در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مقدمه:
اخیرا به مناسبتی نقد آقای سلیمینمین بر کتاب «اوج دفاع» (خاطرات سال 1365 هاشمی رفسنجانی) را خواندم. بهانه این امر را خود ایشان فراهم کرد. در جلسه دوستانهای که هرچند گاه یکبار با ایشان داریم، پیام منتقدانه یکی از دوستان را برایشان بازگو کردم که گفته بود: «آقای سلیمی مسائل جاری کشور را که جلوی چشممان در جریان است این گونه به دلخواه مینویسد، حال چگونه میتواند تاریخ ما را به درستی بنویسد». طبعا آقای سلیمینمین با این قضاوت مخالف بود و همین امر باب مباحثهای طولانی را در آن جلسه باز کرد. در نهایت قرار شد من کتاب «اوج دفاع» آقای هاشمی و نقد آقای سلیمینمین بر این کتاب را به همراه کتاب «ماجرای مک فارلین» نوشته محسن هاشمی و حبیبالله حمیدی را بخوانم و بعد با یکدیگر در این باره صحبت کنیم. پس از مطالعه این کتابها، یقین کردم که حق با همان دوستی است که آن پیام منتقدانه را داده بود و به تاریخنویسی سلیمینمین به عنوان یک تاریخنویسی دلبخواه، اعتراض داشت. این گونه شد که بنده وارد این ماجرا شدم و کارم به نوشتن این نقد در شیوه تاریخنویسی سلیمینمین کشید. طبعا این نقد را نباید دفاع از همه عملکردهای آقای هاشمی رفسنجانی تفسیر کرد زیرا در گذشته بارها و بارها، خودم به نقد عملکردها و مواضع این چهره مطرح انقلاب اسلامی پرداخته بودم و البته همیشه این قدر انصاف داشتهام که علیرغم وارد دانستن آن نقدها، بزرگی ایشان را انکار نکنم.
آقای سلیمینمین در نقد خود بر کتاب خاطرات سال 1365 آقای هاشمی رفسنجانی به دو موضوع اصلی پرداخته است. اول جنگ تحمیلی و دوم ماجرای مک فارلین. ما نیز در نقد نظرات ایشان، حول همین دو محور متمرکز میشویم.
الف: جنگ تحمیلی
پیش از ورود به این مقوله، ابتدا ضروری است تصویر کلی از وضعیت دفاع مقدس ترسیم شود زیرا در این نوشته، بارها و بارها به این تصویر کلی مراجعه خواهیم کرد.
در سال 1359 وقتی عراق جنگ را بر ایران تحمیل کرد، هیچ کس تصور نمیکرد که این جنگ ناخواسته، 8 سال دوام آورد. مسوولان دولت عراق به یک پیروزی سریع میاندیشیدند و دلایل این امر از زبان طارق عزیز معاون صدام اینگونه بیان شده بود: «کشوری که در میان ابرقدرتها، متحدی ندارد و فاقد ارتش و نیروی مسلح قدرتمند است و در درون حکومت هم دارای انسجام نیست، محکوم به شکست است».
به گمان صدام، زمان شروع جنگ بسیار مناسب بود چون ما همزمان با ابرقدرتهایی چون آمریکا و شوروی و چین و فرانسه و... مشکل داشتیم و بر عکس دولت عراق با اکثر آنها دارای روابط استراتژیک و قراردادهای نظامی بود.
همچنین پس از پیروزی انقلاب، ارتش شاهنشاهی از هم فروپاشیده بود و بسیاری از سران آن اعدام یا متواری شده و برخی از بقایای آن هم در همان سال در کودتای نوژه مشارکت داشته و دستگیر شده بودند و طبعا باقیمانده ارتش هم روحیه و تجهیزات و آمادگی یک جنگ تمامعیار آن هم با یکی از قویترین ارتشهای منطقه را نداشت. ساختار تشکیلاتی و تجهیزاتی و آموزشی ارتش، وابسته به آمریکا بود و به همگام آغاز جنگ، ما در اوج تضاد با این این کشور قرار داشتیم و در حال چانهزنی در قضیه گروگانهای لانه جاسوسی بودیم، از سوی دیگر، هنوز سپاه و بسیج در حدی رشد نکرده بودند که بتوانند فراتر از غائلههای ضدانقلاب، وارد مساله مهمی همچون جنگ تحمیلی شوند و آنچه امروز از تواناییهای این دو نهاد انقلابی مشاهده میکنیم، حاصل تجارت دوران دفاع مقدس و پس از آن است.
نکته سوم نیز به اختلافات داخلی درون حاکمیت باز میگردد که در حد خود، میتوانست به تضعیف دفاع مقدس بینجامد. بنیصدر رئیسجمهور کشوری بود که هنوز تمامی نهادهای خود را شکل نداده بود و او نیز در تنور اختلافاتش با دیگر نیروهای انقلاب میدمید و روبهروی مجلس میایستاد و به کمک منافقین و لیبرالهای و جریانهای دیگر، دائما کشور را متشنج نشان میداد.
با چنین برداشتی نسبتا واقعی از وضعیت جمهوری اسلامی، عراق وارد جنگ شد و پیروزی سریع ارتش خود را انتظار داشت. خیلی طول نکشید که عناصر ایمان اسلامی و فداکاری انقلابی و حس وطنخواهی وارد صحنه شد و حماسههای عظیمی را در جنگ خلق کرد و امید صدام به پیروزی را به یاس مبدل ساخت. از سوی دیگر، ایران با اتخاذ تدابیری از جمله تهیه سلاح از کشورهای دیگر و بازار آزاد و نیز ساخت بخشی از سلاحها در داخل، بتدریج توانست تا حدودی نیازهای تسلیحاتی خود را تامین کرده و آمادگی رزمی و سازمانی ارتش را بازسازی و سازمان نظامی سپاه و بسیج را ایجاد کند و گسترش دهد. اختلافات داخلی هم پس از حوادث سال 60 و فرار بنیصدر و منافقین، کاهش یافت و حکومت به وسیله نیروهای وفادار به امام و خط امام، نسبتا مسنجم شد. این همه باعث شد که خواب خوش صدام برای پیروزی در کوتاهمدت، به کابوس تبدیل شود و بر همگان مشخص شود که صدام قادر به شکست جمهوری اسلامی و پیروزی در جنگ نیست.
نکته مهم و قابل تامل این است که همه تمهیدات ما برای تامین نیروی انسانی و تجهیزات نظامی و منابع مالی در دفاع مقدس، تنها توانست ما را در حد پیروز نشدن ارتش عراق به پیش ببرد و کسب پیروزی نظامی نیروهای مسلح جمهوری اسلامی در مقابل ارتش عراق، نیاز به زمینههای دیگری داشت. به تعبیر دیگر، ما در حدی که بتوانیم مانع پیروزی صدام در تجاوز به ایران بشویم، کامیاب بودهایم اما کسب پیروزی نظامی قاطع که شکست عراق را به همراه داشته باشد، میسر نشد و دلیل آن را باید در استراتژی حمایت همهجانبه غرب و شرق و دولتهای عربی منطقه از عراق جستجو کرد. هم شوروی و هم آمریکا، هم اروپا با محوریت انگلیس و فرانسه و آلمان و هم چین و ژاپن و هم بسیاری از کشورهای منطقه از جمله مصر و عربستان و کویت و دیگر کشورهای عربی، بر این باور بودند که پیروزی جمهوری اسلامی در جنگ علیه صدام، توازن منطقهای را به سود جمهوری اسلامی بههم خواهد زد و به هر قیمتی باید از آن جلوگیری کرد. مطابق این استراتژی، حمایت همهجانبه از صدام و ارتش عراق در دستور کار این دولتها قرار گرفت.
ممکن است این سوال به ذهن بیاید که مگر در مرحله نخست جنگ، یعنی مرحله پیروزیهای نظامی عراق در جنگ، این دولتها از عراق حمایت نمیکردند؟ چرا، اما این حمایتها اساسا قابل مقایسه با مرحله دوم جنگ یعنی مرحله پیروزیهای نظامی جمهوری اسلامی نیست. در مرحله نخست، برخی از این دولتها در حد حمایت محدود سیاسی، مالی و تسلیحاتی، وارد عرصه شدند ولی بسیاری از این دولتها تابع استراتژی «این جنگ نباید برندهای داشته باشد» بودند چرا که به صدام اعتماد نداشتند و «عراق پیروز» را نمیخواستند. البته دشمنی آنها با ایران و منافع درازمدتی که از شکست یا تضعیف جمهوری اسلامی برای خود فرض کرده بودند، مانع از آن میشد که به نفع جمهوری اسلامی عمل کنند اما چندان اقدام قابل توجهی هم در حمایت از عراق صورت نمیدادند.
با آغاز پیروزیهای ایران در جنگ و احتمال شکست عراق، شرایط دگرگون شد و همه کشورهای فوقالذکر برای جلوگیری از شکلگیری «ایران پیروز» وارد معرکه شدند و به اشکال گوناگون در کنار صدام قرار گرفتند. کمکهای تسلیحاتی، موشکی، شیمیایی، نقشههای هوایی، کمکهای مالی بلاعوض، حمایتهای سیاسی و تبلیغاتی این دولتها به عراق را میتوان در سیاههای بلند صورتبندی کرد و این در حالی است که سهم ایران در مقابل، لیست بلند بالایی از تحریمها و محاصرههای اقتصادی و تسلیحاتی بود.
برای ارزیابی وضعیت جنگ در سال 1365 باید به نکات زیر توجه کرد که برخی از این موارد به تمامی دوران دفاع مقدس قابل تعمیم است و برخی اختصاص به این سال دارد:
- نداشتن امکانات نظامی، تسلیحاتی، تدارکاتی و مهندسی کافی برای حفظ جبههها در مقابل حملات ارتش عراق و نیز حمله متقابل به دشمن
- عدم فروش سلاح به ایران از سوی کشورهای مختلف و محاصره تسلیحاتی ایران و بستن تمامی راههای مخفی و قاچاق تهیه سلاح و برخورد با اتباع کشورهای مختلف که با چند واسطه برای ایران سلاح تهیه میکردند.
- کمک مالی و تسلیحاتی و اطلاعاتی کشورهای غربی از جمله فرانسه و آمریکا و آلمان و نیز شوروی سابق و نیز اکثر کشورهای عربی به صدام در مقابل ایران
- استفاده گسترده عراق از سلاحهای شیمیایی در جبههها و حتی برخی از شهرها و در مقابل تحریم ایران حتی در حد تهیه تجهیزات دفاعی در مقابل سلاح شیمیایی
- کاهش بهای نفت در سطح جهانی و کاهش درآمد ارزی و ریالی دولت
- حمله عراق به بنادر و جزایر نفتی ایران برای جلوگیری از صدور نفت و زدن نفتکشهای ایرانی برای از دست رفتن درآمد حاصل از فروش نفت و از دست رفتن توان نظامی و اقتصادی کشور
- بمباران شهرها، حمله به قطارهای مسافربری و نظامی، حمله به هواپیماها و ...
- استقراض دولت ایران از بانک مرکزی و در واقع چاپ پول بدون پشتوانه برای تامین مخارج جنگ و اداره کشور
- اختلاف میان ارتش و سپاه بر سر استفاده از امکانات محدود موجود کشور و نیز تفاوت سلیقه در میان فرماندهان ارتش و سپاه
- کمبود نیروی انسانی رزمنده در جبههها حتی در حد تامین پدافند تمام خطوط گسترده دفاعی و نیز برای انجام عملیات نظامی گسترده در داخل خاک عراق
- شکستهای پیاپی نظامی در جبههها به دلیل برتری نظامی عراق و ضعف نظامی ایران
خلاصه آن که «قصه مظلومیت ما در جنگ، قصه سگهای رها و سنگهای بسته بود» (عنوان مقالهای مفصل که پس از قبول قطعنامه 598 در کیهان هوایی نوشتم).
این موارد کلی را برشمردیم تا در بررسی نظرات آقای سلیمینمین، نیازی به تکرار این واقعیتهای مسلم دفاع مقدس نباشد و اینگونه تصور نشود که ما در دوران دفاع مقدس، امکان پیروزی نظامی داشتیم ولی به دلیل کوتاهی برخی از مسوولان، پیروز نشدیم. با ذکر این موارد به سراغ بررسی نظرات آقای سلیمینمین در نقد کتاب «اوج دفاع» (خاطرات سال 65 آیتالله هاشمیرفسنجانی) میرویم.
تعارض دو استراتژی؟!
سلیمینمین مینویسد: «باید دید شعار «ختم جنگ با یک پیروزی» چگونه جایگاهی در کنار شعار محوری جنگ یافت و چرا با وجود همه امکانات مادی که در این سال تدارک دیده شد، توفیق چندانی به دست نیامد. ... این شعار حاشیهای بعدها در واداشتن رهبری انقلاب به پذیرش قطعنامه 598 سازمان ملل نقش اساسی داشت ...» (ص 55)
وی همچنین مینویسد: «پیروزیهای چشمگیر و اعجابانگیز نیروهای مردمی مجتمع شده در سپاه بعد از عزل آقای بنیصدر (ناشی از) اعتقاد راسخ آنان به استراتژی دفاعی ترسیم شده از سوی امام بود و لاغیر. به طور قطع در سال 60 و 61، سپاه از نظر توان لجستیک بسیار فقیر بود، اما در برابر پیشرفتهترین ارتش زرهی منطقه ایستاد و حتی برآن فائق آمد. باید دید چه عواملی موجب شد که ناکامیهای جدی در سال 65 رقم بخورد... آیا طرح بحثهایی در جمع فرماندهان در مورد تعیین سرنوشت جنگ در پای میز مذاکرات سیاسیون در این زمینه تأثیرگذار نبوده است؟ آیا نمیتوان تصور کرد توجه فرماندهان نظامی به این مسئله که سیاسیون با حاصل تلاش آنها چه خواهند کرد، آنها را به وادی معادلات پشت جبهه سوق داده باشد؟ ... بدون تردید اعلام پیش از موعد این موضوع به فرماندهان نظامی که بنا داریم در آینده جنگ را از طریق سیاسی و مذاکره خاتمه دهیم یک نتیجه بیشتر نخواهد داشت و آن تضعیف روحیه دفاعی خواهد بود. (ص 56)
آقای سلیمینمین تلاش میکند استراتژی «جنگ جنگ تا یک پیروزی» را که از سوی آقای هاشمی رفسنجانی و برخی مسئولان نظام مطرح شده بود، در تعارض و تضاد با استراتژی «جنگ جنگ تا پیروزی» جلوه دهد و همین امر را دلیل ناکامی جمهوری اسلامی در کسب پیروزی نظامی در جنگ معرفی میکند تا از این طریق، بهانهای برای حمله به آقای هاشمی فراهم شود اما چنین به نظر میرسد که اصلا تعارض عینی و عملی در پیگیری اهداف این دو استراتژی، وجود ندارد. در اینباره ذکر توضیحاتی ضروری است:
اول: تفاوت سیاستهای اعمالی و سیاستهای اعلامی
همیشه بین «سیاستهای اعمالی» با «سیاستهای اعلامی»، فاصلهای جدی وجود دارد. در بیان سیاستهای اعلامی، هدفهای بلند و آرمانی به منظور تعیین چشماندازهای کلان و نقش تهییجکننده آنها، مدنظر است که به شعارهای کوتاه و کوبنده و بیانگر عزم جزم یک ملت یا حکومت تبدیل میشود. گاهی هم جنبه پاسخگویی به مخالفان را دارد و نهراسیدن نظام از تهدیدها را بیان میکند. مثلا حضرت امام در پاسخ به کسانی که به شعار «جنگ جنگ تا پیروزی» اعتراض میکردند چنین پاسخ داده بودند که ما در اسلام آنقدر باید بجنگیم که کل فتنهها در جهان، محو و دین تماما برای خدا شود و براساس همین سخن، شعار «جنگ جنگ تا دفع فتنه در جهان» طراحی شد. معلوم است که این شعار، صرفا جنبه تهییجی دارد و علیه مخالفان جنگ طراحی شده است و الا در مقام اعمال، قرار نبود تا پیروزی کامل نظامی بر عراق یا تا رفع فتنه از جهان، بجنگیم. البته مردم ما از امام خمینی یک برداشت قدسی داشتند و برای تحقق نظر ایشان، فداکاری میکردند اما مسئولان کشور آن هم در حد سران قوا، به واقعیتها هم توجه میکردند و میدانستند که در سیاستهای اعمالی، ما تابع شرایط و امکانات و واقعیتها هستیم و چه بسا به پیروزی مقطعی در سطحی پایینتر هم رضایت دهیم و با توجه به مصالح جاری و روز کشور، تصمیم بگیریم همانگونه که گرفتیم. شعارهایی چون «برای فتح کربلا پیش به سوی جبههها» یا «راه قدس از کربلا میگذرد» و مواردی از این دست، تماما با هدف تهییج رزمندگان و تقویت روحیه آنان طراحی شده بودند و صرفا «فتح نظامی» را مد نظر نداشتند. در واقع اکثر سیاستمداران و رهبران جمهوری اسلامی واقف بودند که قرار نیست این جنگ تا فتح نظامی کربلا و نجف و بغداد و از آنجا تا رهایی قدس و سپس تا رفع فتنه از عالم ادامه یابد. آنان به صورت واقعبینانه و متناسب با امکانات و مقدورات به دستاوردهای نظامی دفاع مقدس، چشم امید دوخته بودند. در عین حال در سیاستهای اعلامی، به طراحی شعارهایی مبادرت شد که ایستادگی و مقاومت ملت تا کسب پیروزی کامل در جنگ را القا کند و نقش تهییجی بالایی داشته باشد و روحیه رزمندگان را مضاعف سازد.
دوم: کسب پیروزی نه صرفا پیروزی نظامی
«شعار جنگ جنگ تا پیروزی» شعار مقاومت و ایستادگی ملت ایران و تسلیم نشدن به خواستههای دشمن بوده و استراتژی کلان نظام در مقابل متجاوز را ترسیم میکرد اما صرفا «پیروزی نظامی» از آن اراده نمیشد. هدف ما فتح بغداد و سلطه نظامی بر عراق نبود بلکه وادار کردن دنیا به پذیرش خواستههای جمهوری اسلامی مبنی بر تخلیه مناطق اشغالی ایران از سوی ارتش عراق، تعیین متجاوز و محاکمه آن از سوی نهادهای بینالمللی و جبران خسارات وارده به کشور بود. طبعا ما تحقق این خواستهها را پیروزی تلقی میکردیم و برای آن میجنگیدیم اما اگر احتمال دستیابی به این اهداف از طریق صرف سیاسی وجود داشت ــ که نداشت ــ در آن صورت فرصت مذاکرات سیاسی را از دست نمیدادیم همانگونه که اگر از طریق صرف نظامی، قابل وصول بود ــ و بعدها معلوم شد که نیست ــ باید اقدام نظامی میکردیم که کردیم. البته مناسبترین روش، پیگیری همزمان اقدامات نظامی و مذاکرات سیاسی بود که در دستور کار جمهوری اسلامی قرار گرفت و در هر دو زمینه در حد مقدورات و امکانات و بسترهای موجود، عمل شد. با این حساب، هم «جنگ» را نباید در تعارض با مذاکرات سیاسی و تلاشهای دیپلماتیک معنا کرد و هم «پیروزی» را نباید صرفا غلبه نظامی دانست. به همین دلیل است که استراتژی سیاسیون در زمینه «کسب یک پیروزی نظامی قاطع برای یافتن دست برتر در مذاکرات احتمالی پیش روی»، هیچ تعارضی با استراتژی اصلی «جنگ جنگ تا پیروزی» ندارد و معنای آن کوتاه آمدن از هدف کسب پیروزی در جنگ نبود.
سوم: دو استراتژی قابل جمع
بحث مربوط به کسب یک پیروزی قاطع نظامی و استفاده از دستاوردهای آن در مذاکرات سیاسی، در سال 62 و در روز قبل از شروع عملیات خیبر، دو بار از سوی آقای هاشمیرفسنجانی در جلسه فرماندهان ستادی و عملیاتی ارتش و سپاه مطرح شد. آقای هاشمی در تبیین اهمیت عملیات خیبر و برای تشجیع فرماندهان و این که این عملیات بسیار سرنوشتساز است و میتواند بزرگترین اهرم فشار برای تسلیم شدن عراق به خواستههای ایران را فراهم کند، به طرح این دیدگاه پرداخت:
«برای اولین بار، بحث مهمی را با آنها در میان گذاشتم که عکسالعملهای متفاوتی داشت؛ بعضی پسندیدند و بعضی نپسندیدند. گفتم، نظر من و بعضی از مسئولان رده بالای نظام این است که اگر یک عملیات موفق در داخل خاک عراق انجام دهیم و منطقهای از دشمن را تصرف نماییم که با آن بشود بعد از [پذیرش] آتشبس، بر عراق فشار آوریم و حقمان را بگیریم، باید با آتشبس موافقت شود. این منطقه میتواند همان باشد و چون هنوز چیزی در دست نداریم، مناسب نیست ولی اگر این هدف تامین شود، قابل طرح با امام است. آنها که مخالف بودند، گفتند شعار «جنگ جنگ تا پیروزی» یا «جنگ جنگ تا دفع فتنه از جهان» تبدیل به «جنگ جنگ تا یک پیروزی» شده و گفتند اظهار این نظر، ممکن است باعث دلسردی رزمندگانی شود که برای رسیدن به کربلا و قدس میجنگند. موافقان هم خوشحال شدند.» (آرامش و چالش، کارنامه و خاطرات سال 62 هاشمیرفسنجانی، به اهتمام مهدی هاشمی، نشر معارف انقلاب، سال 1381، صص 2-501)
آقای سلیمینمین در نقل همین فراز از کتاب آقای هاشمی رفسنجانی، به تقطیع جملات میپردازد و هم زمان و شرایط طرح این موضوع را حذف میکند و هم خوشحالی جمعی از فرماندهان را نمیآورد تا القا کند که این نظرات با استقبال فرماندهان سپاه و ارتش مواجه نشده است. نکته دیگر این که این نظر، تنها متعلق به آقای هاشمی رفسنجانی نبود و همانگونه که در فراز فوق آمده، هاشمی میگوید «من و بعضی از مسئولان رده بالای نظام» این عقیده را داریم. این مسئولان رده بالای نظام چه کسانی هستند؟ چنین به نظر میرسد که در سطح سران سه قوه این دیدگاه پذیرفته شده بود که باید جنگ را از موضع قدرت به پایان برد و آقای هاشمی رفسنجانی همین دیدگاه را بیان کرده است.
پس از آن هرگز این موضوع در جمع رزمندگان مطرح نشد زیرا در عمل مورد قبول همگان قرار گرفت و اگر هم کسانی آن را نپذیرفته بودند ولی تعارضی هم میان آن استراتژی با شعار «جنگ جنگ تا پیروزی» نمیدیدند. در واقع همگان قبول داشتند که خواه «کسب یک پیروزی بزرگ نظامی» و بعد مذاکره مدنظر باشد و خواه «تداوم جنگ تا پیروزی کامل نظامی» مورد توجه قرار گیرد، چارهای نداریم جز اینکه مرحله اول یعنی یک پیروزی بزرگ نظامی را طی کنیم. در واقع فرماندهان نظامی اعم از ارتشی و سپاهی، این دو استراتژی را قابل جمع میدانستند و اولی را مقدمه واجب تحقق دومی تلقی میکردند اما مشکل این بود که ما در کسب یک پیروزی بزرگ هم مشکل داشتیم و تلاش چندین باره ارتش اسلام در عملیات رمضان، خیبر، بدر، کربلای 4 و کربلای 5 به دلایلی که قبلا برشمردیم، ناکام ماند.
دکتر محسن رضایی فرمانده وقت سپاه پاسداران، نه تنها این دو استراتژی را قابل جمع میدانست بلکه معتقد بود که سیاسیون در استفاده از فرصتهای ایجاد شده پس از چند عملیات موفق ارتش اسلام، کوتاهی کردند و باید بهتر از این، از دستاوردهای این گونه عملیات موفق در عرصه دیپلماسی بهره میگرفتند. رضایی میگوید:
«جنگ را طوری برنامهریزی کرده بودیم که نظر سیاسیون و حضرت امام در یک راستا قرار بگیرد. بنابراین ما عملیات را طوری طراحی میکردیم که در آن هم صلح شرافتمندانه باشد و هم سقوط صدام. تصمیم ما این بود که اگر آقایان در بین راه این صلح شرافتمندانه را به دست آوردند که هیچ، وگرنه ما جنگ را تا سقوط صدام ادامه میدهیم. بنابراین طراحی به این صورت بود که ما جنگ را از نقاطی عبور دهیم که امکان صلح قبل از سقوط صدام وجود داشته باشد و مجبور نباشیم یک جنگ تمام عیار را تا پایان ادامه دهیم و اگر امکانی برای صلح هست، به وجود آید، لذا عملیات فاو برای همین انجام شد اما دیپلماسی کشور از آن استفاده نکرد ... جنگ یا باید از طریق صلح تمام میشد یا از طریق سقوط صدام که ما هر دو را در یک مسیر قرار داده بودیم». (مصاحبه با خبرگزاری فارس، اول مهر 1387)
وقتی کسب یک پیروزی بزرگ با توجه به حمایت همهجانبه شرق و غرب و اعراب از صدام از سویی و محاصره کامل جمهوری اسلامی در ابعاد گوناگون، میسر نشد معلوم نیست چرا آقای سلیمینمین و برخی دیگر، بر تداوم جنگ تا پیروزی کامل نظامی تاکید میکنند. این اعتراض وقتی موضوعیت مییابد که ما گام اول را برداشته باشیم و در برداشتن گامهای بعدی، دچار تردید شده باشیم اما واقعیت 8 ساله جنگ تحمیلی نشان داد که ما در مرحله دوم جنگ و برای وادار کردن دنیا به پذیرش نظرات جمهوری اسلامی، نتوانستیم مثلا در حد جدا کردن بصره از کلیت عراق و قطع ارتباط دریایی این کشور، به یک پیروزی بزرگ دست یابیم.
چهارم: ناممکن بودن پیروزی نظامی
طرح این شعار چه نقشی در واداشتن رهبری انقلاب به پذیرش قطعنامه 598 شورای امنیت داشته است؟ اصلیترین دلیلتراشی آقای سلیمینمین این است که طرح این شعار باعث تضعیف روحیه دفاعی رزمندگان شده و فرماندهان را به وادی معادلات پشت جبهه سوق داده و آنها را نسبت به وظیفهشان دچار تردید کرده است. این سخن یک ادعای بیمصداق است و هرگز چنین تردیدی در جبهه در میان رزمندگان و فرماندهان ایجاد نشد که اگر میشد باید در جایی انعکاس مییافت.
آقای سلیمینمین به گونهای سخن میگوید که گویی امکان پیروزی ایران در مرحله دوم دفاع مقدس یعنی شکست ارتش عراق در داخل خاک آن کشور وجود داشت و ما امکانات و تجهیزات کافی و نیروی انسانی بیشتر و حمایت بینالمللی و منطقهای لازم را در اختیار داشتیم و عراق هم از همه این امکانات محروم بود. واقعیت درست معکوس است یعنی کشور ما به دلیل همه محدودیتهایی که قبلا برشمردیم، امکان کسب پیروزی و تداوم جنگ را نداشت و این در حالی بود که پس از فتح خرمشهر، ما در داخل خاک عراق میجنگیدیم و طبعا در این شرایط، سربازان ارتش عراق با انگیزه بیشتری میجنگیدند و دفاع از سرزمین و خاک عراق، انگیزه کافی را به سربازان صدام میداد. در مقابل، در هنگام جنگیدن در داخل خاک عراق، نمیتوان همان حد از انگیزه جنگیدن را از سربازان و رزمندگان ایران انتظار داشت که در دفاع از خاک ایران در مقابل تجاوز عراق و برای بیرون راندن ارتش متجاوز از کشور از خود نشان میدادند.
نکته مهمتر این است که مگر سرنوشت یک جنگ را فقط انگیزه و روحیه رزمندگان تعیین میکند که با فرض تضعیف روحیه دفاعی سربازان، شکست نظامی یک کشور رقم بخورد؟ رزمندگان اسلام در قریب به اتفاق مراحل دفاع مقدس، از انگیزه بالایی برخوردار بودند اما شکستهای متعددی را در مقابل ارتش بعثی تجربه کردند که ناشی از دیگر عوامل دخیل در سرنوشت جنگ بوده است. ما در طول جنگ در طی حدود 400 بار اقدام نظامی ارتش عراق در استفاده از سلاح شیمیایی، حدود 120 هزار شهید و مجروح شیمیایی داشتیم. آیا روحیه رزمندگان توانست آنها را از گزند این سلاح مرگبار حفظ کند و آیا میتوان انکار کرد که یکی از دلایل جدی شکست رزمندگان در جبههها، استفاده گسترده ارتش عراق از سلاح شیمیایی بوده است؟ مگر میتوان حمایتهای تسلیحاتی شرق و غرب از صدام را در سرنوشت جنگ بیتاثیر قلمداد کرد؟ مگر محاصره و تحریم جمهوری اسلامی و ضعف تسلیحاتی ارتش و سپاه ایران را میتوان نادیده انگاشت؟ مگر فراموش کردیم که وقتی ما برای تامین منابع مالی مورد نیاز کشور، پول بدون پشتوانه چاپ میکردیم، شیوخ عرب، میلیاردها دلار کمک بلاعوض در اختیار صدام قرار میدادند و بنیه نظامی و اقتصادی عراق را تجهیز میکردند؟ مگر یادمان رفته که در سال پایان جنگ، تعداد لشکرها و تیپهای عراق نسبت به آغاز حمله به ایران، چندین برابر شده بودند در حالی که ما در تامین نیروی انسانی لازم حتی در حد پدافند تمام خطوط مرزی، مشکل داشتیم؟ سرنوشت جنگ را تمامی این عوامل با هم تعیین میکنند و نه تنها روحیه رزمندگان.
پنجم: همه جنگ، روحیه نیست
نکته قابل تامل این است که دستاوردهای ارتش اسلام در مرحله اول جنگ یعنی به هنگام حضور ارتش عراق در خاک ایران را نباید با مرحله دوم جنگ یعنی حضور ما در داخل خاک عراق مقایسه کرد. در مرحله اول، ارتش عراق از سلاحهای متعارف استفاده میکرد و ما قادر بودیم کمبودهای خود را به شکلی جبران و فاصله موجود در امکانات و تسلیحات و تجهیزات را با توسل به عواملی چون ایمان اسلامی، روحیه انقلابی و عرق وطندوستی پر کنیم. در واقع، در مرحله اول، آزادسازی مناطق اشغالی به اندازه کافی، روحیهبخش بود و میشد با تکیه بر امکانات محدود داخلی، بر عراق دارای ارتش قدرتمند که در خارج از خاک خودش و طبعا با انگیزه ضعیفتری میجنگید، غالب شد اما در مرحله دوم جنگ، نه عراق همان عراق اول جنگ بود و نه ما از همان امکانات و همان میزان نیروی انسانی و همان انگیزه بالای رزمندگان، برخوردار بودیم.
غالبا این گونه است که رزمندگان یک کشور در دفاع از خاک و حیثیت و ملت خود در مقابل دشمن متجاوز، دارای انگیزه بیشتری هستند ولی همان حد از روحیه و انگیزه را در هنگام اشغال یک سرزمین دیگر از خود نشان نمیدهند و حتی اگر در ابتدا، خیلی پرشور وارد سرزمین دیگر شوند اما بتدریج این شور فرو مینشیند و سئوالات زیادی در ذهن پدید میآید و انگیزهها ضعیف میشود. این امر را در مرحله پس از قبول قطعنامه 598 از سوی ایران و به هنگام پیشروی مجدد ارتش عراق به داخل خاک ایران و رسیدن آنها به نزدیکی اهواز هم شاهد بودیم. در آن شرایط، بار دیگر حضور گسترده مردم در جبههها اتفاق افتاد و در مقابل، فرار ارتش عراق از مقابل رزمندگان تا حد مرزی عراق شکل گرفت و این درحالی است که تا قبل از پیشروی مجدد ارتش عراق به داخل خاک ایران، ما از کمبود نیروی انسانی در جبههها رنج میبردیم و در مقابل، ارتش عراق هم با انگیزه بیشتری میجنگید.
تجربه دفاع مقدس نشان داد که اگر بالاترین حد از روحیه و انگیزه را هم داشته باشیم اما از نظر تجهیزات و امکانات و پشتوانههای مالی، تفاوت بسیار زیادی بین ما و خصم وجود داشته باشد، کسب پیروزی و غلبه بر دشمن، دشوار و حتی ناممکن است. روحیه تنها یک عامل مهم و موثر بر سرنوشت جنگ است نه تمامی آن.
سیاستبازی هاشمی؟!
سلیمینمین در نقد میرحسین موسوی نقبی هم به جریان قبول قطعنامه 598 میزند و درباره اتمام غیرنظامی جنگ میگوید: «میرحسین موسوی اگر چه شخصیتی سیاسی است اما ثابت کرده است که تاکنون در تاریخ سیاسی زندگیاش دو بار فریب هاشمی را خورده است. یکی در زمان اتمام جنگ که وی با اتمام جنگ تحمیلی مخالف بود ولی با سیاستبازی هاشمی، نامهای مبنی بر عدم توان دولت در تامین نیازهای جنگ به هاشمی داد که باعث اتمام غیرنظامی جنگ شد. بار دوم ...». (سخنرانی در دانشگاه چمران اهواز، 24 آبان 88، خبرگزاری فارس)
این سخن آقای سلیمینمین، پرسشهای زیادی را به ذهن میآورد:
- آیا آقای سلیمینمین معتقد است که دولت توان تامین نیازهای جنگ را داشت ولی به دلیل سیاستبازی هاشمی، میرحسین موسوی فریب خورد و نامهای خلاف واقع به امام نوشت؟
- آیا ایشان معتقد است که دولت موسوی توان تامین نیازهای جنگ را نداشت اما این امر باید از امام پنهان میماند و موسوی نباید این واقعیت را به امام منتقل میکرد؟
- آیا آقای سلیمینمین معتقد است که دولت توان تامین نیازهای جنگ را نداشت اما علیرغم این ناتوانی، ما همچنان باید میجنگیدیم؟
- آیا به گمان سلیمینمین، هاشمی رفسنجانی به عنوان جانشین فرمانده کل قوا و مسئول جنگ، نباید از مسئولان اقتصادی، سیاسی و نظامی کشور، تقاضای گزارش وضعیت میکرد و باید آن گزارشها را از ترس اتهامات امروز مبنی بر «سیاستباز بودن»، از امام پنهان میکرد؟
- آیا آقای سلیمینمین معتقدند که اتمام جنگ به شکل نظامی میسر بود اما مسئولان نظام و امام خمینی با قبول قطعنامه، راهی دیگر در پیش گرفتند که خلاف مصلحت بود؟
- آیا آقای سلیمینمین معتقد است که سرنوشت جنگ را تنها یک نفر تعیین کرد و دیگران اعم از امام خمینی، دولت، سران قوا، شورای عالی دفاع، فرماندهان ارتش و سپاه، مجلس و ...، نقش و تاثیری در این تصمیمات نداشتهاند؟
- صریحتر بپرسیم آیا آقای سلیمینمین معتقد است که امام خمینی هم فریب سیاستبازی هاشمی رفسنجانی را خورد و با این که با اتمام جنگ تحمیلی مخالف بود اما قطعنامه را قبول کرد و باعث اتمام غیرنظامی جنگ شد؟
آقای سلیمینمین و برخی از افراد دیگر که این روزها با هدف سیاسی، به فرماندهان نظامی و مسئولان سیاسی دوران جنگ تحمیلی حمله میکنند و آنان را به خاطر ارزیابی درست شرایط و ارائه شجاعانه پیشنهاد قبول قطعنامه، مینوازند، در واقع و به صورت تصریح نشده، به همین نکته آخر اعتقاد دارند که امام هم در زمین هاشمی رفسنجانی بازی کرد و به تعبیری، فریب او را خورد اما جرئت بیان این نکته را ندارند. البته ممکن است بگویند که وضع امام فرق میکند چون ایشان وقتی ببینند که اطرافیان و مسئولان قادر به تامین نظر ایشان نیستند، چارهای ندارند جز این که مصلحتاندیشانهترین تصمیم را با توجه به شرایط اخذ کنند و ایشان هم چنین کردند. اگر این چنین باشد چرا نباید همین حق را برای مسئولان و فرماندهان قائل بود که با توجه به کمبودها و نبود امکانات، آنها نیز مصلحتاندیشی کرده و برای حفظ انقلاب و کشور، پیشنهاد قبول قطعنامه را مطرح کنند که در آن شرایط، یک تدبیر مناسب برای پایان شرافتمندانه جنگ بود و امام خمینی هم بر این تدبیر صحه گذاشتند؟ مگر امام خمینی آنان را دلسوز کشور و مردم نمیدانست؟ مگر این افراد فاقد فهم سیاسی و درک شرایط بودند؟ چرا میگویید این مسئولان حتی با احتمال جدی شکست نظامی جمهوری اسلامی و به خطر افتادن اصل انقلاب، نباید نظر خود را با امام در میان میگذاشتند؟ مگر امام خمینی علم غیب داشتند و با روشی غیر از مشورت با اطرافیان و افراد مورد اعتماد خود و سنجش شرایط و مصلحتاندیشی برای نظام و کشور و مردم تصمیم میگرفتند؟
آقای هاشمی رفسنجانی نه تنها سیاسیکاری نکرد بلکه پس از مشورت با مسئولان نظام و سران قوا و فرماندهان دفاع مقدس و گرفتن گزارشهای دقیق از وضعیت اقتصادی و مالی و نظامی کشور، به سراغ امام راحل رفت و به نمایندگی از مسئولان جمهوری اسلامی، شرایط جنگ را برای ایشان تبیین کرد و منتظر تصمیمگیری امام ماند و برای حفظ شان رهبری، حاضر به قبول مسئولیت پایان جنگ شد. در این باره سردار شمخانی در برنامه تلویزیونی «دیروز، امروز، فردا» به مناسبت سالگرد فتح خرمشهر (دوم خرداد 1389) چنین گفته است: «ببینید! آقای هاشمی به امام گفت اجازه بدهید جنگ را من اعلام کنم که تمام شود و من مسئولیت آن را بر عهده میگیرم و بعد شما با من برخورد کنید. شما ببینید از خودگذشتگی از این بزرگتر میشود؟»
شمخانی در همین گفتگوی تلویزیونی، متعرض موضوعات دیگری هم شد و از جمله در پاسخ به سئوالات جهتدار و القایی مجری برنامه که میخواست دولت مهندس موسوی را به کمک نکردن به جبههها متهم کند، گفت: «ما توان ادامه جنگ نداشتیم، دولت هم چیزی نداشت که ندهد. ما در هشت سال جنگمان 22 میلیارد دلار خرج کردیم و عراق 180 میلیارد دلار که علاوه بر آنها کمک و تجهیزات و نیروی انسانی و امکانات و اینها را هم از شرق و غرب و اعراب و غیره، مفت دریافت میکرد».
شمخانی همچنین گفت: «عراق با 12 لشکر که داشت، جنگ را شروع کرد و با 62 لشکر آماده و باتجربه جنگ را تمام کرد. همه تجهیزات عراق در طول جنگ اضافه شده بود».
وی همچنین تصریح کرد: «من خودم از اولین فرماندهانی بودم که به آقای هاشمی گفتم باید فکری برای جنگ کنیم».
همراهی آمریکا با تز «جنگ جنگ تا یک پیروزی»؟!
از نکات قابل نقد اظهار شده از سوی آقای سلیمی نمین، طرح این ادعاست که آمریکا برای جلوگیری از پیروزی کامل ایران در جنگ تحمیلی، در محدوده استراتژی آقای هاشمی رفسنجانی نقشآفرینی کرد و به ایران، اسلحه فروخت. دقت کنید:
«آقای هاشمیرفسنجانی به هر دلیل مصر بودند تا به پشتوانه یک عملیات موفق و جلب نظر آمریکا از طریق سیاسی به جنگ پایان دهند. آمریکاییها نیز که به هیچوجه مایل نبودند ملت ایران در جبهههای نبرد به پیروزی نایل آید از این تز استقبال مینمودند و آماده بودند در حد یک عملیات موفق از نظر تسلیحاتی وارد معامله شوند. گفته میشود اگر واشنگتن تمایل به تجدید روابط داشت چرا بعضاً در ارسال تجهیزات صداقت لازم را به خرج نداد؟ پاسخ این چرایی را باید در نگرانی آمریکا از امکان بهرهمندی ایران از تجهیزات برای دستیابی به پیروزی نهایی در جبههها یافت. از اینرو برخی سلاحهای از رده خارج شده و غیرکارآمد را نیز راهی ایران ساخت؛ بنابراین آمریکا نیز در محدوده استراتژی آقای هاشمی میخواهد نقشآفرینی کند، یعنی کمک به یک عملیات موفق و نه بیش از آن». (اوج دفاع، ص 60)
براساس این اظهارات، اولا استراتژی آقای هاشمی در زمینه «جنگ جنگ تا یک پیروزی»، عامل شکست و ناکامی ما در مرحله دوم جنگ بوده است. ثانیا آمریکا هم که نمیخواهد ایران به پیروزی کامل دست یابد، در چهارچوب استراتژی آقای هاشمی وارد میدان میشود. طبعا از این دو ادعا، نوعی همگرایی میان آمریکا و آقای هاشمی نتیجه گرفته میشود که هدف اصلی نقد آقای سلیمینمین است. اما آیا این ادعاها، از کمترین پشتوانههای استدلالی از جمله از منطق درونی برخوردارند؟
قبلا گفتیم که دلیل ناکامی ایران در مرحله دوم جنگ تحمیلی و مجازات صدام، حمایت همهجانبه شرق و غرب از عراق بود و نه شعار «جنگجنگ تا یک پیروزی» که خود میتوانست ما را یک گام به هدف نهایی در جنگ نزدیک کند. همچنین تاکید کردیم که توان ملی کشور ما متاسفانه در حدی نبود که بتوانیم حتی یک پیروزی قاطع نظامی ـ در حد فتح بصره و قطع ارتباط دریایی عراق ـ را به دست آوریم و تلاش مکرر ما در چندین عملیات برای رسیدن به این هدف، بیثمر ماند. طبعا وقتی کسب «یک پیروزی بزرگ» میسر نباشد کسب «پیروزی کامل» هم به نحو اولی ممکن نخواهد بود. حال اگر مدعی شویم که در این شرایط، آمریکا در محدوده استراتژی آقای هاشمی، نقشآفرینی میکند به این معناست که این کشور درصدد است به نفع جمهوری اسلامی وارد عرصه شود و دستکم در کسب «یک پیروزی بزرگ»، در کنار ایران قرار گیرد. البته اگر آمریکا چنین سیاستی را در جنگ تحمیلی در پیش میگرفت، قطعا به سود جمهوری اسلامی بود چون با این پیروزی مرحلهای، ایران گام بزرگی برای رسیدن به پیروزی کامل برمیداشت و حتی اگر پیروزی نظامی کامل در جنگ میسر نمیشد، دستکم این فرصت برای ایران فراهم میشد که در چانهزنی سیاسی احتمالی، دست برتر را داشته باشد و منافع ملی کشور را از موضع قدرت پی بگیرد اما آمریکا چنین سیاستی را در پیش نگرفت.
واقعیت این است که آمریکا اساسا با هدف پیروزی ایران در یک عملیات مهم، وارد مراوده با جمهوری اسلامی نشده بود. کاخ سفید با توجه به وضعیت دو کشور ایران و عراق در منطقه و نیز با داشتن رقیبی مانند شوروی در جهان، به تضعیف طرفین جنگ میاندیشید و هرگز حاضر نبود «ایران پیروز» در منطقه ایجاد شود و به همین دلیل، یقین داشت که فروش مقداری سلاح به ایران در ازای آزادی گروگانهای آمریکایی در لبنان، هرگز فاصله زیاد تسلیحاتی میان ایران و عراق را کم نمیکند و ایران با این مقدار سلاح نمیتواند یک پیروزی پراهمیت در جنگ به دست آورد.
آقای سلیمی نمین به گونهای سخن میگوید که گویی انتظار داشته آمریکا به نفع ما در جنگ وارد میدان شود در حالی که ما معتقد بودیم صدام علیرغم داشتن قرارداد نظامی با شوروی و استفاده از تجهیزات روسی، به نفع آمریکا میجنگید و منافع درازمدت غرب را تامین میکرد. در این شرایط، طبعا آمریکا در حد رسیدن ایران به یک پیروزی مهم هم حاضر به دادن تسلیحات به جمهوری اسلامی نبود. در جریان مکفارلین هم هیئت حاکمه این کشور با اهدافی مانند آزادی گروگانهای آمریکایی به قصد یافتن دست برتر تبلیغاتی در رقابت انتخاباتی این کشور، وارد معامله شد و امید داشت که بتواند با استفاده از دیپلماسی پنهانی و در یک روند تدریجی، ایران را به ایجاد رابطه با آمریکا و همراهی با سیاستهای این کشور در منطقه بکشاند اما مسئولان جمهوری اسلامی با زیرکی، امکان این سوءاستفاده را از میان برداشتند و ضمن تامین برخی از نیازهای تسلیحاتی، بحران سیاسی بزرگی را برای هیئت حاکمه آن کشور ایجاد کردند.
علی هاشمی – اخویزاده آقای هاشمی رفسنجانی – که بعد از شکست سفر مکفارلین به تهران، به قول خودش به صورت اتفاقی به مذاکره با آمریکاییها کشیده شده، در مورد محتوای اظهارات طرف آمریکایی بر همین موضوع تاکید میکند و میگوید: «آنها گفتند که مطابق اطلاعات ما، روسیه و برخی کشورهای غربی، حمایت تسلیحاتی خودشان از عراق را بشدت افزایش دادهاند و به زودی موازنه جنگ به نفع عراق کاملا تغییر خواهد کرد و ما نمیخواهیم این اتفاق بیفتد. آنها البته اضافه کردند که روشن و صریح میگوییم که مدنظر ما این نیست که شما یک پیروزی در عراق به دست بیاورید. بعد هم چند بار تاکید کردند که آنچه مدنظر ماست، یک «صلح شرافتمندانه» است». (مصاحبه با شهروند امروز، شماره 50، 26 خرداد 1387).
بنابراین گزارش و با توجه به همه تحلیلها و واقعیتهایی که در جنگ ما شاهد آن بودیم، آمریکا با توجه به حمایت شوروی از عراق و نیز ادعاهای ضداسرائیلی صدام، به پیروزی عراق راضی نبود. همچنین با توجه به ماهیت انقلابی ایران و هراس متحدان عرب آمریکا و با توجه به نگرانی اسرائیل از انقلاب اسلامی، پیروزی ایران هم برای آمریکاییان مطلوب نبود. آنها میخواستند که این جنگ، اساسا پیروز نداشته باشد و بویژه، ایران پیروز آن نباشد. بنابراین حتی حاضر به مراوده با ایران در حد کسب یک پیروزی بزرگ هم نبودند.
قطعنامه 598 و جمهوری اسلامی
بزرگترین و قابل اعتناترین سخن مسئولان نظام اسلامی در باره جنگ تحمیلی این بود که ما خواستار جنگ نیستیم و صرفا دفاع میکنیم و اگر یک پیشنهاد جدی از سوی مجامع جهانی ارائه شود که در برگیرنده خواستههای جمهوری اسلامی باشد (بازگشت به مرزهای بینالمللی، تعیین طرف متجاوز و مجازات آن، تامین خسارات وارده به ایران)، ما قطعا آتشبس و صلح را میپذیریم زیرا ما بیش از دیگران از کشته شدن مردم دو کشور و تخریب منابع مردم مسلمان ایران و عراق، ناراحتیم. همچنین ادعای قابل اثبات مهم دیگر این بود که تا قبل از تصویب قطعنامه 598 شورای امنیت، هیچ سند جدی حقوقی که تا حدودی خواستههای ما را در برگیرد، وجود ندارد. با این حساب، این قطعنامه یکی از مهمترین راهکارها برای پایان جنگ به حساب میآمد.
از سوی دیگر، این قطعنامه پس از پیروزیهای رزمندگان اسلام در داخل خاک عراق و به قصد جلوگیری از سقوط احتمالی صدام تصویب شد اما با رایزنی پشتپرده جمهوری اسلامی، مفادی را هم در بر داشت که میتوانست به نفع ایران هم تمام شود و لذا ما به هنگام تصویب، این قطعنامه را نپذیرفتیم اما آن را رد هم نکردیم. البته برخی میگویند که ما در همان زمان تصویب، به صورت غیرعلنی آن را پذیرفته بودیم.
دکتر محسن رضایی در مصاحبه با هفتهنامه میهن (به نقل از خبرگزاری فارس، تاریخ انتشار، 4 مهر 1388) در پاسخ به این سئوال که «اگر قطعنامهای با محتوای قطعنامه 598 در سال 1362 به ایران پیشنهاد میشد آیا مورد موافقت قرار میگرفت یا شرایط خاص سال 1367 باعث شد قطعنامه را بپذیرید؟» چنین پاسخ میدهد:
«به نظر من مشکلی نبود و ما می پذیرفتیم. بهاین دلیل که وقتی قطعنامه 598 صادر شد ایران در سال 1366 قطعنامه را به صورت مشروط و غیرعلنی می پذیرد. ایران پذیرش خود را به سازمان ملل اعلام میکند و میگوید روی برخی از بندها ایراد دارد. پذیرش غیرعلنی قطعنامه 598 نکتهای است که تا به حال مطرح نشده و در سطح جامعه مطرح نشده است اما 21 سال پس از پایان جنگ بد نیست به آن پرداخته شود. خیلیها فکر میکنند ایران در سال 1367 قطعنامه 598 را پذیرفت اما ایران یک سال قبلش قطعنامه را پذیرفته بود اما بنا نبود کهاین موضوع افشا شود تا مذاکرات پیش رود و مانعی برای ادامه مذاکرات پیش نیاید».
خواه با این نظر آقای رضایی موافق باشیم و خواه مخالف، واقعیت این است که قطعنامه 598 با محتوایی تصویب شده بود که نظر مساعد ایران را نیز به خود جلب کند و ما میتوانستیم با توسل به آن، برخی خطرات شکننده برای انقلاب و کشور را پشت سر بگذاریم. در شرایط سال 67 که احتمال پیروزی در جنگ دور از دسترس قرار داشت و حتی دفاع از مرزهای کشور با دشواری صورت میگرفت و شرق و غرب دست صدام را برای انجام هر جنایتی باز گذاشته بودند و خود آمریکا هم با حمله به بنادر و سکوهای نفتی و ناوچه جنگی و هواپیمای مسافربری ایرانی، وارد جنگ شده بود، پذیرش قطعنامه یک مسیر حقوقی قابل قبول برای پایان جنگ تلقی میشد. امام با توجه به همه این شرایط، قطعنامه را پذیرفت و با تاکید بر تعهد و دلسوزی و صداقت تمامی کارشناسان سیاسی و نظامی موافق قبول قطعنامه، خطاب به مردم و رزمندگان چنین نوشت:
«... اما در مورد قبول قطعنامه که حقیقتا مسئله بسیار تلخ و ناگواری برای همه و خصوصا برای من بود، این است که من تا چند روز قبل معتقد به همان شیوه دفاع و مواضع اعلام شده در جنگ بودم و مصلحت نظام و کشور و انقلاب را در اجرای آن میدیدم، ولی به واسطه حوادث و عواملی که از ذکر آن فعلا خودداری میکنم و به امید خداوند در آینده روشن خواهد شد و با توجه به نظر تمامی کارشناسان سیاسی و نظامی سطح بالای کشور که من به تعهد و دلسوزی و صداقت آنان اعتماد دارم، با قبول قطعنامه و آتشبس موافقت نمودم و در مقطع کنونی آن را به مصلحت انقلاب و نظام میدانم». (پیام به مناسبت برگزاری مراسم حج سال 1367)
آیتالله خامنهای رئیس جمهوری وقت (رهبری کنونی) 4 روز پس از قبول قطعنامه در خطبههای نمازجمعه تهران هم در این باره سخن میگوید و تاکید میکند که مصلحتاندیشی مسئولان که به تایید حضرت امام رسید، کاملا قابل دفاع است و در صورت بیان علل این تصمیم، نظر موافق همه مردم را جلب میکند:
« مسأله را در آن حد مجملی که میشود گفت من در یک جمله عرض میکنم و آن جمله را برای شما تبیین میکنم. آن جمله این است که مسئولین نظام تشخیص دادند و امام بزرگوار بر این تشخیص صحه گذاشتند که امروز قبول قطعنامه به صلاح اسلام و انقلاب و کشور است. حالا چطور به صلاح است، چه عواملی وجود دارد و چه حوادثی وجود دارد که قبول قطعنامه امروز بنفع انقلاب است، همه مردم مشتاقند که این عوامل و حوادثی که امام در پیامشان اشاره کردند، اینها را بدانند. بنده این عوامل و حوادث را خوب میدانم و میتوانم برای شما بیان کنم و هیچ جملهای که به مردم نشود گفت در این عوامل و حوادث نیست... در حالی که شما محرمها این مطلب را از دهان من میشنوید، گوشهای نامحرم هم متاسفانه خواهد شنید. اگر ما میتوانستیم راهی را پیدا کنیم یا بوجود آوریم که آنچه را به شما گفته میشود و ملت ایران محرم دانستن او هست، فقط ملت ایران آن را بشنود و دشمن از او اطلاع پیدا نکند، اگر این چنین فضایی را ما پیدا میکردیم شک نداشته باشید بنده و دیگر مسئولین نظام میآمدیم یکی، یکی عوامل و حوادث را میگفتیم و مطمئنا نظر موافق همه را جلب میکرد».
البته امروزه تمامی مسائل مربوط به قبول قطعنامه، بیان و از جمله نامه حضرت امام به مسئولان در باره علل اتخاذ این تصمیم بزرگ، منتشر شده است و هیچ ابهامی در این زمینه وجود ندارد. در عین حال چون امام از همان روزها، شرایطی را پیشبینی میکرد که برخی از افراد ولو با حسن نیت، قضاوت عجولانه و خلاف واقع کنند و مسئولان دلسوز و امین نظام را زیر سئوال ببرند، در همان پیام تاریخی خویش تاکید کردند:
«... فرزندان انقلابیام، ... تاکید میکنم که گمان نکنید که من در جریان کار جنگ و مسئولان آن نیستم. مسئولین مورد اعتماد من میباشند. آنها را از این تصمیمی که گرفتهاند شماتت نکنید که برای آنان نیز چنین پیشنهادی سخت و ناگوار بوده است».
به همین دلیل است که معتقدیم اگر جام زهری خورده شد نه صرفا از سوی امام که از سوی همه کسانی بود که به پیروزی کامل در جنگ امیدوار بودند اما با قرار گرفتن همه ابرقدرتها در پشت سر صدام، این هدف محقق نشد و تلخی این ماجرا در کام همه آنان ماند. البته خداوند جبران کننده است و دیدیم که به نیت خالصانه امام و مسئولان و رزمندگان، برکت مضاعف داد و پس از چند سال، اتفاقاتی افتاد که ایران را به قدرت منطقهای مبدل ساخت و صدام را به مجازات جنایاتش رساند.
تقطیع و تفسیر دلبخواه خاطرات هاشمی
سلیمینمین به هنگام ذکر برخی از خاطرات آقای هاشمی، به گونهای به تقطیع عبارات میپردازد که بتواند تمامی نکات مثبت احتمالی در ذهن خواننده را از میان بردارد و نتیجه دلخواه خود را بگیرد. مثلا وی وقتی از قول آقای هاشمی، وضعیت شکست نظامی ایران در سال 65 را مطرح میکند، این عبارات را از خاطرات آقای هاشمی نقل میکند:
«سال 65 تمام شد، اما امیدهایی که به ختم جنگ با یک پیروزی قاطع داشتیم، ناتمام ماند. طراحی عملیات سرنوشتساز و تجهیز پانصد گردان رزمی و دریافت دهها میلیارد تومان با اجازه ویژه امام از بانک مرکزی... و تامین موشکهای دوربرد تاو و هاک و قطعات از آمریکا و... اما ناکامی در [عملیات کربلای چهار مشکل آفرین شد.]» (ص504)
حال به عبارات کامل خاطرات آقای هاشمی توجه کنید:
«سال 65 تمام شد، اما امیدهایی که به ختم جنگ با یک پیروزی قاطع داشتیم، ناتمام ماند. طراحی عملیات سرنوشتساز و تجهیز پانصد گردان رزمی و دریافت دهها میلیارد تومان با اجازه ویژه امام از بانک مرکزی و بحثهای طولانی در شورای عالی دفاع و جلسات سران قوا و بحث فراوان قرارگاهی و هماهنگیهای ایجاد شده بین ارتش و سپاه و تامین موشکهای دوربرد تاو و هاک و قطعات از آمریکا و تبدیل تعدادی از خطوط تولید صنایع مصرفی به تولید نیازهای پرمصرف جنگ، شرایط جنگ را به نفع ما تغییر داد اما ناکامی در [عملیات] کربلای چهار مشکلآفرین شد و خوشبختانه با تصمیم خوب ادامه عملیات در قالب عملیات کربلای پنج، تاحدود زیادی ناکامی کربلای چهار را جبران کرد لکن نتوانستیم به همه اهداف کربلای پنج برسیم که کنترل کامل بصره و کوتاه کردن دست صدامیان از دریا بود.» (ص 504)
با مقایسه این دو متن و نحوه تقطیع عبارات خاطره آقای هاشمی در روز آخر سال 65 ، سئوالاتی به ذهن تبادر میکند. چرا نقل قول آقای هاشمی به شکلی تقطیع شد که تصمیمات جمعی در شورای عالی دفاع و سران قوا و مباحث کارشناسی قرارگاهی و تلاش برای ایجاد وحدت میان سپاه و ارتش و تدبیر تغییر خطوط تولید صنعتی به نفع تجهیز جبههها در آن مشاهده نشود؟ آیا قصد این گونه گزینش کردن این بود که هاشمی به عنوان مسئول اصلی جنگ، مسئول ناکامی مرحله دوم جنگ جلوه داده شود و تصمیمگیری وی در جنگ، شخصی معرفی شود و پای دیگران به میان نیاید؟ آیا هدف این بود که تمهیدات عمومی نظام برای شکست صدام یکجا و در کنار هم نیاید تا بعدها ادعا شود که ما امکان پیروزی داشتیم اما کوتاهی شد؟ آیا حذف این جمله آقای هاشمی که این تمهیدات، «شرایط جنگ را به نفع ما تغییر داد»، به این منظور نیست که ناکامی روش آقای هاشمی در جنگ نتیجه گرفته شود تا هاشمی و استراتژی جنگی وی زیر سئوال برود؟ واقعا چه نیازی به این گونه تقطیع هدفدار عبارات هاشمی است اگر میخواهیم منصف باشیم و تاریخ را به دلخواه ننویسیم؟
در موردی دیگر آقای سلیمینمین مینویسد: «متأسفانه در کنار ایجاد تشکیک نسبت به شعارهای محوری جنگ، برخی نزدیکان آقای هاشمی که در جنگ نیز دستیار ویژه ایشان به حساب میآمدند در پشت جبهه آشکارا به طرح صلح با عراق میپردازند: «شب احمدآقا تلفنی گفت به دنبال نامه محسن رضایی به امام در مورد مطرح شدن صلح [با عراق] در جلسه نمایندگان با حضور دکتر روحانی، امام از من توضیح خواستهاند. گفتم فردا به زیارتشان میآیم... صبح به زیارت امام رفتم... امام فرمودند طبق گزارش فرمانده سپاه، در جلسهای جمعی از نمایندگان صحبت از مشکلات جنگ کرده و ختم جنگ را مطرح نمودهاند. از من خواستند که به آنها بگویم ما باید تا آخرین فرد با صدام بجنگیم و صحبت از صلح نکنند». (ص113) هرچند آقای هاشمی این فراز از خاطرات خویش را بسیار مبهم و غامض مطرح ساخته است تا طرح کننده بحث صلح با صدام مشخص نگردد، اما تذکر امام به آقای هاشمی تاحدودی مخاطب هشدار را روشن میسازد. (ص 56)
ظاهرا ما هیچ دلیل تاریخی مستقلی را برای این ماجرا در اختیار نداریم و اگر خاطرات خود آقای هاشمی نبود هرگز آقای سلیمینمین این ادعا را مطرح نمیکرد که برخی از نمایندگان به موضوع صلح با عراق اشاره کردند و همین امر باعث اعتراض محسن رضایی شد و امام هم در این زمینه هشدار دادند. ای کاش خاطرات دیگران هم از دوره جنگ منتشر شده بود و اینک میتوانستیم به چیزی بیشتر از خاطرات آقای هاشمی استناد کنیم. در عین حال این پرسش مطرح میشود که از کجای این خاطره به قول سلیمینمین بسیار مبهم و غامض آقای هاشمی، چنین استنباط میشود که برخی نزدیکان آقای هاشمی که در جنگ نیز دستیار ویژه ایشان به حساب میآمدند (یعنی حسن روحانی)، صلح با عراق را مطرح کردند؟ از خاطرات آقای هاشمی تنها این نتیجه گرفته میشود که در جمع نمایندگان مجلس که آقای روحانی هم در آن جلسه حاضر بوده، این بحث مطرح شده است و هیچ دلیل و قرینه دیگری در این باب وجود ندارد. البته آقای سلیمینمین از تذکر امام به آقای هاشمی نتیجه گرفته است که مخاطب هشدار امام تاحدودی! مشخص است اما این برداشت را باید به همان قضاوت از قبل موجود در ذهن آقای سلیمینمین نسبت داد که در صدد است آقای هاشمی را متهم کند. مگر آقای هاشمی ننوشته است که «امام فرمودند طبق گزارش فرمانده سپاه، در جلسهای جمعی از نمایندگان صحبت از مشکلات جنگ کرده و ختم جنگ را مطرح نمودهاند. از من خواستند که به آنها بگویم ما باید تا آخرین فرد با صدام بجنگیم و صحبت از صلح نکنند»؟ با این حساب «جمعی از نمایندگان» بودند نه آقای روحانی و اصلا معلوم نیست که آقای روحانی در این جمع، چه نظری را مطرح کرده است. ضمن آن که تذکر به آقای هاشمی از سوی امام به این دلیل بوده است که او رئیس مجلس است و طبعا ایشان باید نظر امام را به نمایندگان منعکس کند. همچنین آقای هاشمی در این زمان مسئول جنگ است و از این نظر هم میتواند واسطه انتقال نظرات امام باشد. پس به چه دلیل باید با بدبینی و خلاف صریح خاطرات ذکر شده و به صورت دلبخواه، مدعی شد که نزدیکان هاشمی، موضوع صلح را مطرح کردند در حالی که تذکر امام به آقای هاشمی، به دلیل ریاست وی بر مجلس و نیز مسئولیت ایشان در جنگ آن هم برای انتفال نظرات امام به نمایندگان بود نه چیزی دیگر.
درباره نظرات قابل نقد آقای سلیمی نمین درباره جنگ تحمیلی، هنوز هم مطالب زیادی برای گفتن هست که به دلیل طولانی شدن این بحث، از طرح آنها پرهیز میکنیم. شاید وقتی دیگر!
ب - ماجرای مکفارلین
ماجرای مکفارلین، دیگر موضوعی است که در نقد سلیمی نمین مورد توجه بوده است. این ماجرا، یکی از تجارب موفق دیپلماسی پنهان جمهوری اسلامی به حساب میآید که در آن، آمریکا با آن همه تجارب مشابه، کم آورد و گرفتار بحرانی جدی شد. قبل از اینکه نقد روایت آقای سلیمینمین از این ماجرا را آغاز کنیم، ضروری است ابتدا به ترسیم اصل ماجرا بپردازیم.
در طی سالهای جنگ تحمیلی، آمریکا و دیگر حامیان صدام برای اعمال فشار بر جمهوری اسلامی، اقدام به تحریم تسلیحاتی ایران کردند و تمامی راههای تهیه سلاح را حتی در بازار آزاد به روی ایران بستند. از آن پس ماموران ایرانی تهیه تسلیحات جنگی، مجبور شدند به دلالان مراجعه کنند و با چند واسطه و با قیمتی گرانتر، اقلام مورد نیاز کشور را فراهم آورند که در مواقع بسیاری منجر به دستگیری و زندانی شدن این واسطهها شد. در حین همین معاملات بود که معلوم شد آمریکاییان، راهی را باز گذاشتهاند تا به واسطه آن بتوانند وارد تعامل پنهانی با ایران شوند و از آن طریق، به اهداف خود برسند. ظاهرا اصلیترین هدفی که در ابتدا در جستجوی آن بودند، آزادی گروگانهای آمریکایی در لبنان بود اما در ادامه امیدوار بودند موضوعاتی چون تهدیدهای شوروی و تجدید رابطه ایران و آمریکا را نیز به آن بیفزایند و انجام ملاقات میان مسوولان ایرانی و آمریکایی را نیز در دستور کار قرار دهند.
در ابتدای این ماجرا، با مشورت امام، قرار شد مسوولان ایرانی به دو نکته زیر توجه کنند:
1 ـ این مذاکرات به موضوع تجدید رابطه دو کشور کشیده نشود و عادیسازی روابط هرگز در دستور کار قرار نگیرد.
2 ـ به گونهای عمل شود که ماجرا کاملا پنهان بماند و در صورت افشا شدن، جمهوری اسلامی دست برتر را داشته باشد.
بر همین سیاق هم عمل شد و مسوولان جمهوری اسلامی با واسطه دلالان اسلحه، وارد گفتگوی پنهانی برای تهیه اسلحه شدند. قرار شد که در ازای تحویل اسلحههای مورد نیاز ایران، ما نیز از نفوذ خود در لبنان استفاده و آزادی گروگانهای آمریکایی در آن کشور را تسهیل کنیم.
نکته مهم در این ماجرا، نوع جهت دادن به مذاکرات از سوی دو کشور ایران و آمریکاست. ایران تمام تلاشش این بود که این مذاکرات، تنها در حد تهیه سلاح و آزادی گروگانها باقی بماند، اما آمریکاییها درصدد بودند که این مذاکره بتدریج به گسترش همکاریهای میان ایران و آمریکا و حتی عادیسازی روابط دو کشور بینجامد و به همین دلیل، بر انجام ملاقات در تهران آن هم با مسوولان سیاسی ایرانی دستکم در حد وزیر، اصرار داشتند و این در حالی است که ایران، تماما به مذاکره مسوولان رده چندم آن هم در خارج کشور، تمایل داشت.
در خرداد ماه 65 با هماهنگی صورت گرفته، یک هیات آمریکایی برای تحویل سلاحها و بررسی نیازهای تسلیحاتی ایران، سفری به تهران داشت. ابتدا با آمدن آنها مخالفت شده بود ولی به منظور مایوس نشدن آمریکاییها از ورود به این ماجرا، به شرط تحویل بخشی از سلاحهای مورد نیاز ایران، جمهوری اسلامی موافقت کرد که این هیئت به ایران بیاید. پس از ورود هیات آمریکایی، معلوم شد که مکفارلین، مشاور امنیت ملی کاخ سفید هم در هیات آمریکایی است، ولی مسوولان ایرانی در سطح بالا، حاضر به ملاقات و گفتگو با وی نشدند و این هیات بدون رسیدن به هیچ هدف مهمی به آمریکا برگشت.
از آن پس به شکلی دیگر این روابط ادامه یافت و هم جمهوری اسلامی بخشی از تسلیحات مورد نیاز را تامین کرد و هم چندین گروگان آمریکایی در لبنان آزاد شدند و البته خبر دیدار مکفارلین از تهران و حوادث مرتبط با آن، اعلام و افشا نشد. سرانجام ماجرای سفر مکفارلین در نشریه الشراع لبنان ـ احتمالا از طریق مرتبطین بیت آیتالله منتظری و دوستان سید مهدی هاشمی ـ منتشر شد و بلافاصله به دستور امام خمینی، در روز 13 آبان 65، آقای هاشمی رفسنجانی در سخنرانی خود در جمع دانشجویان، ماجرا را تشریح و شکست دیپلماتیک آمریکا و دریوزگی این کشور برای ایجاد رابطه با ایران را علنی کرد و به این وسیله یک بحران سیاسی عظیم در آمریکا شکل گرفت. البته در ایران هم برخی از نمایندگان مجلس با طرح سوال از وزیر امور خارجه، عملا درصدد ایجاد یک بحران سیاسی داخلی بودند که با تدبیر و سخنان امام خمینی، این موضوع کنار گذاشته شد و مشکلی برای ما درست نشد.
با این مقدمات کلی از ماجرای موسوم به مکفارلین، به سراغ نقد نظرات آقای سلیمینمین در این زمینه میرویم.
اهداف دوگانه یا چهارگانه؟
آقای سلیمینمین ضمن اشاره به این نکته که به دلیل منتشر نشدن همه اسناد و خاطرات این ماجرا، نمیتوان قضاوت و ارزیابی دقیقی ارائه داد و اکثر اظهارنظرها پیرامون آن، مبتنی بر استنباطات و تحلیل است، مینویسد:
«به طور کلی باید برای نزدیک شدن به واقعیت، اقداماتی را که به نوعی با آمریکاییها ارتباط پیدا میکرد به چهار بخش متمایز از یکدیگر تقسیم نمود: 1- تهیه تجهیزات نظامی آمریکایی از بازار سیاه این کشور و دلالان 2- مذاکره غیرمستقیم با آمریکاییها برای دریافت تسلیحات در قبال کمک به آزادی گروگانهای آمریکایی در لبنان 3- رسیدن به نوعی تفاهم با آمریکا برای پایان بخشیدن به جنگ از طریق مذاکره سیاسی 4- تلاش برای عادی کردن روابط فیمابین دو کشور. قرائن و شواهد به وضوح حکایت از آن دارند که همه مسئولان نظام در جریان جزئیات برنامهها حول دو محور اولیه بودهاند، اما این مسئله محل مناقشه است که آیا در ارتباط با اقدامات حول دو موضوع دیگر نیز هماهنگیهای لازم بین سران نظام وجود داشته است یا خیر؟ نامه معروف آقای میرحسین موسوی به امام خمینی(ره) که طی آن به صراحت از اینکه در جریان سفر مکفارلین قرار نگرفته ابراز گلایهمندی میکند، حکایت از بیاطلاعی رئیس قوه مجریه دارد و وی قطعاً با توجه به مواضع سیاسیاش به طریق اولی در جریان تلاشها حول محور چهارم نیز نبوده است. ریاستجمهوری وقت که در آن زمان وفق قانون اساسی نقش هماهنگی بین قوا را به عهده داشته نیز در جریان فعالیتها حول این دو محور نبوده است و رئیس شورای عالی قضایی هم؛ زیرا ایشان علاوه بر اینکه حساسیت ویژه در مورد این موضوعات نداشتند صرفاً در جریان آنچه در جلسه سران مطرح میشد قرار میگرفتند. (ص 57)
به نظر نگارنده، تمامی خطاهای تحلیلی آقای سلیمینمین در این ماجرا، به همین قضیه برمیگردد که وی برای مخالفت با آقای هاشمی رفسنجانی و متهم کردن ایشان به داشتن رابطه پنهانی با آمریکاییان برای تجدید رابطه، دو هدف را به صورت دلبخواه به اهداف این ماجرا افزوده و چون دلایل عینی و قابل اعتنایی در این زمینه وجود ندارد، به دلیلتراشی مبادرت کرده است. در واقع در جریان مکفارلین، فقط دو هدف اول و دوم یعنی تهیه سلاح در قبال آزادی گروگانها پیگیری میشد و مسوولان ایرانی در مقابل تمایل آمریکاییها به سوق دادن مذاکرات به سمت موضوعات دیگر، مقاومت میکردند اما در عین حال درصدد بودند که آمریکاییان را به ادامه این مذاکرات پنهانی، امیدوار نگهدارند تا کانال تهیه سلاح برای جبههها، باز شود. آقای هاشمی رفسنجانی در خاطرات روز 13 فروردین 65 مینویسد:
«شب سران قوا مهمان آیتالله خامنهای بودیم. احمد آقا نیامده بود. پیشنهاد وزیر خارجه عمان در خصوص پیغام آمریکا مبنی بر کمک ما به آزادی گروگانهای آمریکایی در لبنان در مقابل گرفتن نیازهای تسلیحاتی مطرح شد. با اینکه اصل مطلب را قبول داریم، چون از فاز دیگری در جریان است، قرار شد از طریق دیگری عمل نشود. رئیسجمهور تأکید بر لزوم عدم یأس آمریکا داشتند و من پیشرفت کاری را که از طریق [محسن] کنگرلو انجام میشود، توضیح دادم و مورد تأئید قرار گرفت. قرار شد آقای وحیدی مسئول اطلاعات سپاه، با چهار آمریکایی که به این منظور به زودی به ایران میآیند، صحبت کنند. (ص47)
همانگونه که مشخص است آمریکاییان علاوه بر کانالهای غیررسمی، از طریق کانالهای دیپلماتیک هم برای ایجاد رابطه با مقامات ایران با هدف آزادسازی گروگانهای خود در لبنان وارد عمل شده بودند. همچنین معلوم است که سران قوا، کاملا در جریان ماجرا هستند و آقای هاشمی، همه جزئیات را با آنان در میان میگذارد. همچنین معلوم میشود که برخی کرشمههای مقامات ایرانی در مقابل آمریکاییان، براساس این سیاست مطرح شده از سوی آیتالله خامنهای (رئیسجمهور وقت) بوده که آمریکاییان را نباید مایوس کرد. این هدف فرعی، تا زمان افشای ماجرا، ادامه یافت یعنی بدون کوتاه آمدن ایران از سیاستهای اولیه و بدون موافقت مسوولان برای مذاکره سیاسی با آمریکاییان، مقامات کاخ سفید به این ارتباطها، امیدوار باقی ماندند و مذاکره در موضوع ارسال سلاح و آزادی گروگانها، ادامه یافت. بنابراین، اساسا دو هدف سوم و چهارم که از سوی آقای سلیمینمین تراشیده شدهاند، وجود نداشتهاند و به نحو اولی، مطلع نبودن مقامات و مسوولان از جزییات اقدامات حول این دو هدف فرضی هم موضوعیت ندارد. در مورد دو هدف اول و دوم هم که آقای سلیمینمین معترفند: «قرائن و شواهد بوضوح حکایت از آن دارند که همه مسئولان نظام در جریان جزییات برنامهها حول دو محور اولیه بودهاند.» (ص 57)
تمایل به رابطه، یک جانبه یا دو جانبه؟
سلیمینمین در نقد خود میپذیرد که آمریکا از سر استیصال، خواستار برقراری رابطه با ایران بود، اما برای متهم کردن آقای هاشمی که هدف اصلی نقد اوست، مدعی میشود: «... به طور مشخص این ابراز تمایل آمریکاییها برای تجدید روابط با ایران به پشتوانه مواضع جریانی در داخل ایران طرح میشد که آنان را میانهروهای داخل نظام مینامیدند. آیا ابراز تمایل جریان مورد بحث برای ترمیم روابط با آمریکا یک تاکتیک فریب به منظور دریافت سلاح و تجهیزات جنگی بود؟ برخی مستندات، موید این امر است که اعتقاد به برقراری روابط با واشنگتن به هیچوجه فریب نبوده است. این که آمریکاییها در مساله مکفارلین، اصل را بر تغییر موضع ایران نسبت به خود قرار دادهاند، براساس تشخیص دقیق گرایشهای موجود در میان شخصیتهای مختلف بعد از امام است.» (ص 58)
در این باره طرح نکاتی را ضروری میدانیم:
1 ـ همانگونه که قبلا گفته شد امیدوار کردن آمریکا به احتمال رسیدن به برخی از اهداف، استراتژی فرعی جمهوری اسلامی بود که رئیسجمهور وقت (رهبری کنونی) آن را در جلسه سران مطرح کرده و مبنای رفتار مسوولان در مذاکره با آمریکاییان بود.
2 ـ هیچ مستندی وجود ندارد که اعتقاد به برقراری روابط با واشنگتن، چیزی جز فریب کاخ سفید باشد. مستندات ادعایی آقای سلیمینمین را بزودی مورد نقد قرار خواهیم داد.
3 ـ آقای هاشمی رفسنجانی در سالهای 61 تا 67 در ردیف میانهروهای درون حکومت قرار نداشت بلکه در حوزههای مختلف به عنوان یک روحانی متمایل به طیف چپ تصور میشد. میانهروهای متمایل به ارتباط با آمریکا را دیگرانی تشکیل میدادند که نام بردن از آنها، ضرورتی ندارد. آقای هاشمی از سال 67 به بعد به عنوان یک میانهرو قلمداد شد.
4 ـ فرضا که آمریکا به توهم وجود یک طیف میانهرو در درون حکومت، بحث رابطه با ایران را مطرح کرده باشد آیا این به معنای درستی برداشت این کشور است؟ چگونه است که در بسیاری از موضوعات معتقدیم که آمریکاییان قادر به درک مسائل ایران نیستند، اما در این مورد چون قصد متهم کردن آقای هاشمی را داریم مدعی «تشخیص دقیق گرایشهای موجود» از سوی آمریکا میشویم؟
بگذارید صرفا به ادعاهای آقای سلیمینمین نپردازیم و به تنها مستندی که از سوی ایشان ارائه شده استف نظری بیفکنیم.
آقای سلیمینمین در رد این سخن که درخواست رابطه، یک جریان یکجانبه از سوی آمریکاییان بوده و در داخل ایران و در سطح مسوولان اصلی نظام، طرفداری نداشته، میگوید:
« ایشان (هاشمی رفسنجانی) در خاطرات سال 65 خویش به صراحت از وجود گرایش به تجدید رابطه با آمریکا در میان سران قوا بعد از سفر هیئت آمریکایی سخن میگوید: «شب با سران دیگر قوا مهمان احمدآقا بودیم... درباره اصرار آمریکا به تجدید رابطه با ایران مذاکره کردیم. مخالف و موافق صحبت کردند. به نتیجه نرسیدیم. بنا شد در جلسات بعد بحث و قبلاً با حضرت امام مذاکره شود.»(ص128) هرچند راوی محترم مشخص نمیسازد در این جلسه چه کسانی موافق تجدید رابطه با آمریکا بودند و چه کسانی مخالف، اما سایر قرینهها و موضعگیریها، جایگاه ایشان را در این مباحث روشن میسازد. با این وجود چند نکته در این فراز برای خواننده قابل تأمل خواهد بود: 1- طرح بحث تجدید رابطه با آمریکا در جلسه سران بلافاصله پس از سفر یک هیئت بلندپایه آمریکایی به ایران با یکدیگر ارتباط دارد یا خیر؟ 2- آیا طراح و مبتکر بسترسازی برای تجدید رابطه با آمریکا در داخل و خارج کشور بر اساس سیاست کلان نظام عمل میکرده است یا خیر؟ 3- چرا بعد از این که جلسه سران قوا تصمیم میگیرد این بحث را با امام مطرح سازد آقای هاشمی دیگر سخنی از این مطلب به میان نمیآورد و آن را مسکوت میگذارد؟ 4- آیا این مسئله اتفاقی است که عدهای در داخل کشور همزمان با اصرار آمریکاییها برای تجدید رابطه همین سیاست را پی میگیرند؟ بنابراین به هیچ وجه نمیتوان مدعی شد تمایل آمریکاییها برای تجدید رابطه یک سویه بوده است».(ص 59)
از ظاهر عبارت آقای هاشمی چنین برمیآید که موضوع رابطه با آمریکا در جلسه سران قوا مورد بحث قرار گرفته، در حالی که یک مورخ باید دقیقتر به مساله توجه کند و دریابد که منظور نویسنده خاطرات چیست و به کدام موضوع اشاره دارد.
در پی سفر ناکام مکفارلین به ایران و نرسیدن آنها به اهداف مورد انتظار، شاهد سکوت ایران و آمریکا در این زمینه هستیم. دلایل این سکوت نزد دو کشور، تفاوت دارد. ایران، خبر را افشاء نمیکند چون امیدوار است از طریق تداوم ارتباطها، همچنان راهی برای تهیه سلاح باز بماند. آمریکا هم دستاوردی نداشته که جرات طرح آن را داشته باشد و نیز امیدوار است که در مسیر آزادی گروگانها، اقدامی از سوی جمهوری اسلامی صورت گیرد. با همین هدف است که آمریکاییان، دوباره به سراغ طرف ایرانی برای مذاکره میآیند. فراز فوق از خاطرات آقای هاشمی درباره همین موضوع است و نه اصل ایجاد رابطه میان دو کشور و آقای سلیمینمین برای این که موضوع را به درستی دریابد، کافی است به خاطرات روزهای قبل و بعد آن روز مراجعه کند.
در روز 21 خرداد 65 آقای هاشمی مینویسد: «آقای کنگرلو آمد. گزارش ادامه برخورد با آمریکاییها درخصوص گروگانهای لبنان را داد. شب با سران دیگر قوا مهمان احمد آقا بودیم... درباره اصرار آمریکا به تجدید رابطه با ایران مذاکره کردیم. مخالف و موافق صحبت کردند. به نتیجه نرسیدیم. بنا شد در جلسات بعد، بحث و قبلا با حضرت امام مذاکره شود.»
طبعا مرحوم سیداحمد آقا پس از این جلسه باید به حضرت امام، گزارش بدهد و نظر امام را به سران قوا، منتقل کند و همین اتفاق هم میافتد. دو روز بعد آقای هاشمی در خاطرات روز 23 خرداد 65 مینویسد: «عصر احمد آقا آمد. گفت بحث مذاکرات با آمریکاییها را با امام مطرح کرده، امام فرمودهاند تاکنون ضرری نداشته ولی باید خیلی مواظب بود که آنها، کلاه بر سرمان نگذارند. آنها تجربه در شیطنت دارند.»
با هم دیدن این دو خاطره، نشان میدهد که موضوع بحث، صرفا اصرار آمریکا بر تجدید رابطه با ایران در مقوله آزادی گروگانهای آمریکایی در لبنان است نه چیز دیگر و موافق و مخالف این جلسه سران هم نه درباره اصل رابطه با آمریکا بلکه درباره همین موضوع یعنی تعامل مجدد با آمریکاییها در موضوع آزادی گروگانها سخن گفتهاند.
خاطرات روزهای بعد آقای هاشمی هم موید همین برداشت است. آقای هاشمی در خاطره فردای آن روز (24 خرداد 65) مینویسد: «آقای (محسن) کنگرلو تلفنی گفت آمریکاییها خواستهاند که برای مذاکره درباره گروگانهای لبنان، دوباره به ایران بیایند. گفتم موافقت نداریم که بیایند. مذاکره دیگر لازم نیست. اگر قطعات هاک را بفرستند، برای نجات آنها اقدام میکنیم.»
بنابراین آقای هاشمی در خاطرات این 4 روز متوالی، این نکات را مطرح کرده است:
1 ـ آمریکاییان پس از سفر بینتیجه مکفارلین، بار دیگر تماس گرفته و خواستار تجدید رابطه با ایران در قضیه آزادی گروگانها در لبنان شدند.
2 ـ این درخواست در جلسه سران در حضور سیداحمدآقا خمینی مورد بحث قرار گرفت و پس از بیان نظرات موافق و مخالف، قرار شد که جریان را به امام، اطلاع دهند و در جلسات بعد، تصمیم بگیرند.
3 ـ حاج سیداحمد خمینی، گزارش جلسه را به امام عرض میکند و امام هم ضمن تایید اصل مذاکره و ارتباط در این قضیه، تاکید میکند که باید مواظب شیطنتهای آمریکاییها بود.
4 ـ آقای هاشمی با استفاده از همین رهنمود امام، فردای آن روز به درخواست آمریکاییها، جواب منفی میدهد و با سفر مجددشان به ایران مخالفت میکند.
کجای این روند، محل اعتراض دارد؟ چرا آقای سلیمینمین، یک عبارت از خاطرات آقای هاشمی را بیارتباط با مطالب قبل و بعد مورد بررسی قرار میدهد که این چنین به اشتباه بیفتد؟ مگر امکان دارد که در جلسه سران قوا و در منزل سیداحمد آقا درباره اصل رابطه با آمریکا و مثلا از سرگیری رابطه سیاسی دو کشور صحبت شود؟ مگر قابل پذیرش است که سیداحمد آقا مطالب این جلسه را به امام بگوید و موضوع جلسه هم درباره اصل رابطه با آمریکا باشد و امام، آن گونه پاسخ دهد و بدون اعتراض به موافقان رابطه، ادامه ارتباط را تایید کند؟ چرا این موضوع، قبل و بعد از این تاریخ هرگز در جلسه سران مورد بحث قرار نگرفت در حالی که موضوع مذاکره برای تهیه سلاح در ازای آزادی گروگانهای آمریکایی در لبنان، بارها و بارها در جلسه سران مطرح شده است؟ این گونه برداشت آقای سلیمینمین از اسناد تاریخی، نشان نمیدهد که وی قصد کشف حقیقت را ندارد بلکه به دنبال بهانه میگردد تا آقای هاشمی را مورد حمله قرار دهد؟ آیا توسل به این سند آن هم بدون تفسیر درست آن و در پیوند با بقیه مستندات، سستی تحلیلها و قضاوتهای ایشان را نشان نمیدهد؟ با این برداشت غلط، طبعا طرح آن پرسشها درباره این که چه کسی طرفدار رابطه بود و سایر سئوالات، همه بیوجه است و نشان میدهد که ادعای آقای سلیمینمین که آقای هاشمی در پی عادیسازی رابطه با آمریکا بود، هیچ اساسی ندارد. در واقع آقای هاشمی دقیقا در همان بستری به مذاکره با آمریکا ادامه داده بود که سیاست کلان نظام محسوب میشد و صرفا در پی تهیه سلاح برای جبههها در ازای تلاش برای آزادی گروگانهای آمریکایی در لبنان بود.
آقای سلیمینمین براساس همین برداشت خلاف از خاطرات آقای هاشمی، در جای دیگری از نقد خود برای نشان دادن این که هیات آمریکایی توسط دلالان، رنگ نشدهاند بلکه با هماهنگی و چراغ سبز برخی از مقامات کشور به ایران آمدهاند، مینویسد: «... اگر قصد رنگ کردن آمریکاییها در میان بوده و هیچ گونه تمایلی در برخی شخصیتهای داخل کشور برای تجدید رابطه با آمریکا وجود نداشت چرا باید بحث تجدید رابطه با آمریکا به طور همزمان در جلسه سران قوا مطرح میشد؟ قطعا طرح چنین مباحثی در بالاترین سطوح، بیانگر آن است که از جایگاهی رفیع و بسیار اطمینانبخش به آمریکاییها، چراغ سبز نشان داده شده بود». (ص 61)
با توجه به این واقعیت که در جلسه سران قوا، اساسا بحث رابطه با آمریکا، مطرح نشده بلکه اصرار آمریکاییان برای از سر گیری مذاکره و روابط در قضیه آزادی گروگانها موضوع بحث بوده است، معلوم میشود که هیچ ارادهای در سطح مسوولان درجه یک نظام وجود نداشته که رابطه سیاسی با آمریکا را تجدید کند و طبعا کسی هم چراغ سبز به آنها نشان نداده بود و کاری جز رنگ کردن آمریکاییها صورت نگرفته است.
تحلیلبافی جایگزین اسناد گویا
در جای جای نوشته آقای سلیمینمین، اتهاماتی مطرح شدهاند که دقیقا خلاف اسناد گویا و قابل توجه در هر موضوع هستند اما ایشان بدون ارائه هیچ سندی و حتی با آوردن اسناد خلاف، آن ادعاهای غیرقابل اثبات را مطرح میکنند. در واقع آقای سلیمینمین، تحلیلهای شخصی خود را جایگزین اسناد عینی و گویا کردهاند. به مواردی از این دست اشاره میکنیم.
ـ اطلاع از حضور مکفارلین در هیات آمریکاییها!
سلیمینمین در مورد حضور مکفارلین در هیات آمریکایی، مدعی میشود: «... در آستانه سفر هیات آمریکایی به تهران که وی نمیتواند از ترکیب آن بیاطلاع باشد...» (ص60) و نیز میگوید: «... با قطعی شدن این سفر که آقای هاشمی از کم و کیف آن نمیتوانسته بیاطلاع باشد...». (ص60)
در جای دیگری میگوید: «... بسیار دور از ذهن است که مکفارلین مشاور ویژه رئیسجمهور آمریکا، آمیرام نیر مشاور نخستوزیر اسرائیل و چند مقام عالیرتبه دیگر براساس قول دلالان راهی ایران شده باشند... قطعا... از جایگاهی رفیع و بسیار اطمینانبخش به آمریکاییها، چراغ سبز نشان داده شده بود...». (ص 61)
ظاهرا آقای سلیمینمین برای طرح ادعاهایی اینچنینی، نیازی به ادله و اسناد ندارد و گفتن خود را سند میداند، اما واقعیت ماجرا خلاف تحلیلبافی سلیمینمین است.
1 ـ قربانیفر که دلال دوجانبه این ماجراست و رابط آمریکاییان و کنگرلو (به عنوان نماینده ایران) به حساب میآید، قبل از سفر هیات آمریکایی به تهران، صورتجلسههایی را تهیه میکند که در آن، صرفا به سفر یک هیات 11 نفره آمریکایی (و در مقطعی یک هیات 4 نفره) تاکید شده و اسمی از اعضا در آن نیست. (رجوع شود به کتاب: ماجرای مکفارلین، محسن هاشمی و حبیبالله حمیدی، دفتر نشر معارف انقلاب، 1388، صص 85 تا 113)
2 ـ کنگرلو به عنوان طرف ایرانی مذاکرهکننده و کسی که تمامی اطلاعات مربوط به این مذاکرات از طریق او به آقای هاشمی رفسنجانی منتقل میشود، از حضور مکفارلین در هیات بیاطلاع بوده است. وی درباره سفر هیات آمریکایی، گزارش مفصلی ارائه کرده و در بخشی از آن نوشته است: «... در فرودگاه و در قسمت پاویون دولتی با کمال تعجب مشاهده نمودم که یکی از مسافران که سرپرستی دیگران را بر عهده دارد، رابرت مکفارلین مشاور امنیت ملی سابق ریگان میباشد...». (ماجرای مکفارلین، ص 116)
3 ـ آقای هاشمی رفسنجانی حتی به هنگام افشای خبر سفر مکفارلین در تاریخ 13 آبان 65، با تردید درباره مکفارلین سخن میگوید چون هنوز هیچ مقام آمریکایی در این باره، اظهارنظر نکرده بود و شاید فرد مورد نظر، مکفارلین نبوده باشد. هاشمی رفسنجانی میگوید: «قیافه یکی از آنها به قیافه مکفارلین شبیه بود. البته ما هنوز صددرصد مطمئن نیستیم که همان بوده است یا نه، چون کسی تا حالا صحبت نکرده است و کسانی که از طرف ما با آنها روبهرو بودند همان ماموران امنیتی ما در منطقه هستند و یکی از کسانی که در خرید اسلحه با آن دلالها بود...» (روزشمار جنگ ایران و عراق، ج 44، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ، سال 1380، ص 585).
4 ـ در گزارش تاور نوشته شده است که مکفارلین در سفرش به تهران تا هنگامی که به اسرائیل رسید نمیدانست قرار است یک اسرائیلی به نام «نیر» که مشاور نخستوزیر اسرائیل در امور مربوط به تروریسم بود، او را در سفر به تهران همراهی کند (ماجرای مکفارلین، ص 119). حال چگونه است که آقای هاشمی رفسنجانی از ترکیب هیات مطلع بوده است؟
واقعیت این است که دشمنی آقای سلیمینمین با آقای هاشمی در حدی است که او را از اعتدال خارج کرده و باعث شده که او نهتنها بدون ادله سخن بگوید و حتی خلاف مستندات حرف بزند بلکه به تهمت و نسبتهای خلاف واقع هم روی بیاورد. ادعای اطلاع داشتن آقای هاشمی از ترکیب هیات و نیز چراغ سبز نشان دادن ایشان به آمریکاییها و فراتر از سیاستهای کلان نظام عمل کردن در قضیه مکفارلین، نمونههای بارز این اتهامات است.
ـ بیاطلاع گذاشتن سران نظام از سوی هاشمی رفسنجانی!
یکی دیگر از اتهامات سلیمینمین به آقای هاشمی رفسنجانی و در واقع یکی دیگر از تحلیلبافیهای وی، این است که آقای هاشمی در این قضایا، مسوولان نظام ازجمله امام و سران قوا را در جریان مذاکرات قرار نمیداد. البته وی در این زمینه دچار تناقضگویی است یعنی از سویی میپذیرد که امام و سران نظام در جزییات مذاکرات در محور اول و دوم قرار داشتند و از سوی دیگر به صورت کلی، مدعی عدم اطلاع سران و پنهانکاری آقای هاشمی میشود و طبعا در توجیه خواهد گفت که آنان در جریان مذاکرات حول محور سوم و چهارم قرار نمیگرفتند، محورهایی که اساسا وجود خارجی ندارند. به برخی از این اتهامات توجه کنید:
ـ «... رهبری انقلاب هرگز در جریان برخی مراودات سیاسی برای بهبود روابط و این که با این هدف قرار است یک هیات بلندپایه آمریکایی به ایران بیاید، نبوده است...». (ص 61)
ـ « تلاشهای آقای هاشمی در این وادی از سال 64 آغاز میشود، اما در آستانه سفر هیئت آمریکایی به تهران که وی نمیتواند از ترکیب آن بیاطلاع باشد، ناگزیر است خبر سفر چند آمریکایی را به تهران، به همراه سلاحهایی مورد معامله قرار گرفته در جریان میانجیگری و مذاکرات غیرمستقیم با آمریکاییها به جلسه سران بدهد».(ص 60)
- «ایشان که اهداف دیگری در سر دارد، حضور هیئت آمریکایی را در تهران بسیار حائز اهمیت میداند؛ لذا این موضوع را همچنان پی میگیرد، اما تحت این عنوان که چند آمریکایی میخواهند سلاحهای خریداری شده را به ایران بیاورند».(ص 60)
- «در انتقال اطلاعات به سایر سران قوا صرفاً بحث آن است که چند آمریکایی میخواهند بخشی از سلاحهای خریداری شده را به ایران منتقل سازند و برای ارسال بقیه آن براساس زمانبندی آزادی گروگانها برنامهریزی کنند». (ص 60)
ـ «از طرفی بعضی از مسائل هم رخ داد که برای امام یک هشدار بود. مثل مساله مکفارلین که خب تنها کسی که از آن خبر داشت آقای هاشمی بود و این مسالهای بود که امام متوجه شد که هیچ کس غیر از آقای هاشمی از قضیه مکفارلین اطلاع ندارد و این برای امام خیلی مثبت نبود.» (مصاحبه با روزنامه وطن امروز، 29 بهمن 88، به نقل از سایت عصر ایران)
همان گونه که قبلا برشمردیم اولا در مذاکرات با آمریکا، صرفا دو هدف اول و دوم مورد نظر بود و هیچ دلیلی وجود ندارد که فراتر از تهیه سلاح در ازای آزادی گروگانهای آمریکایی، هدف دیگری پیگیری شده باشد. ثانیا این آمریکاییها بودند که تلاش میکردند مذاکرات را به سوی مسائل سیاسی سوق دهند و طرف ایرانی مذاکره کننده، دائما از این امر پرهیز و مباحث را به آزادی گروگانها و تهیه سلاح، محدود میکرد. ثالثا تمام قرائن نشان میدهد که آمریکاییها بدون اطلاع مقامات ایرانی، هیات عالیرتبه خود را اعزام کردند و انتظار اولیه این بود که یک هیات فنی برای تحویل سلاحها و تنظیم برنامه آزادی گروگانها به ایران بیاید. این موارد تماما با اطلاع امام و سران قوا صورت میگرفت و آقای هاشمی با واسطه ماموران امنیتی و اطلاعاتی و دلالان بینالمللی سلاح، مجری تصمیماتی بود که در سطح سران قوا و با نظر امام تصویب میشد. به موارد زیر توجه کنید:
ـ «به زیارت امام رفتم. مشکلات بین ارتش و سپاه، اختلاف افسران نیروی زمینی با آقای صیاد فرمانده نیرو و ادامه گزارشهای قبلی دربارة مذاکرات غیرمستقیمی که با آمریکاییها بر سر کمک به آزادی گروگانهای آمریکایی در لبنان در مقابل گرفتن امکانات نظامی داریم را گزارش کردم. در مورد دوم موافقند و دستور احتیاط میدهند».(ص39)
ـ «شب سران قوا مهمان آیتالله خامنهای بودیم. احمد آقا نیامده بود. پیشنهاد وزیر خارجه عمان در خصوص پیغام آمریکا مبنی بر کمک ما به آزادی گروگانهای آمریکایی در لبنان در مقابل گرفتن نیازهای تسلیحاتی مطرح شد. با اینکه اصل مطلب را قبول داریم، چون از فاز دیگری در جریان است، قرار شد از طریق دیگری عمل نشود. رئیسجمهور تأکید بر لزوم عدم یأس آمریکا داشتند و من پیشرفت کاری را که از طریق [محسن] کنگرلو انجام میشود، توضیح دادم و مورد تأئید قرارگرفت. قرار شد آقای وحیدی مسئول اطلاعات سپاه، با چهار آمریکایی که به این منظور به زودی به ایران میآیند، صحبت کنند».(ص47)
ـ «شب با سران قوا مهمان آقای موسوی اردبیلی بودیم.... درباره پیشنهاد آمریکا مبنی بر آمدن یک هیأت آمریکایی به ایران برای مذاکره درباره کمک ما به آزادی گروگانهای آمریکایی در لبنان و در مقابل پرداخت قطعات اسلحههای آمریکایی به ما، با آمدن هیأت رسمی آمریکایی قبل از تحویل لوازم هاک، مخالفت شد. قرار شد بگوئیم اول با ارسال 240 قطعه هاک، صداقت خودشان را ثابت کنند و سپس بیایند و موضوع بحث هم در محدوده فوق است، به اضافه دادن اطلاعات در مورد توطئههای روسها علیه ما که آمریکاییها ادعا دارند». (ص59)
ـ «آقای [محسن] کنگرلو تلفنی اطلاع داد که آمریکاییها گفتهاند روز هفده ماه می [28 اردیبهشت] نصف قطعات درخواستی [موشک] هاک را با هیأت ظاهراً آلمانی به ایران میآورند و پس از تنظیم برنامة آزادی گروگانها در لبنان، بقیه را میآورند. شب رئیسجمهور و نخستوزیر مهمان من بودند. در مورد مقابله به مثل علیه عراق و خرید کالا و آمدن آمریکاییها توافق شد». (ص92)
ـ «به آقای کنگرلو گفتم با آقای وحیدی در مورد امنیت آمریکاییهایی که بناست بیایند، هماهنگ کنند. البته بعید است که بیایند. به نظر میرسد سیاست صبر و انتظار را دنبال میکنند». (ص95)
همه موارد فوق نشان میدهد ماجرای موسوم به مکفارلین بر اساس یک تصمیم جمعی سران نظام طراحی و اجرا شده است و همه مسئولان از امام گرفته تا سیداحمدآقا خمینی تا سران قوا و نخستوزیر و حتی مسئولان اطلاعاتی و امنیتی در جریان امور قرار داشتند و آقای هاشمی هم مسائل مذاکره با آمریکاییان را مطابق نظر امام و سران قوا پیش میبرد و این گونه نیست که هدفی فراتر از فریب دشمن و تهیه سلاح و تجهیز جبهه، مورد توجه مسوولان نظام از جمله آقای هاشمی رفسنجانی بوده باشد.
ـ مذاکرات سیاسی؟
سلیمینمین با طرح این ادعا که هاشمی رفسنجانی برای آوردن آمریکاییان به تهران و انجام مذاکرات رویاروی سیاسی، تلاش میکرده، بدبینی خود به ایشان را به نمایش میگذارد و تحلیلبافی در این زمینه را به اوج میرساند. وی میگوید:
«رهبری و سران قوا جملگی بر تلاش حول دو محور تهیه تسلیحات از بازار سیاه آمریکا و میانجیگری برای آزادی گروگانهای آمریکایی در لبنان برای دریافت سلاح متفق بودند. اما آنچه مشکلاتی را موجب میشود نقشآفرینی آقای هاشمیرفسنجانی حول دو محوری است که براساس استراتژی خود، آنها را دنبال میکند. تلاشهای آقای هاشمی در این وادی از سال 64 آغاز میشود، اما در آستانه سفر هیئت آمریکایی به تهران که وی نمیتواند از ترکیب آن بیاطلاع باشد، ناگزیر است خبر سفر چند آمریکایی را به تهران، به همراه سلاحهایی مورد معامله قرار گرفته در جریان میانجیگری و مذاکرات غیرمستقیم با آمریکاییها به جلسه سران بدهد: «شب با سران قوا مهمان آقای موسوی اردبیلی بودیم... درباره پیشنهاد آمریکا مبنی بر آمدن یک هیأت آمریکایی به ایران برای مذاکره درباره کمک ما به آزادی گروگانهای آمریکایی در لبنان و در مقابل پرداخت قطعات اسلحههای آمریکایی به ما، با آمدن هیأت رسمی آمریکایی قبل از تحویل لوازم هاک، مخالفت شد.» (ص59) در این روایت هرچند صرفاً هدف از سفر هیئت آمریکایی مذاکره پیرامون مسئله گروگانها در لبنان عنوان میشود با این وجود اکثریت سران قوا با آن مخالفت میکنند، اما آیا آقای هاشمی تلاش خود را در این زمینه متوقف میسازد؟ ایشان که اهداف دیگری در سر دارد، حضور هیئت آمریکایی را در تهران بسیار حائز اهمیت میداند؛ لذا این موضوع را همچنان پی میگیرد، اما تحت این عنوان که چند آمریکایی میخواهند سلاحهای خریداری شده را به ایران بیاورند: «آقای [محسن] کنگرلو تلفنی اطلاع داد که آمریکاییها گفتهاند روز هفدهم ماه می [28 اردیبهشت] نصف قطعات درخواستی [موشک] هاک را با هیأت ظاهراً آلمانی به ایران میآورند و پس از تنظیم برنامه آزادی گروگانها در لبنان، بقیه را میآورند. شب رئیسجمهور و نخستوزیر مهمان من بودند. در مورد مقابله به مثل علیه عراق و خرید کالا و آمدن آمریکاییها توافق شد.» (ص92) چنانچه اشاره شد، در انتقال اطلاعات به سایر سران قوا صرفاً بحث آن است که چند آمریکایی میخواهند بخشی از سلاحهای خریداری شده را به ایران منتقل سازند و برای ارسال بقیه آن براساس زمانبندی آزادی گروگانها برنامهریزی کنند. همچنین با قطعی شدن این سفر که آقای هاشمی از کم و کیف آن نمیتوانسته بیاطلاع باشد دایره افراد در جریان قرار گرفته لاجرم افزایش مییابد. از این زمان سپاه نیز به منظور حفاظت از این هیئت وارد حلقه اطلاع یابندگان میشود: «به آقای کنگرلو گفتم با آقای وحیدی (مسئول اطلاعات سپاه) در مورد امنیت آمریکائیهائی که بناست بیایند هماهنگ کنند.» (ص95) این در حالی است که آقای هاشمی از موضع امام در این زمینه و چارچوبهای تعیین شده بیاطلاع نیست: «به زیارت امام رفتیم. مشکلات بین ارتش و سپاه، اختلاف افسران نیروی زمینی با آقای صیاد فرمانده نیرو و ادامه گزارشهای قبلی درباره مذاکرات غیرمستقیمی که با آمریکاییها بر سر کمک به آزادی گروگانهای آمریکایی در لبنان در مقابل گرفتن امکانات نظامی داریم، را گزارش کردم. در مورد دوم موافقند و دستور احتیاط میدهند». (ص39) اما آقای هاشمی که به ابتکار خود بحثها را از این چارچوب فراتر برده کاملاً بر این مسئله واقف است که حضور یک هیئت بلندپایه آمریکایی در تهران قطعاً دارای دو ویژگی بارز است؛ اولاً مذاکرات مستقیم خواهد بود، ثانیاً بحث به مراتب فراتر از مسئله گروگانها خواهد رفت». (صص 60 و 61)
این روایت از ماجرای مکفارلین اساسا برداشت درست از خاطرات آقای هاشمی و اسناد موجود نیست. آقای سلیمی نمین میگوید سران قوا با آمدن هیئت آمریکایی مخالفت کردند در حالی که با اصل آمدن آنها موافق بودند اما آن را منوط به تحویل سلاحهای درخواستی ایران کرده بودند. همچنین آقای هاشمی رفسنجانی هم با آمدن این هیئت قبل از تحویل سلاح، مخالف بود و این را قبل از تصمیم سران به رابط این مذاکرات گفته بود (صص58-59). آقای سلیمی نمین این فراز از خاطره آقای هاشمی را حذف میکند: «قرار شد بگوئیم اول با ارسال 240 قطعه هاک، صداقت خودشان را ثابت کنند و سپس بیایند و موضوع بحث هم در محدوده فوق است، به اضافه دادن اطلاعات در مورد توطئههای روسها علیه ما که آمریکاییها ادعا دارند». (ص59) چرا؟ چون معلوم میشود که قرار بود مذاکرات درباره مسائل سیاسی نباشد و فقط درباره گروگانها مذاکره کنند و این البته خلاف تحلیل آقای سلیمی نمین است. ایشان با بدبینی کامل نسبت به آقای هاشمی و انگیزه وی سخن میگوید. به تعابیری مانند: «ناگزیر است که ...»، «ایشان که اهداف دیگری در سر دارد»، «آقای هاشمی از کم و کیف آن نمیتوانسته بیاطلاع باشد» و ... توجه کنید. این موارد همان پیشفرضهای ذهنی آقای سلیمی نمین است که مانع از تحلیل درست خاطرات آقای هاشمی شده است. آیا خاطرات ذکر شده در فراز فوق، موید تحلیلهای آقای سلیمینمین است؟ قطعا چنین نیست و ما با استقاده از همین خاطرات ذکر شده، ماجرای سفر مکفارلین را به شکل واقعی، بازنویسی میکنیم تا معلوم شود که در تحلیل آقای سلیمی نمین، حرف اصلی را همان پیشفرضها میزنند نه اسناد و مدارک. توجه کنید:
به دنبال درخواست آمریکاییها برای سفر به ایران برای مذاکره درباره آزادی گروگانهای آمریکایی در لبنان، این موضوع در اجلاس سران قوا مطرح میشود. بناست با توجه به رهنمود امام مبنی بر احتیاط در این مذاکرات از سویی و نظر رئیسجمهوری وقت (رهبری کنونی) مبنی بر مایوس نکردن آمریکاییها از سوی دیگر، به گونهای عمل شود که اول سلاحهای مورد نیاز به ایران منتقل و سپس با آمدن آنها موافقت شود.
«آقای [محسن] کنگرلو آمد. پیشنهاد جدید آمریکاییها را در رابطه با گروگانهای لبنان آورد. معلوم است که دارند بازی میکنند و به فکر فریبند. گفتم بگوید قبل از هرچیز باید قطعات هاک را بفرستند و سپس وارد صحبت شویم. (صص58-59)
آقای هاشمی این پاسخ را برای آمریکاییها میفرستد ولی شب همان روز در جلسه سران قوا، همین سیاست آقای هاشمی به تصویب سران قوا میرسد:
«شب با سران قوا مهمان آقای موسوی اردبیلی بودیم.... درباره پیشنهاد آمریکا مبنی بر آمدن یک هیأت آمریکایی به ایران برای مذاکره درباره کمک ما به آزادی گروگانهای آمریکایی در لبنان و در مقابل پرداخت قطعات اسلحههای آمریکایی به ما، با آمدن هیأت رسمی آمریکایی قبل از تحویل لوازم هاک، مخالفت شد. قرار شد بگوئیم اول با ارسال 240 قطعه هاک، صداقت خودشان را ثابت کنند و سپس بیایند و موضوع بحث هم در محدوده فوق است، به اضافه دادن اطلاعات در مورد توطئههای روسها علیه ما که آمریکاییها ادعا دارند». (ص59)
بنابراین آقای هاشمی تاکید میکند که آمدن آمریکاییها به ایران پس از ارسال سلاحهای مورد نیاز صورت خواهد گرفت و مذاکره با آنها هم صرفا در چهارچوب آزادی گروگانها و نه مسائل سیاسی خواهد بود و البته دریافت اسناد و مدارک ادعایی آمریکاییان مبنی بر حمله قریبالوقوع شوروی به ایران هم مورد توجه بوده است. در این فاصله، آمریکاییها پیام دادند که محموله موشک هاگ آماده است اما آقای هاشمی همچنان بر مواضع تصویب شده در جلسه سران قوا تاکید میکند و لزوم احتیاط در مذاکره را به کنگرلو، یادآور میشود:
«آقای [محسن] کنگرلو آمد و گزارش داد که آمریکاییها میگویند قطعات هاک آماده تحویل است ولی میخواهند قبل از تحویل با کنگرلو ملاقات کنند. گفتم مانعی ندارد ولی ظاهراً آنها با اغراض خاص جریان را به تأخیر میاندازند و حسن نیت ندارند. در گذشته هم از این فیلمها، بازی کردهاند.(صص78-79)
ملاقات کنگرلو با مقامات مذاکرهکننده آمریکایی صورت میگیرد و قرار میشود نصف اسلحه درخواستی ایران را به همراه یک هیات ظاهرا آلمانی بفرستند. آقای هاشمی موضوع را در جلسه سران قوا مطرح میکند و سران در این مقوله، توافق میکنند.
«آقای [محسن] کنگرلو تلفنی اطلاع داد که آمریکاییها گفتهاند روز هفدهم ماه می [28 اردیبهشت] نصف قطعات درخواستی [موشک] هاک را با هیأت ظاهراً آلمانی به ایران میآورند و پس از تنظیم برنامه آزادی گروگانها در لبنان، بقیه را میآورند. شب رئیسجمهور و نخستوزیر مهمان من بودند. در مورد مقابله به مثل علیه عراق و خرید کالا و آمدن آمریکاییها توافق شد.» (ص92)
البته آقای هاشمی رفسنجانی هنوز باور نمیکند که آمریکاییان به ایران بیایند و به پیشنهاد آنها مشکوک است.
«به آقای کنگرلو گفتم با آقای وحیدی در مورد امنیت آمریکاییها که بناست بیایند، هماهنگ کند. البته بعید است که بیایند. سیاست صبر و انتظار را دنبال میکنند.» (اوج دفاع،ص 95)
سرانجام روز 4 خرداد 65، هیات آمریکایی با گذرنامههای ایرلندی به تهران آمد. حضور مکفارلین مشاور ویژه ریگان، همه مسوولان ایرانی را غافلگیر کرد. اما سیاست رسمی و تعیین شده سران قوا در این باره، مبنای عمل قرار گرفت. آمریکاییها خواستار مذاکره در موضوعات سیاسی بودند اما مسوولان ایرانی آن را در حد خرید سلاح و آزادی گروگانها، محدود نگه داشتند.
«آقایان [محسن] کنگرلو [مشاور نخستوزیر] و [احمد] وحیدی [مسئول اطلاعات سپاه] آمدند. گزارش وضع هیأت آمریکایی را دادند. یک چهارم قطعات هاک در خواستی را آوردهاند. آقای مکفارلین مشاور ویژه ریگان و شخصیتهای حساس دیگر آمریکا در هیأتاند. برای سران کشور ما کلت و شیرینی، هدیه آوردهاند و خواهان ملاقات با سران هستند. قرار شد هدیه را نپذیریم و ملاقات ندهیم و مذاکره را در سطح دکتر هادی و دکتر روحانی و مهدینژاد مخفی نگهداریم و [مذاکرات] محدود به مسأله گروگانهای آمریکایی در لبنان و دادن قطعات هاک و چند قلم دیگر اسلحه [باشد]. آنها بیشتر خواهان مذاکره در مسائل کلی و سیاسیاند. (صص108-107)
طبعا آمریکاییان از این وضع ناراضی هستند و به موضوعاتی اشاره میکنند تا توجه مسوولان ایرانی را جلب و آنها را به ملاقات با مکفارلین و مذاکره مستقیم ترغیب کنند. یکی از این مسائل، احتمال حمله شوروی به ایران است. علیرغم طرح این ادعاها، آقای هاشمی دستور میدهد که فقط دکتر هادی با آمریکاییها مذاکره کند و از نظر سران قوا، عدول نشود.
«در منزل بودم. دکتر هادی و دکتر روحانی آمدند و پس از توصیه آنها در مورد مسائل قابل بحث، قرار شد دکتر هادی با هیأت آمریکایی مذاکره کنند. عصر آمدند و گفتند مکفارلین ناراضی است و مدعی است به او توهین شده که چرا مقامات با او حرف نمیزنند و چرا هدیهاش را نمیپذیریم و میگوید اگر من برای خرید پوست گربه به روسیه بروم، گورباچف در روز دو بار با من ملاقات میکند. دیشب موضوعات مهمی را مطرح کردهاند که قابل گفتگو است و مدعیاند که روسیه قصد حمله به ایران را دارد. باز هم موضوع قابل بحث را مشخص کردم و گفتم مانعی ندارد که دکتر هادی با همراهان او صحبت کند، ولی سران کشور ما ملاقات و مذاکره با آنها را نمیپذیرند. قرار شد به آنها بگویند به خاطر تخلفها و بدقولیهایشان، اعتماد به آنها نیست و تا عملاً جلب اعتماد نکنند، مذاکره رسمی ممکن نیست، این نظر سران قوا است.(ص109)
فردای آن روز، آقای هاشمی رفسنجانی، یادداشتهای قربانیفر را به دکتر هادی میدهد تا در مذاکره با آمریکاییها، به آن استناد کند و بگوید که آمریکاییها در این سفر هم به تعهداتشان عمل نکردند.
«بعد از افطار آقایان خامنهای و [موسوی] اردبیلی به خانه ما آمدند و درباره مسائل هیأت آمریکایی مذاکره کردیم. بر گفتههای قبلی تأکید نمودیم... دکتر هادی آمد و گزارش مذاکره سه ساعت و نیمه دیشب را با آمریکاییها داد... معتقد بود تا حدی آنها را قانع کرده که روش آنها نادرست است و توقعات آنها بیجاست. نوشتههایی که در گذشته [منوچهر قربانیفر] شخص رابط دربارة این سفرو تعهدهای آنها نوشته بود، به دکتر هادی دادم که به آنها استناد کند... بعد ازظهر خبر داد که جلسة امروزشان بینتیجه بوده و آنها میگویند امشب بدون اخذ نتیجه خواهند رفت. گویا اختلاف بر سر این است که نمیخواهند قبل از آزادی گروگانها، قطعات را تحویل دهند.(صص110-109)
«عصر دکتر هادی آمد. گزارش مذاکره با مکفارلین را داد. مطلب مهمی نداشت. آنها میخواهند گروگانها قبل از تحویل سلاح آزاد شوند و ما برعکس، قرار شد فرمول تدریج را بگیریم. (ص111)
سرانجام مذاکرات به نتیجه نمیرسد و آمریکاییها بدون هیچ دستاوردی از ایران میروند. وضعیت به امام اطلاع داده میشود.
«در منزل بودم. هنگام سحری خوردن، دکتر هادی اطلاع داد که مذاکره با آمریکاییها به بنبست رسیده و آنها عازم ترک ایرانند. پیش از آن آقای کنگرلو اطلاع داد که آنها رفتهاند و [منوچهر] قربانیفر را گذاشتهاند که دنبال کار را بگیرد. عصر احمدآقا آمد. در جریان مذاکرات با آنها قرار گرفت که خدمت امام بگوید. (ص112)
در این مقطع آقای هاشمی رفسنجانی به امام پیشنهاد میدهد که این خبر را خودمان منتشر کنیم تا دست بالا را داشته باشیم اما امام مخالفت میکند:
«صبح به زیارت امام رفتم. گزارش وضع جبههها و آمدن هیأت آمریکایی را دادم. پیشنهاد کردم که برای جلوگیری از پخش خبر توسط آنها بهگونهای که ما را در موضع دفاعی قرار دهند، خودمان خبر آمدن آنها را ابتدا پخش کنیم؛ امام موافق نبودند». (ص 113)
آنچه گفتیم روایت عینی و واقعی و مستند سفر مکفارلین بر اساس خاطرات آقای هاشمی رفسنجانی است اما آقای سلیمی نمین در جستجوی حقیقت این ماجرا نیست و به جای حقیقت، تحلیلهای خود را که از سر مخالفت سیاسی با آقای هاشمی رفسنجانی بافته شدهاند، نشانده است.
- محسن رضایی و علی هاشمی، بازی در زمین هاشمی رفسنجانی!
یک نمونه دیگر از تاریخسازی آقای سلیمی نمین به جای تاریخ نویسی، اتهاماتی است که در باره ورود علی هاشمی و محسن رضایی به ماجرای مکفارلین از سوی وی مطرح شده است. سلیمی نمین مدعی است که این دو نیز از طریق آقای هاشمی رفسنجانی وارد ماجرا شدند که کاملا خلاف واقع است. سلیمی نمین در این باره می نویسد:
- « جناب آقای هاشمی بعد از مواجه شدن با موضع قاطع امام، مذاکرات را مجدداً به خارج کشور منتقل میسازد؛ به عبارتی به دنبال خارج شدن هیئت آمریکایی از ایران در تاریخ 7/3/65 تا زمان علنی شدن سفر هیئت بلندپایه آمریکایی به تهران در 12 آبان همان سال باب مذاکرات نه تنها مفتوح نگه داشته میشود، بلکه برای تقویت این حرکت، افراد دارای موقعیتهای حساس دیگری نیز در این ماجرا دخالت داده میشوند. دور جدید مذاکرات که ظاهراً با محوریت آقای علی هاشمی (برادرزاده آقای هاشمیرفسنجانی) آغاز میشود فرمانده وقت سپاه را نیز در این قضیه درگیر میسازد». (ص 62)
- «همه کانالها در دور دوم هم کاملا در اختیار آقای هاشمیاند. از اخویزاده تا کاردار ایران تا آقای وردینژاد که بیشتر از این که سپاهی باشد و در خدمت آقای محسن رضایی، جزو نیروهای مورد اعتماد آقای هاشمی به حساب میآید». (ص 65)
- «در این زمینه آقای محسن رضایی همانند برخی مقاطع دیگر به ویژه در مورد پایان جنگ، در میدانی عمل کرده که طراحی کلان آن با آقای هاشمی بوده است». (ص 65)
- «متأسفانه زمانی هم که امام(ه) گفتوگو را در رابطه با مک فارلین منع میکنند، آقای هاشمی باز هم ارتباطگیری را در این رابطه انجام میدهد و حتی برادرزاده خود و برخی از فرماندهان جنگ را در این قضیه داخل میکند که این اثرات بسیار سوئی در جبهه داشت و تمرکز بسیاری از فرماندهان جنگ را به هم میزد». (مصاحبه با روزنامه وطن امروز، 29 بهمن 88، به نقل از سایت عصر ایران)
این قضاوتها نیز غلط است و با واقعیت تاریخی انطباق ندارد. پس از سفر ناکام مک فارلین به ایران، در حالی که انتظار میرفت آمریکا به صورت کامل، مایوس شده و مذاکره فروش اسلحه در ازای آزادی گروگانها، متوقف شود، مشاهده کردیم که آمریکاییها با واسطههای جدید، مجددا ارتباطهایی را با مقامات ایرانی برقرار کردند تا تلاش ایران برای آزادی گروگانهای آمریکایی در لبنان، متوقف نشود. علت این امر را باید در رقابتهای داخلی دو حزب دمکرات و جمهوریخواه در انتخابات این کشور جستجو کرد. به نوشته کتاب «ماجرای مک فارلین»، در سفر هیات آمریکایی به تهران، «در طول مذاکرات بنا به اظهارات شرکتکنندگان ایرانی، هیات آمریکایی از همان جلسه اول تاکید جدی بر آزادی همزمان گروگانها داشت و بعد هم تحویل جسد گروگان مقتول قبلی (ویلیام باکلی) نیز به لیست تقاضاهایشان اضافه شد... هیات میگفت که ما در این رابطه آبرو گذاشتهایم و رئیسجمهور کشورمان به خانواده گروگانها قول داده است که آنها را آزاد کند. جناح مخالف ما در کاخ سفید، منتظر عدم موفقیت ما در این کار است و اگر گروگانها آزاد شوند ما توانایی و اختیار و امکان هرگونه همکاری و تعهد را داریم و از سوی دولت خود و شخص رئیسجمهور قول میدهیم.» (ص 120)
برای رسیدن به هدف ایجاد رابطه دوباره با مقامات ایرانی و درخواست از آنان برای آزاد کردن گروگانهای آمریکایی در لبنان، راهکار جدیدی در دستور کار آنان قرار گرفت. آنان گمان می-کردند که ارتباط از طریق دلالان سلاح، راه مناسبی نیست و شاید وعدههای دلالان را نشود به حساب مسئولان حکومت گذاشت. این امر با توجه به نحوه برخورد مسئولان ایرانی با مکفارلین، قابل تامل بود و آنان را نسبت به کانالهای قبلی ارتباطی دچار تردید کرده بود. ارتباط از طریق دولتهای ثالث هم قبلا صورت گرفته بود و مقامات ایران، پیام آمریکاییان از طریق دولت عمان را جدی نگرفته بودند. بنابراین به سراغ کانالهای تازهای رفتند تا مطمئن باشند که پیام آنان به مسئولان ایرانی میرسد. بر این اساس، آمریکاییهای تشنه ایجاد رابطه با ایران، در اروپا به سراغ علی هاشمی - اخویزاده آقای هاشمی ـ میروند تا از طریق او مطالبی را به اطلاع آقای هاشمی برسانند و بدین شکل پای علی هاشمی به میان میآید:
«من به همراه چند تن از دوستان در آن زمان سفری به بلژیک داشتم. شهریور 1365 بود و من 25 سال بیشتر نداشتم. در آنجا تماسی با من گرفته شد و گفتند که ما میخواهیم مسائلی را با شما در میان بگذاریم تا به گوش آقای هاشمی رفسنجانی برسد. من به آنها گفتم که مسئولیتی ندارم و آنها گفتند که ما صرفا میخواهیم که شما پیاممان را به گوش آقای هاشمی برسانید و به دنبال چیز دیگری نیستیم. ملاقاتی در بلژیک داشتیم و وقتی ملاقات انجام شد مشخص شد که آن افراد، مقام حکومتی نیستند اما کسانی هستند که با شورای امنیت آمریکا کار میکنند». (مصاحبه علی هاشمی با شهروند امروز، شماره 50، 26 خرداد 1387)
وی پس از بازگشت به ایران به سراغ آقای هاشمی رفسنجانی رفت و گزارش ماجرا را گفت:
«ظهر، علی اخویزاده که از اروپا برگشته آمد. از طریق کاردارمان در لندن، دو نفر از مقامات آمریکایی با او ملاقات کردهاند. خواستار رفع تیرگی روابط شدهاند و از ما برای آزادی گروگانهایشان در لبنان استمداد کردهاند و در مورد جنگ از موضع قبلی دشمنیشان با ما نرمشی نشان دادهاند. در مورد کانالهایی که در گذشته به ما پیغام دادهاند، پرسیدهاند. توسط احمدآقا به حضرت امام گزارش دادم. گفتم متن اظهارات آنها را بنویسد که در جلسه سران سه قوه مطرح کنیم.(اوج دفاع، ص241)
«شب مهمان نخستوزیر بودیم. رئیسجمهور برای شرکت در کنگره غیرمتعهدها در زیمبابوه است. گزارش کامل پیغامهای آمریکاییها را که توسط علی ـ اخویزاده ـ دادهاند، مورد بحث قرار دادیم. آمریکاییها برای برقراری روابط با ما دست و پا میزنند و به هر وسیلهای متشبث میشوند و اعلان آمادگی برای دادن امکانات نظامی مینمایند و این بار مدعی طرفداری از ما در مقابل عراق هستند. مدعیاند روسها با تمام قوا از عراق حمایت میکنند. قرار شد از دکتر (محمدعلی) هادی بخواهیم که در این باره با آنها صحبت کند و در حد کمک برای آزادی گروگانهای آنها در لبنان در مقابل گرفتن نیازهای نظامی، مذاکره نمایند.» (اوج دفاع، ص 243 و 245)
پس از آن، کاردار کشورمان در لندن که آن ملاقات را در بلژیک ترتیب داده بود از طریق علی هاشمی، نتیجه انتقال پیام آمریکاییها را پیگیری میکند اما با واکنش منفی هاشمی رفسنجانی مواجه میشود: «عصر علی- اخویزاده- برای پیگیری پیام کاردارمان در لندن در خصوص پیام آمریکاییان آمد. گفتم تعقیب نکند و از مطرح کردن مسأله ممنوعش کردم. خوب نیست به خاطر رابطه فامیلی، علی در موضوع وارد شود». (ص252)
پس از این مرحله و علیرغم نهی آقای هاشمی، علی با راهنمایی برخی دوستانش در بیت امام، به سراغ محسن رضایی میرود و ضمن پرسش درباره این که آیا واقعا مکفارلین به ایران سفر کرده یا نه، گزارش دیدارش با آمریکاییان را به او میدهد. علی هاشمی درباره مسائل مطرح شده در دیدارش با محسن رضایی میگوید: «با این شرایط به دیدار آقای رضایی رفتم و موضوع را توضیح دادم. آقای رضایی تکذیب نکرد و گفت آنچه گفتی اتفاق افتاده است. ما هم اگر بتوانیم از نظر استراتژیک از آنان کمک بگیریم، این همه تلفات نخواهیم داشت و پیروزی در جنگ بیشتر میشود. ما از طریق واحدهای سپاه به جریان کمک میکردیم و حالا شما هم کاری به این موضوع نداشته باش. فقط سرنخهایت را به بچههایی که من معرفی میکنم وصل کن تا کار ادامه پیدا کند. از این مقطع به بعد من دیگر شخصاً مداخلهای نداشتم و فقط سفری به خارج داشتم تا نیروهایی که سپاه معرفی کرده بود را به نیروهای آمریکایی وصل کنم». (شهروند امروز، شماره 50، سال سوم، 26 خرداد 87)
البته این اقدام آقای محسن رضایی در فرستادن علی هاشمی برای مذاکره با آمریکاییها، با اعتراض هاشمی رفسنجانی مواجه میشود: «آقای محسن رضایی آمد و برای توجیه فرستادن علی- اخویزاده- برای مذاکره با آمریکاییها در مورد گروگانهای لبنان حرف زد که قانعکننده نبود و گفتم اشتباه کرده است. اما از جهتی به ایشان حق دادم، زیرا احساس نیاز به سلاح را بیشتر از دیگران دارد و از طرفی پی برده که فاز اول در آستانه بنبست است و فکر کرده با در صحنه قرار گرفتن برادرزاده من، پیشرفت کار بهتر خواهد بود». (ص356)
گفتنی است که آقای محسن رضایی، بعدها اعلام کرد که مخالف افشا شدن مساله مک فارلین بود و ترجیح میداد که جمهوری اسلامی، باز هم باید به این مذاکرات ادامه میداد: «البته در رابطه با ماجرای مک فارلین ما بهتر میتوانستیم عمل کنیم و به جای افشاگری میتوانستیم از آنها فیلم-برداری کنیم که اگر خواستند کاری بکنند ما سند و مدرک داشته باشیم و میتوانستیم از همان فیلم استفاده کنیم و پشت صحنة جنگ، ارتباطات را ادامه دهیم و این ارتباطات هرگاه هم توسط خودمان افشا میشد، زلزلهای در منطقه پشت سر صدام بوجود میآورد و ما میتوانستیم بهتر آن را ادامه دهیم که تأثیری در موضعگیریهای انقلابی ما نداشته باشد اما آن موقع سیستم دیپلماسی کشور آن قدر پیچیده نبوده که اکنون است». (مصاحبه با ویژهنامه خبرگزاری فارس در هفته دفاع مقدس، اول مهر 1387)
در تمامی خاطرات و مصاحبههای ذکر شده در این بخش، شاهدیم که محسن رضایی و علی هاشمی بدون ارتباط با آقای هاشمی، در این ماجرا حضور دارند و حتی در چندین مورد، آقای هاشمی رفسنجانی اقدام به نهی، تذکر، انتقاد و توبیخ آن دو نفر کرده است. با این حساب معلوم نیست به چه دلیل قابل اعتنایی، آقای سلیمی نمین مدعی کشانده شدن این دو نفر به روند مذاکره، با هدایت و خواست آقای هاشمی رفسنجانی میشود و به جای اسناد گویا، تحلیلهای خود را مینشاند.
شاهکار آقای سلیمینمین
اوج تفسیر دلبخواه و تاریخنویسی وارونه را در این عبارات آقای سلیمی نمین که از جزوه ایشان در نقد «اوج دفاع» میآورم (ص 65 و 66) میتوان مشاهد کرد:
«محوریت مذاکرات علی هاشمی براساس روایت آمریکائیها و حتی شخص ایشان بر تجدید ارتباط دور میزده است. این مسئله حتی در مورد مذاکرات آقای وردینژاد نیز صادق بوده لذا تذکر سران قوا و شخص امام را در پی داشته است: «عصر آقای [فریدون] مهدینژاد آمد. توصیه کردم که در مذاکره با آمریکاییها، درباره مسائل سیاسی حرف نزند و درباره جنگ هم چیزی نگوید... در جلسه سران قوا و مشورت با امام، این تصمیم اتخاذ شده است.»(ص 354) مسائل سیاسی و مسئله جنگ دو محوری بود که آقای هاشمی شخصاً آنرا پیگیری میکرد. این روایت به خوبی مؤید این مسئله است که دیگر شخصیتها با ورود به این دو محور موافق نبودهاند. متاسفانه با وجود این تأکیدات همچنان نیروهای عمل کننده و در صحنه آقای هاشمی همان دیپلماسی پنهان را پی میگیرند تا آن که به طور کلی این مسئله از آنان گرفته میشود: «آقای مهدینژاد آمد و گزارش مذاکره با ماموران آمریکایی را پیرو مبادله گروگانهای آمریکایی داد. کار را به وزارت خارجه محول کرده و افراد سابق را خلع نمودهاند.» (ص382) علیرغم اتخاذ شدن چنین تصمیماتی در سطح کلان نظام، آقای هاشمی حتی در آخر بهمن ماه این سال راه دیگری را برای حفظ این ارتباطات در پیش میگیرد: «شب آقای مهدینژاد و دکتر هادی آمدند. درباره پیشنهاد تعمیر موشکهای فونیکس توسط مهندسین خارجی از طریق یک ایرانی آمریکایی شده، مذاکره شد. قرار شد پذیرفته شود.» (ص470)
درباره این اظهارات آقای سلیمی نمین، نکات زیر قابل تامل است:
1ـ علی هاشمی 25 ساله از طرف آقای هاشمی رفسنجانی با آمریکاییان تماس نگرفته بود و همانگونه که قبلا گفته شد، در ابتدا با نظر کاردار ایران در لندن و سپس با نظر فرمانده وقت سپاه پاسداران (محسن رضایی) به این ماجرا کشیده شد و این در حالی است که هم هاشمی رفسنجانی وی را از ورود به ماجرا منع کرده بود و هم محسن رضایی به خاطر وارد کردن علی هاشمی به این ماجرا، از سوی هاشمی رفسنجانی مورد انتقاد قرار گرفته بود.
2ـ علی هاشمی هرگز ماموریتی برای ایجاد رابطه نداشت و صرفا به خاطر نسبت خانوادگی با هاشمی رفسنجانی، او را وارد ماجرا کردند تا بتوانند رابطه مجدد برای موضوع اسلحه ـ گروگان را ایجاد کنند. در واقع هم آمریکاییها و هم افرادی مانند محسن رضایی، چنین تصور میکردند که ورود علی هاشمی میتواند مجددا این ارتباط شکستخورده را احیا کند و البته هر دو طرف با انگیزه متفاوت، به این رابطه نیاز داشتند. یکی در جستجوی تهیه سلاح برای جبههها و دیگری خواستار آزادی گروگانهایش در لبنان بود.
3ـ فریدون وردینژاد (مهدینژاد) هم مذاکرات مربوط به تهیه سلاح و آزادی گروگانها را پی میگرفت نه تجدید رابطه با این کشور را. البته آمریکاییها دائما در تلاش بودند که فروش سلاح به ایران را به مسائل سیاسی و جنگ و دشمنی شوروی با انقلاب ایران و منافع مشترک ایران و آمریکا بکشانند اما مذاکرهکنندگان ایرانی، همیشه از ادامه این مباحث، طفره میرفتند و ممکن بود گاهی، اظهارنظری هم بکنند، اما عموما از پرداختن به این مباحث دوری میکردند. آقای هاشمی رفسنجانی هم در همین زمینه به وردینژاد تذکر میدهد و به او براساس تصمیم سران قوا و مشورت با امام، توصیه میکند که «در مذاکره با آمریکاییها، درباره مسائل سیاسی حرف نزند و درباره جنگ هم چیزی نگوید. اگر آنها حرفی زدند، گوش بدهد. فقط درباره جدول معاوضه گروگانها با نیازها صحبت شود.» البته سلیمی نمین این عبارت آخری توصیه آقای هاشمی را حذف کرده است تا بهتر بتواند او را متهم کند. همچنین در حالی که این توصیه، یک تذکر پیشینی برای هدایت مذاکرات است، اما آقای سلیمینمین بدون هیچ مدرکی، مدعی میشود که مذاکرات آقای وردینژاد، تذکر شخص امام و سران قوا را در پی داشته است.
4- پس از این برداشت غلط و بیسند، سلیمینمین پا را از این هم فراتر میگذارد و مدعی میشود که مسائل سیاسی و مساله جنگ دو محوری است که آقای هاشمی شخصا آن را پیگیری میکرد. این ادعا یعنی چه؟ یعنی آقای هاشمی، وردینژاد را از ورود به این دو مقوله نهی کرده است تا خود شخصا آن را پیگیری کند؟ مگر آقای هاشمی شخصا با آمریکاییها مذاکره میکرد؟ این مذاکرات هم از طرف ایران و هم آمریکاییان، با واسطه مسوولان امنیتی و دلالان سلاح صورت میگرفت نه مقامات سیاسی و طبعا آقای هاشمی، شخصا نمیتوانست به موضوع جنگ و سیاست در مذاکره با آمریکاییها بپردازد در حالی که دیگران هم از این اقدام منع شده بودند. اگر منظور سلیمینمین این است که هاشمی موافق ورود به مذاکرات پیرامون مسائل سیاسی و جنگ بود و دیگر سران قوا، مخالفت میکردند، این نیز یک ادعای بیپشتوانه است. از کجا معلوم که در جلسه سران قوا، آقای هاشمی همین سیاست را مطرح نکرده باشد و سران قوا هم به نظر ایشان رای نداده باشند؟
5 ـ آقای سلیمینمین مدعی میشود که سرانجام در سطح کلان نظام، تصمیم گرفته میشود که نیروهای عملکننده و در صحنه آقای هاشمی خلع شوند و کار به وزارت امور خارجه سپرده شود. این ادعا دیگر اوج تاریخسازی آقای سلیمینمین است زیرا اتفاقی که در آمریکا رخ داده بود و تیم مذاکرهکننده آن کشور را خلع کرده بودند، به جمهوری اسلامی و تصمیم در سطح کلان نظام ایران نسبت داده میشود. به عین عبارت خاطرات آقای هاشمی ـ که سلیمینمین آن را تقطیع و تحریف کرده است ـ توجه کنید:
«عصر به مجلس آمدم. آقای مهدینژاد آمد و گزارش مذاکره با ماموران آمریکایی را پیرو مبادله گروگانهای آمریکایی داد. کار را به وزارت خارجه محول کرده و افراد سابق را خلع نمودهاند. اختلاف عمیقی بین سردمداران آمریکا بروز کرده است. نمیتوانند طرح سابق را اجرا کنند. وقتگذرانی میکنند که ارتباط قطع نشود. برخورد از موضع ضعف دارند.» (ص 382)
آیا این عبارات آقای هاشمی رفسنجانی، درباره وضعیت ایران است. یا آمریکا؟ با چه هدفی سلیمینمین این تحریف آشکار را انجام داده است؟ متهم کردن هاشمی رفسنجانی به عدول از خط امام و سیاستهای کلان نظام و ادعای تلاش پنهانی وی برای ایجاد رابطه با آمریکا، هدف اصلی سلیمینمین است و در این مسیر، همه حقایق را جور دیگری میبیند و جور دیگری ارائه میدهد. او خاطرات هاشمی را تقطیع میکند تا عباراتی به نفع وی باقی نماند. اسناد را به دلخواه تفسیر میکند تا به هدفش برسد. یک سند را بدون ارتباط با خاطرات قبل و بعد آن مورد توجه قرار میدهد تا معنای مخالف را القا کند و حتی تحولات درون حکومت آمریکا را به داخل میآورد تا هاشمی را متهم به تلاش پنهانی کند. آیا این همه نمیتواند اثبات کند که آقای سلیمینمین در جستجوی حقیقت نیست بلکه میخواهد یک توهم را جایگزین حقیقت کند؟
البته میتوان خوشبینانه نیز به این موضوع نگاه کرد و این تحریف آشکار را عمدی ندانست. در آن صورت باید این امر را به ضعف درک و تحلیل تاریخی سلیمینمین و ناتوانی ایشان در تفسیر درست یک سند عادی تاریخی نسبت داد. من ترجیح میدهم که خوشبین باشم.
***
برای این که نمونهای دیگر از روش تاریخنویسی دلبخواه آقای سلیمینمین را مورد توجه قرار دهیم، به دو مورد مستقل اشاره میکنیم که از سوی ایشان در محافل دانشجویی یا مصاحبههای مطبوعاتی مطرح شدهاند.
نمونه اول
سلیمینمین یکی از موارد فریب خوردن میرحسین موسوی از سوی هاشمی رفسنجانی را چنین بیان میکند: «... موسوی در جریان انتخابات ریاست جمهوری نهم، فریب هاشمی را خورد و وارد عرصه شد و...»
این قضاوت صد در صد غلط است. آنچه روشن است و بنده خود در جلسهای مفصل از زبان آیتالله هاشمی رفسنجانی شنیدم، این است که وی، احمدینژاد را شایسته ریاست جمهوری ایران نمیدانست و بر این باور بود که احمدینژاد نمیتواند بحرانهای موجود را مدیریت کند و حتی بر حجم مشکلات انقلاب و کشور خواهد افزود. این هم سخن درستی است که ایشان، مهندس موسوی را بر احمدینژاد ترجیح میداد اما شخصا تمایل داشت که آقای خاتمی به صحنه بیاید زیرا او را اهل تعامل و دارای سابقه ریاست جمهوری و برخوردار از بسترهای آماده اجتماعی و رای شکل گرفته میدانست و از جهات مختلف دیگر، خاتمی را بر موسوی ترجیح میداد.
البته باید تاکید کنم که نظریه اولیه و اصلی آیتالله هاشمی رفسنجانی برای ریاست جمهوری این دوره، ایجاد یک دولت وفاق ملی بود که به نظر ایشان برای این مقطع از تاریخ انقلاب ضرورت داشت. دولتی که در راس آن میتوانست یک فرد مورد قبول رهبری (از جمله آقایان ولایتی یا لاریجانی یا ناطق نوری) قرار میگرفت و با حمایت همه وفاداران انقلاب اعم از اصلاحطلبان و اصولگرایان، فعالیت میکرد. تنها پس از نپذیرفتن این نظر آیتالله هاشمی رفسنجانی از سوی رهبر معظم انقلاب بود که نامزدی آقای خاتمی، مورد حمایت غیررسمی و غیرعلنی هاشمی قرار گرفت.
نکته مهم و پراهمیت این است که آقای خاتمی تحت فشارها و انتظارات دوستان و هوادارانش، پیش از آقای موسوی، اعلام نامزدی کرد و در آن زمان، همگان به این باور رسیده بودند که این امر، به معنای انصراف آقای میرحسین موسوی از آمدن به میدان رقابت است. با اعلام نامزدی آقای خاتمی، کاندیدای مورد نظر آقای هاشمی به صحنه آمده بود و دیگر دلیلی وجود نداشت که وی برای نامزدی فرد دیگری تلاش کند.
از سوی دیگر، موسوی در اعلام نامزدیاش به گونهای عمل کرد که استقلال کامل و تصمیمگیری کاملا فردیاش را نشان میداد. وی پس از اعلام کاندیداتوری آقای کروبی و خاتمی و پس از آن که بسیاری از احزاب، گروهها، شخصیتهای اصلاحطلب و مستقل، از این دو روحانی اصلاحطلب، اعلام حمایت کردند، به صحنه آمد و علیرغم رنجش خاتمی و دوستانش، در صحنه ماند و بتدریج کار را به کنارهگیری خاتمی کشاند. به دلیل همین روند اعلام نامزدی میرحسین موسوی بود که دوستان خاتمی، به حمایت از موسوی راضی نبودند و سرانجام از سر اکراه و ناچاری به حمایت از او برخاستند و با لطایفالحیل، میرحسین موسوی را به عنوان یک اصلاحطلب در میدان هواداران دیرباور خود معرفی کردند. این همه، نشان میدهد که آقای هاشمی، هیچ نقشی در به صحنه آمدن موسوی نداشت و خاتمی را بر او ترجیح میداد و طبعا به رقیبتراشی برای خاتمی، اقدام نمیکرد. موسوی هم پس از اعلام نامزدی خاتمی، اعلام حضور کرد تا بر همگان حجت تمام شود که او کاملا مستقل است نه نامزد اصلاحطلبان. البته این سخن درستی است که پس از کاندیداتوری موسوی و کنار رفتن آقای خاتمی، چارهای برای آیتالله هاشمی رفسنجانی جز حمایت ضمنی از میرحسین موسوی وجود نداشت.
(ضروری است این نکته را بیفزایم که آقای سلیمینمین در جلسه دوستانه با بنده، منکر بیان این جمله بود و تاکید داشت که او صرفا معتقد است که آقای موسوی در صورت پیروزی در انتخابات، مجبور بود در زمینی بازی کند که آقای هاشمی تدارک دیده است. بنده با مراجعه مجدد به اصل مصاحبه، عین همین عبارت را در اظهارات آقای سلیمینمین یافتم و اتفاقا مشاهده کردم که عین این خبر در سایت «دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران» یعنی سایت متعلق به خود آقای سلیمینمین هم به نمایش درآمده است. به همین دلیل، مجاب شدم که این مورد را در این نوشته متذکر شوم و نقد کنم.)
نمونه دوم
آقای سلیمینمین در بهمنماه 88 در مصاحبه با روزنامه وطنامروز، درباره نظر امام(ره) درباره تغییر نخستوزیری مهندس موسوی در سال 64 که منجر به بروز اختلافاتی شده بود، چنین اظهارنظر کرده است: «ببینید! آنها (حامیان تداوم نخستوزیری مهندس موسوی) پایگاههای مختلفی را در اختیار داشتند و امام میدانستند که آنها در مقابل تغییر، لجوجانه ایستادگی میکنند و این کار (تغییر مهندس موسوی) را صلاح نمیدانستند و از یک تنش که البته تنش قابل توجهی هم بود به خاطر در دست داشتن پایگاههای مختلف، جلوگیری کردند تا جنگ، مدیریت شود و ما در جنگ، شکست نخوریم».
واقعا نمیدانم در مقابل این گونه قضاوتهای غیرمنصفانه و بیدلیل، چه باید گفت و نمیدانم ایشان روز قیامت، جواب امام را چه خواهد داد که این نسبتهای ناروا را به ایشان داده است. از صحبتهای آقای سلیمینمین، چنین برمیآید که امام خمینی، نگران کارشکنی و لجاجت حامیان موسوی بود که پایگاههای مختلفی را در اختیار داشتند و در مقابل تغییر نخستوزیر، میایستادند و همین امر منجر به تنش میشد و جنگ را به شکست میکشاند. اما واقعیت، درست معکوس است. آن کسانی که مخالف موسوی بودند لجوجانه به تغییر ایشان، اصرار میکردند و با نوشتن نامه به امام یا در ملاقات حضوری با ایشان و اعمال فشار بر رئیسجمهور وقت، خواستار تغییر دولت میشدند و چندین تنش تاثیرگذار بر جبهه و جنگ را پدید آوردند. بارها حضرت امام به آنان اعتراض و انتقاد کرد که چرا به تضعیف دولت میپردازند و چرا در مجلس یا روزنامهها، علیه دولت سخن میگویند. ایشان حتی جلوی توزیع روزنامه رسالت در جبههها را گرفتند تا رزمندگان این روزنامه را نخوانند. امام بر این باور بود که با توجه به شرایط و امکانات، دولت موسوی موفق بوده و اگر دولت جدیدی روی کار آید، معلوم نیست که در همین حد هم بتواند موفق شود. امام تصریح میکرد که بسیاری از مخالفان دولت موسوی، عرضه اداره یک نانوایی را هم ندارند چه رسد به کشور و طبعا راضی به تغییر دولت نمیشد. ایشان خود عامل رشد حامیان دولت در همه ارکان حکومت میشد و از قدرت یافتن مخالفان دولت، جلوگیری میکرد. مگر ایشان در همین سالها، آیتالله موسوی خوئینیها را به سمت دادستان کل کشور برنگزید؟ مگر آقای کروبی را نماینده خود در امور حج و زیارت قرار نداد؟ مگر در سالهای بعد با طرح اسلام ناب ـ اسلام آمریکایی و حمایت ضمنی از تشکیل «مجمع روحانیون مبارز»، بسترساز پیروزی این طیف در انتخابات مجلس سوم نشد؟ پس به چه دلیل باید نگران لجبازی حامیان دولت باشد در حالی که لجبازی مخالفان را برای تضعیف دولت، بارها مورد حمله قرار داده بود؟
برای این که انگیزه امام را بدرستی دریابیم و بیاعتباری انگیزهتراشی آقای سلیمینمین برای امام را برملا کنیم، بخشی از یک سند تاریخی را میآوریم که خود به اندازه کافی، گویا و روشن است.
در تاریخ 5 مهرماه 1364 تعداد 135 نفر از نمایندگان مجلس شورای اسلامی در نامهای به حضرت امام، نظر خود را درباره ضرورت حفظ مهندس موسوی در پست نخستوزیری، اعلام و از ایشان تقاضای وقت ملاقات و اعلام رهنمود کردند (صحیفه امام، جلد 19، صص 391 تا 393).
ادله نمایندگان مجلس در دفاع از این پیشنهاد را در چند محور زیر میتوان خلاصه کرد:
ـ داشتن سابقه انقلابی و ارزندگی شخصیت نخستوزیر
ـ شرایط بحرانی کشور و پیامدهای منفی تغییر دولت در این شرایط
ـ تغییر دولت از سوی کسانی حمایت میشود که هدفشان کنار زدن نیروهای انقلاب است.
ـ با تغییر دولت، انتظارات جدیدی در مردم ایجاد میشود که امکان برآورده کردن آن وجود ندارد.
ـ دولت جدید فاقد امکانات و تجربه کافی و فاقد اکثریت قاطع در مجلس است و پایگاه مردمی تخواهد داشت و بنابراین پیشاپیش محکوم به شکست است.
ـ دولت موسوی علیرغم همه مشکلات و کارشکنیهای عمدی، دولت موفقی است.
ـ تغییر دولتی که تماما در خدمت جنگ است، به زیان دفاع مقدس است.
حضرت امام در پاسخ نمایندگان مجلس چنین مرقوم فرمودند:
«بسمالله الرحمن الرحیم. با تشکر از حضرات آقایان، اینجانب چون خود را موظف به اظهارنظر میدانم، به آقایانی که نظر خواستهاند، از جمله جناب حجتالاسلام آقای مهدوی و بعضی آقایان دیگر، عرض کردم آقای مهندس موسوی را شخص متدین و متعهد و در وضع بسیار پیچیده کشور، دولت ایشان را موفق میدانم و در حال حاضر، تغییر آن را صلاح نمیدانم، ولی حق انتخاب با جناب آقای رئیسجمهور و مجلس شورای اسلامی محترم است. 5 مهر 64. روحالله الموسوی الخمینی».
این اظهارات صریح حضرت امام در بیان علت واقعی و اصلی ایشان در حمایت از دولت میرحسین موسوی و مخالفت با تغییر نخست وزیر، کاملا گویاست. اما آقای سلیمینمین به این مدارک کاری ندارد و به شیوه دلبخواه خود تاریخنویسی میکند. به اسناد و مدارک صریح توجه نکردن، انگیزههای دلبخواه را به امام نسبت دادن، لجاجت مخالفان موسوی را به حامیان او منسوب کردن، ناتوانی و ناکارآمدی و کارشکنی مخالفان دولت موسوی را ندیدن، موفقیت و کارآمدی دولت موسوی را نادیده انگاشتن، نظر صریح فرماندهان دفاع مقدس در مخالفت با تغییر دولت موسوی را نگفتن و از همه مهمتر به ارزیابی صریح و روشن حضرت امام در دفاع از عملکرد و شخصیت میرحسین موسوی، هیچگونه اشاره نکردن. آیا این روش درست تاریخنویسی است؟
موخره
تاریخنویسی سلیمینمین، از روش علمی تبعیت نمیکند. وی از طریق «ادله» و مستندات و دلایل مستقل و دادههای تاریخی به نتیجه نمیرسد بلکه نتیجه را پیش از آنکه به سراغ ادله تاریخی برود، در اختیار دارد و درصدد اثبات آن نتیجه است. با این حساب، وی تنها آن دسته از مدارک و اسناد را میبیند که به کار اثبات مدعای سیاسی یا فکری او میآیند و بقیه مطالب را نه میبیند و نه میتواند ببیند. سلیمینمین، در صورت نیاز، دهها قرینه و شاهد و مثال صریح را کنار میگذارد اما یک سند خاص را به دلخواه تفسیر میکند تا به نتیجه مورد نظر خود برسد. در واقع او کار تاریخی نمیکند بلکه کار سیاسی میکند و با تغییر واقعیات تاریخی، درصدد رسیدن به اهداف سیاسی خاص خود است. اظهارات تاریخی وی وقتی از نوشتار به گفتار سیر میکند، سطحیتر و بیمنطقتر میشود. سخنان او در مناظرات یا پرسش و پاسخ دانشجویی درباره مسائل تاریخی، مصداق این امر است. وی در محافل دانشجویی، رسما یک تحلیلگر سیاسی دارای جهتگیری روشن است و انگیزه اصلی خود در نقدهای تاریخیاش را برملا میکند و نشان میدهد که درصدد اثبات کدام ادعا و کدام تحلیل سیاسی روز به مدد نقب به حوادث تاریخی و تفسیر دلخواه رویدادهاست. دقیقا به همین دلیل است که در این محافل، ادعاهای سلیمینمین درباره موضوعات تاریخی، سطحیتر و بیمنطقتر میشوند.
نکته مهم این است که سیر از «نتیجه» به سوی «ادله»، محصولی جز تحریف تاریخ ندارد زیرا در مسائل تاریخی، کافی است شما از میان دهها عامل موثر بر یک رویداد، تنها به بزرگنمایی یک عامل بپردازید و نتیجه دلخواه خود را بگیرید، اما این امر، قطعا منجر به تحریف تاریخ میشود. برای رسیدن به نتایج درست تاریخی، حتما باید از «ادله» به سوی «نتیجه» حرکت کرد و همه عوامل دخیل در یک رویداد را در کنار هم قرار داد و درباره نقش یک عامل، بزرگنمایی نکرد و سهم همه عوامل را به عدالت ادا کرد. متاسفانه کار سلیمینمین کاملا از این روش درست تحلیلی، فاصله دارد و او صرفا درصدد اثبات نتایجی است که در عالم «سیاست» به آن رسیده ولو آن که به «تاریخ» متوسل شود و نقد تاریخی کند.
سلیمینمین با این شیوه تحلیل و نگارش تاریخ، نمیتواند به نتایج و لوازم آن نیز تن دهد و دستکم نخواهد پسندید اگر با همین روش، به سراغ چهرههای مقبول و مورد حمایت وی برویم و تاریخ سیاسی و مواضع فکری آنها را در طی 30 سال گذشته، با همین روش به قضاوت بنشینیم. آیا او حاضر است یک یا چند مورد از عملکرد و مواضع برخی چهرههای مورد قبول خود را در دوره امام، برجسته کند و با همان روش تحلیل تکعاملی، به قضاوت بپردازد و همان قضاوت را به کل شخصیت و عملکرد و مواضع او تعمیم دهد؟ آیا او میپذیرد که انگیزه برخی از بزرگان را در دوره امام، واکاوی کنیم و تمام عملکرد پس از دوره امام آنان را به همان انگیزه ترسیمی، منتسب سازیم و نتیجه بگیریم که آن بزرگان در طی 20 سال گذشته درصدد تحقق تدریجی هدفی بودهاند که امام در گذشته مانع تحقق آن تلقی میشد؟ به نظر نمیرسد بهکارگیری این روش تاریخنویسی، مطلوب باشد و آقای سلیمینمین هم نخواهد پذیرفت که این شیوه، تعمیم یابد و قانون شود.
علی شکوهی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: