خاطره

پدرم را به‌ زحمت انداختم

با سلام به مسوولان ضمیمه تپش، این نامه را برای شما فرستادم تا شاید دل بعضی افراد که قصد سرقت پول مردم را دارند به رحم بیاید و موقع اعمال خلاف خود کمی فکر کنند.
کد خبر: ۳۴۹۵۰۰

اینجانب پارسال به خاطر مشکلات متعدد از‌جمله بیماری همسرو فوت مادر و خرابی منزل نتوانسته بودم به موقع اقساط ماهانه وام مسکن خود را پرداخت نمایم و باعث شد چند قسط عقب افتاده و از داشتن دفترچه اقساط محروم شوم.

طبق قانون بانک می‌بایستی هر ماه راهی طولانی را طی می‌کردم تا به شعبه اصلی مراجعه کرده و قسط وام خود را در همان شعبه پرداخت‌کننده وام‌ پرداخت نمایم. به علت مشکلات شغلی و نداشتن مرخصی، این کار را به پدرم که پیر و سالخورده بود محول کردم. او که می‌دید برایم مشکل است از محل کارم مرخصی بگیرم و به بانک مراجعه کنم، خواست کمکی کرده باشد، گفت پول را به من بده تا برایت واریز کنم. خوشحال از این که این بار از دوشم برداشته شده وقتی حقوق ماهانه‌ام را گرفتم مبلغی که می‌باید به بانک واریز شود را به پدرم دادم.

روی کاغذ هم آدرس بانک را نوشتم و تاکید کردم که از چه مسیری به آدرس فوق برود. پدرم اطمینان داد که خیالت راحت باشد، تو به سر کار خود برو ، و اول صبح به بانک می‌رود و قسط وام را پرداخت می‌نماید.

روز بعد در محل کار خود مشغول بودم که همسرم تماس گرفت و با ناراحتی اطلاع داد که از بیمارستان تماس گرفتند و خواستند فوری به آنجا بروی چون پدرت دچار حادثه شده و به بیمارستان منتقل شده است.

دیگر نفهمیدم چطور لباس عوض کردم و بدون اطلاع دادن به مسوول خود راهی بیمارستان شدم. او را در بخش اورژانس بستری کرده بودند. وقتی بالای تختش رفتم با چهره پانسمان شده و صورت کبود او مواجه شدم.

خودش که نمی‌توانست حرف بزند. دکتر بخش پس از معاینه گفت پدرت را مردم به بیمارستان آوردند.

ظاهرا به خاطر پولی که به همراه داشته سارقان به او حمله کرده و قصد سرقت پولش را داشتند که با مقاومت پدرت مواجه شده و سارقان او را بشدت مضروب کرده و خواستند کیسه‌ای را که همراهش بوده از لای پیراهنش بدزدند که با دادوفریاد پدرت چند نفر که در آن حوالی بودند متوجه سارقان شده و به کمک او آمدند. نباید اجازه می‌دادی در آن صبح زود پدرت از خانه خارج شود.

آن هم با کیسه‌ای که پول در آن بوده. وقتی صحبت‌های دکتر به پایان رسید بالای تخت پدرم رفتم و از ناراحتی گریه‌ام گرفت. پدرم به هوش آمد و وقتی مرا دید اولین حرفی که زد اطمینان داد که اجازه نداده پول مرا به سرقت ببرند. با ناراحتی به پدرم گفتم چرا با سارقان درگیر شدی؟ اگر با چاقو کشته بودنت چه خاکی بر سرمان می‌ریختیم؟ پدرم دستم را گرفت و گفت چطور باید اجازه می‌دادم زحمت یک ماه تو به هدر برود و راحت پول را بدزدند؟

نگاهی به چهره زخمی پدرم انداختم و به‌خودم گفتم مقصر خودم بودم. نباید این کار را از او می‌خواستم. جانش را به خطر انداختم. اگر پدرم کشته می‌شد چطور می‌توانستم جواب بقیه اعضای خانواده را بدهم. پدر را به خانه منتقل و تا چند روز از او مراقبت کردیم تا حالش بهتر شد و توانست سر پا بایستد.

نمی‌دانم چرا رحم و مروت آنقدر درون‌آدم‌ها از بین رفته و به یک پیرمرد سالخورده حمله می‌کنند. هر‌چند من‌هم نمی‌بایست این کار را به عهده پدرم می‌گذاشتم. امیدوارم با خواندن این نامه اگر چنانچه افرادی فکر کار خلاف به ذهن‌شان خطور می‌کند کمی تامل کنند و دست از کار خلاف بردارند.

با تشکر

احسان‌الله رضایی ـ تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها