من‌ فقط ‌فاطمه‌ام

کد خبر: ۳۴۱۳۵۸

اما امروز نمی‌دانم در شهر شما چه خبر است، این تهران که روزی دماوند را غول سپید پای در بند می‌خواند، حالا خودش غولی لمیده بر پای دماوند است که مردمش کمتر یکدیگر را می‌شناسند و تلاش می‌کنند از کنار هم آن‌گونه رد شوند که یکدیگر را حتی نبینند.

مدت‌ها پیش شنیده بودم در گوشه‌ای از این شهر، محله‌ای قدیمی به نام حصارک وجود دارد،‌ نمی‌دانم چرا دلم می‌خواست سری به آنجا بزنم و نمی‌شد. مانند همه نشدن‌های این شهر و این ترافیک و این نبود وقت و....

بالاخره در یک عصر تابستانی فرصتی دست داد و رفتم حصارک؛ آنجا که می‌شد از کمی بالاتر، تهران بی‌قواره را دید که در هرم گرما، گُر گرفته است؛ مثل این که مهی روی شهر را گرفته باشد، ساختمان‌های قد و نیم‌قد تو گرمای بالای 40 درجه انگار یخ زده بودند.

نگاهم را که از این شهر پهن شده بر دامان البرز گرفتم و برگشتم به سوی کوه، گلزار شهدا و گورستان حصارک روبه‌رویم بود؛ محل دفن آنانی که روزهایی در این محل زندگی می‌کردند و حالا در کنار زنده‌ها آرمیده‌اند.

صلواتی فرستادم و از دری آهنی گویا به آن سوی جهان رفتم.

فضایی آرام و برخلاف انتظارم دلنشین داشت، غم گورستان نبود و سرشاخه‌های درختان و برگ‌ها در نسیمی هرچند گرم، جنبشی آرام داشتند و صدای چند پرنده در فضا پخش بود.

تا فاتحه‌ای برای اهل قبور بخوانم، از سر مزارها گذشتم و سنگ‌نوشته‌ها را خواندم؛ آنجا هم گویی بیشتر دوست و فامیل بودند. اغلب نام‌ها فامیل یا پسوند حصارکی داشتند. شعرهایی هم بر سنگ‌ها نقش بسته بود با مضامینی از گریان بودن دیده در غم فراق مادر؛ گله بر فلک برای از دست دادن پدر؛ باور نداشتن رفتن عزیزان و...

سنگ‌ها هم همه سیاه یا سفید. فکر کردم اینجایی‌ها دیگر فارغ از هر رنگی هستند؛ رنگ مال دنیای زنده‌هاست.

با خودم گفتم، چه راحت به خانه آخرت اینها که نمی‌شناسم آمده‌ام.

اگر زنده بودند هم به همین سادگی به خانه‌شان می‌رفتم؟ به همین سادگی مرا که نمی‌شناختنم، می‌پذیرفتند؟

یاد آن سروده مرحوم حسین پناهی افتادم که می‌گفت: «چه مهمان‌های بی دردسری هستند مردگان؛ نه به دستی ظرفی را چرک می‌کنند، نه به حرفی دلی را آلوده؛ تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت.»

روی نیمکتی آهنی نشستم. چشم گرداندم. چند خانواده بر سر چند مزار نشسته بودند. قرآنی و مفاتیحی در دست و خاطره‌هایی فراوان در ذهن.

دخترکی 4 یا 5 ساله با کفش مادرش در پا از آن سو به سوی دخترک همسن و سالش دوید. به او که رسید گفت: سلام. من فاطمه‌ام. با من بازی می‌کنی؟

دخترک که بعد فهمیدم نامش ساراست، گفت: ما که با هم دوست نیستیم تا با هم بازی کنیم.

فاطمه گفت: خب دوست می‌شیم.

و سارا گفت: باشه. از حالا با هم دوستیم.

و به طرف سبد میوه سر مزاری که مادر و پدرش آنجا نشسته بودند، دوید و مشتی گیلاس برداشت. آمد و آنها را به فاطمه داد و گفت: همه‌اش برای تو. حالا بریم بازی.

فاطمه چشم بر تنه سنگین و بزرگ چناری چند 10‌ساله گذاشت و سارا دوید و پشت درختی دیگر قایم شد. از آن وقت، تا من‌ آنجا بودم صدای خنده‌شان بلند بود. بی‌دغدغه از شنیده شدن و بی‌خیال فکر دیگران.

زنگ تلفنی حواسم را از آنها ربود. صدای مردانه‌ای سلام کوتاهی کرد و گفت: نه، سر قبر دایی‌ام هستم... چی؟... نه نفروشی‌ها... می‌کشه بالا... چند روز دیگه وقتشه... فعلا بگو موجود ندارم...

به سنگ‌قبر جلوی پایم نگاه کردم. بلند شدم. با خودم فکر کردم این قاچ‌های زندگی چقدر تفاوت می‌کنند در طول زندگی؛ چقدر متفاوتند در آدم‌ها؛ چقدر...

سارا و فاطمه از پیش رویم رد شدند.

سارا پرسید: تو فاطمه‌ای یا فاطمه زهرا؟

فاطمه گفت: نه من فقط فاطمه‌ام.

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها