاموزد. سالینجر، نابوکف، پروست و هنری گرین نویسندگانی بودند که به شفاف ترین شکل ممکن مرا بیدار کردند.

به سالینجر اشاره کردید. آیا سبک جدید او به خاطر نوشتن داستان‌های نوجوانانه است؟ آن موقع سالینجر چگونه برایتان یک نویسنده خلاق و مبتکر بود؟

من یک معلم نویسندگی داشتم به اسم کنث کمپتون که در بین معلمانی که داشتم بیشتر از همه مادی و مالی فکر می‌کرد. به نظر او هدف از نوشتن داستان کوتاه این بود که آن را به یک مجله بفروشی. ولی او داستان‌هایی را که دوست داشت با صدای بلند برایمان می‌خواند. 2 تا از داستان‌های سالینجر را هم برای ما خوانده بود؛ مثلا داستان «درست قبل از جنگ با اسکیمو ها» را. در این داستان یک جور صداقت و یک جور جستجوی پنهان برای مذهب وجود داشت. داستان‌های سالینجر با تمام داستان‌های کوتاه دهه 30 و 40 و داستان‌هایی که به عنوان کلاسیک‌های آمریکایی تدریس می‌شوند، فرق داشت. داستان «ناتور دشت» که به نظر من رمان نیست و یک داستان کوتاه بلند است، خیلی مرا به وجد نمی‌آورد، بلکه داستان‌های کوتاه دیگر او بود که مرا واقعا هیجان‌زده می‌کرد.

مثلا داستان «یک روز بی‌نقص برای موزماهی»؟

بله، این داستان را دوست دارم، هرچند نه خیلی زیاد. مطمئن نیستم هرگز فهمیده باشم این داستان چه می‌خواهد بگوید. از طرفی داستان‌هایی را که با خودکشی شخصیت اصلی به پایان می‌رسد دوست ندارم. حتی اگر خودکشی را امتحان کرده باشی. هیچ‌کسی نیست که واقعا دست به خودکشی زده باشد و جان سالم به در برده باشد. به همین دلیل خودکشی به نظر من تجربه‌ای است که هیچ نویسنده‌ای نباید برای توصیف آن تلاش کند. ولی در هر حال این یک داستان کلاسیک است.

مجله گرنیکا ‌/‌ مترجم: فرشید عطایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها