در ابتدای بحث ضروری است در مورد جایگاه فلسفه در ایران و تاریخ آن به صورت اجمالی توضیحی دهید؟
همانطور که مستحضر هستید و در تاریخ فلسفه به طور محسوسی هم دیده میشود در عالم اسلام، فقط در ایران به طور مستمر فلسفه وجود داشته است. در غرب جهان اسلام یعنی اسپانیا فلسفه فقط حیات خیلی کوتاهی داشته است و بعد از ابنرشد پیوستگی و حیات آن قطع شده است. (وابنرشد معاصر سهروردی بوده است) در حالیکه فلسفه در اسپانیا از بین رفت در ایران، تازه سهروردی آغاز رشد و احیای فلسفه بعد از حملات غزالی بود و در نتیجه به تدریج فیلسوفان بزرگی پدید آمدند که نام بسیاری از آنها را میدانیم و در مورد بسیار دیگر اطلاعات کمی داریم، کتابها و رسالههای آنها موجود است و باید در مورد آنها تحقیقات لازم صورت گیرد. با انتقال آموزهها از استاد به شاگرد تا دوره ما مکتبهای پیوسته و مستمری از حکمت و فلسفه وجود داشته است. در حوزههای مختلف مکاتب و حکمتهای مشاء، اشراق، متعالیه و حکمتهای نظری، عرفان نظری و... و حتی کلام عقلی به وجود آمد و اینها به صورت مکتبهای موازی هم که بر همدیگر تاثیر و تاثر داشتند رشد یافتند. اینکه چرا فلسفه در ایران پدید آمد و رشد یافت و در کشورهای دیگر جهان اسلام اشعریت که گرایش ضد عقلی است غالب شد جای بحث دارد و در این مجال نمیگنجد.
روش تدریس یا آموزش فلسفه در ایران چگونه بوده است؟
روش تدریس علوم مختلف و مکاتب مختلف فلسفی تا اندازهای فرق میکرده است، اگر بخواهیم مختصری بررسی کنیم اولا گستردگی این مکتبها وجود داشته و مهم هم بوده است. فلسفه خیلی گسترده بود، یعنی اگر فیلسوفی مانند حاج ملاهادی سبزواری را در نظر بگیریم، شاگردانی از مصر تا تبت داشته است و علاوه بر این در ایران تا دلتان بخواهد شاگرد داشته است. کمتر شهری بوده که در آن کسی شاگرد حاج ملاهادی نبوده باشد. در کتابی که درباره حاج ملاهادی سبزواری، آقای رضانژاد و نوشین نوشتند، شاگردانش را بررسی کردند و حاجی در حدود120 شاگرد شناخته شده و برجسته داشته است. اینها هر کدام علمای بزرگ زمان خودشان در شهری شدند و فلسفه را در آنجاها تدریس میکردند. مثلا آقاعلی مدرس در تهران بیش از200 شاگرد شناختهشده داشته که همه از اساتید بودند، علاوه بر اینکه خود او شاگرد پدرش هم بوده شاگرد اساتیدی مانند پسر ملاعلی نوری، میرزاآقا حسن نوری بوده و 7 سال در اصفهان خدمت میرزاآقا حسن نوری و همچنین چندین سال پیش استادی در قزوین شاگردی کرده است، یعنی شاگرد اساتید بزرگی در تهران، قزوین، اصفهان و... بوده است.
مثال دیگر اینکه وقتی فتحعلی شاه، ملاعلی نوری را برای تدریس در تهران و تأسیس مکتب تهران دعوت کرد، ایشان عذرخواهی کرد و گفت: من در اینجا 4 هزار شاگرد دارم، چگونه اینها را رها کنم؟ نامه فتحعلی شاه و پاسخ ملاعلی نوری موجود است و در کتابها آمده است. منظورم از این گفتهها این است که گستردگی فلسفه در جایی بالاخره موجب رونق او میشود. از زمان گذشته نیز این گونه بوده است؛ در زمان ابنسینا هم این گونه بوده است. شیخالرئیس علوم را از اساتید زیادی یاد گرفته بود و نام بعضی از آنها را در زندگینامهاش آورده، آنچه در ذهن دارم این گونه است که میگوید هندسه را از بقال سر کوچه یاد گرفته است، یعنی کتاب اقلیدوس که کتاب مهمی است و خواجهنصیر بر آن شرح نوشته است آنقدر رواج داشته که ابنسینا آنرا نزد بقال سر کوچه خوانده و این فرد قدرت لازم را داشته که توانسته ابنسینا را ارضا کند تا نام او را جزو اساتید خود ببرد و اینها نشاندهنده گستردگی علم است که موجب رواج فلسفه تا دوران جدید بوده است.
در دوره جدید این شیوهها و روشها تحت تأثیر علوم جدید و تغییر نگرشها چه تغییری داشته است، به نظر میرسد که شکاف میان جدید و قدیم در این دوران اثرات نامناسب زیادی برجای گذاشت؟
دوره جدید بر یک مبنای دیگری بوده، کسانی به اروپا رفتند و درس خواندند و به کشور برگشتند. میتوانیم بگوییم یکی از آفات و آسیبهای مهم در این دوره این بوده است که میان علوم جدید و قدیم ارتباطی برقرار نشد، یعنی علما و فلاسفه یا مسلط به علوم جدید و یا مسلط به علوم قدیم بودند. فلاسفه مسلط به مباحث قدیم رغبتی برای آموختن علوم جدید نداشتند و برعکس عالمان علوم جدید نیامدند با حفظ اصالت قدیم، علوم و فلسفه قدیم را بیاموزند، مثلا اگر آقاعلی به آلمان رفته بود و با شاگردان کانت برخورد داشت مسلما میتوانست مسائل فلسفه جدید را از منظر حکمت متعالیه و الهی بررسی کند و اشکالات و سوالات آنها را پاسخ دهد. یکی از شاگردان آقاعلی مدرس به نام شاهزاده عمادالدوله که ظاهرا چند سالی در آلمان درس و فلسفه خوانده بود، وقتی پیش استاد خود برگشت 7سوال فلسفه جدید را از ایشان میپرسد و آقاعلی کتاب معروف خود را در پاسخ به این سوالات و رد فلسفه جدید در حدود 600 صفحه مینویسد. اگر خودش به غرب رفته بود با تبحری که در ریز مسائل فلسفی به طور دقیق داشته (که اینها را با دیدن استادان بزرگ و سالها تدریس که در واقع جزو 4 موسس مکتب حکمت تهران است به دست آورد) میتوانست خیلی موثر باشد، بنابراین کوشش از طرف هر دو طیف عالمان و فلاسفه قدیم و جدید نبوده است. آنهایی که در غرب تدریس کرده بودند تبحر و تسلطی به فلسفه اسلامی و حکمت سنتی نداشتند و آنها که حکمت سنتی میدانستند کوشش نکردند غرب را واقعا بشناسند؛ بنابراین هرچند دانشگاه در این موضوع کار کرد و قدری ارتباط برقرار شد، ولی آن طور که انتظار وجود داشت و شایسته بود میان این دو پیوند برقرار نشد و مسلما ایجاد پیوند از عهده چند نفر خارج است. این امر آسیب اولی است که در ارتباط با تدریس فلسفه در ایران میتوانیم ببینیم، البته این پیوند نه تنها در فلسفه بلکه در سایر علوم هم ایجاد نشد. این یکی از بزرگترین اشکالات عالم اسلام، بخصوص ایران است و به هر جهت از همان آغاز کوششی در پیوند و ارتباط میان آنها صورت نگرفته است. هنوز هم این اشکال وجود دارد و بعد از مدت 100سال اشکال اساسی در این عرصه است.
به نظر میرسد مسالهای که در روششناسی سنتی ما در آموزش فلسفه وجود دارد این است که دانشجویان با متن اصلی فیلسوفان مواجهه مستقیم ندارند. اکنون در رشته فلسفه، دانشجویان لزومی نمیبینند که دوره آثار افلاطون را حتی گذرا یک بار بخوانند؟!
بله. این هم نکته دقیقی است و آسیب و آفت دوم، تدریس فلسفه در نظام آموزشی ماست؛ البته اگرچه درست است که متنخوانی و رجوع به متن اصلی فلاسفه مهم است، اما آنچه مهمتر است جهانبینی ورای متن است. ابنسینا فقط شفا ننوشته و سهروردی فقط حکمهالاشراق را ننوشته است، بلکه یک جهانبینی وجود داشته که وقتی آن جهانبینی مکتوب شد حکمهالاشراق یا شفا نوشته شد. آثار فلاسفه محصول جهانبینی آنها بوده است. جهان سهروردی جهانی بوده که مراتب طولی عقول تا حضرت حق را داشته، یعنی همان مراتب نور بوده که خداوند نورالانوار است. در هر لحظهای که تنفس میکرده برای او اینها وجود داشته است، یعنی فقط متن مدنظر نبوده و با خواندن متن این مفاهیم منتقل نمیشوند. ورای متن جهانبینی فیلسوف مهم است. وقتی ابنسینا برهان وجوب و امکان را مطرح کرده این تنها برهان نیست. واقعا برای او عالم، عالمی است که ممکن است و صفت امکان محض دارد و خداوند واجب است. اگر همین برهان را درست بررسی کنیم جهانبینی عمیقی را میبینیم و نتیجهاش این میشود که وقتی میگوییم عالم ممکن است، یعنی هرچه عالم دارد و ندارد از آنِ خداوند است، چون ممکن اقتضاء ندارد. هر اقتضای کمالی که ممکن دارد از طرف واجب است، یعنی وجود او از واجب است و وجود منشأ و منبع کل کمالات و خیرات است؛ بنابراین اگر مثلا زیبایی میبینید، زیبایی از او نیست برای او ممکن است، آن زیبایی از حق است و اگر قدرت و کمالاتی دارد همه از حق است. این را نه به صورت برهانی که در کتاب بخواند و بنویسد، بلکه ابنسینا عالم را این گونه میبیند و جهانبینی خود را این طور بیان کرده و به صورت برهانی درآورده است. کتابهای زیادی وجود دارد که چاپ نشده و به صورت نسخه خطی وجود دارد. وقتی اینها را میخوانیم میبینیم چه جهانبینی عمیقی ورای آنهاست. وقتی به رسالههای چاپ نشده مراجعه میکنیم انسان واقعا دچار تعجب و تحیر میشود که منشأ این جهانبینی چیست؟!
پس با این وضعیت مشکل چند برابر شد. نه متن اصلی را میخوانیم و نه جهانبینی و نگاه فیلسوف را متوجه میشویم!
امروز نه تنها متن اصلی فلاسفه را نمیخوانند، بلکه کسانی که متن را تدریس میکنند، نمیگویم همه استادان چون استاد برجسته هم زیاد داریم، ولی غالب این گونه است که در کلاسها اصلا وارد این جهانبینی نمیشوند و اصلا نمیدانند پشت متن چه جهانبینیای وجود دارد و فیلسوف عالم را چگونه میدیده و نتیجه فلسفی او چیست. اما حکما این گونه نبودند. حکمت نوشتنی و گفتنی نیست. حکمت عبارت از حقیقتی است که در شخص حکیم زنده است و تحقق دارد، یعنی وجود حقیقی و تحققی دارد، ولی شخص حکیم از این تحققها چیز اندکی مینویسد. افلاطون همیشه میگفته حکمت نوشتنی نیست و نوشتن انحطاط حکمت است، برای اینکه میان نوشته و اصل حکمت فاصله زیادی وجود دارد. حکمت همیشه زندگی میکند و حکمای ما این گونه بودند. فلاسفه گذشته که در تهران، سبزوار و شهرهای دیگر بودند واقعا حکیم بودند، یعنی حکمت در آنها تحقق داشته است و اینها بودند که وقتی تدریس میکردند جهانبینی فلاسفه و حکمت تحققی خودشان و مفاهیم را درست منتقل میکردند. بتدریج با از بین رفتن مکتبها و حاشیه شدن آنها و درگذشت این استادان و کم شدن آنها این گونه آموزش و تدریس رنگ و بوی خود را از دست داد. برای تدریس متن فلسفی باید استادانی وجود داشته باشند که خصوصیات آنرا اکنون گفتم.
به نظر میرسد اگر بینش منتقل شود خصوصیات کاربردی فلسفه عیانتر میشود!
بله. این مفاهیم در قالب بینش جای دارد. بالاخره بینش دارای اهمیت است. این اصطلاح قرآنی که خیلی مهم است و فلاسفه اسلامی از آن بسیار استفاده میکردند، این است که اگر علمالیقینی هست مبتنی بر عینالیقین است. اگر عینالیقینی هست مبتنی بر حقالیقین است. حکمت در درجه اول حقالیقین است و درجه بعدیاش عینالیقین است و بعد به علمالیقین میرسد و اگر اینها نباشد و فقط الفاظ وجود داشته باشند بیمعنا میشود. همه اینها مراتب یقین هستند.
اگر بخواهیم آموزش فلسفه در دوره معاصر را بررسی کنیم یک وجه آن اساتید، دانشجویان، روش تدریس و منابع آموزشی هستند. در مورد اساتید فرمودید که برخی از آنها جهانبینی لازم را ندارند، به غیر از این باز چه انتقاداتی میتوان به اساتید و دانشجویان مطرح کرد؟
البته جهانبینی لازم را دارند، نمیگویم ندارند، ولی شرط ممکن را شاید نداشته باشند، خیلیها ممکن است تدریس کنند، ولی ممکن است به مسائل اشکال کنند، چون جهانبینی فیلسوف را نمیدانند. در مورد اساتید عدم ارتباط بین علوم و فلسفه قدیم و جدید از مشکلاتی است که در دوره جدید نتوانستند این ارتباط را برقرار کنند و این آسیب بزرگی است و کنار گذاشته شدن حکمت که در گذشته در اکثر مراکز علمی حکما وجود داشتند و حکمت را تدریس میکردند یک آسیب مهم و جدی بوده است.
یک مساله دیگر به جهت آسیبشناسی آموزش فلسفه در کشور این است که فلسفه در غرب خیلی عمق دارد و اینگونه نیست که فکر میکنیم. فلسفه در غرب تاریخ 3 هزار ساله دارد، معمولا انسان باید دید کلی از فلسفه داشته باشد و آن وقت به یک مساله فلسفی بپردازد. اکنون یک نفر که فلسفه تحلیلی آن هم در گرایش خاصی را مطالعه میکند باید جایگاه فلسفه تحلیلی و مسائل آنرا را در میان دیگر مسائل تاریخ فلسفه بداند. افلاطون فیلسوف بسیار عمیقی است، کسی که کلیات افلاطون را نداند و نفهمد، فلسفه غرب را متوجه نمیشود یا همچنین فلاسفه دیگر مانند ارسطو و سن توماس و دیگران را. با این وجود که حتی وایتهد ادعا کرده که تمام تاریخ فلسفه حواشی بر افلاطون است.
تاریخ فلسفه این گونه نیست که امروزی و دیروزی باشد مسائلی در فلسفه مطرح هست که همیشه وجود داشته است. اکنون وقتی فلاسفه در مسائلی به مشکل برخورد میکنند به ارسطو و افلاطون رجوع میکنند در مسائل سیاسی، سمانتیک یا هر مساله دیگر. بنابراین اگر کسی در ابتدا آثار افلاطون، ارسطو و ابن سینا، سهروردی، ابن عربی و... را خوانده باشد خیلی دید و افق نگاه پیدا میکند تا وقتی که به یک مسالهای میرسد خیال نکند که برای بار اول است که این مساله در تاریخ فلسفه مطرح شده است. تاریخ فلسفه خیلی پیوستگی دارد، میتوان بیشتر مسائل فلسفی را بررسی کرد که از افلاطون تاکنون چه تطوری داشته است. کسی که فلسفه را میخواند نمیتواند فقط آثار یک فیلسوف را مطالعه کند و از سیر مسائل فلسفی غافل باشد. یک آسیب دیگر این است که ادعا میکنند که فلسفه تخصصی شده و فقط یک فیلسوف یا یک جنبهای از مسائل فلسفه را میآموزند.
اکنون دانشجویانی در مقطع تحصیلات تکمیلی از رشتههای دیگر وارد رشته فلسفه میشوند این یک آسیب محسوب میشود یا تهدید؟
به نظرم این که بعضی از دانشجویان در مقاطع تحصیلات تکمیلی از رشتههای دیگری وارد این عرصه میشوند یک آفت است. برای اینکه یک مهندس بخواهد فکر فلسفی پیدا کند یک عمر لازم است تا این اتفاق بیفتد، البته این گونه دانشجویان علاقه دارند و شرط مهمی است، اما این تمام کار نیست. این گروه از دانشجویان باید مبادی را بیاموزند و همانند کسی که فلسفه خوانده مراحل را طی کنند تا بعد به یک فیلسوف خاص بپردازد، در غیر این صورت فکر میکنند که این فیلسوف حرف اول و آخر را میزند یا در یک مکتبی به مطالعه میپردازند و فکر میکنند نهایت فلسفه این مکتب است و از دید کلی به این مسائل نگاه نمیکنند.
میدانیم که در فلسفه مکاتب مختلفی داریم اکنون بعضی از دانشجویان یک مکتب را میخوانند و از مکاتب دیگر غافل هستند. مثلا فلسفه تحلیلی را میخوانند و از فلسفه قارهای که دارای شاخههای مختلفی است غافل هستند یا فلسفه جدید را میخواند و از فلسفه قدیم اطلاعی ندارد یا برعکس. مسائل فلسفه واقعا دارای پیوستگی است، از آفات آن این است که چیزی را مقطعی در یک فیلسوفی ببینیم و بگوییم مطلق است. امری که اکنون اتفاق افتاده این است که غالبا دانشجویان و علاقهمندان مکتب و فیلسوفی را مورد مطالعه قرار میدهند و غیر از آن را اگر نفی نکنند، اطلاع عمیقی از آن ندارند.
یکی از بخشهای آموزش، منابع آموزشی است به طور کلی ترجمههایی که اکنون موجود است چگونه است؟ با توجه به سابقه نهضت ترجمه آثار فلسفی در جهان اسلام به نظر ضروری میرسد که مروری اجمالی بر آن دوره داشته باشید تا بتوانیم با عصر کنونی مقایسه کنیم.
در عالم اسلام نهضت ترجمه سابقهای طولانی دارد. آن چیزی که در قرن دوم و سوم در ترجمه اتفاق افتاد امر بینظیری بوده است. نهضت ترجمه حتی در ایران پیش از اسلام هم وجود داشت، حتی در اواخر ساسانیان خیلی از متون ارسطویی به پهلوی ترجمه شده است. ابن مقفع بعضی از کتابهای ارسطو را پیش از اینکه از یونانی به عربی ترجمه شود از پهلوی به عربی ترجمه کرده بود. در کتب قدیم ابن مقفع که ادیب بزرگی هم بوده به ابن مقفع منطقی معروف است، چون بعضی از آثار منطقی ارسطو را از زبان پهلوی به عربی ترجمه کرده است و خوشبختانه مرحوم دانشپژوه یکی از کتابهای ترجمه ابن مقفع را در سه نسخه پیدا کرده بود و تصحیح کرد و انجمن حکمت و فلسفه قبل از انقلاب اسلامی آنرا منتشر کرد و بعد از انقلاب اسلامی هم تجدید چاپ شد. بنابراین حتی در ایران قبل از اسلام هم ترجمه مطرح بوده است، اما مهمترین نهضت ترجمه در دوره زمانی قبل و بعد از مأمون در بیتالحکمه به وجود آمد و مترجمان بسیار بزرگی تمام آثار عقلی یونان اعم از فلسفه و علوم را طی چند نسل به زبان عربی ترجمه کردند. این نهضت 100 سال ادامه داشت و با موازینی که بنا به معیارهای علمی خیلی دقیق هم بود انجام میشد، البته این کار مامون نبود بلکه کار وزیران ایرانی مانند برمکیان و خانواده نوبختی بود که نامههایی را به این مترجمان میدادند و آنها نسخههای خطی یونانی را که نزد راهبان بود تهیه میکردند و در بیتالحکمه مقابله دقیق میکردند و نسخه کاملی را ترتیب میدادند و کتاب را به دست بهترین نفری که برای ترجمه وجود داشت میدادند و او اینها را ترجمه میکرد. بنابراین ترجمه آنها بسیار دقیق است. امروزه بعضیها معتقدند که اینها را از سریانی ترجمه کردند، اما واقعیت این است که مترجمان سریانی که قبلا متون یونانی را به سریانی ترجمه میکردند همانها را به زبان عربی ترجمه کردند. خودشان از ترجمه سریانی استفاده میکردند و غالبا خود همان مترجمانی بودند که قبلا یونانی را به سریانی ترجمه میکردند. بنابراین ترجمههای عربی کاملتر بودند، چون از اصل یونانی ترجمه شدند.
ترجمههای موجود کنونی معمولا از منابع اصلی نیست و از ترجمه آثار به انگلیسی و فرانسوی ترجمه میشود همانند آثار کانت، هگل، هایدگر و دیگران!
بله، کل آثار ارسطو گاهی به چندین ترجمه به زبان عربی ترجمه شد، ولی اکنون با این همه پیشرفتها ترجمه خوبی از کل آثار ارسطو به زبان فارسی در دسترس نداریم و در این رابطه پراکنده کاری شده است یا ترجمههای دست دوم یعنی از زبانهای فرانسه و انگلیسی صورت گرفته است، ولی در آن زمان از همه آثار ارسطو به استثنای کتاب «سیاست» که نمیدانیم ترجمه شده یا نه چون به دست نیامده که شاید ترجمه هم شده باشد؛ بقیه آثار در دسترس ابن سینا، ابن رشد و.... بوده و آنها استفاده میکردند و حتی گاهی یک کتاب با چند ترجمه موجود و قابل دسترس بوده است. مثلا زمانی که ابن رشد میخواهد درباره معنای کلمهای قضاوت کند که این کلمه درست است یا نه، به چند ترجمه مراجعه میکند مثلا در مورد کلمه جوهر یا موجود در میان آثار مختلف بررسی میکند و به کلمهای که با تمام معیارهای ارسطوشناسی امروزی برابری میکند میرسد، یعنی دقت آنها تا این اندازه بوده است، ولی امروزه نه! امروزه ترجمه ما ناقص است؛ اولا کتابها غیر از متن و زبان اصلی(به صورت دست دوم) ترجمه میشود. مثلا مهمترین آثار کانت، هگل، ارسطو، هایدگر و... هنوز ترجمه نشده، در صورتی که به زبان انگلیسی و فرانسه چندین ترجمه خوب و مناسب در دسترس است.
اصلا نهضت ترجمه با وضعیت کنونی قابل قیاس نیست. مترجمان بیتالحکمه تمام کتابهای اصلی و شروح دست اول بر آنها را ترجمه کردند. عبدالرحمن بدوی شرحهای کتاب طبیعت را منتشر کرده است، در آن زمان تمام و مهمترین شروح یونانی بر آثار افلاطون و ارسطو در دسترس بوده است که مسلم است این حرکتها نهضتی را به وجود میآورد. اکنون با وجود اینکه چند سال از آن دوران میگذرد، کتابهای موجود از منابع دست چندم است و منابع دست اول همچنان دست نخورده باقی مانده است و ترجمه و مطالعه آن کتابهاست که فلسفه ایجاد میکند، کتابهای دست دوم، فیلسوف دست دوم پرورش میدهد. در میان اعراب هم وضعیت این گونه است، اگرچه از ما کمی بیشتر کار کردند ولی در آنها هم وضعیت خیلی بهتر نیست.
آیا این ضعفها و مشکلات به علت عدم انگیزه مترجم نیست؟ چون اگر کتابهایی مانند نقد عقل محض ترجمه شود اولا فروش زیادی ندارد و ثانیا حمایت خاصی از مترجم و ناشر نمیشود؟
کار فرهنگی نباید قائم به خرید و فروش شود، درست میگویید اینها اصلا درآمدزا نیستند. اکنون انجمن حکمت و فلسفه در حال انجام کلانپروژه تصحیح انتقادی و انتشار آثار ابن سیناست که نباید انتظار داشته باشیم برای ما جنبه مادی داشته باشد نفس کار فوقالعاده ارزش عالی دارد و با این کار متفکر تربیت میشود، این کاری نیست که آن را با چیزهای دیگر مقایسه کنیم، اما از طرف دیگر حرف شما هم درست است، ناشران خصوصی حق دارند و نباید در امری سرمایهگذاری کنند که احتمال شکست و ورشکستگی در آن وجود دارد. در دوران نهضت ترجمه حاکمان دستور داده بودند که برابر وزن ترجمه کتابها به مترجمان طلا داده شود، یعنی انگیزه مادی هم برای آنها داشته است، چون اینها ارزشی بیشتر از طلا داشتند، این کتابها در طول تاریخ ماندند، ولی طلاها از بین رفت. آنها میتوانستند این طلاها را در راههای دیگری خرج کنند، ولی وزیران مامون این قدر عقل و شعور داشتند که بدانند دارند یک کار فرهنگساز تاریخی انجام میدهند. البته این نگرش و کار وزیران مامون بود و نه خود مامون. حتی نوشتند مترجمان برگههای کلفتتری را انتخاب میکردند و درشتتر هم مینوشتند که کتاب سنگینتر شود اما با این وجود به اندازه وزن کتاب طلا داده میشد، این کار ارزش داشت، چون ماندگار شده است. از این کار بوده که فلاسفه بزرگی پرورش یافتند. بنابراین، این کار باید الگو قرار گیرد، کسی که کتاب ابن سینا را تصحیح میکند کار بسیار مشکلی است، ترجمه کار وقتگیری است و سرمایهگذاری در این بخش به نفع ناشران خصوصی هم نیست. این کار دولت است که باید این امور را نهادینه و در این حوزه سرمایهگذاری کند و نهضتی را ایجاد کند و این کاری بوده که در فرهنگهای دیگر هم سابقه نداشته مثلا در فرهنگ هند مانند نهضت ترجمه عالم اسلام را سراغ نداریم. کتاب «انتقال علوم یونانی به جهان اسلام» که به زبان فرانسه منتشر شده و به زبان عربی هم ترجمه شده در این باره به تفصیل صحبت میکند. ترجمه در آن دوره واقعا دارای نظامی بوده و افرادی که انتخاب می کردند افراد توانمند و در حوزه علوم استاد فن بودند. کتابهایی از یونانی به عربی ترجمه شده که اصل یونانی آن از بین رفته است. ریچارد والتزر در آکسفورد کتابی را منتشر کرد به نام «متون یونانی به زبان عربی که اصل یونانی آن مفقود است»، حتی در آثار غربی دیدم که در تصحیح متون یونانی به متون اسلامی ارجاع داده میشود برای اینکه خیلی دقیق هستند و مسلمانان به نسخههایی که بیش از 1300 سال وجود داشته و به واسطههایی به یونان میرسیده است، دسترسی داشتند.
امروزه کی و کجا به این کار پرداختیم؟! باید ترجمه را نهادینه و مترجمین را جمعآوری کنیم که اینها اثرگذار و فرهنگساز است. صریح بگویم کارهایی که امروزه انجام میشود در خلاف جهت است، اکنون علوم انسانی روز به روز ضعیفتر میشود که در این عرصه فلسفه جای خود را دارد.
اکنون که به نظر میرسد وضعیت مناسبی در ترجمه نداریم، حتی کتابهای دست اول غرب هم ترجمه نمیشوند، اغلب کتابهایی هم که ترجمه میشود، ضعیف هستند. از طرف دیگر حتی ترجمه فارسی از دوره آثار فلاسفه اسلامی مانند ابن سینا نداریم!
ترجمه نداریم که درست، مهمتر از آن این است که این آثار هنوز تصحیح هم نشده است، اکنون انجمن حکمت و فلسفه در حال تصحیح انتقادی و انتشار آثار ابن سیناست و با دوندگی و کار هفت، هشت ساله توانستیم حمایت دولت را هم جلب کنیم. هنوز 35 درصد آثار ابن سینا یک بار هم منتشر نشده است و به صورت نسخه خطی وجود دارد، البته خیلی از آثار ابن سینا از بین رفته است، ولی همین مقدار که اکنون موجود هست 35 درصد آنها اصلا منتشر نشده و 70، 80 درصد آن با چاپهای مغلوط منتشر شده است. کتابهایی هم که منتشر شده اصلا نسخه اصلی را معرفی نکرده است، حتی کتابهایی در مصر چاپ شده که دو نسخه از دو کتاب مختلف ابن سینا مخلوط و منتشر شده است. این کار را با کار مترجمان بیتالحکمه مقایسه کنید. بنابراین اولا باید یک متن منقح ویراستاری و تصحیح علمی شده تحقیقی با توجه به سوابق کار که اکنون در ارسطوشناسی به زبان انگلیسی صورت گرفته انجام شود، البته در این ارتباط باید وقوفی هم وجود داشته باشد و این آثار تصحیح و سپس ترجمه شود، البته در امر ترجمه کارهایی انجام شده است.
در غرب هم ترجمههایی از آثار ابن سینا وجود دارد، الهیات شفا به همت مرحوم قنواتی به زبان فرانسه ترجمه شده است. به انگلیسی هم ترجمهای موجود است، میگویند مرحوم ملکشاهی ترجمه فارسی از آن انجام داده ولی اطلاعی نداریم که موجود است یا منتشر شده یا نه؟! البته جا دارد و شایسته است همه اینها تصحیح و به زبان فارسی ترجمه شود.
گرایشهای مختلف موجود در فلسفه و خصوصا فلسفه اسلامی و پیروی اساتید از یک مکتب یا گرایش به چه معناست؟ آیا مکاتب فلسفه اسلامی با هم مختلف هستند یا به هم مرتبط؟ دانستن این امر در تدریس نقش مهمی دارد.
در فلسفه اسلامی چند گرایش وجود دارد، اما همه اینها حکمت هستند؛ حکمت علم است. همه این شاخهها تعریفشان علم است، شاخهای از علم یقینی هستند نه علم مشکوک، شکاکیتها، نیهیلیسم و... بلکه علم به حقایق اشیاء همان طور که هستند، به قدر طاقت بشری هستند، البته نه به معنای کانتی کلمه. به این معنا که علم مشترک لفظی نیست، علم اگر در خداوند است، علم است و در انسان هم به این صورت، ولی انسان نسبت به خداوند محدودیتهایی دارد که آن را از علم بودن خارج نمیکند، اما چون خداوند نامتناهی است علم او هم نامتناهی است چنانچه علم او و عالم علم نامتناهی است و عالم همین الان ظهور علم نامتناهی اوست، با تمام وسعتی که این عالم دارد. عالم ما قطرهای در برابر دریاست، عوالم زیاد است اما همه عوالم رشحهای از توحید هستند یا به قول حافظ «جمله عالم فروغ روی اوست/ گفتهام پیدا و پنهان نیز هم» عالم پیدا و پنهان یک فروغ علم حقیقی است، ولی علم ما این گونه نیست علم او فعلی و علم ما انفعالی است نه اینکه مشترک لفظی باشد بلکه به قدر طاقت بشری وجود دارد، یعنی خداوند انسان را به تعبیر دینی خلیفه خود قرار داد، خلیفه باید صفات مستخلف را داشته باشد که اول آنها علم و حکمت است و انسان واقعا بر کل موجودات به جهت داشتن علم اعلی شرف دارد. حکمتی که تالی علم خداوند است و کار خداوند را انجام میدهد. ببینید! یعنی انسان به عنوان خلیفه و جانشین خداوند روی زمین کار میکند.
حکمت شاخههایی داشته یعنی حکمت علم و حقیقت است، حقیقت یا نسبی است یا مطلق. علوم همیشه حقیقت و موجود نسبی را بررسی میکند، مثلا اگر علم مورد نظر، علم طبیعت است موجود جسم را بررسی میکند؛ جسم را نه به طور مطلق بلکه جسم را به اعتباری. جسم هم یک موجود مقید است و نه موجود مطلق چون موضوعات علوم، موجودات مقید هستند به اعتبار موجود، اما در کنار علم ممکن، علم مطلق هم هست، این علم مطلق وجود مطلق هم هست و شناخت آن کشف حقیقت و حق است. بنابراین در این مساله حکمتهای قدیم هیچ خلافی ندارند که کار آدم علم حقیقت و مطلق است. در این موضوع نه مشاء با اشراق، نه عرفان با حکمت متعالیه نه حکمت متعالیه با مشاء و... هیچ کدام با هم خلافی ندارند. کشف حقیقت با اینها ممکن است، اما اختلافها در روش است یکی میگوید روش مورد نظر استدلال است، دیگری ذوق و شهود و... را مطرح میکند. در روشهاست که اختلافها وجود دارد ولی همه اینها علم است. بنابراین کسی که پیرو حکمت متعالیه است روش ملاصدرایی دارد و دیگری اشراقی است و این روش را ترجیح میدهد.
به نظر میرسد که در سنت فلسفه اسلامی اساتید فلسفه را با یک بینش فلسفی میشناختند مثلا مرحوم دکتر حائری و مرحوم مطهری به عنوان نمایندگان فلسفه صدرایی شناخته شده بودند و هر استاد فلسفهای نماینده یک گرایشی بوده است. در اساتید فلسفه غرب هم این گونه بوده و هر کدام را به عنوان نماینده بینش خاصی میشناسیم، اما به نظر میرسد امروزه اساتید گرایش خنثی دارند و اساتیدی هستند که مکاتب و فلاسفه مختلف را تدریس میکنند و از آنها هم طرفداری نمیکنند.
استادی داشتیم که اشراقی بود و همچنین استادی داشتیم که مشائی بود مثلا مرحوم علامه حائری سمنانی فقط به ابنسینا علاقه داشت و مرحوم میرزای جلوه فیلسوف مشائی بوده است. مرحوم آقامیرزا طاهر تنکابنی که استاد استاد ما بود مشائی بود ولی این گونه نبود که از مکاتب دیگر بیبهره باشند و آنها را ندانند بلکه آنها را میخواندند. مثلا اگر موسسان مکتب تهران را که 4 نفر هستند و به حکمای اربعه مشهورند نگاه کنیم همه حکیم بودند، منتها یکی مثل میرزای جلوه مشائی بوده و کسی مثل آقاعلی مدرس پیرو حکمت متعالیه بوده و کسی مثل آقا محمدرضا قمشهای بیشتر گرایش حکمت متعالیه و عرفان ابن عربی را داشته است و میان این دو جمع کرده است، ولی بیبهره از علوم دیگر نبوده و میتوانسته آنها را تدریس کند ولی بیشتر آن گرایش را داشته است. در میان اساتید ما هم گرایشها به همین شکل وجود داشته و در کل همه حکیم بودند. یک مساله این است که در حوزههای حکمت قدیم ما فهم حکمت هم حکمت است، لازم نیست که چیز جدید ایجاد شود و کسی به دنبال این باشد که به هر قیمتی نوآوری کند که به شک و مسائل دیگر بینجامد. ممکن است کسی در یک مساله جزئی یا دو مساله دارای نوآوری باشد که به او فیلسوف بگوییم. فیلسوف کسی است که با حقایق کلی سر و کار دارد و به مکتبهای مختلف فهم میکند و رسیدن به کنه او حکمت است. مثل اینکه شخص حکیم به تعبیری که فلاسفه اسلامی دارند علم را نه از استاد بلکه از علم الهی میگیرند. در حکمت الهی منشأ علم خداوند است، بنابراین علم گویی اتصال پیدا میکند به منبع و منشا حکمت و علم که خداوند باشد و اگر حکمت این گونه باشد، خود فهم حکمت و تعمق در حکمت حکیم است. در این صورت حاج ملاهادی سبزواری و ملاعلی مدرس حکیم هستند اگرچه نوآوریای مثل ابن سینا ندارند، ولی ابن سینا و ملاصدرا را به کمال فهمیدند و خودشان هم تقریر و حتی تقریرهای نویی دارند، ولی در فلسفه غرب این گونه نیست فلاسفه باید نوآوری داشته باشند به هر قیمتی ولو اینکه در 2 یا 3 مساله فلسفی نوآوری داشته باشد و شاید در چند مساله اظهارنظر کرده و کتاب نوشته و به او فیلسوف میگویند.
عرض بنده هم همین بود که اگر استاد یک گرایشی داشته باشد بیشتر به جان دانشجو مینشیند!
استاد مکتبی دارد که آن را فهمیده و از خودش کرده، مثلا مرحوم استاد ما، حائری یزدی واقعا ملاصدرا را خوانده بود و شفا، اشارات و اسفار را بسیار خوب میدانست و خود شاگرد آقامیرزا مهدی آشتیانی بود که از فلاسفه بزرگ و شاگرد مرحوم خوانساری بود و در رشتههای مختلف اساتید داشته و سالیان دراز از کودکی نزد اینها تلمذ کرده بود. مثلا استادی داشتیم مانند مرحوم جولستانی که میگفت که من شفا را از منطق تا آخر آن طی 12 سال هر روز نزد آقامیرزا طاهر تنکابنی میخواندم که همچنین شاگرد آقامیرزاعبدالنبی نوری و آقامیرزامهدی آشتیانی و آقامیرزامحمود قمی و مرحوم امامزاده زیدی بوده است که کمتر کسی این شخصیت بزرگ را میشناسد. خیلی اساتید داشته که خودشان بزرگانی بودند که نه یک سال و دو سال، بیست، سی سال پیش او شاگردی کردند. بنابراین وقتی ما اشارات را پیش او میخواندیم، واقعا طوری تدریس میکرد که انگار دارد روزنامه میخواند یعنی این قدر تسلط داشت و نکات را میگفت و توضیح میداد و از حفظ بود.
اساتید قدیم و بعضی از اساتید موجود مکتب دارند و استاد دیدند مرحوم علامه طباطبایی و مرحوم استاد مطهری و اساتید مطرحی که اکنون هستند استاد دیدهاند، فلسفه و کسب حکمت بدون استاد اصلا امکانپذیر نیست، استاد است که دید و نگاه لازم را دارد و میتواند به دانشجو انتقال دهد. واقعا کسی که در حکمت، استاد ماهر ندیده باشد نمیتواند به جایی برسد، این در همه علوم صادق است آیا کسی میتواند نزد خود ریاضیدان شود باید چندین استاد ریاضی را ببیند تا به تدریج رشد و تکامل یابد. در حکمت این ضرورت بیشتر صادق است. باید استاد به مدت طولانی ببیند و متون بخواند و مفاهیم را تلقی و سوال کند. اینها از شرطهایی که لازم است و گذشتگان ما اینها را به حد کافی داشتند و نزد اساتید واقعا زانو میزدند و با کمال خضوع و خشوع مینشستند و تا آخر عمر هم به استادی او اعتراف داشتند و احترام میگذاشتند. اینها را در همه اساتید خود میدیدیم که از استاد خود واقعا تعریف میکردند، آنقدر پیش آنها تلمذ کرده و بهره برده بودند و به جهت استفادهای که از آنها در علوم و معارف برده بودند با یک اعجابی از آنها صحبت میکردند. امروزه هم نمیگویم که این گونه نیست، ولی باید بیشتر رعایت شود.
با توجه به اینکه گرفتن شغل برای فارغالتحصیل فلسفه به راحتی وجود ندارد چه آسیبها و آفتهایی در این عرصه وجود دارد؟
همان طور که شما بیان کردید این یکی از آسیبهایی است که در آموزش فلسفه وجود دارد، در جامعه قدیم علم ارزش داشته و مردم واقعا به عالم احترام میگذاشتند. مثلا وقتی که ملاهادی سبزواری در سبزوار بوده، ناصرالدین شاه از تهران به آنجا میرفته و تقاضا میکرده که ایشان را ببیند، حتی نمیدانسته که به او وقت ملاقات میدهد یا نمیدهد. اینها مستندات تاریخی است که در کتابها آمده است، یعنی فیلسوف و عالم پیش عارف و عامی محترم بوده و این گونه ارزش ذاتی داشته است و کار مدرک هم نبوده است، البته باید مدارج را طی میکرده و باید خود را نشان میداده است. امروزه اگرچه مدرک مهم است، اما قدری مدرکگرایی باعث آفت شده، پشتوانه علمی خوب است، اما مدرکگرایی خوب نیست و از طرف دیگر نظام آموزشی ما خیلی ضعف دارد که باید بازبینی و بازنگری شود. بدون اینکه من بگویم شما به چند مورد از آنها اشاره کردید. اینها همه آفات بزرگی است، مثلا اگر کسی فارغالتحصیل فلسفه باشد پیداکردن شغل برای او بسیار مشکل است که موجب کاهش انگیزه تحصیلی میشود.
بعضی از دانشجویان فلسفه به چند زبان آشنایی دارند، برای تسلط به زبان خارجی در سطحی که اساتید فلسفه قرار دارند باید کلی وقت گذاشت، در صورتی که کار آنها تدریس زبان نیست برای اینکه فلسفه را بیاموزیم باید متون بخوانیم باید عربی، فرانسوی و انگلیسی بخوانیم و همچنین به این زبانها مقاله بنویسیم. زبان فلسفه مانند زبان علمی نیست، سطح آن خیلی بالاتر است. اساتید فلسفه آدمهای فاضلی هستند، ولی با این همه درجه فضل جای مشخصی ندارند. اکنون خیلی از دستاندرکاران و سیاستمداران کشور دانشآموخته فلسفه هستند، ولی با وجود این که در هر رشته مشخص است که فارغالتحصیلان به چه پست و شغلی میروند، ولی فارغالتحصیلان فلسفه جایشان مشخص نیست و دارای مصائب مختلفی هستند.
شما چه راهکارهایی را برای برونرفت از این وضعیت پیشنهاد میکنید؟
اولا باید کسانی که فلسفه خواندهاند فلسفه را تدریس کنند غیر از کسی که فلسفه خوانده باشد نباید فلسفه تدریس کند. اصلا این یک آفت بزرگ است، استاد نه مفهوم را درک میکند و نه جهانبینی را میداند و فقط لفظ را میگیرد و چیزی خطرناکتر از آن نیست که استادی که تدریس میکند مفاهیم را جذب نکرده باشد، در اوایل انقلاب اسلامی این مشکلات در کشور روی داد و عدهای آمدند و تدریس را شروع کردند و وضعیت را خراب کردند. استادان قدیم سالیان سال، پیش اساتید بزرگ درس میخواندند و تازه به خود اجازه تدریس میدادند.
سیستم انتخاب دانشجو نباید به گونهای باشد که دانشجو در انتخاب چندم دانشگاه در رشته فلسفه قبول شود، باید انتخاب اول او فلسفه باشد، چون فلسفه رشته مهمی است و باید با علاقه وارد این عرصه شود. در رشته فلسفه مخصوصا در اوایل انقلاب چهرههای درخشانی آمدند و بهترینها وارد این عرصه شدند و در نتیجه فلسفه خیلی رشد داشت و کتابهای فلسفی در تیراژ بالا منتشر میشد، اما اکنون وضع معیشتی دانشجوهای فلسفه بسیار اشکال دارد که این وضعیت را ایجاد کرده که دانشجوی فلسفه صرفا باید ادامه تحصیل دهد که خیلی مشکل است. میدانید که قبول شدن در رشته دکترای فلسفه چقدر دشوار است، البته معلوم نیست که بعد از فارغ التحصیلی شغل مناسبی وجود داشته است. یا اگر فارغالتحصیل فلسفه تا مقطع دکترا ادامه تحصیل ندهد، باید وارد عرصه شغلهای دیگر شود که فضا برای او بسته است. دانشجویان مقاطع کارشناسی با وضعیت مبهمی روبهرو هستند، فارعالتحصیل رشتههای فنی و مهندسی میتواند کار آزاد انجام دهد و شاید درآمدش از کارهای استخدامی دیگر بیشتر باشد، اما رشتههای فلسفه درآمدزا نیستند، اما از حیث فرهنگی خیلی اهمیت دارد و فکر و دید وسیع میدهد.
آقای دکتر! وضعیت دانشجویان و اصولا کلا رشته فلسفه در کشورهای پیشرفته و در حال توسعه چگونه است؟
واقعا پیشرفت کشورهای توسعه یافته در مبادی و فلسفه آن علوم بوده است. با توجه به اینکه فلسفه هم نداشتند، اما بررسی کردند و مبادی فلسفه علوم را گسترش دادند و علم مورد نظر هم پیشرفت کرد. بنابراین در کشورهای دیگر فلسفه واقعا هنوز هم امالعلوم است و نگاه ویژهای به آن میشود و جایگاه مشخصی دارد.
مدتها قبل گزارشهای علوم را از شبکه CNN میگرفتم، چون آنها گزارشی از علوم و وضعیت علوم مختلف در آمریکا منتشر میکردند که اینها را تهیه و مطالعه میکردم. وضعیت فلسفه که بر پایه چندین کتاب تهیه شده بود خیلی بالا بود، نوشته بود از فارغالتحصیلان فلسفه عدهای جذب قضاوت میشوند و قضاتی که فلسفه خواندند، خیلی از دیگر قضات بالاتر هستند. عدهای هم کشیش میشوند و کشیشان دانشآموخته فلسفه خیلی موفق هستند. عدهای جذب سیاست میشوند و خیلی در این عرصه موفق هستند و عدهای هم در همان رشته فلسفه ادامه تحصیل میدهند. در پایان گزارش نتیجه گرفت فارغالتحصیلان رشته فلسفه در مدیریت و کارهای اداری خیلی بالاتر و موفقتر هستند و معدل حقوق فارغالتحصیلان فلسفه که به کارهای دیگر پرداختند به مقدار زیادی از تمام رشتههای دیگر بیشتر است و مخصوصا تاکید کرده بود که فلسفه خواندهها در کارهای اداری موفقترین هستند.
این گزارش خیلی جامع بود و بیش از چند بار آن را خواندم و خیلی آموزنده بود و تعجب کردم که چقدر فلسفه در علوم دیگر تاثیرگذار است و هیچ کسی گمان نمیکند که ارتباط فلسفه با مدیریت - که خیلی ارتباط وجود دارد- اینگونه باشد و گفته بود که فلسفه خواندهها موفقترین افراد در بخش اداری هستند.
این در صورتی است که علوم انسانی در کشور ما جایگاه مناسبی ندارد، فلسفه که جای خود دارد. یک آفتی که باید مدنظر قرارداد علوم انسانی است، فلسفه که در راس علوم انسانی است و همه جا مادر علوم انسانی است.
آقای دکتر، شما علت آن را در چه میبینید؟
برای اینکه برنامهریزان کشور از فارغالتحصیلان رشتههای غیر علوم انسانی بودند و تمام برنامهها و سیاستها بر مبنای علوم غیرانسانی تنظیم شده است و اکنون علوم انسانی با تمام تاکیدی که مقام معظم رهبری بارها و بارها کردند و خیلی از مسوولان و کارشناسان هم گفتند جایگاه مشخصی ندارد و مبهم و متزلزل است، اگر جایگاه علوم انسانی اینگونه باشد جایگاه فلسفه هم اینگونه خواهد ماند، متاسفانه این یک آسیب بزرگ است. مشخص نبودن جایگاه علوم انسانی که اصل و اساس و پایه اصلی فرهنگ ما و مایه درخشش ما در تمام دنیاست عواقب خوبی به دنبال نخواهد داشت. در کجای دنیا میتوانید شخصی مانند مولانا و کتابی مانند مثنوی پیدا کنید یا عطار، حافظ، فردوسی که قوام زبان فارسی به اوست پیدا کنید یا سعدی، فارابی، ابن سینا و خواجه نصیر. همه اینها بیشتر از آن که به علوم دیگر بپردازند به علوم انسانی میپرداختند.
علوم انسانی اکنون هیچ جایگاهی ندارد، اگر تصمیماتی گرفته میشود باید صاحبنظران وارد عرصه شوند، اگر بخواهم روی علوم انسانی و آفتها صحبت کنم، مسائل فوقالعاده زیاد است. وقتی که جایگاه علوم انسانی اینگونه باشد فلسفه که جای خود دارد. این یکی از آفتهایی است که باید به آن بپردازید و با افراد صاحبنظر در مورد وضعیت علوم انسانی صحبت کنید و اطلاعرسانی داشته باشید.
به نظر میرسد اگر بتوانیم نگرش تاریخی و سنتی خود را احیا کنیم، هم برای خودمان و هم برای دنیا حرف بیشتری برای گفتن داریم؟!
بله، متاسفانه مسالهای به نام زبالهدان تاریخ مطرح شد که به مباحث فرهنگی خیلی لطمه زد، هر چیزی که مربوط به فرهنگ گذشته بود، گفتند باید وارد زبالهدان تاریخ شود و از نو شروع به ساخت کردند. نمیدانم منشأ آن از چه چیزی بود، اما به نظر میرسد کار استعمار بود. خیلی از چیزها را باید وارد زبالهدان تاریخ کرد، اما فرهنگ را در زبالهدان تاریخ نمیریزند.
این در حالی است که خود غربیها دارند به تاریخ ما توجه میکنند. در سایت آمازون (کتاب) یا دائرهالمعارفهای معتبر فلسفی اگر در مورد مسائلی مانند محیطزیست اسلامی، فلسفه ذهن اسلامی و جهانشناسی اسلامی جستجو کنیم مقالات زیادی وجود دارد و منابع و ارجاعات آنها به منابع و فلاسفه دست اول اسلامی است که جای تعجب دارد!
بله. آنها روی این مسائل کار میکنند و دارند از ما جلو میافتند. فرهنگ چیزی است که از استاد به شاگرد از طریق آموزش منتقل میشود. انسان موجود فرهنگی است و شاید یکی از بهترین تعریفهای انسان این باشد که انسان موجودی فرهنگی است. فرهنگ هم شامل تمام علوم، معارف، آداب و رسوم و امثال اینهاست که از طریق آموزش منتقل میشود نه از طریق غریزه. از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود، اگر فرهنگ خود را در مقایسه با فرهنگهای دیگر ببینیم واقعا یکی از نعمتهای الهی است که به کشورهای دیگر کمتر داده شده است. در زبان، عرفان، حکمت، هنر، معماری و فرهنگسازی و هر چیز دیگر که نگاه کنیم ایران یک قوم عظیم فرهنگی است و این فرهنگ هم همان طور که گفتم از طریق آموزش در خانواده، تلویزیون، مدرسه و دانشگاه منتقل میشود. یک فرد تا مدرک دکترای خود را بگیرد حدود 27 سال تحصیل میکند، باید این فرد در این مدت متحول شده باشد، 27 سال خیلی زیاد است، پس این برنامهریزیها دارای مشکل است که نتیجه نمیدهد.
پیامبر(ص) فرمودند: «مَن اَخلَصَ لِلّهِ اَربَعیِنَ یَوماً فَجَّرَ اللهَ یَنَابِیعَ الحِکمَه مِن قَلبِهِ عَلَی لِسَانِهِ» کسی که برای خداوند اخلاص بورزد چهل روز کافی است که انسان حکیم شود، این زمان کافی است که انسان متحول شود. حال چه انتظاری از 40 سال مطالعه باید داشت؟! فرهنگ باید به شکلی باشد که در این مدت زمانی ما را متحول کند. در این زمینه موفق شدیم یا نه؟ بنابراین باید تجدیدنظر کنیم و تصمیمهای آنی نگیریم و افراد صاحبنظر که در مملکت ما کم هم نیستند را مورد استفاده قرار دهیم.
برای پیشرفت فلسفه و علوم انسانی و نهایتا علم و حکمت چه پیشنهادهایی دارید؟
یک اشکال عمده وجود دارد و آن این است که صاحبنظران هیچ وقت طرف مشورت نیستند، نمیگویم مطلقا طرف مشورت نیستند، ولی باید بیشتر از این باشد. خداوند به پیامبر اسلام(ص) که عقل کل و صاحب وحی هم بود، میفرمود: با مردم مشورت کن. پیامبر(ص) هم با بهترین افراد مشورت میکرد. به نظر بنده در کارهای فرهنگی بیشتر باید با اهل فرهنگ مشورت کرد.
قرآن کریم میفرماید: اگر کاری را نمیدانی از اهل ذکر و تذکر در آن حوزه سوال کنید. آیا در مسائل فرهنگی و علوم انسانی به این قاعده رفتار میکنیم؟ نمیدانم جواب این سوال مثبت یا منفی است، ولی به نظر میرسد باید دقت بیشتری کرد و انشاءالله با بررسی این آفات و مشورتهای کارشناسی بتوانیم اولا از انحطاط این علوم بکاهیم (در این امور باید به کیفیت توجه کرد، نه کمیت) و با شناخت آفتها که کم هم نیستند تحولی در علوم انسانی و به طور کلی در علوم ایجاد کنیم.
سیدحسین امامی / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم