یک خاطره

پول دارویم را به سرقت بردند

با سلام به تپش و دوستداران آن. امیدوارم در جهت آگاهی به مردم شریف‌مان موفق باشید. این نامه را فرستادم تا بعضی آدم‌ها که قصد کمک گرفتن از دیگران دارند هوشیار باشند.
کد خبر: ۳۶۶۴۲۸

پارسال زمستان بود که دچار تب شدید و سرماخوردگی شدم. دست برقضا عیال و بچه‌ها هم درخانه حضور نداشتند. نیمه‌های شب بود که در تب می‌سوختم و هر چه قرص و شربت به نظرم می‌رسید استفاده کردم ولی در حالم تاثیری نداشت. تصمیم گرفتم با همان حال خراب به بیمارستانی که در 100متری منزل بود بروم و از اورژانس آنجا کمک بخواهم.

خلاصه با هر جان کندنی بود خود را به بیمارستان رساندم و رفتم خدمت پزشک اورژانس. بعد از معاینه گفت باید هر چه سریع‌تر آمپول پنی‌سیلین تزریق شود و داروی ضد تب بخوری. نسخه را نوشت و به دستم داد. پرسان پرسان به دنبال داروخانه بیمارستان گشتم ولی با دربسته روبه‌رو شدم. معلوم شد که داروخانه در ساعات شب تعطیل است و تا صبح روز بعد باز نخواهد شد. مانده بودم چه کار کنم. به بخش تزریقات رفتم و خواهش کردم اگر پنی‌سیلین در دسترس دارند تزریق کنند تا فردا نسخه را گرفتم پس‌دهم. ولی متاسفانه آنجا هم اجازه چنین کاری نداشتند.

با هر زحمتی بود به کنار خیابان آمدم و در سرمای شدید با تب و لرز منتظر ماشین شدم تا سریع بروم از داروخانه‌های شبانه روزی دارویم را تهیه کنم. بعد از دقایقی یک اتومبیل شخصی جلویم ترمز زد و مسیر را پرسید. از راننده خواهش کردم سریعا به نزدیک‌ترین داروخانه شبانه‌روزی برود تا دارویم را تهیه کنم. هر چه کرایه هم بخواهد می‌دهم. وقتی سوار ماشین شدم و در هوای گرم داخل آن قرار گرفتم کم‌کم خوابم برد. بعد از نیم ساعتی راننده در کنار داروخانه‌ای ترمز کرد. گفت شما حالتان بد است. داخل ماشین منتظر بمانید تا من بروم دارویتان را بگیرم. بدون این که حواسم سرجایش باشد کیف پولم را به راننده دادم با نسخه دکتر و تشکر کردم. در همان وضع نیمه بی‌هوش بودم که راننده برگشت و گفت دکتر داروخانه متوجه داروهایی که نوشته شده نشده و می‌خواهد از خودتان سوال کند.

با بی‌حالی پیاده شدم و تلوتلو خوران به داخل داروخانه رفتم و گفتم خواهش می‌کنم سریع داروهایم را بدهید که حالم خیلی بد است. مسوول داروخانه گفت چند دقیقه منتظر بمانید آماده می‌شود. پرسیدم پس چه شده بود که خواستید بیایم نسخه را پس بگیرم. گفت ما چیزی نگفتیم.

برگشتم بیرون از داروخانه که از آقای راننده بخواهم بیاید ببینم جریان چیست که ای دل غافل. نه اتومبیلی در کنار خیابان بود و نه آقای راننده‌ای دیده می‌شد.

با آن وضعیت مانده بودم چه خاکی به سرم بریزم. لرزم بیشتر شده بود . برگشتم داخل داروخانه. به مسوول آنجا ماجرا را تعریف کردم و گفتم حال با این تب و لرز هیچ پولی در بساط ندارم. اگر مردانگی می‌کنید دارویم را بدهید تا فردا پولش را خواهم آورد. داروخانه‌چی خوشبختانه به دادم رسید. همان جا آمپول را تزریق کرد و برایم ماشین گرفت ورفتم خانه. هزاربار دعایش کردم که رحم کرد و در آن شب سرد با تب و لرز در کنار خیابان به دادم رسید. حال از افرادی که در چنین شرایطی سوءاستفاده می‌کنند و دست به سرقت می‌زنند باید پرسید شما از اعمال خود خجالت نمی‌کشید. آیا سرقت از بیماران کار درستی است؟ امیدوارم همه وقت به فکر اعمال خود باشیم تا روزی هم دیگران به داد ما برسند.

بیژن مستوفی ـ تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها