گفت‌وگو با محمد علی گودینی ، نویسنده تالار پذیرایی پایتخت و تقدیر شده در جایزه جلال آل احمد

منتقد حرفه‌ای و منصف نداریم

محمدعلی گودینی متولد سال1335 است. نویسنده‌ای که کتاب‌هایی چون لبخند تلخ، کنار جاده خاکی و مجموعه داستان سیلاب را در کارنامه ادبی خود دارد و برخی از کارشناسان از او به عنوان تنها نویسنده حوزه ادبیات کارگری ایران نام می‌برند.
کد خبر: ۳۷۲۲۱۳

تالار پذیرایی پایتخت اثر دیگری از گودینی است؛ رمانی با 296 صفحه که توسط انتشارات سوره مهر در سال 1388 به چاپ رسید و همین چند روز پیش در سومین دوره جایزه جلال آل‌احمد مورد تقدیر قرار گرفت.

از این کتاب همچنین در دوره اول جشنواره داستان انقلاب و جایزه کتاب فصل هم تقدیر و تجلیل شده بود.

مطرح شدن نام این کتاب در جایزه جلال بهانه‌ای شد تا در دفتر روزنامه میزبان این نویسنده پیشکسوت کشورمان باشیم اگرچه هوای آلوده این روزهای پایتخت باعث شده بود تا گودینی با توجه به بیماری تنگی نفس و آسمی که دارد کمی سخت سخن بگوید و شاید اگر اسپری اکسیژن همراهش نبود اکنون این گفت‌وگو هم پیش روی شما نبود!

بگذارید از همین جایزه جلال آل‌احمد گفت‌وگو را آغاز کنیم، به نظر شما که اثرتان در همین جایزه مورد تقدیر قرار گرفته چرا 3 سال این جایزه و بسیاری از جوایز مشابه نسبت به ادبیات داستانی کم لطف شده‌اند؟

قبل از این که نظرم را بیان کنم باید این نکته را تذکر دهم که منظور من در این گفت‌وگو ارتباطی به کتاب خودم و تقدیر شدن آن ندارد به عبارتی نمی‌خواهم بگویم، چرا کتاب من شایسته دریافت جایزه نهایی جلال نبود؟! اما فکر می‌کنم جلال یک شخصیت شفاف و شجاعی دارد و من خودم یک مقاله‌ای در زمانی به صورت مفصل نوشتم که نام آن را «جلال ادبیات ایران» گذاشتم.

به طور طبیعی وقتی جایزه‌ای قرار است با نام جلال ادبیات ایران اهدا شود باید دقت و وسواس خاصی وجود داشته باشد. به باور من برگزارکنندگان و داوران شاید می‌خواهند کار و اثری را انتخاب کنند که واقعا از همه نظر قوی باشد و در حد نام جلال هم باشد.

از سوی دیگر برخی از کارشناسان معتقدند که یک مقدار حساسیت و وسواس بیش از حد از سوی داوران به خرج داده می‌شود و شاید با کمی اغماض نه امسال که کتاب من نامزد بود، بلکه حتی در سال‌های گذشته هم کتاب‌هایی می‌توانستند جایزه نهایی را دریافت کنند.

یعنی شما معتقدید کتاب‌هایی در حوزه ادبیات داستانی در سال‌های گذشته چاپ شده‌اند که شایسته دریافت جایزه جلال یا کتاب سال و... بوده‌اند؟

ببینید من فکر می‌کنم این سیاست معرفی نشدن برگزیده در جوایز مختلف کمی با حرف‌ها و شعارهای مسوولان تناقض دارد از سویی ما می‌گوییم ادبیات انقلاب و دفاع مقدس توان مطرح شدن در سطح جهانی دارد و حتی برخی کتاب هایمان را ترجمه می‌کنیم به چند زبان و در چند کشور منتشر می‌کنیم بعد از یک سو در داخل کشور خودمان، خودمان را تحویل نمی‌گیریم.

از سوی دیگر ما در سال‌های اخیر همواره یک جریان یک طرفه ترجمه داشته‌ایم خب یکی از دلایلش اصلا همین نوع برخورد خودمان است.

من نمی‌گویم جوایز ادبی حتما باید برگزیده داشته باشند، ولی انصافا کارهایی وجود دارند که می‌توان آنها را با کمی مهربانی به عنوان برگزیده معرفی کرد.

اگر در جایزه جلال و دیگر جوایز برگزیده داشتیم به نفع جریان کلی ادبیات ما بود نه به خاطر دریافت جایزه 110 سکه‌ای بلکه به دلیل موج و جریانی که ایجاد می‌کند و کششی که در پی خواهد داشت. هر نویسنده‌ای جدای از بحث مالی افتخار می‌کند که جایزه جلال را ببرد و خواننده و مخاطب هم قطعا کار برگزیده چنین جایزه‌ای را تهیه می‌کند و می‌خواند ، پس از هر طرف که نگاه کنی کلا به نفع ادبیات ماست که جوایز ادبی برگزیده داشته باشند.

برگردیم به تالار پذیرایی پایتخت.کمی درباره این کتاب و چگونگی شکل‌گیری سوژه و نگارش آن برای ما سخن بگویید؟

تقریبا سال 83 بود که من شروع به نوشتن این کتاب کردم پس از آن هم مدتی رهایش کردم و دوباره کار بازنگری و ویرایش آن را انجام دادم و به دنبال ناشر برای انتشارش بودم.

چند سال پیش متوجه شدم حوزه هنری فراخوانی داده است برای «جشن داستان انقلاب» خب کتاب من هم ناگفته‌های انقلاب را به نوعی در بر می‌گرفت و دیدم بهترین فرصت برای ارائه است و در آخرین روزهای مهلت ارسال آثار بود که این رمان را تحویل دادم.

اگر اشتباه نکنم جشن داستان انقلاب هم برگزیده نهایی نداشت و کتاب شما در آنجا هم تقدیر شد؟

دقیقا... در حالی که من پیش بینی می‌کردم رتبه بیاورد خب آن جایزه هم برگزیده نهایی نداشت و فقط 3 تا تقدیری داشت که یکی کتاب من بود. ولی فرصت خوبی برای انتشار کتاب فراهم کرد و سوره مهر کتاب را با کیفیتی خوب چاپ کرد.

شما در گفت‌وگوی کوتاهی که پیش از این با هم داشتیم به نقش منتقدان و ضعف ما در این زمینه اشاره کردید و باورتان این بود که یکی از دلایل مطرح نشدن درست ادبیات داستانی ما و مهجور ماندن آن به فقدان منتقدان حرفه‌ای بازمی گردد، در این باره کمی بیشتر سخن بگویید.

بله. یکی از مهم‌ترین آسیب‌های امروز ادبیات ایران نداشتن منتقد حرفه‌ای و منصف است، ببینید در سراسر کشور چند کارگاه جدی شعر و داستان‌نویسی برگزار می‌شود و چند نفر می‌خواهند به زور نویسنده شوند در حالی که بسیاری از آنها هم دانش و هم مطالعه خوبی دارند، اما استعداد نوشتن را ندارند خب ما اگر برنامه‌ریزی و سرمایه‌گذاری مناسبی انجام دهیم و در دانشگاه‌ها هم به صورت جدی به مقوله نقد ادبی پرداخته شود قطعا وضعیت‌مان از آنچه امروز داریم بهتر خواهد شد.

از نظر تولید در ادبیات چه شعر و چه داستان شرایط خوبی داریم، اما این تولید نیاز به معرفی دارد و یکی از مهم‌ترین کارهای منتقد حرفه‌ای شناسایی و معرفی اثر خوب است.

این منتقدان می‌توانند حتی در اهدای جوایز هم تاثیرگذار باشند ما اگر چند منتقد جدی داشتیم و این منتقدان در طول سال آثار منتشر شده را رصد می‌کردند و در رسانه‌ها و جلسات آنها را مطرح می‌کردند هم داوران و هم برگزارکنندگان جوایز و اصلا حتی مردم در ارتباط برقرار کردن با آثار و برجسته کردن آنها مسیر آسان‌تری را پیش رو داشتند.

در واقع حضور یک منتقد آگاه، منصف و حرفه‌ای که از چند دانش و علم مختلف بهره ببرد و آنها را در حوزه نقد ادبی به کار گیرد چندین منفعت دارد نخست خود نویسنده ضعف و قوت‌ها را در می‌یابد دوم مردم و جامعه را می‌تواند تشویق و ترغیب به خواندن اثر کند و سوم ادبیات را در مرزهایی فراتر و در جوایز مختلف می‌تواند مطرح کند.

اصلا همین کتاب من اگر به صورت جدی نقد می‌شد شاید جایزه نهایی جلال را می‌برد و همین طور شاید بسیاری از آثار و کتاب‌های دیگر وجود داشته‌اند که به دلیل پرداخته نشدن به آنها ناشناس مانده‌اند و از چشم داوران پنهان مانده‌اند و حتی به مرحله نهایی هم راه نیافتند.

آقای گودینی چه شد که به سراغ ماجرای تقسیم اراضی و انقلاب سفید و این برهه تاریخی رفتید؟

من متولد 1335 هستم و در روستایی در نزدیکی کنگاور زندگی می‌کردم تقریبا 6 سالم بود که انقلاب سفید رخ داد...

یعنی روستای پامیل که در کتاب اشاره شده است واقعی است؟

حدودا همان است ولی من اسامی را تغییر دادم... یادم است بهمن ماه بود دقیقا 6 بهمن و هوا هم خیلی سرد بود از وسط روستا سر و صدا بلند شده بود به خاطر همین اعلام تقسیم اراضی، من از زیرکرسی اومدم بیرون و با پای برهنه دویدم در کوچه و شاید باورتان نشود، اما هنوز هم آن سرمای زمین در آن روز را زیر پاهایم حس می‌کنم.

خانواده شما هم اراضی داشت؟

من پدرم کشاورز نبود و زمینی نداشتیم و در روستا کاسب بود و یکی از اعضای خانه‌های انصاف روستا بود چیزی شبیه همین شوراهای حل اختلاف فعلی و به طور طبیعی مورد اعتماد و احترام اهالی هم بود و خیلی از همین اختلاف‌ها و دعواهای اهالی که بر سر زمین پیش آمد را من در خانه می‌دیدم چون به پدرم مراجعه می‌کردند.

پس شخصیت اصلی داستان یعنی غلامعلی هم خودتان هستید؟

با کمی تغییرات بله، البته سن او را از خودم کمی بزرگ‌تر گرفتم ولی من برای ادامه تحصیل و کار به تهران آمدم روزها کار می‌کردم و شب‌ها درس می‌خواندم و در همان سال‌ها بود که در تهران تضاد فرهنگی وحشتناکی دیدم میان روستاییانی که به دلیل همین انقلاب سفید به شهرها مراجعه و مهاجرت کرده بودند و گرفتار زندگی شهری شده بودند و حتی برخی به دلیل بیکاری و فقر واقعا زندگی سختی داشتند و به فلاکت افتاده بودند و در رمان هم به آنها اشاره شده است تقریبا 90 درصد حوادث داستان ریشه در واقعیت و تجربه‌های من دارد.

نوشتن را در همان سال‌های مهاجرت به شهر شروع کردید؟

تقریبا بله، آن زمان شروع به شعر گفتن کرده بودم و بعد هم به اصطلاح داستان را آغاز کردم...

به گفتن شعر اشاره کردید و این که اول شعر می‌گفتید و بعد به داستان نوشتن روی آوردید، یک تعبیر مشهوری میان ادبا وجود دارد که می‌گویند نویسندگان، شاعران ورشکسته هستند شما این تعبیر را قبول دارید؟

خب من کتاب شعری منتشر نکردم و در همان دوران نوجوانی فقط چند شعر به چند نشریه فرستادم که سریع هم شعر را رها کردم، ولی به نظرم می‌رسد که این تعبیری که شما گفتید شاید واقعیت داشته باشد چون شعر در همه جا شهر و روستا با مردم ایران عجین شده است و کافی است 10 دقیقه با یک نفر حرف بزنی خود به خود شعر هم به میان صحبت پایش کشیده می‌شود.

آقای گودینی در کتاب شما امام خمینی(ره) و به طور عام جریان روحانیت و مسیر پیروزی انقلاب اسلامی هم به صورت جدی مورد پرداخت قرار می‌گیرد در این ارتباط هم توضیح دهید؟

همان طور که قبلا گفتم پدرم در روستا کاسب و مغازه دار بود و همیشه از بچه گی یادم است عکسی به دیوار کاهگلی مغازه چسبانده بود که عکس آیت‌الله بروجردی بود و همیشه پدرم از ایشان به نیکی یاد می‌کردند و مرجع ایشان بود.

از همان زمان و داخل مغازه گفت‌وگوهایی میان پدر و اهالی روستا درباره امام خمینی(ره) مطرح می‌شد و نام و سخنان امام را می‌شنیدم تا دهه 50 که مبارزات هم جدی‌تر شد و خودم هم به این جریان پیوستم.

برخلاف بسیاری از رمان‌ها که می‌توان به راحتی ژانر مشخصی برایشان در نظر گرفت مثلا اجتماعی یا عاشقانه یا سیاسی، در کتاب شما عشق، سیاست، جامعه و تاریخ به هم گره خورده است، نوشتن چنین اثری واقعا دشوار به نظر می‌رسد؟

البته من باید اقتصادی را هم به مواردی که شما گفتید اضافه کنم و بعد بگویم که این داستان اگرچه کار نوشتنش 4 سال به طول انجامید ولی 15 سال ذهن من را مشغول کرده بود.

من این کتاب را برای خودم نوشتم چون بخشی از زندگی من بود، من کتاب را ننوشتم که در جایزه جلال برگزیده شود یا تقدیر شود یا برای این ننوشتم که فروش آنچنانی داشته باشد و پولی از آن در بیاورم... اینها اولویت من نبود.

من می‌توانستم بروم رمان‌های بازاری و سطحی و عاشقانه‌های مبتذل بنویسم ولی من اهل نوشتن این‌گونه داستان‌ها نیستم و تمام کارهایی که می‌نویسم برداشت‌های عینی خودم است.

این کتاب همان طور که می‌دانید در واقع یک سه‌گانه است که جلد بعدی آن که به مسائل بعد از انقلاب اسلامی و جنگ می‌پردازد هم آماده شده است و باید یادآوری کنم که اگر انتقادی هم در این کتاب یا جلدهای بعدی آن وجود دارد از سر دلسوزی است و نه چیز دیگری.

من معتقدم نویسندگان و هنرمندان ما باید در انتقاد خیلی دقت کنند که به گونه‌ای در آثارشان طرح نشود که موجب سوء استفاده دشمن و بیگانگان شود.

من یک داستانی دارم که در آن نشان می‌دهم که یک جوانکی چگونه به سراغ یک روستا می‌رود تا عقب افتادگی آنها را با نیتی مسموم دستمایه فیلمش کند و روستاییان ساده‌دل هم با او همکاری می‌کنند و او هم در سراسر فیلمش شروع به سیاه‌نمایی از اوضاع فعلی ایران می‌کند و بعد این فیلم را می‌برد تا در فلان جشنواره خارجی چند هزار دلار ناقابل جایزه بگیرد و به لطف آن مثلا به یک پناهندگی برسد خب این نامش انتقاد نیست این خیانت است این وطن فروشی است باید حواسمان خیلی جمع باشد تا هویت و کشورمان را با چند کلمه و چند سطری که ما می‌نویسیم به بازی نگیرند.

سینا علی محمدی
گروه فرهنگ و هنر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها