در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ساعت 8 صبح کمیسر پیرسون در محل کشف جسد حاضر و تحقیقات خود را شروع میکند. اولین کسی که تحت بازجویی قرار میگیرد، بیل ویت 19 ساله، کسی که جسد را پیدا کرد، میباشد. او به کمیسر گفت: طبق روال هر روز در حال پیادهروی در حاشیه جنگلی و در اطراف رودخانه بودم که یک لحظه توقف یک شورولت آبی رنگ در فاصله 40 یا 50 متری، نظرم را جلب کرد. شورولت در منتها الیه جاده به طرف رودخانه آمد. راننده آن که قدی بلند و جثهای قوی بنیه داشت، یک کلاه پشمی به سرداشت و آن را تا گردنش پایین کشیده بود. راننده از خودرو پیاده شد البته متوجه حضور من در لابهلای درختان نشد. به سرعت نگاهی به اطراف انداخت بعد در صندوق عقب را باز کرد و جسمی را که لای پارچهای زرد رنگ پیچیده شده بود، بیرون آورد. کشانکشان آن را به طرف رودخانه برد و در لابهلای سنگهای بزرگ رودخانه رها کرد. بعد هم با عجله برگشت و چندلحظه بعد با سرعت باد از محل گریخت.
در آن موقع واقعا نمیدانستم چه اتفاقی افتاده است. از روی کنجکاوی به طرف بستهای که مرد در کنار رودخانه انداخته بود، رفتم. هر چه به آن نزدیکتر میشدم ضربان قلبم تندتر میزد. در فاصله 2 یا 3 متری که رسیدم در جای خود میخکوب شدم. پاهای یک انسان از لای پارچه بیرون زده بود. صحنه وحشتناکی بود. مثل بید میلرزیدم و قدرت هیچکاری نداشتم تا لحظاتی همان جا ایستادم و به آن بسته خیره شدم. بعد هم که به خودم آمدم بدون اینکه به جسد نزدیک شوم از آنجا دور شدم و با سرعت خودم را به خانه که در فاصله 2 ـ3 کیلومتری اینجاست، رساندم. ماجرا را برای مادرم تعریف کردم. او هم موضوع را با پلیس در جریان گذاشت و بعد هم که ماموران کلانتری آمدند و تحقیقات را شروع کردند، ظاهرا جسد پیدا شده مربوط به یک زن جوان به نام الیزابت است.
او توضیح داد که اغلب اوقات صبحها در این مسیر پیادهروی میکند و از طبیعت زیبا لذت میبرد. ضمن این که این منطقه همیشه خلوت و کم تردد بوده است.
بیل ادامه داد: متاسفانه موفق به یادداشت کردن پلاک خودرو نشدم و نتوانستم چهره مردی که جسد را از خودرو بیرون آورد و به کنار رودخانه برد، ببینم.
جینا مادر بیل نیز به کمیسر گفت: وقتی پسرم وحشت زده و سراسیمه به خانه آمد و ماجرا را تعریف کرد تا مدتی مات و مبهوت بودم. پسرم خیلی ترسیده بود و نمیخواست موضوع را به پلیس اطلاع دهد. میترسید پای ما هم به وسط کشیده شود، اما من وقتی همه جوانب را از نظر گذراندم تصمیم گرفتم موضوع را با پلیس در میان بذارم که همین کار را کردم و آنچه را که پسرم دیده بود برای پلیس توضیح دادم. بعد هم ماموران پلیس به اینجا آمدند و با پسرم به جایی که جسد را دیده بود رفتیم. در آنجا بود که متوجه شدیم جسد رها شده متعلق به یک زن جوان است.
سروان جان کارتر، معاون کلانتری منطقه هم در گزارش خود گفت: ساعت 30/6 بود که از مرکز پلیس به ما اطلاع داده شد که گویا جسدی در کنار رودخانه دارنیس در محدوده منطقه مندس دیده شده است. آنها شماره تلفن بیل ویت را که شاهد ماجرا بوده در اختیار ما گذاشتند. بلافاصله با بیل تماس گرفته و آدرس او را گرفتیم. بعد هم سراغ او رفته و به اتفاق مادرش به محلی که جسد را دیده بود رفتیم. در آنجا بود که با جسد زن جوان مجهولالهویهای روبهرو شدیم که در خون خود غلتیده بود.
متاسفانه هیچ مدرکی دال برهویت مقتول در محل پیدا نشد و همکاران ما برای شناسایی هویت مقتول در حال تحقیق و بررسی در منطقه هستند.
وی توضیح داد: به غیر از بیل، کس دیگری شاهد ماجرا نبوده است. با این وجود اکیپی از ماموران کلانتری در حال تحقیق در اطراف هستند تا شاید ردی از خودرویی که جسد را در اینجا انداخته است پیدا کنند. ضمن این که رد لاستیک خودرو در اطراف رودخانه نشان میدهد که گفتههای بیل در مورد شورولت درست است.
سروان کارتر افزود: براساس نظریه پزشکی قانونی قتل بین ساعت 11 شب تا یک بامداد رخ داده است و علت اصلی مرگ نیز خونریزی شدید مغزی در اثر اصابت شیء سنگینی برسر مقتول بوده است.
معاون کلانتری منطقه یادآور شد: به نظر نمیرسد مقتول از اهالی این منطقه باشد. ضمن این که شواهد حکایت از آن دارد که وی کاملا غافلگیرانه به قتل رسیده است و نتوانسته کوچکترین دفاعی از خود کند. ما امیدواریم بتوانیم بزودی هویت جسد را شناسایی کنیم.
کمیسر پس از شنیدن گزارش سروان کارتر سراغ جسد زن جوان که در کنار سنگ بزرگی در پارچهای بزرگ و ضخیم زرد رنگ پیچیده شده بود رفت و به بررسی پرداخت. پارچهای که زن جوان در آن پیچیده شده بود یک پرده ضخیم بود که قسمتی از آن رنگ خون گرفته بود.
زن جوان یک لباس خواب صورتی رنگ به تن داشت که کاملا خونآلود بود. شکاف عمیقی در پیشانی او دیده میشد که به نظر میرسید با شیء سنگینی این شکاف ایجاد شده است.
ظواهر امر حکایت از آن داشت که زن جوان در خواب غافلگیر شده یا در حالت خواب آلود مورد حمله قاتل بیرحم قرار گرفته است.
هیچچیز همراه مقتول نبود و هیچ نشانی در اطراف او دیده نمیشد. کمیسر پس از آن که به دقت جسد زن جوان را وارسی کرد، دستور انتقال آن را به پزشکی قانونی صادر کرد و از سروان کارتر خواست اقدامات لازم را به منظور شناسایی هویت اصلی مقتول انجام دهد و او را لحظه به لحظه در جریان جزئیات پیگیریهای انجام گرفته قرار دهند.
کمیسر سپس به دقت اطراف را از نظر گذراند آن گاه به اداره بازگشت و پیگیر دیگر پروندهها شد.
2 روز بعد سروان جان کارتر با کمیسر تماس گرفت و اطلاع داد که هویت جسد کشف شده در حاشیه رودخانه به دست آمده و جسد متعلق به زن جوان 24 سالهای به نام الیزابت مکاتز میباشد. او آموزگار یک موسسه غیرانتفاعی است و در منطقه وایلتری زندگی میکند.
سروان کارتر خاطرنشان کرد: الیزابت تنها زندگی میکرد و در یک آپارتمان کوچک در منطقه وایلتری ساکن بود.
کمیسر آدرس دقیق آپارتمان او را یادداشت کرد و دقایقی بعد در حالی که از سروان جان کارتر خواست او را همراهی کند به سرعت به طرف محل زندگی مقتول حرکت کرد.
آپارتمان مقتول در ساختمان شماره 81 در خیابان شولار واقع شده بود. ساختمان نوساز در
5 طبقه و به صورت 2 واحدی بود. آپارتمان مقتول در طبقه 3 غربی قرار داشت. کمیسر به همراه سروان با مجوز قضایی و با بهرهگیری از یک کلیدساز در آپارتمان مقتول را که کاملا قفل بود، باز کرده و وارد آنجا شدند.
به محض ورود به داخل آپارتمان با وضعیت عجیبی روبهرو شدند. در داخل آپارتمان همه چیز به هم ریخته بود. هیچ وسیلهای سرجای خود نبود. گویا طوفانی در داخل خانه به راه افتاده بود. حتی مبلها واژگون شده بودند.
وسایل داخل آشپزخانه نیز به هم ریخته شده بود. اتاق خوابها بخصوص اتاق خواب مقتول وضعیتی بدتر داشت. تمامی لباسها در اطراف اتاق پخش بودند. حتی تشک تخت واژگون شده بود. اوضاع آنچنان نابسامان بود که تعجب کمیسر و سروان را برانگیخت. یکی از پردههای پنجره از جا کنده شده بود و آن همان پرده ای بود که مقتول در داخل آن پیچیده شده بود.
کمیسر به دقت به بازرسی از داخل آپارتمان پرداخت. او در آستانه در ورودی اتاق مقتول با لکههای خون روبهرو شد و در بررسیهای بعدی پی برد که مقتول در همان محل مورد حمله قرار گرفته و به قتل رسیده است.
هنوز مشخص نبود که سرقتی از داخل آپارتمان انجام گرفته است یا خیر، اما آنچه مسلم بود تمام این به هم ریختگی و آشفتگی که در آپارتمان حکمفرما بود حکایت از آن داشت که قاتل یا قاتلان اعمال تخریبی را صرفا به خاطر فریب در تحقیقات پلیس انجام دادهاند. به غیر از این ضرورتی درخصوص این همه تخریب وجود نداشت. کمیسر در بررسیهای بعدی پی برد که قاتل بدون هیچگونه مقاومتی وارد آپارتمان شده و در یک فرصت مناسب مقتول را غافلگیر و با ضربه شیء سنگینی او را به قتل رسانده است. سپس پس از به هم ریختن وسایل و احتمالا سرقت از محل گریخته است.
کمیسر هر چه تلاش کرد نتوانست آلت قتاله را که بر سر مقتول وارد آمده و قتل او را رقم زده است پیدا کند.
جستجو و بررسیهای کمیسر و سروان کارتر در آپارتمان مقتول یک ساعت به طول انجامید. کمیسر پس از آن، دستورات لازم را به منظور انگشتنگاری و عکسبرداری از داخل آپارتمان صادر کرد. آن گاه از سروان کارتر خواست نزدیکان مقتول را شناسایی و آنها را در اسرع وقت احضار کند و سپس آنجا را ترک کرد. ضمن این که درخصوص مقتول تحقیقات گستردهای را از همسایهها به عمل آورند.
روز بعد بیش از 10 نفر از اقوام، دوستان و آشنایان مقتول شناسایی شدند و تحتبازجویی قرار گرفتند. در میان آنها 3 نفر بیشتر از دیگران به مقتول نزدیک بودند. این 3 نفر جینا خواهر مقتول، مریا دوست و همکار او و لوپ تاکت نامزد قبلی مقتول بودند.
جینا خواهر مقتول که از شنیدن قتل خواهرش شوکه شده بود، به کمیسر گفت: الیزابت دختری مهربان و بسیار تودار بود. سرش به کار خودش گرم و از زندگیاش راضی بود. او دوستان زیادی نداشت و ترجیح میداد بیشتر اوقاتش را به مطالعه یا پیادهروی بگذارند. او سال گذشته با لوپ نامزد شد اما یک ماه پیش رابطهاش را قطع کرد. الیزابت معتقد بود لوپ مرد زندگی او نیست.
وی ادامه داد: الیزابت پول زیادی نداشت و آنچه را که در میآورد خرج میکرد. هرگز حرف دلش را پیش کسی نمیگفت و بسیار قانع بود.
جینا یادآور شد: الیزابت 4 سال است که آموزگار یک مدرسه خصوصی است و در این مدت هم با عشق و علاقه کار کرد.
وی توضیح داد که آخرین بار او را روز دوشنبه دیده است. آنها شام را باهم بودند.
مریا دوست و همکار مقتول که قدبلند است و هیکل درشتی دارد، در حالی که به نظر مضطر ب میرسید به کمیسر گفت:
الیزابت دوست خوبی برای من بود. ما 2 سال است که با هم دوست و همکار هستیم و در این مدت رابطه عاطفی خوبی بین ما وجود داشت.
الیزابت همیشه سفره دلش را پیش من باز میکرد و همه چیز را برایم تعریف میکرد. درواقع چیز ناگفتنی بین ما وجود نداشت. آنقدر بین ما اعتماد و اطمینان وجود داشت که حتی کلید آپارتمانش را در اختیار من قرار داده بود. الیزابت این اواخر بشدت از دست نامزدش لوپ عصبانی و به نوعی میتوان گفت تنفر داشت و علتش هم این بود که لوپ به او خیانت کرد.مریا یادآور شد: این اواخر هم با یک مرد مسن دوست شده بود. البته آن مرد را من ندیدم فقط تعریف او را از الیزابت شنیدم. وی در جواب سوال کمیسر که پرسید آخرین بار کی او را دیدی، جواب داد: سهشنبه شب من تا ساعت 11 شب در آپارتمان او بودم. شام را با هم خوردیم. بعد هم او را ترک کردم. وقتی از ساختمان خارج شدم یک مرد قدبلند و قوی هیکل را دیدم که جلوی ساختمان کنار یک شورولت آبی رنگ ایستاده است. قیافه عجیبی داشت. به ساختمان خیره شده بود تا مرا دید رویش را برگرداند. وقتی سوار خودروام شدم او بسرعت وارد ساختمان شد. من که اصلا فکر نمیکردم آن مرد چه نقشهای در سر دارد، توجهی نکردم و از آنجا رفتم.
وی توضیح داد آن مرد را تا آن لحظه ندیده بودم. قیافه وحشتناکی داشت، مثل سارقان و جانیان بود. فکر میکنم همان شخص قاتل است.مریا ادامه داد: خودم 4 ماه پیش نامزد کردم و بزودی با نامزدم تونی ازدواج میکنم. او کارمند یک شرکت کامپیوتری است.
کمیسر نیم ساعتی از او بازجویی کرد، آنگاه سراغ لوپ نامزد سابق مقتول که جوانی خوش قیافه بود رفت. لوپ مهندس برق است و در یک کارخانه دیزل ژنراتورکار میکند. او برای کمیسر توضیح داد که سال گذشته در یک رستوران چینی با الیزابت آشنا شد و سپس این آشنایی ادامه داشت. تا این که براثر یک سوءتفاهم، ماه پیش الیزابت نامزدیاش را به هم زد.
لوپ در این خصوص گفت: یک روز غروب الیزابت سرزده به آپارتمان من آمد و در آنجا با ماریو همکارم روبهرو شد. فکر کرد من با ماریو ارتباط دارم. در حالی که ماریو همکارم بود و آن روز فقط برای گرفتن یک جزوه نزدم آمده بود. هر چه هم برای الیزابت توضیح دادم گوشش بدهکار نبود. همین موضوع باعث شد میانه ما بهم بخورد. البته من منتظر بودم تا او به اشتباه خودش پی ببرد که این حادثه رخ داد.لوپ درخصوص آخرین دیدارش با الیزابت گفت: روز دوشنبه جلوی مدرسه انتظار او را کشیدم. ازاو خواستم به حرفهایم گوش بدهد اما بیاعتنایی کرد و تهدیدم کرد که اگر دست از سرش برندارم شکایت خواهد کرد. من هم دیگر بیخیال شدم تا این که با خبر شدم به قتل رسیده است.
کمیسر چند دقیقهای هم از او بازجویی کرد.
آنگاه از سروان کارتر خواست نتیجه تحقیقات خود از همسایهها را گزارش دهد. سروان گفت: براساس گفتههای همسایهها، الیزابت زنی نجیب کم سروصدا و بسیار مودب و مهربان بوده است و هیچ کس از او بدی ندیده است.وی توضیح داد: همسایهها هیچ چیز مشکوکی ندیدند. فقط همسایه طبقه پایین مقتول، سهشنبه شب سروصداهایی را از آپارتمان مقتول شنیده اما چون زود قطع شده توجهی نکرده است.کمیسر بعد از شنیدن گزارش سروان کارتر که البته بسیار زیاد بود یک بار دیگر آنچه را که اتفاق افتاده بود به دقت و با سرعت در ذهن خود مرور کرد، سپس رو به سروان جان کارتر، دستور دستگیری قاتل را صادر کرد.شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت.
کمیسر حداقل 2 دلیل برای شناسایی قاتل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: