در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
لیزا دلش میخواست همه اعضای خانواده و دوستانش در مجلسی که 300 نفر مهمان در آن حضور داشت، دعوت شوند و من هم برای خوشحالشدنش از هیچ کاری دریغ نمیکردم. میدانستم که از ازدواج اولش خاطره بسیار بدی در ذهنش مانده و میخواستم هرطور شده به شکلی برایش تلافی کنم و این بار یک شب به یاد ماندنی را در ذهنش ثبت کنم، اما یک دعوای کوچک همه چیز را خراب کرد؛ دعوایی که مراسممان را به طور کامل لغو کرد و مرا در شوک بزرگی فرو برد.
اما این شوک هرگز سبب نشد که کوچکترین فکر بیرحمانهای در مورد لیزا به سرم بزند و بخواهم کاری بکنم که همیشه از آن پشیمان باشم. من هرگز نخواستم کوچکترین آسیبی به او برسد.»
لیزا وایت، زن 32 سالهای است که به خاطر مرگ غمانگیزش بر اثر بریده شدن گلو با جسمی تیز پرونده قطوری نزد ماموران پلیس تشکیل داده است. مرگ غمانگیز لیزا که مادر 2فرزند 4 و 6 ساله از ازدواج اولش است، بلافاصله یکی از پرخوانندهترین اخبار انگلستان شد. او زنی بود که مراسم ازدواج دومش را تنها 2 روز قبل از برگزاری آن به هم زده بود و ناگهان چنین جنایت هولناکی برایش رخ داد که منجر به مرگش شد. پرونده مرگ لیزا وایت بلافاصله توسط ماموران پلیس تکمیل شد و در پی آن نامزد او، استیون مککی 37 ساله به عنوان اولین مظنون مورد بازجویی قرار گرفت؛ مظنونی که به هیچ عنوان زیر بار کوچکترین اتهامی نمیرود و از مرگ خانم لیزا بشدت ابراز ناراحتی میکند.
«من و لیزا میخواستیم در یک دهکده کوچک زندگی کنیم، چون از شلوغیهای شهر خسته شده بودیم و تصمیم داشتیم برای رسیدن به آنها برنامهریزی کنیم.
او میخواست همه چیز خیلی خوب پیش برود و از کوچکترین جزئیات هم نمیگذشت. برای من هم همینطور بود. شروع زندگی با زنی که به او علاقهمند بودم، برایم بسیار هیجانانگیز بود و به همین دلیل هر چه او میگفت، بدون سوال میپذیرفتم. فکر میکردم او هم مانند من از همه لحظات لذت میبرد. دختر 6 سالهاش را میدیدم که از اجرای مراسم بسیار خوشحال است و از این که قرار است از زجرهای زیادی که از ازدواج اول مادرشان کشیده بود، رهایی پیدا کند، هیجانزده به نظر میرسید.
شبی که با لیزا وارد مجادله لفظی شدم، اصلا فکرش را نمیکردم که ناگهان همه چیز را زیر پا بگذارد و حلقهاش را به من پس بدهد. او گرچه مراسم ازدواج مفصل ما را به هم زد، اما خدا میداند که از او انتقام نگرفتم و نخواستم آسیبی به او برسانم. من مطمئنم او قربانی یک توطئه شده که من در آن نقشی ندارم.» ماموران پلیس با تماس همسایههای لیزا به محل حادثه اعزام شدند. به گفته یکی از همسایهها که رابطه نزدیکی با این زن جوان داشت، او قرار بود تنها 2 ساعت 2 فرزندش را برای نگهداری نزد او بسپارد، اما بعد از گذشت 5 ساعت هنوز به دنبال دختر و پسرکش نیامده بود و در خانهاش را هم باز نمیکرد.
با ابراز نگرانی این همسایه که رابطه نزدیکی با لیزا داشت ماموران ناچار به محل اعزام شدند تا در مورد غیبت عجیب این زن که قرار بود در خانه کارهای عقبماندهاش را انجام دهد، تحقیق کنند.
چند دقیقه ایستادن پشت در منزل لیزا بینتیجه بود و سرانجام ماموران اجازه پیدا کردند که وارد خانه او شوند. لحظاتی بعد بدن بیجان این مادر در حالی که گلویش با جسمی تیز پاره شده و خون زیادی از او رفته بود در اتاق خوابش کشف شد. آمبولانس و پزشکان سریع به محل اعزام شدند تا جلوی مرگ او را که فاصله زیادی تا رفتن از دنیا نداشت، بگیرند اما با این حال او جانش را از دست داد و همان جا پس از تکمیل گزارش پزشکی قانونی مبنی بر به قتل رسیدن این زن، ماموران پلیس پرونده مربوط به مرگش را تشکیل دادند و تلاش برای دستگیری مظنونان حادثه آغاز شد.
«لیزا موضوع کوچکی را برای به هم زدن عروسیمان بهانه کرده بود. خوب میشناختمش و میدانستم که همه حرفهایی که به من میزد بیمورد است و به دلیلی که آن را نمیفهمیدم، میخواست که این مراسم اجرا نشود.
هر چه سعی میکردم بفهمم در مغزش چه میگذرد، بیفایده بود.
بحث و جدل ما با صدای بلند او ادامه داشت و او مدام اصرار میکرد از آنجا که من برای انجام دادن خواستههایش مدام به او سرکوفت میزنم، نمیخواهد وارد زندگی مشترک با من شود.
معتقد بود با وجود آن که سعی دارم مراسم خوبی را برایش برگزار کنم، اما رفتارهایم آنقدر زننده است که او را از اجرای عروسی منصرف کرده است.
صدای بلندمان باعث ترسیدن فرزندانش شده بود اما چارهای نبود، باید در مورد این تصمیم بزرگ به نتیجهای میرسیدیم. سرانجام مثل همیشه من تسلیم شدم و زمانی که حلقه نامزدیاش را درآورد و همه چیز را به هم زد، از خانهاش خارج شدم.
به تنها چیزی که فکر میکردم صدها مهمانی بود که 2 روز بعد برای اجرای عروسی به دهکده خارج از شهر دعوت شده بودند و هزینه زیادی را برایشان متقبل شده بودم.
از شدت عصبانیت تنها کاری که به نظرم رسید دور شدن از شهر و لیزا بود.
به همین دلیل چمدانم را جمع کردم و سوار بر خودرویم به سوی دوردستها رانندگی کردم. بعد از 3 روز طی تماس تلفنی از ماجرا مطلع شدم؛ ماجرایی که از شنیدن آن شوکه شدم و هنوز هم نمیدانم چطور میتوانم آن را هضم کنم، اما جالبتر از همه این است با وجود داغدار بودن من در کنار فرزندان لیزا ـ که نزد مادربزرگشان زندگی میکنند ـ باید به عنوان مظنون پاسخگو باشم و از خودم دفاع کنم. من بارها اعلام کردم که به هم خوردن مراسم ازدواجمان هرگز سبب نشد که کینهای از او به دل بگیرم و بخواهم رفتاری غیرعادی از خودم نشان بدهم.
لیزا حق داشت در مورد آیندهاش تصمیمگیری کند و این که دچار تردید شده بود و بهانهگیری میکرد، برایم قابل پذیرش بود. چرا باید با رفتاری خشن و بیرحمانه فرزندانش را از داشتن مادری بینظیر محروم میکردم و کاری انجام میدادم که جز سالها بیچارگی برایم سودی نداشته باشد؟ من او را دوست داشتم و شبی که مراسم را لغو کرد با خودم گفتم به خاطر احترامی که برایش قائل هستم در مورد نظرش سکوت میکنم و آن را میپذیرم. چطور رابطه بسیار نزدیک و دوستانه ما ممکن است به چنین پایان دلخراشی برسد که او از دنیا برود و من هم بدون هیچ دلیل و مدرک قاطعی به عنوان مظنون بارها مورد بازجویی قرار بگیرم.
همه این داستان مثل یک کابوس از مقابل چشمانم میگذرد و مدام منتظرم تا از این خواب وحشتناک بیدار شوم یا کسی مرا بیدار کند، این جریانها نمیتواند واقعیت داشته باشد.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: