من‌ فقط ‌14 سال‌‌ دارم

کد خبر: ۳۶۲۸۶۴

این یک عادت دیرین است؛ شما هم به یاد دارید این عادت را، از بچگی، عصرهای جمعه یک جوری بودند؛ یک جور دلگیری، اما حالا که ظهر هم نشده بود؛ به خودم گفتم: بی‌خیال تا عصر هنوز چند ساعتی مانده.

در همین حال و هوا بودم که صدای زنگ تلفن پیچید توی اتاق؛ دوستی قدیمی که من او را مارکوپولوی ایرانی می‌نامم، تماس گرفته بود، بعد از سلام و علیکی کوتاه، تند و سریع گفت: حالش رو داری سری به پارک جمشیدیه بزنیم؟

پرسیدم: منظورت پارک است یا رفتن تا کلکچال؟

آخر اگر او را در کوهپایه‌ای ببینیم ساعاتی بعد نزدیکای قله است و می‌رود تا.... القصه آن بی‌حوصلگی سبب شد بدون تامل بگویم، می‌آیم.

ماشین که پیچید توی خیابانی که سر بالا می‌رفت تا پارک، دیدم که چند تا چند تا کوهنوردها در حال برگشتن هستند؛ چندتاشان پیرهای مو سپید کرده بودند، اما استوار و محکم گام برمی‌داشتند. به ساعت که نگاه کردم، چند دقیقه‌ای به یک مانده بود.

نزدیک‌تر که شدیم، همچنان انعکاس نور خورشید در شیشه ماشین‌هایی که در صفی طولانی پارک شده بودند، چشم‌ها را می‌زد.

پس هنوز هم عده‌ای در حال کوهنوردی هستند و ما چندان هم دیر نکرده‌ایم، این هم نوعی تسلا بر تنبلی.

سریع‌تر رفتیم، از پارک گذشتیم و سربالایی خاکی شروع شد؛ کلبه‌ای برای دوستداران کوهستان که نقشه راه به دست مردم می‌داد و پاسخ سوال‌ها را، نظرم را جلب کرد؛ نزدیکش هم کیسه‌های نارنجی‌رنگی برای جمع‌آوری زباله‌های کوهستان کنار هم چیده شده بودند.

از همان ابتدای راه، باریکه‌ای آب، بی‌صدا و ناتوان به پایین می‌غلتید؛ چنان که دل را به درد می‌آورد از غم بی‌آبی.

اما همان هم زیبا بود و دیدنش غنیمت؛ از کنارش رفتیم تا به چشمه رسیدیم. ایستادیم، نفسی تازه کردیم و دست و رویی شستیم. به اطراف نگاه کردم و چند نفس عمیق کشیدم که چشمم به خانمی با موهای سپید افتاد؛ چادر سرش را دور کمرش پیچیده و گره زده بود؛ چارقدی سفید زیر چادر بود و پیراهنی با گل‌های درشت بر تنش؛ عینکی آفتابی در دست و کتانی‌ خاک گرفته هم‌ پا داشت؛ همراه نوه‌اش آمده بود؛ دختر جوانی که برای مادر بزرگ لیوانی آب آورد تا گلویی تازه کند.

کنارش نشستم و سلام کردم. خسته نباشید گفتم و او هم تشکر کرد و گفت: خسته که نیستم.

از همان چند کلمه نخست، دل شاد و با طراوتش نمایان شد، روحیه‌ای جوان داشت؛ آنچنان که دلت نمی‌خواست سخنش پایان پذیرد.

می‌خواستی بگوید و بگوید، از هرجا و از همه جا.

گفتم: اما یک سوال خصوصی.

گفت: بپرس.

پرسیدم: چند سالتان است؟

محکم و قاطع و جدی گفت: 14 سال.

مکث کردم، نمی‌دانستم چه بگویم؛ شاید سوال دیگری باید، شاید هم سوال بی‌جایی پرسیده بودم پس اجازه خواستم عکسی به یادگار از او بگیرم.

گفت: بگیر، هر چندتا که می‌خواهی بگیر.

همان‌طور که عکس‌می‌گرفتم صحبت‌مان نیز ادامه یافت؛ دانستم اهل طالقان است و هر هفته به اینجا می‌آید.

صبح بالا رفته بود و حالا برمی‌گشت؛ از کلکچال.

نه صورتش درهم بود و نه کلامش نشانی از خستگی داشت.

سرحال و قبراق بود و خندان.

فکر کردم ای‌کاش من هم این‌گونه بودم؛ آن وقت دیگر عصرهای جمعه برایم دلگیر نبود.

ای کاش ما همه این گونه بودیم یا حداقل وقت‌هایی و در جاهایی چنین بودیم. آن وقت دیگر این همه به خودمان و دیگران نق نمی‌زدیم، با خودمان کلنجار نمی‌رفتیم و زندگی را اینقدر سخت نمی‌گرفتیم.

از روزهاو ماه‌ها و سال‌ها اینقدر توقع نداشتیم و خود را همان‌قدر که هستیم، می‌دیدیم؛ نه بزرگ‌تر و نه کوچک‌تر.

سر برگرداندم؛ هنوز بر همان تخته سنگ نشسته بود؛ آرام با تبسمی برلب؛ خداحافظی کردم. از این که اجازه داده بود عکسش را بگیرم، تشکر کردم و گفتم: حالا که می‌روم می‌گویید چند سالتان است؟

خنده‌اش نمکین‌تر شد و گفت: من که گفتم، 14 سال، اگر می‌خواهی بنویسی هم بنویس 14 سال.

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها