من فقط ‌از‌ خودم دفاع‌ کردم

«من چاره‌ای جز دفاع کردن از خودم نداشتم. شرایط به شکلی پیش می‌رفت که اگر از جان خودم دفاع نمی‌کردم حتما توسط آن زن دیوانه کشته می‌شدم. هرکس دیگری هم در شرایط من بود بناچار از خودش دفاع می‌کرد و طرف مقابل را از پا در می‌آورد. این‌که چرا او ناگهان مثل یک انسان درنده به سویم حمله‌ور شد هنوز برایم بی‌معنی است،‌ اما آنچه بدون شک می‌دانم آن است که در صورت نگرفتن سیم ضخیمی که برای خفه کردن من در دست این زن بود، مطمئنا خودم توسط آن کشته می‌شدم و راهی بجز دفاع نداشتم.»
کد خبر: ۳۷۹۶۳۷

«حاسن ملک» 55 ساله به اتهام قتل زن خدمتکار 26 ساله‌ای به نام «بتی ویلیامز» دستگیر شده است. این مرد میانسال که پس از دستگیری و ارائه ده‌ها مدرکی که نشان می‌داد او در قتل این زن جوان دست داشته بناچار به جرمش اعتراف کرد. وی متهم است در رفتاری وحشیانه با استفاده از یک سیم ضخیم اقدام به خفه کردن این زن جوان کرده و سپس با جا دادن جسد او در یک چمدان آن را در کنار خیابان رها کرده است. رفتار وحشیانه این مرد در قتل و حتی تقسیم کردن جسد مقتول به تکه‌های کوچک سبب شده تا دادگاه در مورد ادعاهای کذب وی شکی به خود راه ندهد و او را بدون تردید قاتلی بی‌رحم معرفی کند که اشد مجازات را پیش‌رو خواهد داشت‌. گرچه وکیل آقای ملک سعی می‌کند با استناد به ادعاهای موکلش این رفتار را به دفاع شخصی مربوط کرده و از جرم سنگین او بکاهد.

«من سال‌ها با مادرم زندگی می‌کردم. هرگز علاقه‌ای به ازدواج کردن نداشتم و احساس می‌کردم تنهایی، زندگی بهتری خواهم داشت. هرگز از این‌که تنها بودم و ساعات فراغتم را به کتاب خواندن می‌گذراندم ناراضی نبودم و شکایتی نداشتم. از 25 سالگی شروع به کار کردم و 50 ساله بودم که بازنشسته شدم. در تمامی این سال‌ها با مادرم در آپارتمانی در نیویورک زندگی می‌کردیم و هیچ مشکلی هم با هم نداشتیم. او با آن که 70 ساله بود که از دنیا رفت، اما بسیار سرحال و شاداب بود و به همه کارهای منزل رسیدگی می‌کرد. ما با هم مسافرت می‌رفتیم و رفت و آمد زیادی با اعضای دیگر خانواده داشتیم که تنهاییمان را پر می‌کرد، اما مرگ ناگهانی او تنها چند هفته بعد از بازنشسته شدن و ماندن من در خانه شوک بزرگی بود که باور کردنش برایم بسیار سخت بود. او یک روز، دیگر هرگز از خواب بیدار نشد و پزشکان علت مرگش را سکته قلبی در خواب عنوان کردند. رفتن او بشدت مرا تنها کرد و سبب شد تا مدت‌ها حالت عادی را از دست بدهم. کم‌کم سعی کردم خودم را با شرایط جدید تطبیق بدهم و به زندگی عادی بازگردم؛ زندگی که بدون مادرم کاملا بی‌معنی بود.»

طبق آنچه که در جزئیات پرونده ملک درج شده او پس از آن که متوجه شده خدمتکاری که برای تمیز کردن آپارتمان محل سکونتش به آنجا رفت و آمد داشته از جیب‌های او پول می‌دزدیده بشدت عصبانی شده است. درگیری لفظی میان او و خدمتکار جوان که به هیچ عنوان زیربار تهمت صاحبکارش نمی‌رفت تا جایی بالا گرفت که آنها بناچار به درگیری فیزیکی تن دادند. بنا به ادعای ملک، خانم ویلیامز که مجسمه‌ای سنگی در دست داشته ابتدا 2 ضربه محکم به شانه و کمر او می‌کوبد و سپس سیم ضخیمی را که دم‌دست داشته برای خفه کردن این مرد به گردنش می‌بندد. درگیری میان آنها شدت می‌گیرد و بالاخره آقای ملک که جثه‌ای بسیار بزرگ‌تر از این خدمتکار داشت در فرصتی مناسب سیم را از دست او می‌قاپد و دور گردن این زن می‌پیچد. تنها چند دقیقه بعد جسم بی‌جان خانم بتی ویلیامز در منزل آپارتمانی صاحبکارش افتاد و فاجعه‌ای که این مرد را راهی دادگاه کرده به وقوع پیوست.

«بعد از مرگ مادرم تا چند هفته نمی‌دانستم چه کار باید بکنم. مثل یک دیوانه که نمی‌داند چطور باید اموراتش را بگذراند مدام در خانه راه می‌رفتم و با مادرم حرف می‌زدم. کم‌کم به خودم آمدم و تصمیم گرفتم هر طور شده بار دیگر، به زندگی بازگردم چون می‌دانستم این همان چیزی است که اگر مادرم زنده بود از من می‌خواست. با کمک اطرافیانم شروع به بازسازی آپارتمان قدیمی محل سکونتمان کردم تا کمی حال و هوای خانه عوض شود و باز هم با پیشنهاد خانواده، زنی را برای تمیز کردن خانه استخدام کردم. این زن باید هفته‌ای یک‌بار روزهای یکشنبه به آپارتمانم می‌آمد و کارهایی را که مادرم به مرور در طول یک‌هفته انجام می‌داد در طول چند ساعت رسیدگی می‌کرد. اوایل از او راضی بودم و مشکلی با رفتارش نداشتم، ‌اما کم‌کم احساس کردم موضوع مشکوکی در موردش وجود دارد که احساس ناامنی به من می‌دهد. نمی‌دانم چرا نمی‌توانستم به او اطمینان کنم و در عین حال هرگز اشتباه بزرگی از او سر نزده بود. رفتارهایش فکرم را به خودش مشغول می‌کرد، اما نمی‌توانستم علتش را بفهمم. یکی از دوستانم مدعی بود تنها ماندن من در خانه باعث بدبینی‌ام شده و رفت و آمدهای کمی که دارم سبب شده به کارهای این زن خدمتکار که تنها هفته‌ای یک‌بار برای کار می‌آمد بیش از اندازه کنجکاوی کنم. خودم هم نمی‌دانستم چرا، اما احساس خوبی نداشتم و تصور می‌کردم در نگاهش چیزی وجود دارد که اعتماد را از من می‌گیرد. چند ماه بعد بالاخره فهمیدم ماجرا از چه قرار است.

او هر بار که برای کار کردن می‌آمد از داخل کت‌های من که در اتاق خواب آویزان بود پول های خرد را می‌دزدید و در جیبش می‌گذاشت. این را زمانی فهمیدم که به طور اتفاقی وارد اتاق شدم و او را در حالی دیدم که به کت‌هایم نزدیک شده و رفتار مشکوکی داشت. از آنجا که نتوانسته بودم سرموقع او را حین دزدی دستگیر کنم تصمیم گرفتم صبر کنم تا زمانی که در حال ارتکاب سرقت است دستش را رو کنم. چند هفته‌ای منتظر ماندم و برایش تله‌ گذاشتم تا این که بالاخره آن روز کذایی فرا رسید. او در حال جارو زدن اتاق خواب بود که دوباره به سمت لباس‌هایم رفت. من که خودم را سرگرم روزنامه خواندن نشان می‌دادم حواسم کاملا به او بود تا در فرصت مغتنم مچ او را بگیرم. درست زمانی که دستش را داخل جیب کت مشکی رنگم کرد وارد اتاق شدم و از او پرسیدم چرا دزدی می‌کند. او که بشدت ترسیده بود تنها در چشمانم خیره شده و جوابی به من نمی‌داد. چندین بار از او سوال کردم چرا از پول‌های من برمی‌دارد و اگر نیاز مالی دارد بهتر است از خودم کمک بخواهد،‌ اما پاسخم را نمی‌داد و همین باعث می‌شد هر لحظه عصبانی‌تر شوم. انگار از چهره‌ام فهمیده بود که بشدت عصبی شده‌ام و کنترلم را از دست داده‌ام به همین خاطر بود که در یک چشم به‌هم زدن مجسمه‌ای را که روی میز اتاق خوابم بود برداشت و به من حمله کرد. ضربات محکمی که به من وارد آورد آنقدر غافلگیرکننده بود که برای لحظاتی فلج شدم و او توانست کمی از من فاصله بگیرد. قبل از هر حرکتی سیم کلفتی را دور گردنم انداخت و همه سعی‌اش را کرد تا مرا خفه کند، اما من که حاضر نبودم به این شکل جانم را از دست بدهم در یک حرکت او را نقش بر زمین کردم و سیم را دور گردن خودش پیچیدم. آنقدر از رفتارش عصبانی شده بودم که انگار نمی‌فهمیدم چه می‌کنم و تنها چند ثانیه بعد بود که متوجه شدم جانش را بر اثر خفگی از دست داده است.

نمی‌دانستم چه کار باید بکنم. مغزم اصلا کار نمی‌کرد و حتی نمی‌توانستم بدرستی فکر کنم. چندین بار گوشی تلفن را برداشتم تا با پلیس تماس بگیرم، اما باز هم آن را زمین گذاشتم چون می‌دانستم من به عنوان مقصر در قتل معرفی خواهم شد. بعد از چند ساعت حدود ساعت یک نیمه‌شب بعد از آن که توانستم بدن او را در یک چمدان مشکی بزرگ جا بدهم از خانه خارج شدم تا در فرصتی مناسب از شر آن خلاص شوم. تنها چیزی که نمی‌دانستم وجود دوربین‌های مدار بسته مغازه‌های اطراف بود که در تمام طول خیابان چهره مرا در حالی که این چمدان مشکوک را حمل می‌کردم ضبط کرده بودند.»

بعد از پیدا شدن چمدان مشکوکی در خیابان پر رفت و آمد نیویورک، ماموران پلیس بلافاصله تحقیقات در مورد جسد زن جوانی که در آن جاسازی شده بود را آغاز کردند. تنها ساعاتی بعد ماموران با بازبینی دوربین‌های مداربسته این منطقه که چمدان در آن پیدا شده بود، رد آقای حاسن ملک را گرفته و او را شناسایی و دستگیر کردند.

«رفتار غیرعادی که من از خودم نشان دادم تنها به خاطر دفاع کردن از خودم بود. چاره‌ای جز این‌کار نداشتم چون اگر او را از پا در نمی‌آوردم حتما جانم را از دست می‌دادم. خانم ویلیامز به خاطر دزدی کردن از من بشدت وحشت‌زده بود و هر کاری از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد. من چاره‌ای جز دفاع نداشتم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها