سجاد هم مثل شوهر اول آرزو، وضع مالی چندان خوبی نداشت اما زن جوان به او علاقهمند شده بود و احساس میکرد میتواند در کنارش خوشبخت باشد. او میگوید: شوهر اولم را خودم انتخاب نکرده بودم اما سجاد انتخاب خودم بود برای همین هر دو تصمیم گرفتیم کاری کنیم تا بعد از ازدواج با مشکل خاصی مواجه نشویم برای امثال ما که میخواهند بدون هیچ پشتوانهای یکشبه راه صدساله بروند، چارهای جز سرقت وجود ندارد.
زن و مرد با هم نقشه کشیدند از طلافروشیها دزدی کنند.آرزو با این که دوست ندارد،شگردشان را توضیح میدهد:به عنوان مشتری به مغازهها میرفتیم و آنقدر حواس فروشنده را پرت و روی ویترین را شلوغ میکردیم تا فرصت دزدی برایمان مهیا شود، بعد یک سرویس را مخفیانه میدزدیدم و از مغازه فرار میکردیم. آرزو و مرد مورد علاقهاش با این شگرد به 8 طلافروشی در تهران و 2 زرگری در کرج دستبرد زدند تا این که موقع انجام سرقتی جدید به دام افتادند. زن جوان میگوید: اولین کاری که باید میکردیم رد مال بود. ما هیچ کدام از طلاهای مسروقه را نفروخته بودیم، چون میخواستیم آنها را آنقدر نگه داریم که به اندازه پول یک خانه بشود دادگاه همه جواهرات را از ما پس گرفت یعنی چارهای جز برگرداندن آنها به صاحبانشان نداشتیم و بعد هم من و سجاد هر کدام به 2 سال حبس محکوم شدیم.
بعد از پایان دوران محکومیت، آنها بار دیگر سعی کردند با هم ازدواج کنند اما این اتفاق نیفتاد.آرزو در این باره میگوید:سجاد معتاد شد و من دیدم ازدواج با او افتادن در چاهی بزرگ است برای همین از او فاصله گرفتم.آن روزها برایم خیلی سخت بود، چون خانوادهام هم مرا طرد کرده بودند و مجبور بودم در خانه دخترخالهام که شوهرش برای کار به یونان رفته بود، بمانم و سربار او باشم ولی حدود 6 ماه بعد از آزادی با وساطت عمویم توانستم به خانه خودمان برگردم.
آرزو بعد از مدتها جستجو بالاخره در یک شرکت خصوصی به عنوان آبدارچی مشغول به کار شد و همان موقع تصمیم گرفت درسش را ادامه بدهد تا بتواند شغل بهتری برای خودش پیدا کند. او داستان زندگیاش را اینطور ادامه میدهد: هر چه درس خواندم نتوانستم در دانشگاه قبول شوم برای همین در کلاسهای کامپیوتر شرکت کردم و توانستم به عنوان معلم خصوصی مشغول به کار شوم. به خانههای مردم میرفتم و به شاگردانم که معمولا بچههای کم سن و سال بودند کار با کامپیوتر را یاد میدادم در این دوران درآمدم بهتر شد.
زن جوان از آن به بعد تمام تلاشش را برای پیشرفت به کار گرفت و توانست در یک مغازه فروش تجهیزات رایانه با یکی از آشنایانش شریک شود و حالا زندگیاش از همان راه میچرخد و با توجه به این که وقت آزاد زیادی دارد، بیشتر به مطالعه میپردازد. او میگوید: اگر آن 2 سال به زندان نیفتاده بودم، شاید میتوانستم بیشتر درس بخوانم و به دانشگاه بروم و موفقیتهای بیشتری به دست بیاورم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم