در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
از یک طرف خوشحال بودم که به من اعتماد دارد و از طرف دیگر نگران بودم که مبلغ 30 میلیون را چطور بیاورم. به خودم گفتم با ماشین خودم به بانک میروم چون مسیر دور بود و کیف سامسونت را که رمزدار است، میبرم تا مطمئن باشم جای پول محفوظ است.
چک را از حسابداری گرفتم و کیف را برداشتم با ماشین به طرف بانک حرکت کردم. در آینههای بغل و روبهرو همه اطراف را میپاییدم که ببینم کسی تعقیبم میکند یا نه. مطمئن شدم که نه هیچ خبری نیست و بیخود دلهره دارم. همه سرشان در کار خودشان گرم بود و توجهی به من نداشتند.
به بانک که رسیدم طبق معمول کلی وقت صرف کردم تا جای پارک پیدا کردم. جوانی موتورسوار درجای پارک، موتور خود را گذاشته بود که از او خواهش کردم موتورش را بردارد تا من بتوانم پارک کنم. آن جوان هم با کمال میل اجازه داد پارک کنم. حتی گفت من اینجا مواظب اتومبیل شما هستم. با خیال راحت بروید بانک کارتان را انجام دهید. خلاصه وارد بانک شدم و نوبت گرفتم. در داخل بانک هم حواسم به اطراف بود که کسی از موضوع پول باخبر نباشد. تمام افراد را از نظر گذراندم. شخص مشکوکی در میان افراد نبود همه در فکر بودند که زودتر کارشان راه بیفتد.
نوبت به من که رسید رفتم جلوی باجه با دقت چک را پشتنویسی کردم و چون قبلا با بانک هماهنگ شده بود بدون عذر و بهانهای چک را گرفتند و گفتند پول آماده است. مقداری از آن نقد و مابقی به صورت تراول چک 50 و 100 هزاری تا حجم کمی بگیرد.خوشحال شدم که کارها طبق برنامه انجام شده و مشکلی از بابت موجودی پول در بانک به وجود نیامد.
از کارمند باجه خواهش کردم کیف سامسونتم را بگیرد و پولها را داخل آن بگذارد و کیف را پس دهد.کارمند بانک هم کیف را جلوی خود گذاشت پول و تراولها را درون آن گذاشت و کیف را پس داد. همان جلوی باجه رمز کیف را تنظیم کردم و به طرف در خروجی بانک حرکت کردم. خارج که شدم اطراف را از نظر گذراندم. فرد مشکوکی در اطراف نبود. به طرف اتومبیلم رفتم و سوار شدم. کیف را گذاشتم صندلی عقب و نشستم پشت فرمان. نفس راحتی کشیدم که تا اینجای کار مشکلی پیش نیامده است.
جوانی که جای پارک را بهم داده بود روی موتور نشسته بود و لبخند میزد. از او هم تشکر کردم و بعد به سمت شرکت حرکت کردم.
در راه بازگشت از آینه بغل اطراف را زیر نظر داشتم. به چهارراهی رسیدم که چراغ قرمزش طولانی بود. داشتم با رادیو ماشین ور میرفتم که یک آن دیدم در عقب سمت شاگرد باز شد و دستی به درون ماشین آمد کیف سامسونت را برداشت و بعد در را بست. چشم به آینه داشتم. سرم را که به عقب برگرداندم دیدم دو نفر موتورسوار از کنار ماشین دستی تکان دادند و چراغ قرمز را رد کردند و با سرعت فرار کردند.
فکر میکنید در آن لحظه چه کار کردم. داد و فریادم در نمیآمد. نفسم بند آمد و حس کردم کلمات را فراموش کرده ام. چراغ سبز شده بود و اتومبیلهای پشت سر بوق میزدند. یک آن چشم باز کردم دیدم در اورژانس یک بیمارستان هستم و چند تا از همکاران هم در اطرافم بودند. سرم به دستم وصل بود و نمیتوانستم تکان بخورم. یکی از همکاران شرکت دست روی پیشانیام گذاشته بود و با خنده و شوخی گفت حالا با سارقین همدست میشوی و حقوق ما را بالا میکشی؟ اشک در چشمانم جمع شده بود و میخواستم گریه کنم. یکی دیگر از همکارانم با جدیت گفت چرا کیف را صندلی عقب گذاشتی؟ خواستم بگویم کیف... همکارم دوباره گفت در گزارش پلیس و شاهدان آمده که موتورسوار سارق در عقب ماشین را باز کرده پشت چراغ قرمز و کیف را به راحتی دزدیده.
سرم را به طرف پنجره چرخاندم و ملحفه را روی سرم کشیدم. دیگر حرفی نزدم تا بعد ببینم چه باید بکنم.
سید عباس-فشتنقی ـ بجنورد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: