در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
وی رواج این دیکتاتوری فکری در بحث اقتصاد را که تخصص وی است، به روشنی تحلیل و تصریح میکند سقوط این دیکتاتوری مهمترین و بزرگترین کاری است که باید برای آغاز تدوین الگوی جدید پیشرفت آن را انجام داده، کاری که زمانبر و دشوار اما بزرگ و حیاتی به نظر میرسد. این گفتوگو حاوی نکاتی جالب از تحلیل زوایای اجرای لازم برای تدوین الگوی ایرانی ـ اسلامی پیشرفت است.
رهبر معظم انقلاب اخیرا بحث الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت را مطرح کردهاند. سوال اساسی در این زمینه این است که این تدوین الگو در حال حاضر چه کمکی به ما خواهد کرد؟ و به خاطر نداشتن این الگو از چه مسائلی رنج میبریم؟
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی حرفهای نویی در زمینه مباحث اسلامی، رفتار انسان، اقتصاد و سیاست مطرح شد. بحث این نبود که ما مدعی این حرفهای جدید باشیم بلکه حرفهایی که در قرآن و سنت وجود داشت مکتوم مانده بود و کسی به آن نمیپرداخت و با پیروزی انقلاب زمینه بروز این حرفها فراهم شد. مساله مهم این نبود که فقط یک سلسله مطالب درسی عنوان کنیم چون اسلام دین فطری و دین زندگی است لذا بخش اعظم مطالب قرآن مشتمل بر روشها و آیین معاشرت با مردم است چه در اقتصاد چه در رفتارها و در زمینههایی که به اخلاقیات برمیگردد و هم به نوعی با کانال مردم مرتبط است.
از این رو، شاید بشود گفت کانال رشد فضایل اخلاقی در انسان، «ارتباط با مردم» است و بخش اعظم آن به «اقتصاد یات» برمیگردد.
سپس بنا بود ما با پیروزی انقلاب به استناد احکام و آیات قرآن و سنت، آنچه را که فکر میکردیم نجاتبخش انسان است احیا کنیم اما ورود امام (ره) به ایران و شروع جنگ واقعیتهای دیگری را پدید آورد. افکار امام یک بحث بود اما واقعیتهای اجتماعی و موانعی که وجود داشت بحثهای دیگری بود مانع از این میشد آنچه که در ذهن امام بود در کشور پیاده شود. کلیدیترین نکته در این تفکرات امام (ره) دو نکته است. یک نکته بحث اقامه عدالت است. یکی از اصلیترین وظایف حکومت در قرآن یا روایات، اقامه عدالت است خداوند میگوید پیامبران را فرستادیم که عدالت را برقرار کنند.
یا در سوره شوری اشاره میشود که: من امر شدم که بین شما عدالت برقرار کنم. روایات مشابه این زیاد است و نیز داریم: بُعثتُ لِاُتممم مکارم الاخلاق. اگر این دو را کنار هم بگذارید میبینید که اتمام مکارم اخلاق با اقامه عدالت هم عرض قرار میگیرد.
پس عدالت کلیدیترین نکته در بحثهای امام (ره) بود که منبعث از قرآن و یک هدف دینی است.
اما در این که مفهوم عدالت چیست، بحث کلیدی و جدیای دارد.
ـ عدالت شامل چه حوزههایی میشود؟ چه در زمینه سیاست، چه زمینه اقتصاد و چه اجتماعی.
ـ مصادیق، شاخصها و روشهای تحقق عدالت کدام است.
ـ موانع برقراری عدالت کدام است؟ و پرسشهای مشابه آن.
اینها برمیگردد به تعریفی که ائمه و پیامبر و قرآن از خود حکومت میدهد. وظیفه حکومت چیست؟ حکومتی که وظیفهاش اقامه عدل است باید شاخص داشته باشد.
خود کسی که میخواهد حاکم باشد ویژگیهایی دارد. نگاه حاکم به حکومت ویژگیهایی دارد و مجموعه اینها که کنار هم قرار بگیرند حکومت مطلوبی درمیآید که اگر بنا شود به مردم کمک میکند تا به رشد فضائل اخلاقی که در قرآن به آن اشاره شده برسند. اما بسیاری از این فضائل از کانال اقتصاد، اجتماع و مردم میگذرد.
و نکته دوم؟
نکته دوم این است که از نگاه اسلام همه مردم حق دارند. عدالت و حق دو روی سکه هستند وقتی در ادبیات اسلامی میگویند عدالت چیست؟ یکی از تعاریفی که نسبت به آن همفکری بیشتری وجود دارد این است که «اعطا کل ذی حق حقه» حق هر صاحب حقی را بدهیم.
این حق چیست، مربوط به کیست، اندازهاش چقدر است؟
خداوند هر موجودی را که خلق کرده برایش حقی گذاشته که به کمک آن حق به کمالاتی که برایش در نظر گرفته برسد.
از جمله انسان، حق در زندگی این دنیا حداقل معاش است. خوراک، پوشاک و مسکن و رسیدن به این حق راه و روش میخواهد و تازه اول دعوا اینجاست که آیا آنچه تا حالا انجام شده براساس حق بوده که ما استمرار دهیم؟ آنچه که تحت عنوان تئوری در علم اقتصاد مطرح میشود براساس حق است که ما همان را استمرار دهیم؟ آیا مبانی فلسفی و فکریاش با ما یکی است؟ یا فقط مشترک لفظی است؟ آیا میشود با تکیه بر دیدگاهی غربی که مبانیاش از دوران رنسانس به این طرف است و شاهبیت آن به کانت برمیگردد و بعد تفکراتی که بر بستر نگاه فلسفی کانت و عقل خودبنیاد و عقل فقاد دو شکل گرفت، به هدف رسید؟
آیا خود اخلاق کانتی با دو شاخهای که دارد سعادت و فضیلت و تعاریفی که دیگر فلاسفه و جامعهشناسان به آن استناد میکنند برای ما کاربرد دارد؟ مثلا ژان ژاک روسو دولت قرارداد اجتماعی را تعریف میکند یا رالز به استناد تفکر کانت یک دولت قرارداد اجتماعی مثل روسو را برای تعریف حدود عدل و عدالت در نظر میگیرد. شاخه دیگرش نوزیک میشود که با اساس و فلسفه دولت به معنای مداخلهگر بشدت مخالف است و هرگونه دخالت را برای عدالتی میداند. حالا ما به عنوان کسی که مدعی عدالت هستیم کدامیک از این نظرات فلسفی غربی و نگاهها را قبول داریم؟ مروج کدام تفکر هستیم؟ نوزیک هستیم؟ رالزی هستیم! یا سعی میکنیم بین این دو پیوندی برقرار کنیم. یا اصلا هیچکدام از اینها نیست عدالت را باید در جای دیگری جستجو کرد. ما اشتباه بررسی میکنیم خود همین مبنا نشان میدهد که ما باید در جستجوی چیز دیگری باشیم.
خیلی وقتها کلماتی که استفاده میشود مشترک لفظی است. یعنی از نظر لفظ بین همه مکاتب تکرار میشود از جمله عدالت، سعادت، خوشبختی، رفاه، پیگیری نفع شخصی و ... .
اینها الفاظی است که الان همه به کار میبریم اما آیا واقعا از پیگیری نفع شخصی در اسلام همان مفهوم حاصل میشود که در مکتب کلاسیک؟ از حق مالکیت همان اعتبار میشود که در نظام کلاسیک اراده میشود؟ نحوه تصرف در منابع طبیعی، در زمین و ثروت همان گونه است که در غرب است؟ آیا دولت و اندازه دولت، میزان مداخله در دولت و به اصطلاح دولت حداقلی یک دولت مطلوب اسلامی است؟ یا دولت حداکثری دولت مطلوب است؟ یا اصلا این تعاریف چیز دیگری است و ما غلط تعبیر میکنیم؟
یکی از دوستان میگفت اخیرا حتی در مقولههایی مثل مفهوم ایثار مدلهای ریاضی ساختند اما آیا باوری که غرب نسبت به ایثار دارد همان باوری است که اسلام به ایثار دارد؟
الان دولت رفاه، حکمرانی خوب و دولت مدافع مردم تعریف میشوند. آیا اینها همان است؟ یا چیز دیگری است؟ آن چیز دیگر چیست؟
خب، علت این آشفتگی، بلاتکلیفی و عدم وجود تعاریف و شاخصها چیست؟
متاسفانه طی 30 سال گذشته روزمرگی و فشار مباحث اقتصادی ـ سیاسی روزمره مانع از این شد که یک جریان فکری مستقل شکل بگیرد و اینها را تبیین کند لذا این پرسشهای کلیدی در حد کلیات باقی ماند و همین باعث شد آنچه که از غرب آمده بود به عنوان پیشفرض علمی پذیرفته و به استناد آن برخی ظواهرش اسلامی شود و براساس آن جلو برویم. به تعبیر رهبری نتیجه شد افتادن به حرکت زیگزاگی. یعنی یکدفعه آمدیم به سمت تقویت شدید دولت و محروم کردن مردم از هرگونه فعالیت حرکت کردیم و دفعه بعد افتادیم به خصوصیسازی شدید. کدام یک از این اقدامات دارای وجوه نگاه اسلامی است؟
اینها مبانیای است که بلاجواب است. ما به سمت رشد آمدیم اما از عدالت و توزیع عادلانه ثروت و امکانات و منابع در جامعه فاصله گرفتیم و غفلت کردیم. ثمرهاش چه شد؟ الان میبینید در جامعه با همه تلاشهایی که صورت گرفته بخش اعظم ثروت در اختیار یکی، دو دهک است. دقیقا مثل نظامهای سرمایهداری که اکثر مردم از این ثروت عظیم تولید شده سهم چندانی ندارند.
یعنی تا 7ـ6 دهک از بخش اعظم ثروت بیبهرهاند. این نتیجه چه بوده است؟ آیا بنا بود بعد از 30 سال ما به اینجا برسیم؟ آیا اسلام مخالف توسعه بود؟ یعنی اگر مسیر و راه عدالت را میرفتیم به توسعه نمیرسیدیم؟ آیا اینها را تعریف کردیم؟ آیا این دو مفهوم با هم تعارض دارند؟ خب در غرب اینها را تعریف کردند و میگویند برابری و آزادی با هم تباین دارد. به هر کدام بچسبید آن یکی باید کنار زده شود. اگر مردم در فعالیتهای اقتصادی آزاد شوند که هر کس براساس توانمندی جلو برود برابری بیمعنی است. اگر برابری گذاشتی آزادی بیمعنی است. این دو مقابل هم قرار میگیرد. آیا نگاه ما هم به مقوله آزادی و برابری این چنین است؟ اگر هدف اصلی ما از اقامه عدالت این بود که بستر عدالت را برقرار کنیم تا جامعه به رفاه، رشد و تعالی برسد تاکنون این بستر فراهم نشده است و این یک واقعیت است.
یعنی مجموعه آکادمیک ما نقش خودش را ایفا نکرده است؟
بله، اتفاقا نکته دیگری که در این بحث وجود دارد و آن را بسیار کلیدی میدانم و کمتر قابل توجه قرار میگیرد این است که طی 60ـ50 سال اخیر فقط یک رشته خاص از مجموعه آنچه که علم اقتصاد خوانده میشود (با فرض این که آنچه که از غرب میرسد به صورت علم باشد)، در کشور ما مورد توجه و تدریس و آموزش قرار گرفته و آن هم کلاسیکها و نئوکلاسیکها در اقتصاد هستند.
بخش اعظم دانشگاههایی که به دانشجوهای کشورهای خارجی (نه فقط ایرانیها بلکه کل کشورهای جهان سوم) بورس میدهند در رشتههای کلاسیک و نئوکلاسیک اقتصاد است و در نتیجه آن روش باعث تولید استاد در حجم انبوه در این رشتهها شده و اساتید دختر را به کشورها برای آموزش و ترویج برگردانند.
در حالی که در همین علم اقتصاد رشتههای دیگری داریم که معمولا اساتید ما فارغالتحصیل آنها نیستند و در حدی که اقتصاد کلاسیک و نئوکلاسیک و ادبیات بینالمللی به آن پرداخته با آن مکاتب آشنا هستند اما آشناییشان عمیق نیست. مثل چین مثل کینزینها. خیلیها کینزینها را سوسیالیست قلمداد میکنند.
در صورتی که کینز کسی بود که اقتصاد سرمایهداری را از سقوط نجات داد و از این به بعد در دوره جدید، پدر علم اقتصاد محسوب میشود.
اما بعضیها او را به سوسیالیست بودن متهم میکنند. نئوکینزینها، ساختارگرایان، نهادگرایان، مکتب تاریکی، دولت رفاه و غیره همه اینها تعابیری است که به فراوانی روی آن کار شده اما نمیبینیم که در کشور ما و خیلی کشورهای دیگر روی این شاخهها کار شده باشد. این باعث شد لشکر عظیمی از متخصصان اقتصاد نئوکلاسیک و کلاسیک تربیت شده، داشته باشیم که علم اقتصاد را خلاصه شده در این تفکر میدانند.
در نسخه کلی به شاخههای دیگر علم اقتصاد نمیپردازند و اصولا آنها را علم نمیدانند. این بزرگترین ظلم است. اگر قرار شد آنچه را که میگوییم تجربه بشری فقط در یک رشته خلاصه کنیم پس باقیاش چیست؟ اتفاقا جالب است بدانید شواهد تاریخی نشان میدهد آنچه را که در غرب توسعه صنعتی یا توسعه اقتصادی یا توسعه علمی ـ اقتصادی مینامند، نوعا به کمک روشهایی بوده که ما اصلا به سراغش نرفتیم و نمیرویم. دولتهای اروپایی مانند آلمان، فرانسه، انگلستان و ژاپن با نگاههایی چون دولت رفاه، مکتب تاریخی، کینزین، مداخله دولت در اقتصاد، عدم کارایی نظام بازار و با این نگاه که نظام بازار خودش به تنهایی جواب نمیدهد و دولت باید در امور اقتصاد مداخله کند در اقتصاد کشورهایشان دخالت کرده و این دخالت نیز در مورد تعرفه بوده، هم در مورد حمایت، یارانه و... بوده است. غرب یارانه را تعریف میکند و با این ابزار در بازارها مداخله میکند. در قیمتها، سهم بازار، مقررات صادرات و واردات مداخله دارد. توجه کنید خود دولتهای غربی با این راهها و این گونه به رفاه رسیدند اما الان آنچه که بحث میشود میگویند از طریق رها کردن اقتصاد، عدم دخالت، دستهای نامرئی، مکانیزم بازار عمل کردهاند. خیر! این گونه نیست آنها ما را از روشهایی بر حذر میدارند که خودشان سالها پیش امتحان کردهاند و جواب نیز داده است. اما الان به دلایل مشخص روند فکری ما را به انحراف کشیده و میکشانند. یعنی به ما به عنوان علم اقتصاد القا کردهاند، بخش محدودی از علم است و این در ذهن ما ملکه شده است. متاسفانه این نگاه ناقص به اقتصاد در بدنه کارشناسی مجلس و دولت وجود دارد و تفکر حاکم شده است. در واقع غربیها یک دیکتاتوری فکری پنهانی در تفکر اقتصادی ما ایجاد کردند که اصلا اجازه تغییر مباحث را نمیدهند. یعنی آنچه که هر تفکر جدیدی را بشدت سرکوب میکنند. در چنین فضایی نمیشود انتظار داشت که یکی پیدا بشود بگوید اقتصاد اسلامی حرف جدید دارد. چرا که با دیدگاه استهزا سرش را به طاق میکوبند و میگویند علم اقتصاد همین است که ما میگوییم: کلاسیک و نئوکلاسیک و تمام...
یعنی آشفتگی اقتصادی ما در 30 سال گذشته به خاطر این دیکتاتوری فکری بوده است؟
نمیخواهم بگویم آشفتگی، بلکه ما از گذشته ارثی بردهایم اما میراثمان را بازسازی نکردهایم و به تناسب نیازهایمان به دنبال راهحل نرفتیم. خود رهبر معظم انقلاب وقتی مقوله علوم انسانی و علوم غیرانسانی را مطرح میکنند، بیشترین دغدغهشان مربوط به علوم انسانی است. این همان مقولهای است که متاسفانه تسامحی در آن شده است. یعنی علوم اقتصادی، سیاسی، جامعهشناسی و روانشناسی را همعرض علوم تجربی گرفتیم و فرض کردیم این دو مثل هم است. گفتیم قوانینی که در علوم تجربی حاکم است در علوم انسانی هم حاکم است. پس میتوانیم علوم انسانی را مثل فناوری عینا از کشورهای دیگر بگیریم و پیاده کنیم. در صورتی که واقعیت این نبود. همین انتخاب الگو بدون توجه به مبانی و ریشههایش باعث مصیبت امروز ما شده است.
خیلیها مصرند بگویند اگر امروز وضع ما این طور است به خاطر این است که الگوهای وارداتی درست پیاده نشده است. اما من برخلافش میگویم اتفاقا خیلی هم دقیق پیاده شده منتها پیاده شدنش به خاطر این که بر واقعیات جامعه ما مبتنی نبود، جواب عکس داد و اگر تا صبح قیامت هم این تئوریها بخواهد پیاده شود، اما بر فروض خودمان، نگاه رفتاری مردم خودمان و مبانی خودمان مبتنی نباشد، به جواب نمیرسیم.
در واقع میتوان گفت در حال حاضر ما انبوهی از مفاهیم تعریف نشده یا بد تعریف شده داریم؟
بله. میتوان گفت اما میخواهم بگویم شرایط زیادی دخیل بودند که اجازه ندادند این فضا ایجاد شود.
البته به نظر میآید نوعی تنبلی و تسامح هم در کار بوده است.
تنبلی نمیشود گفت. ببینید جنگ اقتضائاتی دارد. اقتضای جنگ کنترل دولت روی منابع درآمدی است. شرایط جنگ شرایط عادی نیست اما همین شرایط جنگی به مرور و با گذشت زمان میشود یک رفتار و یک عادت و مبانیای را در جایجای شئون کشور از جمله اقتصاد بر جای میگذارد که نمیشود به سادگی آن را پاک کرد. یک دفعه میبینید دولتی که تکلیفش این بوده فضا آماده کند که مردم به طور عادلانه از مواهب بهرهمند شوند به خاطر شرایط جنگی خودش به یک مالک همعرض دیگران تبدیل شده و یک اقتصاد دولتی شکل گرفته است. بعد دیگران میآیند میخواهند این نقیصه را برطرف کنند. اما ابزاری که استفاده میکنند نادرست و ناکارآمد است. یعنی مثلا با استفاده از مکاتبی چون مکتب شیکاگو یا مکتب واشنگتن کار میکنند. مثلاً اجتماع واشنگتن معتقد است خصوصیسازی یعنی رهاسازی یعنی دولت اقتصاد را کاملا رها کند. خب! چرا رها کند؟
در چه شرایطی رها کند؟ با چه ضوابطی رها کند که چه شود؟
مگر مشکل ما فقط مالکیت بوده است؟ واقعا مشکل عقبماندگی ما فقط به این خاطر بود که دولت مالک شد؟ اگر دولت مالک نباشد به توسعه میرسیم؟
این یکی از نمونه اشتباهاتی بود که فروض یک تفکر به تناسب نیاز کشور خودمان را ندیدیم و آن طور که دیگران به ما گفتند فکر کن فکر کردیم. گفتند دولت اقتصاد را رها کند و نظام اقتصاد بازار همه چیز را به سعادت میرساند. دولت رها کرد اما نظام اقتصاد بازار کشور را به سعادت نرساند. چرا؟
چون فروض آن تفکر وارداتی به واقعیات جامعه ما مبتنی نبود.
پس نوعی سوءتفاهم فکری بویژه در زمینه اقتصاد داریم.
شاید گرفتاری ما این است که در یک فضایی دچار نوعی مغلطه فکری یا نوعی کجفهمی شدهایم، چون اضطرار داشتیم. در دوران بازسازی میخواستیم کشور را بسازیم و فرصت نداشتیم. از سوی دیگر تفکر غالب در کشور تفکر اقتصاد کلاسیک و نئوکلاسیک بود و تقریبا میشود گفت در آن مقطع اجماع واشنگتن سیاست و دستورالعمل همه کشورها شده بود. این مساله در فروپاشی شوروی سابق و عدم نتیجهگیری سوسیالیسم هم دخیل بود و در کشور ما هم اتفاق افتاد. همه این شرایط دست به دست هم داد و خیل عظیم اقتصاددانان غربگرا موجود در کشور تمام سعادت را در همین فرمولها و مدلهای ناقص غربی جستجو کردند و هر چه از این اصول کمی بوی اسلامی داد و میشد 3 ـ 2 تا آیه و روایت کنار آن قرار داد، گفتند همین ایدهآل است. نمونهاش همین بانکداری کشور است که امروز به اسم بانکداری اسلامی شناخته میشود. ریشه این بانکداری طرحی بوده که شهید صدر راجع به نظام بانکی در زمان حکومت دیکتاتوری عراق آن زمان ریخته منتها خود ایشان هم مدعی نیست که این بانکداری، به تمام معنا بانکداری اسلامی است. تعبیر ایشان این است: مسلمانان به ما مراجعه میکنند و میگویند تکلیف ما چیست؟ ما در زندگی وام، خانه، کارخانه و... نیاز داریم. شما میگویید بانک حرام است ما چه کنیم؟
شهید صدر پاسخ میدهد من میتوانم 2 کار انجام دهم: یکی از راهها این است که همین نظام بانکی که با همین وضعیت موجود است را رنگ و لعاب اسلامی بزنم تا در گام اول حداقل شبهه ربوی کنار رود. یعنی از طریق عقود شرعی که در فقه هست روابط بین پول و مردم یا مردم و متقاضی بانک را طوری ایجاد کنم که شبهه ربا از بین برود مثلا بگوییم عقد مشارکت، عقد مضاربه یا جعاله باید برقرار شود. اما ایشان نمیگوید این بانکداری اسلامی است و میگوید تازه این گام اول است که فقط میخواهد شبهه ربا را حذف کند تا فعلا مردم از شر ربا خلاص شوند. آن موقع هنوز انقلاب اسلامی شکل نگرفته بود. شهید صدر میگوید: فرض کنیم دولتی اسلامی تشکیل شده و نهادها اسلامیاند و قوانین، جامعه و دولت براساس نظام اسلامی شکل گرفته است. در آن حکومت بانکداری به این شکل است؟ یا شکل دیگری است؟
شهید صدر میگوید به نظر میرسد شکل دیگری باشد. رابطه مردم با یکدیگر، با ثروت، قدرت و با دولت به شکل دیگری است. متاسفانه اجل به ایشان فرصت نداد و ایشان را شهید کردند اما اصل حرف ایشان این بود که فاکتور اسلامی را باید در مفهوم دوم جستجو کنیم همان مفهومی که هنوز برزمین مانده و کاری روی آن صورت نگرفته است. اما ما چه کردیم؟ بانکداریمان با بانکداری گذشته فرقی کرده است؟ خیر! منتها دیدیم مبانیای که شهید صدر رویش کار کرده وضع موجود را اسلامیزه میکند و لذا همین را چسبیدیم گفتیم عالیاست همین خوب است، همین بانکداری اسلامی است.
تمام مبانیای که کمک میکرد ابزارهای بانکداری غرب شرعی و اسلامی شود. را چسبیدیم و مواردی را که احساس کردیم کارآیی ندارد کنار گذاشتیم یعنی همان کتاب شهید صدر ـ بانک بدون ربا ـ را هم درست انجام ندادیم! بعد یکسری ابزارهایی را که در بانکداری موجود بود و احساس کردیم بیکار مانده را از خودمان خلق عبارت کردیم. اجاره به شرط تملیک، شرط حین عقد و...
صریح بگویم عقلها را بهم گره زدیم تا آنچه در غرب هست را مجددا رواج دهیم. بنا بود اقتصاد اسلامی این طور باشد؟ این همان مشترک لفظی است بانک همین است؟ شکل دیگرش قابل تصور نبود که ثروتهای مردم در تولید مشارکت کند؟ ظاهرش این است که بانک میگوید من پول مردم را به صورت مشارکت سرمایهگذاری میکنم اما وقتی زیرپوستش را نگاه میکنید میبینید همان نظام بانکی غرب است. شما پولت را در بانک گذاشتی و یک بهره ثابت به تو میدهد از آن طرف هم بهره ثابت میگیرد. کاری ندارد شما به سوددهی رسیدید یا نه. دیر بدهید جریمه میشوید. جریمه را ندهید زندانی میشوید و به خاک سیاه مینشینید. درست مثل نظام ربوی غرب. قرار بود ما به این نظام بانکداری برسیم؟ ما میخواستیم در علم و دانش همچنان مصرفکننده باشیم؟ در صنایع مونتاژ گیر کنیم؟ قرار بود براساس تقسیم کار جهانی جلو برویم؟
یا میخواستیم مستقل شویم و روی پای خودمان بایستیم؟ ابزار و لوازم مستقل بودن چیست؟ آیا مستقل بودن به این معناست که در دنیا را به روی خودمان ببندیم؟ خیلیها این تعبیر را میکنند. به محض اینکه بگویید استقلال میگویند اینها مال گذشته است ما که نمیتوانیم چرخ را خودمان اختراع کنیم. آیا منظور اقتصاد اسلامی این است که خودمان چرخ را اختراع کنیم؟ کمونیستی فکر کنیم؟ اینها تبلیغات سوئی بود که نگذاشت عملا اقتصاد اسلامی شکل بگیرد. فشار دیکتاتوری فکری و ایدئولوژیکی که بر فضای کارشناسی و دانشگاهی کشور حاکم بود اجازه مطرح شدن این تفکر اقتصاد اسلامی را نداد.
فشار این دیکتاتوری فکری کماکان ادامه دارد؟
ادامه داشته و دارد. مثال سادهاش: از نظر سیاسی از دولت آقای هاشمی تا آقای احمدینژاد 6 دولت با گرایشات مختلف از نظر نگاه سیاسی ـ اجتماعی روی کار آمده است. اما بدنه فکری اقتصادی فرقی نکرده است. یعنی اصل تفکر فرقی نکرده است. حال میگویند شکل اجرایش عادلانهتر شده است. البته الان نمیخواهم وارد ارزیابی بحث هدفمندی یارانهها و عادلانه بودن یا نبودنش بشوم، این بحثی جداست اما میخواهم بگویم این تفکر صرفنظر از دولتها جریان دارد و حکمرانی میکند. یا مثلا در بحث خصوصیسازی. این نشان میدهد که همه در یک چنبره گرفتار شدیم. رهبر معظم انقلاب تعبیر به جایی کردند که قرار بود ما به جایی برسیم هر چقدر هم تلاش میکنیم دوباره همان حرفها تکرار میشود. رهبری میگویند در الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت باید تولید علم جایگاه اول را داشته باشد چرا ما باید مصرفکننده علم باشیم؟ تولید علم برنامه میخواهد. یک بخش از آن به ساختارهای موجود برمیگردد. به ساختارهای تقسیم قدرت بین قوای مختلف. مثلا نگاه کنید تقسیم قدرت بین آموزش و پرورش و آموزش عالی را. الان 2 شاخه داریم که معتقدم کسانی که آموزش و پرورش ما را دو شاخه کردند خیلی هوشمندانه پایههای عدم توسعه را درکشورمان کاشتند.
نوع جذب نیرو، نظام آموزش، نظام نمره دادن و مطالبی که ارائه میدهد هیچ ارتباطی با دانشگاه و نیازهای بعدیاش ندارد.
آیا نظام آموزش کشورهایی که امروز صنعتی شدند این گونه است؟ شما چند کشور صنعتی سراغ دارید که نظام آموزشش 2 پارچه باشد؟ اینها به هم کمک میدهند. چند دانشگاه در کشور ما این طور است؟ اگر این ساختارها به هم گره بخورد تازه اول کار است و این پرسشها پیش میآید که چه تولید کنیم؟ چگونه تولید کنیم، دنیا به کدام سمت میرود و ما چقدر فاصله داریم و چگونه خلأ را پر کنیم. تولید علم شوخی نیست. اگر قرار است ما از نظر علمی به جایی برسیم که تولیدکننده علم باشیم مطمئن باشید با این الگوهای توسعه نمیرسیم. ما را بازی دادهاند آنچه که تحت عنوان الگوهای توسعه مطرح شده همیشه روبنا بوده اما اصولا در زیربنا چیزی وجود نداشته است.
صراحتا میپرسم، یعنی داریم دور باطل با کل میزنیم؟
همین طور است. الگوی اسلامی این نیست که همه در آن فقط نماز بخوانند، نماز خواندن شرط لازم است ولی کافی نیست. مکارم اخلاق چیست که به دنبالش هستیم. از قرآن مثال میزنم. آیا آیهای سراغ دارید که وقتی میگوید یقیمون الصلوه ادامه آن را رها کرده باشد؟ سریع پس از آن میگوید یوتون الزکوه.
یقیمون الصلوه اوج با خدا بودن انسان است. اولین چیزی که در قیامت سوال میکنند نماز است اما یوتون الزکاه یک وظیفه اجتماعی است یعنی مالیات یعنی به دیگران بها دادن و حق دیگران را ادا کردن. زکات دادن صدقه نیست، مال اضافه بخشیدن و بزرگمنشی نیست زکات وظیفه دینی است. حق دیگران در اموال شماست.
نوع نگاه ما به مالکیت، ابزار زکات در اینجا با غرب یکی است؟
در اسلام رشد انسان با مباحث اقتصادی گره خورده است. آیا در اسلام ما انسان اقتصادی داریم که ایمانش سست باشد؟ زکات نمیدهد اما مومن خوبی است؟
قرآن میگوید ار ایت الذی یکذب بالدین؟ میخواهی تکذیب کننده دین را به تو نشان دهم؟ تکذیبکننده یعنی کسی که دین را قبول ندارد، کسی که با خدا جنگ کرده و جایگاهش دوزخ است.
فذلک الذی یدع الیتیم. به یتیم رسیدگی نکرده.
ولا یحض علی طعام المسکین. افراد را برای کمک اجتماعی و اقتصادی تشویق هم نکرده است.
فویل للمصلین الذین هم فی صلوتهم ساهون. میرود سراغ نمازگزار سهلانگار ... و یمنعون الماعون. ماعون یعنی حداقل معیشت را به مردم نمیدهند.
پس نرساندن حداقل معاش به مردم مثل یکذب بالدین است.
به همین شرط جهت صلوه توجه کنید. خودش یک بحث مهم اقتصادی است. مکان شما غصبی هست یا نه؟ لباس شما چطور؟ آب وضو چطور؟ همه اینها بحث اقتصاد است. خمس و زکات مالت را دادهای یا نه؟ همهاش حقالناس و اقتصاد است. این مثالها را میزنم که بگویم تکلیف اینها اینطور که ما میگوییم مشخص نشده و نگاه ما در حال حاضر کاملا متعارض با منظور اسلام است. آیا با آن نگاه میشود به توسعه اسلامی واقعی و ملی رسید؟ توسعهای که عدالت در آن باشد؟ پاسخ روشن است: نمیرسیم!
برای تدوین این الگو باید از کجا شروع کنیم؟
باید چند کار را همزمان انجام دهیم. گام اول اینکه ترویج تفکرات کلاسیک و نئوکلاسیک تحت عنوان علم اقتصاد را محدود کنیم.
چگونه؟ ورودش را ممنوع کنیم؟
خیر. به نیروهایی که منتقد این تفکرات اقتصادی هستند، میدان بدهیم. میدان دادن راههای مختلفی دارد. شما میتوانید برای اساتیدی که مقاله انتقادی مینویسند امتیاز بگذارید، آنها را در اولویت چاپ قرار دهید، به آنها بودجه ویژه بدهید، امکانات خاص بدهید، آنها را به فرصت مطالعاتی بفرستید و بگویید شرط پذیرش مقاله، نقد وضع موجود است.
گام بعد اینکه به محققان میدان بدهیم که بروند بررسی کنند که به استناد حرفهای فقه و اصول و قرآن و حدیث اگر بخواهیم راهحل اسلامی جایگزین داشته باشیم آنها کدامند. برای این بررسیها امتیاز بیشتر بگذاریم. لازمهاش این است که پایاننامهها را تشویق کنیم و به دانشجویان فوقلیسانس و دکترایی که در نقد روشهای فعلی و ماهیت این روشها و تبیین مبانی اقتصاد اسلامی کار میکنند اولویت بیشتر بدهیم. به کسانی که در این زمینه کار میکنند برای مجلههای علمی مجوز دهیم و رتبه و امتیاز این افراد برای رشد و استاد شدن بیشتر شود.
اما اینها راههای کوتاهمدت است. برای بلندمدت ابتدا باید ساختارهایی از هم تفکیک شوند که مثالشان را درباره آموزش و پرورش و آموزش عالی زدم، فکری بکنیم. برای اینکه این ساختارها مجددا شکل جدید پیدا کند باید روی آنها مطالعه کنیم و به سمت شاخصسازی برویم. مفاهیمی را که مشترک لفظی است پیدا کنیم و معادلیابی کنیم و ببینیم اسلام درباره آن چه گفته و در مقابل ما از عدالت، مالکیت، اقتصاد دولتی، اقتصاد خصوصی و مفاهیم مشابه چه برداشتی داریم.
از سوی دیگر باید مجموعه دانشی که از غرب به دست ما رسیده را دستهبندی کنیم. با هر کدام از آنها باید به تناسب خودش برخورد کرد بخشی از آنچه که تحت عنوان علم به ما رسیده یکسری مبانی تکنیکی، فنی و ریاضی است. مثل جدول input وoutput اینکه outputها چگونه توزیع میشوند را با تکنیک ریاضی محاسبه میکنیم.
اینها تکنیک است بحث اسلامی و غیراسلامی در اینجا زیاد موضوعیت ندارد ما با این فرمولها دعوا نداریم. مثلا یک بخشی از آنچه که تحت عنوان علم به مارسیده، رفتارهای محتمل انسان را در مقابل پدیدهها ـ بویژه در بحث اقتصاد ـ تبیین میکند و توضیح میدهد. مثلا میگوید از انسان در مقابل افزایش قیمت یک کالا چند حالت رفتاری سر میزند. مجموعه اینها را جمع کردند و اسمگذاری کردند.
اینکه بگوییم در اسلام در مقابل افزایش قیمت کالا نظر چیست خیلی موضوعیت ندارد.
مهمترین دعوایی که باید تکلیفش را مشخص کنیم جاهایی است که رابطه انسان با انسان مطرح میشود. رابطه انسان با طبیعت با ثروت با دولت با اجتماع و برعکس. اینجاها که اول دعواست حرف برای گفتن داریم در تمام آموزهها، روایات و آیات حرف داریم. ما باید بگوییم تعریفمان چیست. مبانی باید تعریف شود، شاخصسازی شود و مقایسه شود. اسلام در اینجا حرف دارد.
فکر میکنید تدوین الگوی ایرانی ـ اسلامی پیشرفت چقدر طول میکشد؟
شتاب یکی از آسیبهای جدی این کار بزرگ است. کاری است که 30 سال زمین مانده به جز کارهایی که به طور جسته گریخته انجام شده است.
البته فکر میکنم بیش از 30 سال. چون در طول قرنهای اخیر هیچ وقت الگو و تفکر خاصی برای توسعه نداشتهایم.
البته شهید صدر کارهایی شروع کرد مانند کتابهایی چون اقتصادنا، فلسفتنا، اقتصاد اسلامی و بانکداری اسلامی. ایشان کلیدش را زد. شهیدان مطهری، بهشتی و خود امام در مبانی اقتصاد اسلامی، نحوه شکلگیری حکومت، بحث ولایت فقیه، ساختار سیاسی قدرت و اجتماع آثاری تفسیری دارند.
امام این مقولهها را تبیین کرده منتها تئوریزه نشده. نقاط را کاشته که این نقاط باید تبدیل به شاخص، مدل و الگو بشود اما نشد و رها شد.
نمیخواهیم بگوییم هرچه گفته شده کامل است نه! جای بحث زیاد است اما آنطور هم نیست که هیچ زمینهای نباشد. اما حالا که رهبر معظم انقلاب تکلیف را روشن کرده، حوزه باید بستری را تعریف کند که چگونه با دانشگاه روی تدوین این الگو هماهنگ باشند.
نکته مهم دیگر اینکه باید از ماستمالیزه کردن بشدت پرهیز شود.
باید ساختارهای موجود مثل نظام آموزش، صنعت، قوانین جزایی و حقوق که میتواند این تفکر را حمایت کند تدوین شود، در اسلام راهحلهای زیادی در این باره وجود دارد که ما از آن غافل بودیم. مثلا در فقه «خیارات» را داریم. تعبیر فارسی آن اختیار لغو معامله توسط خریدار و تعبیر امروز آن حقوق مصرف کننده است.
الان حقوق مصرفکننده اختیاری و مستحب شده و همه زیرش میزنند در صورتی که خیلی راحت میشود اینها را تبدیل به قانون مدنی، جزایی و حقوقی کرد و برایش ضمانت اجرا گذاشت. هرکس هم که زیرش زد مجازات بشود. بعد ببینید حقوق مصرفکننده رعایت میشود یا نه؟ ما میخواهیم عدالت را رعایت کنیم. عدالت در عالم آسمان و خلأ تحقق نمییابد، در همین روابط تعریف میشود.
هزاران مورد اینچنینی داریم. عقود چگونه تنظیم شود؟ مشارکت واقعی چگونه است؟ اگر نظام بانکی بخواهد تغییر کند مشکل معادلش چهجور است؟
پس با این وجود یک لشکر کارشناس لازم داریم!
بله. اما اول باید این لشکر شناسایی شوند و همفکری ایجاد شود. تا زمانی که هرکس از زاویه خودش به مساله نگاه میکند این اتفاق نمیافتد. لازمهاش این است که ابتدا تعداد محدود 100 ـ 50 نفره دور هم جمع شوند تا مرکزیت این امر تشکیل شود و بعد گسترش پیدا کند.
در بحث آکادمیک ماله ما 2 بحث داریم. یک مورد داریم به اسم سد تفکر کلاسیک و نئوکلاسیک اقتصاد، اما یکسری اندیشههای جوان داریم که ناب است. دانشجویان لیسانس، فوقلیسانس و دکترا که به الگوهای بومی علاقهمند هستند.
اگر به خیلی از اینها بخصوص در زمینه اقتصاد اسلامی میدان دهیم حرفهای زیادی برای گفتن دارند پس باید فضایی برای اینها باز شود.
در دانشگاهها باید رشتههای جدید زمینه در اقتصاد اسلامی، بانکداری اسلامی، حقوق اسلامی، دولت اسلامی و نظیر اینها تشکیل شود.
آموزش عالی باید روی تدوین این سرفصلها مایه بگذارد. گام اولش این است که ببینیم در جهان اسلام که تا حالا به اسم اسلام درست شده کشورهای مسلمان با نگاه فقه اهل سنت چه کردند و قرآن و روایات چه میگوید. از سوی دیگر غرب چه میگوید. مقایسه کنند تا ببینند مطلوبترین کدام است، اینها کار میبرد. لازمهاش همفکری، نگاه تشکیلاتی، استفاده از بدنه جدید و عجله نکردن است.
رهبری هم نگفتند 3 ـ 2 سال یا 5 سال بلکه گفتند بله ممکن است 20 ـ 15 سال وقت ببرد. اما آنچه که به دست خواهد آمد به اعتقاد رهبری که کاملا درست هم هست میشود سند فرادستی و مبنای تصمیمگیری.
دولت در این چارچوب بنا میشود، مجلس در این چارچوب بودجه تصویب میکند و مجمع تشخیص باید در این قالب مصلحتها را بسنجد.
پس نه عجله داشته باشیم و نه رهایش کنیم حالا که خود رهبری وارد میدان شدهاند باید به این الگو برسیم اگر میخواهیم به توسعه برسیم چارهای نداریم که در علم روی پای خودمان بایستیم، چارهای نداریم جز اینکه مردم خودمان را از نظر فکری، سیاسی و علمی تقویت کنیم وقتی همه اینها را فراهم کردید فضا برای گفتن معارف اسلامی باز میشود و بستر آماده میشود از اینجا به بعد است که صدور انقلاب معنای واقعی پیدا میکند.
سیدعلی دوستی موسوی / گروه اقتصاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: