در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شب یلدای امسال هم من در کنار خیلیهای دیگر، در فکر یکی از پیرزنان زنده دل خانواده بودم که سالهاست فقط خاطرهاش با ماست.
او را در سالهای پیش از نوجوانی شوهر داده بودند. خودش میگفت: روز عروسیم وقتی مردم را میدیدم و سفره عقد و چیزهای دیگر را، فکر میکردم این هم نوعی بازی است. همان طور که با عروسک پارچهایام خاله بازی میکردم.
بعد هم که زندگی در ظاهر مشترک را آغاز کرد، مردی را در کنار خود دید که سالها با او اختلاف سنی داشت و مهمتر از آن گویا صد سال با هم اختلاف اخلاق و سلیقه داشتند.
اما او به رسم همه دختران کوچک و ازدواج کرده آن دوران، مانده بود و ساخته بود و زندگی را فقط گذرانده بود.
شاید تنها وقتی بچههایش را به دنیا آورد؛ فصلی نو در زندگیاش گشوده شد. از آن پس بچهها معنای زندگی اش شدند و با آنها بودن دلخوشیای بود که فقط او و امثال او آن را درک میکنند. حالا دیگر زندگیاش خالی خالی نبود. بچهها بودند!
تجربههای گاه و بیگاه هم تلنگرهایی بودند که بعضی چند ساعت و برخی چند روزی زندگی او را رنگی دیگر میزدند.
اما در سایر روزها زندگی رنگی ساده و یکنواخت داشت؛ صبحها بعد از خوردن صبحانه، مرد از خانه بیرون میرفت؛ پس از رفتنش زن پیش از هر کاری روی تاقچه را نگاه میکرد، تا ببیند خرجی آن روز را گذاشته، که هر روز هم گذاشته بود. بعد ناهار را بار میگذاشت و بسته به این که کدام روز هفته باشد، یا رختها شسته میشدند، یا خانه جارو میشد، یا سفرهای و نذریای به راه بود یا... این روال که هنوز هم در بعضی شهرها و بعضی خانوادهها و پارهای زندگیها دیده میشود در زندگی او جاری و ساری بود.
اما آن چه بیشتر مرا به یاد او میاندازد و گاه و بیگاه او را در ذهنم مینشاند، سخنی از او بود در یکی از غروبهای زود هنگام زمستانی. یادم میآید آن روز او را در خانه یکی از قوم و خویشها دیدم و فرصتی دست داد تا قدری بیش از دیگر مواقع با او همسخن شوم. آن موقع از فوت همسرش چند سالی میگذشت؛ بچهها هم ازدواج کرده و یکی ، دوتایشان هم به کشوری دیگر رفته بودند و او کمتر آنها را میدید. همان بچههایی که روزگاری زندگی خالی او را پر کرده بودند، حالا به رسم زندگی، خانهاش را ترک کرده و او را تنها گذاشته بودند.
خانه بزرگ با اتاقهای متعدد و حوض بزرگ وسط حیاط با ماهیهای قرمزش و درختهای بلند دور آن را هم فروخته بودند و برای مادر آپارتمانی خریده بودند تا در آرامش بیشتری روزگار مانده را سپری کند. گویا زندگی مانند فیلمی است که از میانه راه، سیری معکوس را میپیماید. آنها و آن چه کمکم آمدهاند، آهسته آهسته از دست میروند!
به هر حال نشستیم و از هر دری گفتیم و شنیدیم تا این که در میان حرفها وقتی سخن به چگونه گذراندن روزها رسید، گفت: الان راحتم؛ توی این خانه راحتم؛ به آن عادت کردهام. برگها هم دیگر نمیریزند و حیاط هم نظافت نمیخواهد.
خدا را شکر، آن قدر هم دارم که دستم جلوی کسی دراز نباشد؛ آن قدر که سالی یک بار به پابوس آقا امام رضا بروم؛ پس دیگر چیزی نمیخواهم. اما یک چیزی هست که کسی نمیبینش.
وقتی پرسیدم: آن چیست که کسی نمیتواند ببینش؟
گفت: کسانی مثل من، دوست داریم دلمان برای کسی شور بزند. شاید تعجب کنی؛ اما دلم میخواهد سر ظهر یکی باشد که به او زنگ بزنم و بپرسم ناهارش را خورده؟ دلم میخواهد یکی باشد که به او بگویم مواظب خودش باشد. دلم میخواهد یکی باشد که به من بگوید مراقب خودم باشم. دلم میخواهد یکی بگوید دارم میآیم خانه، چیزی نمیخواهی؟
و ادامه داد: شاید این غم بزرگ آدمهای با عاطفه باشد؛ کسانی که زندگی و آدمهای دیگر را دوست دارند. کسانی که بدون دوست داشتن و دوست داشته شدن، تنها میشوند. بعد هم لبخندی زد و سکوت کرد.
نه آن روز و نه حالا نمیدانم این حرفهایش درد دل بود یا چیز دیگری؛ اما هر چه بود از دلش بر آمد که سالهاست همچنان بر دل من نشسته است. راستی چه خوب است که دلمان برای کسی شور بزند.
کورش اسعدیبیگی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: