در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
والدین همیشه نگران اینگونه چیزها هستند، آنها دلشان مثل سیر و سرکه میجوشد، یک لحظه را با خیال راحت سر نمیکنند و همیشه سایه به سایه بچهها میروند تا مبادا برایشان اتفاقی بیفتد. حتما به این پدر و مادرها خیلی سخت میگذرد.
داستان همیشه نگران بودن از عشق افراطی به فرزند شروع میشود؛ حسی شبیه مالکیت انحصاری که حاضر نمیشوی به هیچ قیمتی از دستش بدهی. اولش حس شیرینی است اما به مرورکه گرد زمان بر آن نشست مثل فکری وسواس گونه میشود که حتی در خواب دست از سر آدم برنمی دارد. فرزند تا کوچک است و زبان ندارد بیشتر نگرانی پدر و مادر خواب و خوراکش است. در بعضی از این خانهها حتی بوسیدن بچهها کاری ممنوع است، چون به باور آنها میکروبها موذیتر از این حرفها هستند که بشود سرسری از کنارشان گذشت. بعد از پایان دوران شیرخوارگی، غذا خوردن فرزند به اصلی ترین دغدغه این پدر و مادرها تبدیل میشود و اگر فرزند میلی به خوردن نداشته باشد آن وقت نگرانیهای تازه از راه میرسند.
نکند بچه تلف شود، نکند ویتامین کم بیاورد، نکند خوب رشد نکند و صدها فکر و خیال مشابه که یک لحظه نیز دست از سر والدین پر اضطراب برنمی دارد. اما با وجود همه سختیها بالاخره کودک قد میکشد و هر روز آدمی متفاوتتر از قبل میشود؛ آدمی که پدر و مادرش نیز پا به پای او تغییر کردهاند اما هرگز حاضر نشدهاند تا دست از نگرانی هایشان بردارند. کودک که زبان باز کرد، نگرانیها چند برابر میشود یک نوع ترس و دلشوره دائمی که مبادا او حرفهای زشت و ناپسند یاد بگیرد. پس باید سایه به سایه او حرکت کرد و از همین حالا دوستانش را گزینش کرد تا مبادا باعث بدزبانی فرزند شود.
حالا نوبت به مدرسه رفتن بچه است، یعنی نقطه آغازی که بعد از آن تا 12 سال دیگر هم باید همیشه نگران بود. انگار درتمام سالهای تحصیل این پدر و مادرها هستند که به جای بچه درس میخوانند، نمره بد میآورند، افت تحصیلی پیدا میکنند، موفق میشوند و بالاخره دیپلم میگیرند. اما سالهای تحصیل در مدرسه دلشورههای دیگری هم دارد که به پدر و مادر گوشزد میکند باید مثل سایه دنبال بچهها بود.
در سالهای دور بیشتر بچهها حتی تا سالهای آخر دبیرستان هم جرات دست از پا خطا کردن نداشتند و ترس از پدر و مادر اجازه خودسری به آنها نمیداد. اما حالا خیلی وقت است که زمانه عوض شده و حتی با بودن پدر و مادر هم بعضی بچهها ساز خودشان را میزنند؛ شاید به همین دلیل است که نگرانی از سرنوشت فرزند برای یک لحظه هم که شده دست از سر بیشتر والدین برنمی دارد.
دلواپسی و نگرانی شاید خیلی از پدر و مادرها را راضی کند اما میان دلشوره داشتن با حس وظیفه شناسی فاصله زیادی هست. پدر یا مادری که وظیفه شناس است پیش از آنکه نگران باشد مسوولیت پذیری را به فرزند آموزش میدهد
اما حکایت پدر و مادرهای همیشه نگران با والدین معمولی فرق دارد. این پدر و مادرها پا را از مرز نگرانیهای معقول فراتر میگذارند و به دنبال رفع خطرات احتمالی هستند که در ذهنشان به آنها بال و پر میدهند. شاید مادرانی را دیده باشیم که برای مسافت چند صد متری میان خانه تا مدرسه فرزندشان، هزینه سرویس رفت و آمد میدهند تا مبادا در همان چند دقیقهای که بر فرزند نظارت ندارند، اتفاقی بیفتد.
پدرانی هم هستند که به خاطر دیر آمدن چند دقیقهای فرزند به خانه حتی اگر او چند دهه از عمرش گذشته باشد نیز آنقدر غر میزنند که همه به ستوه میآیند.
والدین بیش از حد فداکار
مواجه شدن با چنین پدر و مادرهایی سخت است بویژه وقتی فرزند دیگر آن بچه کم سن و سال و مطیع گذشته نیست. البته تبدیل شدن یک کودک حرف گوش کن به نوجوان یا جوانی سرکش اگر چه میتواند جزئی از فرآیند رشد و استقلال باشد اما وقتی با نگرانیهای دائمی والدین همراه میشود، حاصلی جز تشدید نگرانیها و تمایل به دور شدن از نظارتهای همیشگی و در نتیجه به هم ریختن آرامش خانه ندارد.
اما بیشتر پدر و مادرها، شکایت بچهها از نگرانیهای دائمیشان را به حساب قدرنشناسی آنها میگذارند. چنین پدر و مادرهایی معتقدند که حس مسوولیت و علاقه به فرزند کارشان را به جایی رسانده که همیشه نگران باشند و خود را وقف فرزندان کنند. آنها خودشان را آدمهایی بسیار فداکار میدانند که به جای اینکه همیشه به فکر خودشان باشند فکر و ذکرشان را به سرنوشت فرزندان معطوف کردهاند.
ولی این چیزی نیست که بچهها بخواهند، آنها پیش از آنکه به یک ناظم، ناظر، پرستار یا مراقب احتیاج داشته باشند تشنه داشتن یک دوست و همدمند؛ کسانی که بتوانند حرف دلشان را به آنها بگویند و در کنارشان یاد بگیرند که چطور باید به آدمهایی خودساخته تبدیل شوند.
پرورش دست و پا چلفتیها
دلواپسی و نگرانی شاید خیلی از پدر و مادرها را ارضا کند اما میان دلشوره داشتن با حس وظیفه شناسی فاصله زیادی هست. پدر و مادری که وظیفه شناس است پیش از آنکه نگران باشد، مسوولیت پذیری را به فرزند آموزش میدهد تا او نیز مثل آنها فردی با مسوولیت بار بیاید. پس وقتی آدمها میخواهند فرزندانی با مسوولیت تربیت کنند حتما دست او را برای انجام برخی کارها نیز باز میگذارند.
البته هیچکس منکر کنترل و نظارت بر بچهها بویژه در سنینی که آسیب پذیر هستند، نیست اما هر اقدامی حتی اگر از روی دلسوزی، فداکاری یا نظارت باشد وقتی رنگ و بوی افراط میگیرد، اثر مخربش بیشتر از پیامدهای مثبتش خواهد بود.
شاید با آدمهایی برخورد کرده باشید که مثلا وقتی فرزندشان تکالیف مدرسهاش زیاد است و دچار استرس شده آنها هم پا به پای او غصه میخورند و حتی جلوتر از خود او میکوشند تا راهی برای سریع تر انجام دادن تکالیف پیدا کنند. گاهی نیز حتی دیده میشود که پدر یا مادر از سر دلسوزی قلم به دست میگیرند و تکالیف بچه را انجام میدهند. ظاهر این کار، مشارکت و دلسوزی است اما باطنش خیانت و جلوگیری از تقویت حس مسوولیتپذیری است. یعنی چنین پدر و مادرهایی درجه همکاری با فرزند را به افراط میکشانند، غافل از اینکه تنها در شرایط سخت است که بچهها میآموزند چطور از پس کارهایشان برآیند و چطور اعتماد به نفس خود را حفظ کنند.
این وضعیت مثل وقتی است که پدر و مادرها بویژه مادرها میکوشند تا حتی بار اضطراب و استرس بچهها را هم به دوش بکشند حتی اگر کسانی باشند که به آنها تذکر دهند این خود فرزندان هستند که باید مهارت مقابله با مشکلات را پیدا کنند.
وقتی فرزند یک خانواده با شرایطی غیرعادی روبهرو میشود، اگر چه حضور پدر و مادر در کنارش میتواند امید بخش باشد اما اگر قرار باشد او از چرخه حوادث حذف شود و این پدر و مادر باشند که به جای او نقش بازی کنند، آن وقت نتیجه کار تربیت فرزندی متکی به دیگران، سست اراده و بدون مهارتهای اجتماعی میشود، یعنی همان چیزی که هیچ پدر و مادری از داشتن آن لذت نمیبرد.
حالا اگر این بعضی از پدر و مادرها همراه مادرش نگران چیزهایی باشند که هرگز اتفاق نیفتاده آن وقت اوضاع وخیمتر میشود. دیدن یک پسر نوجوان همراه مادرش که تا رسیدن به مرز جوانی یکی دو سال بیشتر فاصله ندارد و باید تا پایان کلاسهای زبان یا کامپیوترش هم در پشت کلاس بماند چه حسی ممکن است به بیننده بدهد؟
مسلما در نگاه نخست هیچ کس نمیگوید که باید از این مادر فداکار درس گرفت شاید هم هیچکس دلش نخواهد جای این نوجوان باشد اما امروز خیلی از پدر و مادرهای این سرزمین برای رفع نگرانیهایشان میکوشند تا اینگونه باشند. البته هنوز هم نحوه رفتار با پسری که در حال بزرگ شدن است، بهتر از دختران است چون در جامعه ما به طور سنتی این تفکر وجود دارد که خطرات متعددی در کمین دختران است و باید بشدت از آنها مراقبت کرد.
پدر یا مادریکه نگران است همیشه میترسد اتفاقی برای بچهاش بیفتد، این ترس از آنجا ناشی میشود که میداند فرزندش طوری تربیت نشده که در موقعیتهای متفاوت رفتارهای متناسب با آن موقعیت را نشان دهد
شاید هنوز هم خیلی از ما دختران بزرگسال و مجردی را بشناسیم که پا در دهه سوم زندگی گذاشتهاند اما به خاطر اقامت در خانه پدرشان مجبورند مطابق خواستههای او رفتار کنند. مثلا برای رفتن به یک مسافرت یکروزه یا شرکت در یک برنامه دسته جمعی، دچار محدودیت میشوند، آن هم با این استدلال که دنیا پر از خطر است و اگر غافل شوی، گرگهای زمانه چیزی از تو باقی نمیگذارند.
اینکه گفته شود در جامعه امروز خطرات زیادی در کمین است، حرف بیراهی نیست یا یک نوجوان یا جوان هنوز به آن حد از پختگی نرسیده که فریبها را از دوستیها بشناسد تا حدی درست است یا لازم است از دختران مراقبت بیشتری انجام بگیرد نیز چیزی است که تجربه بخوبی آن را ثابت کرده اما اگر قرار باشد با این استدلالات جلوی پیشرفت و مهارتآموزی افراد گرفته شود دیگر با هیچ منطقی جور در نمیآید.
تربیت به جای نگرانی
ولی با همه این حرفها انگار قرار نیست والدین دست از دلواپسیهای دائمی شان بردارند، هر چند شاید خود آنها نیز فهمیده باشند که اگر نگرانند ایراد از نوع نگرششان است نه لزوما از رفتار فرزندان.
در واقع پدر و مادری که نگران است همیشه میترسد اتفاقی برای بچهاش بیفتد، این ترس هم از آنجا ناشی میشود که میداند فرزندش طوری تربیت نشده که در موقعیتهای متفاوت رفتارهای متناسب را نشان دهد پس به این ترتیب آنها میدانند که اشکال از نحوه تربیتشان است.
از سوی دیگر هیچکس حتی اگر کودکی کم سن و سال باشد بخوبی میفهمد که اطرافیان برای محافظت از او دیواری نامریی کشیدهاند و حتی برای یک لحظه از او چشم برنمیدارند. این یعنی مرگ اعتماد به نفس، تقویت این باور که پدر و مادر به من اعتماد ندارند و....
ایجاد محدودیت دلیل بر مصون ماندن نیست؛ همانطور که رها کردن فرزند بدون هیچ نظارت و قید و بندی میتواند عواقب بدی داشته باشد.
پس والدین به جای نگران بودن باید شیوههای تربیت درست را تمرین کنند و بدانند که اگر همه خوبیها و بدیها را در خانه به فرزندشان یاد بدهند و در مورد عواقب کارهای نابهنجار با آنها صحبت کنند، نه تنها اعتماد به نفس و حس استقلال را به فرزندانشان هدیه دادهاند بلکه خود را از شر این کابوس که میگوید دنیای بیرون از خانه پر از غول و خطر است، رها میکنند.
حمید بروغنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: