اتفاق روز

دزدها این مطلب را بخوانند

ساعت 5‌/‌6 عصر است. با دخترم به سوی خانه می‌رویم. یک چهارراه تا کوچه منزلم باقی است. از روبه‌روی ما زنی می‌آید که به نظر می‌رسد، هفت هشت ماهه باردار است. سخت و سنگین راه می‌رود و خودش را به سختی می‌کشاند. هنوز در حال برانداز کردنش هستم که در همین زمان، موتورسواری آرام از کنارش می‌گذرد و با سرعت، کیفش را از دوشش می‌کشد و می‌رباید و در اولین کوچه گم می‌شود. غرش گاز موتورش به حادثه پایان می‌دهد... .
کد خبر: ۳۵۶۶۸۵

با حیرت و وحشت، واقعه را تماشا و مرور می‌کنم. زن نه جیغ می‌زند، نه از حال می‌رود، با دهان نیمه‌باز و بی‌حرکت، رد موتورسوار را با نگاه مبهوتش دنبال می‌کند. شتابان به زن نزدیک می‌شوم، زن متحیر است. نق می‌زند و خودش را جمع و جور می‌کند. سلام و اظهار تاثر می‌کنم. می‌گویم، خانه‌ام نزدیک است و خواهش می‌کنم همراهم به خانه بیاید، گلویی تازه کند، به همسرش تلفنی بزند و .... می‌گوید: «این اطراف، گشتی می‌زنم. شاید پول را بردارد و کیفم را گوشه‌ای بیندازد.» می‌پرسم داخل کیفش چه بوده است. می‌گوید: «گوشی موبایل، مدارک پزشکی و سونوگرافی، پانزده هزار تومان پول و کلید آپارتمانم....» می‌گویم: «فدای سرت! خدا را شکر، خودت آسیب ندیدی.» و سعی می‌کنم آرام‌اش کنم. می‌گوید: «پشت در می‌مانم. کلید ندارم!» دوباره به خانه‌ام دعوتش می‌کنم و دوباره دعوتم را رد می‌کند....

باعجله به خانه می‌روم و ماجرا را برای مادرم با آب و تاب بازگو می‌کنم. به مادرم می‌گویم، تصویر موتورسوار در خاطرم حک شده است؛ جوانی خوش‌چهره، خوش‌پوش و خوش‌‌قد و بالا که با موتورسیکلتش هیچ شباهتی به دزدها و کیف‌قاپ‌ها نداشت، خلاصه کلام، ظاهری کاملا موجه و مقبول داشت.

دخترم را می‌گذارم و برمی‌گردم به همان‌جا که با زن حرف می‌زدم. حیران در خیابان پرسه می‌زند. پیش‌ می‌روم و می‌گویم نگرانش هستم. می‌گوید: «صاحبخانه‌ام نیست. کلید را هم پیدا نکردم. پشت در مانده‌ام.» موضوع حادثه را برای یکی از دوستان و هم‌محلی‌هایم تعریف کرده‌ام. برایم خبر می‌آورد که پس از این اتفاق، زن همسایه حالش بد می‌شود، او را به بیمارستان می‌رسانند و فرزندش را در شرایطی نابسامان و زودتر از موعد به دنیا می‌آورد. کودکش را در دستگاه نگه داشته‌اند و خودش هم تحت مراقبت ویژه است.

***

چند روز بعد راننده گپ‌زنان، ما را به مقصد می‌رساند. دو پسر جوان، کنار من نشسته‌اند و به حرف‌های راننده گوش می‌دهند: «دیروز دزد، ماشینم را جارو کرده. هرچه بوده و دیده، با خودش برده. یحتمل معتاد بوده. یک قرآن کوچک، لیوان، بیست هزار تومان پول، دستمال کاغذی، مدارک شناسایی، عکس بچه‌ام و .... حالا باید کلی دنبال مدارکم بدوم.»

در ادامه، راننده رو می‌کند به پسرهایی که کنار من نشسته‌اند و پند می‌دهد که: «در زندگی هر کاری که می‌خواهید بکنید، اول مرد باشید؛ حتی اگر دزدی پیشه کردید، اول مرد باشید، بعد دزد. دزد ماشین من، قبل این که دزد باشد، نامرد است. قرآن و لیوان و شناسنامه و عکس دخترم به چه دردش می‌خورده؟ پول را برمی‌داشت و می‌رفت دیگر...»

به مقصد رسیده‌ایم در حالی که حرف‌های راننده تمام نشده است.

اشرف باقری ‌/‌ جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها