در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
تا این که چند شب پیش صابون یک موبایل دزد به تنم خورد. آخر شب بود که از خانه پدرم خارج شدم تا برگردم خانه خودم. پدرم بیمار بود رفته بودم عیادتش و شام ماندم. آخر شب با فکر و خیال از خانه او خارج شدم و سوار ماشین شدم تا برگردم خانه. گوشی همراهم را جلوی چشم روی داشبورد گذاشتم تا چنانچه زنگ خورد متوجه شوم. حرکت که کردم به خاطر گرمای هوا شیشه را پایین دادم تا باد به صورتم بخورد. در حال حرکت بودم که دیدم یک موتورسیکلت با 2 سرنشین جوان پشت سرم در حال حرکت هستند. بیخیال شدم و به حرکتم ادامه دادم. زیاد سرعت نداشتم. سر یک چهارراه پیچیدم به خیابان بعدی که یک آن دیدم دستی از سمت شاگرد وارد ماشین شد و رفت طرف گوشی تلفن همراه. در آن لحظه که دست سارق را دیدم نمیدانستم بزنم روی ترمز یا از بغل بزنم به موتورسیکلت تا سارق تعادلش را از دست بدهد. سارق سریعتر عمل کرد و گوشی را قاپید و برد و گاز موتور را گرفت.
دنده ماشین را عوض کردم تا سرعتم بیشتر شود، سرم را از ماشین درآوردم و فریاد زدم آی دزد! اما کسی در آن ساعت شب نبود تا متوجه شود. موتورسیکلت با سرعت میرفت و منم به دنبالش. خیابانها را یک به یک پشت سر میگذاشتیم. شهر خلوت بود و ما مثل فیلمهای گانگستری دنبال هم بودیم. موتورسیکلت مدل پایین بود و با صدای خشن خود خیابان را روی سرگرفته بود، بعد از چند دقیقه که از یک چهارراه رد شدیم، نگو یک خودروی پلیس با چراغ خاموش در حال گشت است. ما را که دیدند چراغ گردان را روشن کردند و با سرعت به دنبال ما افتادند. آژیرکشان میآمدند. البته فکر کنم متوجه شده بودند که من دارم موتور را با سرعت تعقیب میکنم. پیش خودم گفتم یک گوشی همراه ارزش این دردسر را داشت؟ چون گوشی هدیه همسرم بود و اگر میفهمید آن را از دست دادم شاید باور نمیکرد که به سرقت رفته برای همین گاز ماشین را گرفتم و به تعقیب موتور ادامه دادم.
سرنشینان موتورسیکلت با صدای آژیر پلیس که هر آن به ما نزدیک میشد وحشت کردند. به یک فرعی پیچیدند. منم پیچیدم. پشت سر من ماشین پلیس پیچید. وارد خیابان فرعی که شدیم، ماشین پلیس پشت سر من قرار گرفت. سارقان پیچیدند به یک کوچه، دیدم پراید من توان ادامه تعقیب در آن کوچه را ندارد. پر از دستانداز و جوی وسط کوچه نیز عمیق بود. سرعت ماشین را کم کردم. دیدم ماشین پلیس سبقت گرفت و به تعقیب موتور ادامه داد. خوشبختانه سارقان فکر نکرده بودند کوچه بنبست است. به تله افتادند. از ماشین پیاده شدم و طول کوچه را دویدم. صدای ایست ایست! در کوچه طنین افکن شد. در تاریکی نیمه روشنایی کوچه نمیدانستم کار به کجا کشید. بعد از دقایقی چشم که به انتهای کوچه دوختم دیدم ماشین پلیس عقب عقب دارد میآید، دو نفر هم پیاده میآمدند که دست یکیشان دستبند زده شده بود و بازویش در دست یک مامور پلیس بود. به چند قدمی من که رسیدند چهره جوان سارق را دیدم که با سرو وضع خاکی نفس نفس میزد. سارق دومی معلوم نشد چطور فرار کرد. مامور همراهش پرسید جریان چی بود؟ ـ ماجرا را تعریف کردم. از جیب سارق گوشی را درآورد و تحویل داد. گفت: فردا صبح در کلانتری منتظرتان هستیم برای نوشتن گزارش سرقت.
گوشی را گرفتم و تشکر کردم. سارق را داخل ماشین کردند و در سکوت نیمه شب به سمت کلانتری رفتند.
منم نگاهی به گوشی انداختم و به خودم گفتم از این به بعد باید گوشیام را در جایی بگذارم که هیچ سارقی دستش به آن نرسد. خوشبختانه شرمنده همسرم نشدم!
بابک رحیمی ـ تهران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: