طلبکارها پشت در ایستاده‌اند

عرض به حضورتان که اصولا در دنیا یک چیزی وجود دارد به اسم کت و کول! یعنی همان قسمت گردن و شانه. ما هم از اینها داریم ولی دیگر برای خودمان نیست. به شکل غمناکی آی درد می‌کند... آی درد می‌کند... البته وروجک جان که به سر و گردن ما بیشتر به چشم صندلی نگاه می‌کند ولی روی هم رفته جدای از وروجک این مدت آنقدر ازشان کار کشیده‌ایم که بیچاره‌ها به مرگ راضی شده‌اند. هیچ کس هم نیست که بگوید دستت درد نکند که هیچ، لااقل بشکند بلکه چند روزی بتوانیم استراحت کنیم.
کد خبر: ۳۵۲۰۸۶

خب نق زدن کافی است. برویم سراغ کار و زندگی‌مان که طلبکارها پشت در ایستاده‌اند:

صونا خانم اینقدر غصه نخور. با همین رتبه هم حتما می‌توانی یک رشته خوب قبول شوی. ما برایت دعا می‌کنیم. به قول خودت، دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی‌ارزد... امسال نشد سال دیگه! بالاخره یک چیزی می‌شود فرزندم!

ای بابا یک دوستی هم گفته اسمش را توی روزنامه نیاوریم و... خب پس چه جوری سلامت را علیک بگوییم آن هم وقتی که 3 تا ایمیل فرستادی؟

مینا از مشهد، وروجک ما بدبختانه بدتر از خودمان هیچ کجا نمی‌رود. همین جور نشسته کنار خودمان و از سر و کول مان بالا می‌رود. پس تو تا می‌توانی نفس بکش که دیگر از این فرصت‌ها کم پیدا می‌شود. کلی از دست نامه فرستادن‌هایت در دوران کودکی خندیدیم. خیلی بامزه بود. ای... جوانی کجایی که یادت به خیر...

مصطفی از قم، داداش این داد و هوارها برای چیه؟ خب آن هفته شما که نمی‌دانی چقدر نامه دستمان رسیده بود. خیلی‌ها هم آنقدر قدیمی بود که پیشاپیش عید را به آدم تبریک می‌گفتند! خب نمی‌شد که بگذاریم به امید خدا بمانند. عوضش هفته بعد به همه ایمیل‌ها جواب دادیم. شما هم قهر نکن، خوبیت نداره پسرم. از اول بگو ببینم دردت چیه ؟ چی شده؟ نکند چشمت دنبال شترگاو است؟ هااااان؟... من بهتر است سکوت کنم... .

به‌به ماجده خانم. پارسال دوست امسال آشنا! حالا می‌زنی مودم کامپیوترت را می‌سوزانی و بعد هم پیگیرش نمی‌شوی؟ حالا مودم به کنار پیگیر ما هم نباید می‌شدی؟ ما آدم نبودیم؟ حالا خدا را شکر که دیگر کنکور تمام شده و به ظاهر مودم کامپیوترت هم تعمیر. پس بفرست بیاید ایمیل‌ها را... .

نورا خانم حالا ما ذوق زده بودیم، هیجان زده بودیم یک چیزی گفتیم، دخترم شما را نباید این جوری جو بگیرد که. ما زرنگ باشیم همین حقوق خودمان را بگیریم، باید بگوییم مادر محترم‌مان شب به شب برایمان اسفند دود کند... بله... راست می‌گویی از پنیر متنفری؟ خانم عجب تفاهمی ما هم اصلا تحمل دیدن و بوییدن و دست زدن به پنیر را نداریم. البته این پنیرهای خارجی را می‌خوریم ولی پنیرهای سنتی را حتی نمی‌توانیم سمتش برویم. ما هم مثل شما نمی‌دانیم دقیقا از کی و چرا این جوری شدیم... عجب... عجب... یک نفر مثل خودمان پیدا شد که از پنیر بدش بیاید... نخیر... مثل این که واقعا باید به فکر حقوق دادن به تو باشیم... عجب... عجب... از پنیر بدش می‌آید...

دوستی که داشتی سرما می‌خوردی هم وضع جسمت خراب بود و هم وضع روحت، پس اسمت کو؟ امیدوارم در آن ایمیل شاد و شنگولی که می‌خواهی بفرستی، دیگر اسمت را حتما بنویسی.

حنیف از اهواز آخر آسفالت، داداش به جان خودم ما آدرس ایمیل مان را می‌زنیم، نمی‌دانیم چرا هی می‌پرد. بیا یک بار دیگر هم می‌نویسیم: kafekaghazi@gmail. com حله؟ کیش خوش گذشت؟ ما که حسرت دیدن کیش به
دل مان ماند. آخر سر هم می‌میریم و نمی‌توانیم برویم این کیش را ببینیم. البته ما که کافه کاغذی باشیم جاهای زیادی را در دنیا دیده‌ایم ( کنتور که نمی‌اندازد) فقط همین یک کیش را ندیده‌ایم که ان‌شاءالله می‌بینیم... چیه؟ این جوری نگام نکن داداش... برای خودمان از این خالی‌بندی‌ها نکنیم که دیگر دق کرده‌ایم رفته پی‌کارش... ای بابا....

علیرضا پوردوستدار هم بعد از 120 سال دوباره برایمان نامه نوشته و گزارشی از سفر با مترو داده که خواندنی است: «این مردم عزیز نمی‌دانم از جان این مترو چه می‌خواهند؟ آخر من نمی‌دانم چه دلیلی دارد که در هر متر مربع از داخل واگن‌های مترو 18 نفر به شکل جانسوزی به همدیگر گره بخورند؟ خدا رحم کرده تهویه مناسبی وجود دارد که دما را ملایم‌تر کند وگرنه یکی باید آن طرف لباسمان را می‌گرفت تا بچلانیمش! دیگر نمی‌دانیم روی زمین خوب است یا زیر زمین. روی زمین ترافیک خودرو آدم را کلافه می‌کند و زیر زمین ترافیک انسان. حالا خدا نکند کسی کیسه میوه یا چیز دیگری دستش‌باشد. با پرسش اولین سوال مسافر کنار دستی‌اش که این را کیلویی چند خریده‌ای، سیل نظرات است که از هر سو جاری می‌شود: دیروز کیلویی 300 تومان بود، چطور امروز 350 شده؟... خدا رحم کند آن از بنزین این هم از این!... من دیروز از وانتی 3 کیلو 1000 خریدم... کجای دنیا سیب زمینی این قیمت است؟... من خودم مدتی خارج بودم یک سیب زمینی را می‌دادند n دلار! خلاصه چشمتان روز بد نبیند تا مقصد خودمان را در بورس صیفی‌جات تصور می‌کنیم. در آخر هم که حتما می‌دانید همه وارد حوزه سیاست می‌شوند و دیگر کوتاه نمی‌آیند. اصولا ما این وسط چکار می‌کنیم، خودمان هم نمی‌دانیم. بالاخره به ایستگاه آخر می‌رسیم و با شادی فراوان پیاده می‌شویم... وای دوباره کابوس سوار شدن به متروی خط 5 ! »

یک دوستی هم کتاب «هیس» را به بچه‌های کافه پیشنهاد کرده که بخوانند. احتمالا خیلی‌ها این کتاب را خوانده اند. به هرحال کتاب خوبی است. البته محمدرضا کاتب، نویسنده این کتاب بعد از هیس، رمان «پستی» را منتشر کرد که آن هم طرفدارانی داشت. من آن کتاب را نخواندم و نمی‌دانم در چه وضعیتی است. اما به هرحال فکر نکنم خیلی بد باشد.

خب، اهالی کافه ما دیگر برویم. شما هم به جای کافه خواندن و از در و دیوار راست بالا رفتن... هیچی... می‌خواستیم بگوییم یک کار دیگر بکنید دیدیم بهترین کار همین چیزی است که الان دارید انجام می‌دهید.

پس تا می‌توانید کافه بخوانید و از در و دیوار راست بالا بروید. مسوولیت عواقبش را خود ما شخصا به عهده می‌گیریم. عزت همگی زیاد. خداحافظ شما.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها