این شعر را حاج صفر این روزها خیلی میخواند و گهگاهی نم اشکی هم از گوشه چشمش میچکد.
3 سال از مرگ همسر اول حاج صفر میگذرد و 6 ماه هم از مرگ همسر دومش گذشته است. این دل بریدنها خیلی او را دل نازک کرده است.
موضوع امروز، ازدواج سالمندان است اما از زاویهای دیگر.
حاج صفر وقتی همسرش را از دست داد 58 ساله بود. همسرش وقتی فوت شد به سختی به 50 سال میرسید. بانویی جاافتاده و زیبا بود و در زندگی برای به ثمر رساندن 4 فرزندش بسیار تلاش کرده بود. از آن زنهای زندگی جمع کن روستایی که وقتی از دست میروند انگار ستون زندگی افتاده است. این را حاج صفر میگوید و نم اشکی را که رودربایستی میکند از توی چشمش بیفتد، با دست میتکاند.
او میگوید: وقتی آن مرحوم از دست رفت، آنچنان احساس بدی داشتم که فکر میکردم یک روز بدون او نمیتوانم زندگی کنم. پریشانیام باعث شد که یکی از اقوام، دختری را برای ازدواج به من معرفی کند که 27 سال بیشتر نداشت. او وضع مالی بدی داشت و پدر و مادرش را هم از دست داده بود.
چون داغدیده بود خیلی راحت توانست با حس و حال من ارتباط برقرار کند و جوانی و شادابی او مرا یاد اوایل ازدواجم انداخت.
حاج صفر دستی بر زانو میزند و میگوید: عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند. من هم رسوای خاص و عام شدم. آنقدر به خانه این دختر رفتم و آمدم و هدیه بردم که هر دو پایبند هم شدیم و قرار ازدواج گذاشتیم.
دختر گفت با تو رودربایستی ندارم. هیچ چیز ندارم و همه کس و کارم را از دست دادهام. تو هم پا به سن و داغ دیدهای و قلبت ضعیف است اگر طوری بشوی نه توی روستا برایم آبرو مانده نه دیگر کسی زیر پر و بالم را میگیرد به همین دلیل میخواهم باغت را پشت قباله ازدواجم بیندازی و 200 سکه طلا هم مهریهام کنی.
آنقدر مهرش به دلم نشسته بود که گفتم این زن است و ضعیف، بچهها هم که بزرگ شدهاند و فکری برای خودشان میکنند. هرچه خواست به نامش کردم.
دخترم را واداشتم 5 ماه بعد از مرگ مادرش رخت عروسی زن جدیدم را برایش بگیرد و برایمان جشن برپا کند. خود او هم خواستگاری رفت در حالی که یک چشمش اشک بود و یک چشمش خون.
جز او که به خاک مادرش قسمش داده بودم هیچ کدام از بچهها به مراسم نیامدند.
عروس را از یک در آوردم و بچهها را از در دیگر راندم. پسرم دانشگاه را ول کرد و مشغول کار شد و دخترم در یک کارخانه در شهر کار گرفت و پیش برادرش رفت. ما شدیم دو تا قمری عاشق که روی خاکستر منیر خدا رحمتی لانه ساختیم.
فقط خدا میداند که چقدر از رویش شرمندهام. هرچه فامیل خواسته بودند با زنی همسن و سال خودم نهایت 10 سال کوچکتر ازدواج کنم، ایراد گرفتم و فکر کردم اگر با خورشید ازدواج کنم حاصل عمری که با زن اولم گذراندهام را دوباره به دست میآورم و جوان میشوم اما یک ماه بعد از ازدواج شروع شد.
همیشه میگویند بگذارید سالمندان ازدواج کنند. اما سالمندان با کسی پیوندببندند که مثل خودشان باشد و سعی نکنند زندگی یک جوان را در قفس پیری خود اسیر کنند
خورشید بهانه میگرفت که به بچههایت زیاد توجه داری و هرچه درمیآوری خرج آنها میکنی.
مدتی که گذشت گفت بچه میخواهد تا بتواند محبتی که من به بچهها دارم را به دست بیاورد و از خانوادهام باشد، اما من نمیتوانستم همه توقعات او را بجا بیاورم.
تفاوت سنی ما خیلی زیاد بود و من تقریبا 2 برابر سن او را داشتم. دامادی پسرم بهانهای شد برای ناسازگاریهای او.
مدام میگفت او باید خودش خرج ازدواجش را بدهد و تو و منیها و حساب و کتابها را شروع کرد. میگفت باغی که داری مال من است و راضی نیستم از آن خرج کنی. رابطهمان به خاطر تصمیم نامتعارف من با همه گسسته شده بود و بدخلقیهای او نیز عزت و احترامی برای من نمیگذاشت که رویم بشود کسی را به خانه دعوت کنم.
یکبار که به خاطر بیادبی و گستاخیای که جلوی دیگران نسبت به من و همسر مرحومم کرده بود با او دعوا کردم و قهر کرد و رفت به خانه پدریاش و یک ماه نیامد. بعد هم یکی از اقوامشان خبر آورد که میخواهد طلاق بگیرد.
وقتی او به قاضی گفت که من نمیتوانم وظایف همسری را در حقش بجا بیاورم، میخواستم زمین دهان باز کند و مرا ببلعد. هرچند حرفش راست نبود، ولی دیگر بریدم و خیلی زود جدا شدیم. زمینم را از چنگم درآورد و چون چیز زیادی نداشتم نیمی از مهریهاش را به وساطت همان آشنایی که این لقمه را برایم گرفته بود، بخشید و نیم دیگر را قسطبندی کرد.
وقتی بچههایم فهمیدند بیچیز شدهام، دوباره دورم را گرفتند و آنقدر مرا شرمنده کردند که نمیتوانم سربلند کنم. حالا آنها دارند خرجی مرا میدهند. پسر بزرگم هم یک باغچه کوچک برایم خریده که مایحتاج زندگی را در آن میکارم. حالا فهمیدم که چرا حافظ گفت:
چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو
رندی و نظر بازی در عهد شباب اولی
همیشه میگویند بگذارید سالمندان ازدواج کنند. من هم میخواهم بگویم بگذارید این کار را بکنند، اما از سالمندان خواهش میکنم با کسی پیوند کنند که مثل خودشان باشد و سعی نکنند زندگی یک جوان را در قفس پیری خود اسیر کنند که از تنگی و ناراحتی کاری کند که به سر من آمده است.
ماندانا ملا علی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم