زندگی سیبی است که فقط گاهی نمی‌چرخد

چی می‌شه که فکر می‌کنیم تنهاییم؟

تنهایی احساس ناآشنایی نیست. کمتر کسی را می‌توانید پیدا کنید که این احساس را تجربه نکرده باشد. تنهایی سن و سال نمی‌شناسد و فقط کافی است انسان باشید تا احساسش کرده باشید. برای این که راحت‌تر بدانیم درباره چه چیزی حرف می‌زنیم، بهتر است این احساس را تشریح کنیم. مثل این که بگوییم تنهایی نوعی احساس تهی بودن است. احساس خلأ درونی یا نه زمانی است که حس می‌کنیم جای چیزی در وجود ما خالی است، دلمان می‌خواهد کسی، جایی، چیزی باشد که بتوانیم به آن دست بیندازیم و خودمان را از این خلأیی که احساس می‌کنیم نهایتی ندارد، نجات دهیم.
کد خبر: ۳۴۱۵۱۵

خیلی‌ها این تنهایی را احساس می‌کنند، اما وقتی دقت می‌کنند هیچ دلیل واضحی برای آن نمی‌یابند. ممکن است یک دفعه بر ذهن و جسم ما قالب شده باشد، بدون این که بدانیم از کجا آمده؟ و اصلا برای چه اینجاها پیدایش شده ‌است. این احساس تنهایی با نوعی کلافگی و بلاتکلیفی همراه است که آدم را به مرز جنون می‌رساند. این که دور خودت بچرخی و ندانی باید چه کار کنی؟ مدام به دوستان نزدیک، خانواده و حتی دوستان دورتر و آشنایانی که سالی یک ‌بار آنها را می‌بینید، زنگ بزنی و دلت بخواهد حرف زدن با یکی از آنها تو را از این کلافگی آزاردهنده و تمام نشدنی رها کند، اما راه رهایی وجود نداشته باشد. گاهی اصلا باید منتظر بمانی تا دوره این حس تنها بودن تمام شود.ریشه‌ تنهایی‌ام کجاست؟

احساس تنهایی‌ها از کجا می‌آید؟ این پرسشی است که اگر برای آن جوابی پیدا کنیم به ما برای درک این موقعیت کمک می‌کند. بعضی از این احساس تنهایی‌ها عوامل بیرونی مشخصی دارند. مثل از دست دادن کسی که با او رابطه نزدیکی داشتیم. یا دور شدن از کسی که با او احساس همدلی و همزبانی می‌کرده‌ایم. کسی که دوستش داشته‌ایم و حالا مثلا برای ادامه تحصیل به کشور دیگری رفته ‌است و نبودن آن فرد همه محاسبات ذهنی‌مان را بی‌آن که بخواهیم به هم ریخته است.

احساس تنهایی معمولا بی‌خبر سراغمان می‌آید. مطمئن هستیم وقتی آن دوست از دست رفته را روانه می‌کردیم یا وقتی که فرودگاه را به مقصد خانه ترک می‌کردیم، با احساس تنهایی دست به گریبان نشده بودیم، اما صبح روز بعد از خداحافظی، وقتی چشم‌هایمان را روی دنیا باز می‌کنیم، احساس فقدان همین شخص، یقه‌مان را می‌گیرد و ناتوانی‌مان در بیرون آمدن از تخت آزاردهنده می‌شود. تصور این که آن دوست، آشنا، مادر یا هر کسی که ما را به خودش وابسته کرده بود، دیگر نیست دیوانه‌کننده می‌شود و ما این را با همه وجودمان حس می‌کنیم. واقعیت این است که تنها شده‌ایم و این حس در آن لحظه مدام تشدید می‌شود.

گاهی ممکن است این احساس به دلایل بسیار ساده‌ای مثل موقعیت کاری و شغلی که داریم به وجود بیاید. مثلا ممکن است شما در شیفت شب شرکتتان کار کنید یا در جایی زندگی کنید که رفت و آمدی وجود ندارد، کسی در ساختمان‌تان از پله‌ها بالا و پایین نمی‌دود و امکان ندارد ماهی یک ‌بار یکی از همسایه‌ها را ببینید که دارد از ورودی ساختمان بیرون می‌رود. شما فقط خودتان را در آیینه آسانسور می‌بینید و می‌دانید که داخل خانه هم کسی منظرتان نیست. زندگی مدرن شهری، فرهنگی که با خودش آورده است و دغدغه‌های بی‌حد و حساب آدم‌ها شما را بیشتر از گذشته به سمت تنهایی سوق می‌دهد.

گاهی هم ممکن است این احساس به دلیل بریدن شما از آدم‌ها باشد. ارتباط برقرار نکردنتان با جهان بیرون، با آدم‌هایی که با آنها کار می‌کنید. با دوستان هم‌دانشگاهی‌ که هر روز آنها را سر کلاس‌های درس می‌بینید. با دوستان دوران دبیرستان‌تان که روزگاری بهترین دوستانتان بودند یا با خانواده‌ای که می‌دانستید تا همین یک سال پیش هم همدیگر را خوب می‌فهمیدید. شما احساس می‌کنید وارد مرحله جدیدی از زندگی‌تان شده‌اید. شاید لازم باشد ازدواج کنید! یا شاید بهتر باشد دایره دوستانتان را متنوع‌تر کنید. باید کسانی را وارد این مجموعه دوستی کنید که از بودن با آنها لذت ببرید و در جمعشان احساس تنها بودن و همدم و همفکر نداشتن را تجربه نکنید.

تنهایی در میان انبوهی از آدم‌ها

گاهی این احساس تنهایی موقتی و از بین رفتنی است. فقط باید به آن فرصت بدهید که جایش را پیدا کند و در گوشه‌ای از ذهنتان آرام بگیرد. البته این احساس هیچ وقت از بین نمی‌رود، فقط ممکن است برای مدت زمانی طولانی کاری به کارتان نداشته باشد و گوشه‌ای برای خودش مشغول زندگی باشد تا زمانش برسد و دوباره از نردبام احساسات شما بالا بیاید و کلافه‌تان کند.تنهایی و احساس تنهایی بخشی از ماهیت انسانی است. می‌گویند دلیلش این است که فرد خودش را از منبع و اصلش، دورافتاده می‌بیند و این دورافتادگی هرگز از انسان جدا نمی‌شود تا زمانی که مرگ بیاید و جسم انسان را با خودش ببرد. این تنها زمانی است که می‌توانیم مطمئن باشیم برای همیشه تنهایی را مغلوب کرده‌ایم و او هیچ راهی برای آزاردادنمان ندارد.

با همه این توضیحات حتما متوجه شده‌اید که احساس تنهایی فقط یک احساس فیزیکی نیست. یعنی نمی‌تواند تنها به این دلیل باشد که آدمی دور و برتان نیست و دوستی ندارید. گاهی شما در میان انبوهی از آدم‌هایی که دوستشان دارید هم احساس تنهایی می‌کنید. این را روان‌شناس‌ها در یک تعریف نه‌چندان رسمی، احساس تنهایی ناشی از شکم‌سیری می‌دانند. به اعتقاد آنها انسانی که با وجود دوستان و خانواده‌ای که دوستش دارند و حواسشان به او هست، همچنان احساس تنهایی می‌کند، دچار درد بی‌دردی شده است. درد بی‌دردی خرده بورژوایی که مخصوص طبقه متوسط به بالاست.

جوانی را تصور کنید که در بهترین دانشگاه و رشته مورد علاقه‌اش مشغول تحصیل است. حتی از همین حالا می‌داند که شغل خوبی در انتظارش خواهد بود. دوستان و خانواده‌ای دارد که حواسشان به او هست و وقتی از دانشگاه به خانه برمی‌گردد، ناهار خوشمزه‌ای روی میز چیده شده و مادر مهربانی که بشقابش را از غذاهای فوق‌العاده پر می‌کند و خواهر و برادری که خوب درکش می‌کنند و همیشه همدم درد‌های روحی‌اش بوده‌اند.

اگر فکر می‌کنید یک جوان در چنین شرایطی نیازی به احساس تنهایی ندارد و همه چیز برایش مهیا و مرتب است، سخت در اشتباهید. گاهی وقت‌ها به اصطلاح می‌گویند خوشی زیر دلش زده، اما واقعیت این است که روان‌شناس‌ها اصلا چنین اعتقادی ندارند و فکر نمی‌کنند که قضیه به همین سادگی‌ها باشد. آنها این احساس تنهایی و بریدگی از جهان بیرون را نشانه‌ای از خوشی زیاد نمی‌دانند. بلکه آن را یک بیماری واقعی می‌دانند که انسان قرن بیستمی را براحتی اسیر خودش می‌کند.

یک دستمال برای گریه، لطفا

با همه اینها خیلی هم نگران نباشید. شما به هر حال بعد از مدت زمانی به این احساس غلبه می‌کنید و می‌توانید خودتان را جمع و جور کنید. انسان معمولا به گونه‌ای ساخته شده که به هر ترتیبی می‌تواند خودش را از شرایط بد بیرون بکشد. او به این احساس تنهایی عادت می‌کند و دیگر برایش آزاردهنده نیست. کافی است بگذارید این احساس برای خودش جولان بدهد تا زمان مرگش فرا برسد. شما مثل هر انسان دیگری به شرایطی که در آن هستید، عادت می‌کنید و به این ترتیب آرام به شرایط عادی بر می‌گردید و غافلگیرکننده هم خواهد بود. برای این که دوستان قدیمی دوباره برایتان دوست‌داشتنی می‌شوند و آنهایی که در روزگار احساس تنهایی گمان می‌کردید، دیگرهرگز قادر به برقراری ارتباط با آنها نخواهید بود، دوباره به دوستانی تبدیل می‌شوند که می‌توانید بهترین لحظاتتان را با آنها بگذرانید.

یکی دیگر از راه‌های غلبه بر احساس تنهایی، این است که خودتان را با کاری سرگرم کنید. حتی اگر فکر می‌کنید که هیچ سرگرمی‌ نمی‌تواند آرامتان کند. باید بدانید که فکر کردن به این احساس و پر و بال دادن به آن مدت زمان بودنش را افزایش می‌دهد و آزارش را هم بیشتر می‌کند. وقتی تنها هستید بودن در جمع را فراموش نکنید. نباید بگذارید این احساس همه وجودتان را تسخیر کند. باید به خودتان اجازه مبارزه با آن را بدهید.

حتی می‌توانید به یک روان‌شناس مراجعه کنید. با حرف زدن درباره مشکلتان می‌توانید مقدار زیادی از بار آن را از روی دوشتان بردارید. روان‌شناس‌ها هم برای همین منظور است که مطبشان را روی بیماران و مشکل دارها باز کرده‌اند. برای این که به شما اجازه حرف زدن بدهند. برای این که شما بتوانید همه آن چیزی را که در گلویتان به صورت غده‌ای خفه‌کننده درآمده، بیرون بریزید و راحت شوید. اگر دوست عاقلی دارید، پدر و مادر فهمیده و حرف گوش کنی دارید و خلاصه کسی هست که حرف‌هایتان را بشنود و با حرف‌‌هایش آرامتان کند، حرف زدن با آنها را از خودتان دریغ نکنید.

گاهی اوقات لازم است که فقط حرف بزنید، بی‌آن که مخاطبتان چیزی بگوید یا بخواهد راهنمایی‌تان کند. خوش شانس‌ها معمولا در دایره دوستان صمیمی‌شان کسی را دارند که بتوانند کنارشان بنشینند و بی‌آن که خودشان را مقید به راهنمایی کردن آنها بدانند، فقط شنونده حرف‌هایشان باشند و اگر لازم بود نقش شانه‌ای را بازی کنند که سرشان را روی آن بگذارند و یک دل سیر گریه کنند. بعد هم بلند شوند و بگویند آخی.. سبک شدم... تو بهترین دوست دنیایی». اگر دستتان می‌رسد سعی کنید شانه مهربان آدم‌های دور و برتان باشید. احساس تنهایی می‌تواند آدم‌ها را ضعیف و شکننده کند. پس در مورد آنها در این شرایط اصلا قضاوت نکنید.

گاهی لازم است آدم زندگی را به شکل سیبی ببیند که وقتی می‌اندازد بالا هزار تا چرخ می‌خورد بعد پایین می‌آید.

محدثه مومنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها