مصاحبه با یک افسر عراقی در دوران جنگ:

حس اسلام حقیقی را در ایران چشیدم

می‌گوید کمی ‌بیشتر از نصف عمرش را در ایران گذرانده است. با این‌که به عنوان یک افسر عراقی 28 سال است در تهران زندگی می‌کند، اما هرازگاهی ناخودآگاه کلماتی را به زبان عربی می‌گوید. پس از آن‌که به اسارت نیروهای ایرانی در‌‌آمد، خانواده‌اش تا مدت‌ها فکر می‌کردند او در جنگ کشته شده است تا این‌که اولین نامه‌اش به خانه ‌رسید. مادرش از خطوط نامه متوجه ‌شد پسر ‌ از ناحیه دست مجروح شده‌است. در همان دوران جنگ فرصت بازگشت به کشورش را می‌یابد، اما ایران را انتخاب می‌کند و البته این خانواده‌اش بودند که هزینه چنین تصمیمی را ‌پرداختند. جمال الفضلی سابقه کار مطبوعاتی در روزنامه کیهان عربی را دارد و در حال حاضر نیز در شبکه تلویزیونی العالم مشغول است. مشروح مصاحبه روزنامه جام‌جم با این افسر عراقی را در ادامه بخوانید.
کد خبر: ۳۵۶۶۲۶

در ابتدا برای آشنایی بیشتر، کمی از خودتان بگویید. این‌که چند سال دارید؟ تحصیلات‌تان چیست؟ متعلق به چه قومی در عراق هستید؟

بنده ستوان دوم جمال الفضلی هستم؛ از طایفه فضلی، یکی از قبایل معروف شیعه عراق. 52 سال دارم. پدرم در عراق صافکار ماشین بود. 3 برادر و 3 خواهر دارم. در حال حاضر نیز پدرم به رحمت خدا رفته است. در سال 1980 میلادی از دانشگاه اقتصاد موصل در رشته آمار و برنامه‌ریزی فارغ‌التحصیل شدم. بعد از آن به خدمت سربازی رفتم.

زمانی که به سربازی رفتید جنگ شروع شده بود؟

خیر. 2 یا 3ماه بعد عراق به ایران حمله کرد.

آن موقع سربازی در عراق اجباری بود؟

بله، اجباری بود و بعد از اتمام ‌ دانشگاه‌ موظف به رفتن به سربازی بودیم. اما الان سربازی در عراق اختیاری است.

در چه بخشی سرباز بودید؟

به عنوان افسر در تیپ پیاده مکانیزه ارتش مشغول شدم.

گفتید دو سه ماه مانده به حمله صدام به ایران سرباز شدید. موقع شروع جنگ کجا بودید؟

در پادگان آموزشی الرشید شهر بغداد بودم.

و شما مجبور شدید به جنگ بروید؟

بعد از این‌که دوره آموزشی را گذراندیم، براساس نیازشان افسران را قرعه‌کشی و تقسیم کردند. من نیز به لشکر 12 تیپ مکانیزه 46 منتقل شدم و بعد از آن به منطقه سومار که متعلق به ایران بود، اعزام شدیم.

دوره آموزشی در عراق 6 ماه بود. برای همین وقتی به سومار رفتیم تقریبا 3 ماه از شروع جنگ گذشته بود. سومار منطقه‌ای تقریبا کوهستانی است و صدام قصد نداشت در این‌گونه نواحی پیشرفت کند، چرا که به دنبال تصرف مناطق نفتی نظیر خوزستان بود. برای همین مناطقی نظیر سومار نسبت به سایر مناطق، تحرک نظامی کمتری داشت.

یعنی این‌که شما چندان در جنگ حضور نداشتید؟

به معنایی بله همین طور است. در واقع آن منطقه نسبتا آرام بود و نیروهای آنجا به معنای حقیقی در جنگ شرکت نداشتند. یادم هست نیروهای عراقی در شوش و دزفول خسارات انسانی و نظامی زیادی دادند. برای همین ما به سمت جنوب حرکت کردیم به طرف شلمچه که نزدیک شهر بصره است.

آنجا به ما اعلام کردند باید امشب به نیروهای ایرانی که از ما جلوتر بودند، حمله کنیم. در آن جلسه فقط افسران حضور داشتند و تعدادی از ما اعتراض کردیم که وقتی از نیروی مقابل شناسایی صورت نگرفته و ما هیچ اطلاعی از آنان نداریم چطور می‌خواهید حمله کنیم که جواب دادند از بالا دستور داده‌اند. اگر این حمله انجام نگیرد کلیه افسران این واحد به عنوان خائن اعدام می‌شوند. همان موقع من به چشمان بقیه افسران نگاه کردم. ناراحتی را در چشمانشان می‌دیدم، اما کسی جرأت اعتراض نداشت. خلاصه همه افسرها نزد نیروهایشان رفته و خبر حمله شبانه را اعلام کردند. سربازهایمان هم متعجبانه می‌گفتند چطور چنین کاری کنند وقتی تجربه‌اش را ندارند و حمله نظامی بلد نیستند که ما به آنها جواب ‌دادیم نگران نباشید. ما هم بلد نیستیم.

آن موقع نظر شما درباره حمله عراق به ایران چه بود؟ موافق حمله صدام به ایران بودید یا این جنگ را محکوم می‌کردید؟

ببینید وضعیت عراق با ایران و بسیاری از کشورها فرق داشت. آن زمان نیروهای امنیتی عراق در همه جا حضور داشتند. از دانشگاه گرفته تا کوچه و خیابان و ملت عراق همه از رژیم صدام ترس و واهمه بسیاری داشتند. یکی از دوستانم تعریف می‌کرد خواب می‌بیند که اسلحه کلاشینکف در دست داشته و در ذهنش بوده که به سمت صدام تیراندازی و مردم عراق را از شرش آسوده کند که ناگهان در همان خواب صدام را مقابل خود می‌بیند. تا نگاهش به نگاه صدام برخورد می‌کند شروع می‌کند به لرزیدن طوری که از خواب می‌پرد و در بیداری نیز همچنان می‌لرزیده است. بنابراین در عراق با شخصی مواجه بودیم که به هچ کسی رحم نداشت نه به شیعه و نه به سنی. نه به کوچک و نه به بزرگ. برای همین جرات اعتراض به آن معنا وجود نداشت. با این حال مطمئنم جنگ هشت ساله قطعا از پیش طراحی شده بود و بیشتر ملت عراق راضی به این جنگ نبودند.

نظرتان راجع به ایران چه بود؟

وقتی شاه از ایران فرار کرد و بعد از آن حضرت امام خمینی به ایران برگشت، ما در دانشگاه‌مان جشن گرفتیم و شیرینی پخش کردیم. آن موقع صدام هنوز به قدرت نرسیده بود و احمد حسن البکر در راس قدرت بود، بنابراین نگاه ما به ایران و تحولاتش این‌گونه بود. تا این‌که صدام با زور نظامی به قدرت رسید. شما الان می‌توانید میزان علاقه مردم کشورم را نسبت به مردم ایران ببینید که زیاد است و من هم از این قاعده مستثنا نیستم.

احساس و واکنش شما و دیگر افسران و سربازها وقتی که خبر حمله صدام به ایران را شنیدید چه بود؟

ما در ابهام زندگی می‌کردیم. البته می‌شد حدس زد که این حمله صورت می‌گیرد، چرا که در دانشکده افسری طی دوره آموزشی‌ای که چندماهی قبل از شروع جنگ بود، جزوه‌ای تدریس می‌کردند به نام سازمان‌دهی نظامی.

در این درس مسائل جغرافیایی منطقه را تدریس می‌کردند. عراق چندین همسایه از جمله ترکیه، سوریه، اردن و کویت و عربستان سعودی دارد، بنابراین باید در جزوه به این کشورها هم اشاره می‌شد، اما خوب یادم هست که خبری از این کشورها در جزوه نبود و فقط درباره ایران بحث شده بود. این موضوع باعث تعجب ما بود.

برای همین وقتی جنگ شروع شد کاملا برایمان قابل پیش‌بینی بود و ما شک نداشتیم که این جنگ از قبل برنامه‌ریزی شده است.

با این حال اکثر نیروهای ارتش عراق از حمله به ایران ناراضی بودند. بیشتر مردم عراق مسلمانند و قوم عرب بیشترین درصد ملت عراق را تشکیل می‌دهد. با این حال می‌توانم بگویم که اکثریت کشورم مخالف این جنگ بودند. مردم عراق برخلاف ایران با زور به جنگ برده شدند و کمک‌های مردمی به جبهه‌ها ارسال نمی‌شد. برای همین جز در نیروهای حزب بعث و جاسوسان، صدام طرفداران مردمی نداشت. از سوی دیگر خیلی از نیروهای عراقی خود را تسلیم نیروهای ایرانی کردند به خاطر این‌که صدام و حکومتش را قبول نداشتند.

چطور شد که به اسارت نیروهای ایرانی درآمدید؟

3 روز قبل از عملیات آزادسازی خرمشهر بنده و تعدادی نیروی عراقی دیگر ‌اسیر شدیم؛ البته من مجروح شده و بیهوش بودم و وقتی به اسارت در‌‌آمدم چیزی به یاد نداشتم.

از چه ناحیه‌ای مجروح بودید؟

بر اثر برخورد ترکش به سرم 17 روز بیهوش بودم. ابتدا نیروهای ایرانی مرا به اهواز منتقل ‌کردند و بعد به تهران. در تهران بود که به هوش آمدم. دیدم اطرافیانم که آنها نیز مجروح بودند به عربی حرف می‌زنند. پرسیدم ما کجا هستیم که گفتند در بیمارستان نیروی هوایی تهران. آنجا بود که متوجه شدم اسیر شده‌ام. همه هم اتاقی‌هایم افسر بودند. به عنوان نمونه یکی‌شان خلبان و دیگری افسر پلیس راهنمایی و رانندگی بود.

در بیمارستان اتفاق خاصی نیفتاد؟

وقتی در بیمارستان بودم آیت‌الله حکیم که خداوند رحمتشان کند، به آنجا آمدند و من را هم شناختند. اتفاقا ناراحت بودند که چرا به عنوان یک شیعه در جنگ شرکت کرده‌ام. من هم برای ایشان شرایطم را توضیح دادم و در نهایت ایشان وقتی دلایلم را شنیدند دیگر گلایه‌مند نبودند.

چه مدت در اردوگاه‌های ایران به سر ‌بردید؟

کمتر از 2 سال در اردوگاه اسرا بودم.

فضای اردوگاه چطور بود؟

در چندین اردوگاه بودم. اول به اردوگاه داوودیه منتقلمان کردند. بعد هم به اردوگاه حشمتیه و پرندک رفتیم. امکانات خوبی هم در اختیارمان می‌گذاشتند. تا این که در دوره‌ای ایران و عراق تصمیم به تبادل اسرای مجروح گرفتند. قرار بود 72 نفر از اسیران عراقی به کشورشان برگردند که من هم یکی از آنان بودم. وقتی به من گفتند می‌توانم بزودی به عراق بازگردم گفتم نه، من می‌خواهم در ایران بمانم.

علت امتناعتان از بازگشت به کشورتان چه بود؟

اول این که رژیم بعث عراق، رژیم جنایتکاری بود. بعد هم این که من حس اسلام حقیقی را در ایران چشیدم. در واقع خیلی از عراقی‌ها از جمله من به امام خمینی(ره) احساس تعلق پیدا کرده بودیم. مردم خوب و صمیمی را در ایران دیدم. نه این که اینها را پیش شما بگویم. مردم ایران اسلامی با مردم کشورهای دیگر خیلی فرق دارند.

چه فرقی؟

مردم ایران وقتی صمیمانه حرف می‌زنند احساسشان واقعا صمیمانه است. با تمام وجود به دیگران کمک می‌کنند. نمونه‌اش کمک به مردم فلسطین، لبنان و پاکستان است. هموطنان شما مشارکت زیادی در امور خیریه دارند. عشق فراوانی نیز به اهل بیت (ع) دارند و من در این 28 سالی که در ایران زندگی می‌کنم، احساسم این است که تازه اینجا متولد شده‌ام. آن 25 سالی که در عراق بودم با این 28 سالی که در ایران زندگی کرده‌ام خیلی فرق دارد. جمال الفضلی ایران با آن جمال الفضلی‌ای که در عراق زندگی می‌کرد، متفاوت است. الان به نظرم ارزش‌های والای اسلام را دارم و با خیال راحت می‌دانم به کجا می‌روم و برای چه زندگی می‌کنم.

یعنی این همه تفاوت به خاطر وجود صدام است؟

به خاطر حکومت‌های عراق است. صدام در سال 68 میلادی به عنوان معاون رئیس‌جمهور وقت وارد حکومت شد. من آن موقع در دوره راهنمایی درس می‌خواندم. دوستدار اسلام بودم. به زیارت ائمه می‌رفتم، اما این درکی را که الان به آن رسیده‌ام را نداشتم.

خب برگردیم به موضوع نحوه ماندنتان در ایران.

به هر حال من گفتم حاضر نیستم به عراق برگردم که مسوولان ایرانی به من گفتند طبق قوانین بین‌المللی ‌ باید تا فرودگاه بروم و اگر درخواستی دارم همانجا به نیروهای صلیب سرخ اعلام کنم؛ بنابراین وقتی به فرودگاه رفتیم، گفتم تمایلی به برگشت ندارم و می‌خواهم در ایران بمانم. خاطرم هست که بعد از آن روزنامه‌های لوموند، تایمز و گاردین با من مصاحبه کردند که مجدد به آنها گفتم قصد دارم به ایران پناهنده بشوم.

بعد از این تصمیم نحوه برخورد عراق با شما چگونه بود؟

به من گفتند اگر به عراق برنگردی‌ تمام اعضای خانواده‌ات کشته می‌شوند که من جواب دادم در هر صورت برنمی‌گردم. پس از این که دیدند واقعا قصد برگشت ندارم، شروع به اذیت و آزار خانواده‌ام کردند. سپس پدر و برادرم را دستگیر و به زندان‌های الرشید و ابوغریب منتقل کردند.

با وجود این نگران سلامت اعضای خانواده‌تان نبودید؟

چرا قطعا نگران بودم.

پس چطور توانستید چنین انتخابی بکنید؟

قطعا به کمک خدا توانستم چنین تصمیمی بگیرم. ضمن این که معتقدم باید انتخاب کرد، یعنی بین راه حق و باطل یکی را انتخاب کرد. من هم راه حق را انتخاب کردم و پذیرفتم که برایش هزینه هم بپردازم. البته با عنایت ائمه و اهل بیت، تمام اعضای خانواده‌ام زنده و سالم ماندند و 2 یا 3 سال بعد بود که صدام آنان را به ایران تبعید کرد. البته فقط برادر کوچک‌ترم را همچنان به عنوان گروگان در زندان نگه داشت. بعد از سرنگونی صدام نیز همه اعضای خانواده‌ام به عراق برگشتند و فقط بنده و برادر کوچک‌ترم در ایران ماندیم.

خانواده‌تان در چه سالی به ایران آمدند؟

سال 1366 بود که به ایران تبعید شدند و آن موقع 5 سال می‌شد که من در ایران بودم. در واقع پدر و یکی از برادرانم به مدت یک سال زندانی بودند و وقتی آزاد ‌ شدند به ایران ‌‌آمدند.

در زندان شکنجه هم می‌شدند؟

بله، خیلی زیاد. ابتدای ورود به ایران به اردوگاهی در جهرم اعزام ‌‌شدند. وقتی به دیدنشان رفتم، برادرم از من گله کرد که چرا به ایران پناهنده شدی؟ چرا این کار را کردی؟ اصلا فکر نکردی صدام و نیروهایش ما را شکنجه می‌کنند؟ نگران نبودی به خواهرانت تجاوز می‌کنند و کل خانواده‌ات آواره می‌شوند؟ من گفتم به خاطر آخرت خودم و حتی شما این کار را کردم. از دست صدام هیچ کس خلاص نمی‌شود. بعد از برادرم انتقاد کردم که تو نمی‌توانی به خاطر برادرت یک سیلی را تحمل کنی؟ که او دشداشه‌اش (لباس عرب‌ها) را بالا زد. آثار شکنجه‌های زندان هنوز مشخص بود. گفت من یک سیلی را تحمل نمی‌کنم؟ پس به این شکنجه‌ها خوب نگاه کن و جای سیخ داغ را خوب ببین که من دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و به گریه افتادم. گفتم پس چرا نگفتی شکنجه‌ات می‌کنند که پاسخ داد اگر می‌گفتم فایده‌اش جز این که تو را نگران کنیم، چه بود. پس بهتر دیدیم تو چیزی ندانی.

خانواده‌تان تا زمانی که در ایران بودند در جهرم ماندند؟

خیر. بعد از مدتی از جهرم به تهران آمدند و در قرچک ورامین ساکن ‌شدند و وقتی هم که صدام ساقط شد به عراق برگشتند.

بهترین و بدترین خاطره‌ای که در این جنگ داشتید چه بود؟

روزی که در بیمارستان به هوش آمدم و بهم گفتند که در ایران هستم خیلی خوشحال شدم. از شدت خوشحالی آن موقع اصلا احساس درد نداشتم و به خاطر حضورم در ایران خدا را شکر کردم. بدترین خاطره‌ام نیز مربوط به زمانی بود که در منطقه سومار مشغول گشت بودیم. دیدم تعدادی اسکلت روی زمین است. سوال کردم این اسکلت‌ها چیست؟ یکی از سربازهای قدیمی که با ما همراه بود گفت اینها اسکلت نیروهای ایرانی است که آب با خودش به اینجا آورده است. وقتی سیل در آن منطقه جاری می‌شد با خودش از جنازه گرفته تا سنگ و اسلحه به آنجا می‌آورد و جابه‌جا می‌کرد. گفتم پس چرا اینها را دفن نکرده‌اید؟ زود خاکشان کنید که آن سرباز گفت مرا معاف کنید سیدی! اگر دست به آنها بزنیم به گوش فرماندهان ارشد می‌رسد و بعد توبیخمان می‌کنند.

هیچ وقت دلتان نخواسته است به عراق برگردید؟

دیگر زندگی من در ایران شکل گرفته است و همه زندگی‌ام اینجاست. غیر از من و یکی از برادرانم بقیه اعضای خانواده‌ام به عراق برگشتند. ولی من و برادرم ترجیح دادیم در ایران بمانیم و از این تصمیم هم پشیمان نشده‌ایم.

مریم جمشیدی / گروه سیاسی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها