یادها و خاطره‌ها

پنهانی عضو کتابخانه شدم

کودکی و نوجوانی پر ماجرایی داشتم، شاید کمتر از 8 سال داشتم که وارد حوزه کار و زندگی شدم. آن سال‌ها ما در حاشیه جنوب شرق تهران زندگی می‌کردیم؛ شترخون بیسیم نجف‌آباد، باغ بیسیم (پارک ولیعصر)‌.
کد خبر: ۳۴۲۲۴۷

پیش از آن تا حدود 5 سالگی در محله دروازه‌غار تهران بودیم و این دوران را در دهه 40 گذراندم. جاهل‌ها، گردنکش‌ها، دستفروش‌ها و... کودکی خاصی برایم ساختند، چیزی که بخشی از آن در مجموعه 3 جلدی «حکایت‌های کمال» تصویر شده است. پدرم مرد کاسب، پارسا و زحمتکشی بود که لحظه‌ای از کتاب دور نبود. با این‌که گرفتار تامین معاش بود، ولی لحظه‌ای از آموختن و دانستن غافل نمی‌شد. او هر روز بخشی از کتاب منتهی‌الآمال شیخ عباس قمی را پیش از صبحانه برایمان می‌خواند. می‌‌دانید که این کتاب بافتی داستانی دارد. همین طور از اشعار شاعران بزرگ ایران چیزهایی که می‌دانست را برایمان می‌خواند. کلاس سوم دبستان بودم که کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تاسیس شد. یک‌سال پنهانی عضو کتابخانه کانون شدم. زمانی هم کارگر حروفچینی چاپخانه بودم. در آن زمان به ادبیات سخت دلبستگی پیدا کردم. هر کتابی که به دستم می‌رسید، می‌خواندم، اما بعضی از اثار اشتاین بک، بینوایان و بویژه رمان‌های نویسنده بزرگ و گمنامی چون ویرژیل گیورگیو روی من تاثیر بسیاری داشتند. در کنار اینها بعضی از قصه‌های کوتاه محمود کیانوش و قصه‌های عامیانه روستایی «ایوان» نوشته مرحوم حسین کوهی کرمانی و بازنویسی‌های آقای مهدی آذریزدی بر من تاثیر بسیار گذاشتند. سال 1360 همکاری‌ام را با گروه کودک رادیو با نوشتن قصه «قلعه شاه مال منه» آغاز کردم. در آن زمان رضا رهگذر مدیر گروه کودک رادیو بود و این آغاز حضور جدی من در قصه‌نویسی بود. چون ماه بعد نویسنده همین برنامه شدم و این ماجرا تا 10 سال ادامه پیدا کرد.

پس از آن همراه با مسوولیت‌های تلویزیونی برخی از نوشته‌های من به تصویر درآمده است. فیلم «شاید فردا نباشد» و مجموعه‌های «قصه ما همین بود» و «قصه ما مثل شد» از نمونه این آثار است.

از خاطرات محمد میرکیانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها