شیرین

ازدواج پرماجرای خانم دکتر

ماجرای ازدواج یک پزشک 47 ساله ازجمله اخبار متفاوت و در عین حال مفرحی بود که در هفته آخر اردیبهشت سال 86 در روزنامه‌ها بازتاب پیدا کرد. این خانم دکتر قبل از این که چمدانش را برای رفتن به خانه بخت ببندد، ?? خواستگار داشت که یکی بعد از دیگری از شنیدن جواب مثبت ناامید شده بودند.
کد خبر: ۳۲۹۲۷۹

خانم دکتر که سارا نام داشت، مقصر مجرد ماندنش تا میانسالی را پدرش می‌دانست و آخر هم برای این که بتواند به خانه بخت برود مجبور شد از دادگاه، تقاضای دریافت مجوز ازدواج کند. او آن زمان به قاضى پرونده گفت: «?? سال داشتم که مادرم فوت شد و من با وجود سن کمی که داشتم مسوولیت تمام کارهاى خانه را بر عهده گرفتم. پدرم راننده بود و با زحمت بسیار مرا به مدرسه و بعد دانشگاه فرستاد. 19 سال داشتم که یکى از پسرهاى همسایه به خواستگارى‌ام آمد، اما پدرم به بهانه این که مشغول تحصیل هستم با ازدواجمان مخالفت کرد و بعد تصمیم گرفت به محله دیگرى نقل‌مکان کنیم. همین که به خانه جدید رفتیم، خواستگار دوم که کارمند یک شرکت تجارى بود، به خانه‌مان آمد ولى باز هم پدرم مخالفت کرد. به همین ترتیب خواستگار سوم جواب رد شنید و من تصمیم گرفتم هیچ وقت ازدواج نکنم و تا آخر عمر مجرد و در کنار پدرم بمانم. او از تنهایى وحشت داشت و به خاطر همین با ازدواجم مخالفت مى‌کرد. در این سال‌ها ?? خواستگار داشتم، اما عهدم را نشکستم و پدرم را تنها نگذاشتم، فکر ازدواج را از سرم بیرون کردم و به همه آنها جواب منفى دادم. در این مدت چند بار پدرم را نزد روان‌شناس بردم. آنها پس از معاینه و بررسى‌هاى دقیق اعلام کردند پدرم به خاطر مرگ مادرم دچار افسردگى شدید شده است. 9 ماه پیش در بیمارستان محل کارم با پزشکى که چند سال قبل از همسرش جدا شده بود، آشنا شدم و به پیشنهاد ازدواجش جواب مثبت دادم. وقتى مساله را با پدرم در میان گذاشتم و به او گفتم تصمیم گرفته‌ام زندگى مستقلى داشته باشم، او بشدت با درخواستم مخالفت کرد و من هم عصبانى شدم و خانه را ترک کردم. چند ساعتى سرگردان در خیابان‌هاى تهران پرسه زدم و سرانجام تصمیم گرفتم بدون اجازه پدرم با همکارم ازدواج کنم. با او به دفترخانه ازدواج رفتیم، اما مسوول دفترخانه عقد ما را بدون اجازه پدرم غیرقانونى دانست. بنابراین حاضر نشد صیغه عقد را جارى کند. به چند دفتر ثبت ازدواج دیگر هم مراجعه کردیم، اما با همین مشکل روبه‌رو شدیم. سرانجام تصمیم گرفتیم براى گرفتن اجازه ازدواج به دادگاه خانواده مراجعه کنیم.» قاضى دادگاه پس از شنیدن اظهارات خانم دکتر با احضاریه‌اى پدر دختر را براى اداى توضیحات درباره علت مخالفت خود با این ازدواج به دادگاه فراخواند و در نهایت همه چیز ختم به خیر شد و خانم دکتر به خانه بخت رفت.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها