گلوله‌ها، ناقوس پایان زندگی مان بود

«قرار بود خوشبخت شویم. این همان چیزی بود که از همان روز اولی که ازدواج کردیم روی آن توافق کرده بودیم. شاد زندگی کردن برای هر دوی ما اهمیت زیادی داشت و می‌خواستیم به هر قیمتی که هست به آن برسیم. «بریانا» دختر زیبایی بود که به خاطر خانواده خوبی که داشت از لحاظ رفتاری هم کاملا پخته عمل می‌کرد. آن روزها با خودم فکر می‌کردم که اگر قرار باشد خوشبختی برای من وجود داشته باشد آن را تنها می‌توانم با او به دست بیاورم؛ با او که از هر لحاظی کامل بود و برایم خوشحالی به ارمغان می‌آورد. فکر می‌کردم برای او هم شرایط به همین شکل است اما انگار اشتباه کرده بودم.
کد خبر: ۳۲۳۴۴۲

 او تحمل سختی‌های زندگی را نداشت و به همین خاطر هم چهره زیبایش خیلی زود تغییر کرد.» «رائول روکا» 23‌ساله داماد جوانی است که تنها 6 ماه پس از ازدواجش با «بریانا» 18 ساله مرگ او را رقم زد. رائول متهم است که با استفاده از تفنگ شکاری پدرش به سوی عروس جوان شلیک کرده و او را بی‌رحمانه از پا درآورده است. جسد بریانا توسط دو کوهنورد که در حال قدم زدن در یکی از پارک‌های جنگلی اطراف واشنگتن بودند کشف شد و ماموران پلیس به سرعت تلاش برای شناسایی هویت مقتول را آغاز کردند. تنها ساعاتی بعد، والدین بریانا، پس از حضور در پزشکی قانونی تایید کردند که جسد پیدا شده متعلق به دختر جوان آنهاست که از چند روز قبل مفقود شده است. اطلاعات اولیه نشان می‌داد که پس از ازدواج بریانا با همسرش رائول، آنها دچار مشکلات زیادی بودند و بالاخره 10 روز قبل طلاق آنها نهایی شده بود. برای ماموران پلیس جای شک زیادی وجود نداشت که تازه‌داماد می‌تواند انگیزه قوی برای از پا درآوردن این عروس جوان داشته باشد و از همان موقع تلاش سراسری برای پیدا کردن سرنخی از «رائول روکا» که از منزل والدینش متواری شده بود آغاز شد. یک هفته بعد رائول در حالی که سعی داشت از مرز خارج شده و به مکزیک بگریزد دستگیر و راهی بازداشتگاه و بازجویی شد. رائول ساعاتی بعد به قتل بریانا اعتراف کرد. «من او را عاشقانه دوست داشتم و می‌دانستم او هم همین احساس را به من دارد. هرگز حتی تصورش را هم نمی‌کردم که این احساس قوی و خالصانه‌ای که ما به هم داشتیم دوام چنان کمی داشته باشد که با بروز اولین مشکلات پایه‌های زندگیمان را چنان بلرزاند که از هم جدا شویم. قصه زندگی مشترک ما برای همه اطرافیانمان نمونه و زبانزد بود. بریانا گرچه از خانواده بسیار ثروتمندی بود که همه وسایل رفاهی را برایش فراهم کرده بودند، اما در عین حال بسیار ساده و خاکی بود و زندگی کردن با من در آپارتمان یک‌خوابه کوچکی که داشتیم را به بهشت توصیف می‌کرد. می‌دانستم دروغ نمی‌گوید و نمی‌خواهد مرا دلخوش کند. می‌دیدم که برای تمیز و آماده کردن آپارتمانی که قرار بود بعد از ازدواجمان به آن نقل مکان کنیم چه زحمتی می‌کشد و چقدر وقت صرف می‌کند. اینها برایم بی‌معنی نبودند اما خیلی زود و در همان روزهای اول بود که فهمیدم او توانایی مقابله با مشکلات یک زندگی مشترک را ندارد. عشق نمی‌توانست مانع مقاومی در برابر سیل اتفاقاتی باشد که ممکن بود در زندگی هر زوج جوانی اتفاق بیفتد و متاسفانه برای من هم همین طور بود. در خودم می‌دیدم که احساس بسیار خالصانه‌ای که به او داشتم، با هر رفتاری که از او سر می‌زند کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شود و این مرا هم نگران می‌کرد. وقتی که باردار شد، فکر می‌کردم می‌توانیم این را به فال نیک بگیریم و شروع زیبایمان را که مشکلات زیادی داشت، زیباتر کنیم؛ اما برای بریانا انگار همه چیز در خواب و خیال می‌گذشت و تصور ورود یک فرزند که بزودی ما صاحب آن می‌شدیم، برایش قابل هضم نبود. رفتارهایش دیوانه‌وار شده بود و هرچقدر هم که سعی می‌کردم آرام‌تر رفتار کنم، شاید بتوانم آرامش را برایش به ارمغان بیاورم، امکان‌پذیر نبود. اعتراف می‌کنم که من هم دست‌کمی از او نداشتم. از روزی که وارد زندگی مشترک شده بودیم، اتفاقات عجیبی برایمان می‌افتاد که رد شدن از آنها اصلا آسان نبود. خانه‌‌مان دچار آتش‌سوزی شد و بسیاری از وسایل جدیدی که با زحمت و سلیقه خریداری کرده بودیم، از بین رفت. تنها چند روز بعد بود که بریانا فهمید که پدرش از سرطان خون رنج می‌برد و تنها چند ماهی به زنده ماندنش زمان باقی مانده است. شوک‌های پی‌درپی ناگهان زیبایی‌هایی را که ما به آنها فکر می‌کردیم را از بین برده بود. برای من هم اوضاعم بهتر از این نبود. در یک کتابفروشی کار می‌کردم که تنها چند روز بعد از مراسم عروسی ما صاحبکارم با تهمت دزدی که به من زد، مرا اخراج کرد. به خاطر آن تهمت ناروا بود که پیدا کردن کار مجدد برایم بسیار سخت و دشوار شده بود. بریانا گرچه از لحاظ مادی توسط پدرش تامین می‌شد؛ اما اصرار داشت که ما روی پاهای خودمان بایستیم و به همه ثابت کنیم که از پس سختی‌ها برمی‌آییم؛ اما این طور نبود. آتش‌سوزی، اخراج من و بیماری ‌پدرش برای از بین رفتن عشق جوانی که ما داشتیم کافی بود و باردار شدنش یک اتفاق سنگین‌ و غیرقابل هضم‌تر بود که باید با آن هم کنار می‌آمدیم. بریانا تصمیمش را گرفته بود. می‌خواست سقط جنین کند و به هیچ قیمتی هم زیر بار تغییر نظرش نمی‌رفت. معتقد بود که اگر پدرش آنقدر زنده نماند که نوه‌اش را ببیند، پس ترجیح می‌دهد هرگز باردار نماند و او را زجر ندهد. حرف‌های خنده‌داری به زبان می‌آورد که جوابی برایشان نداشتم. انگار تازه می‌فهمیدم که با دختر جوانی ازدواج کرده‌ام که بسیار خام است و حرف‌های عجیبی می‌زند که تغییر دادن نظرش از آنها هم غیرممکن بود. گرچه که برای از بین بردن فرزندی که در شکم داشت اصلا مشورتی با من نکرد و حتی نخواست حرف‌هایم را بشنود، اما وقتی این کار را کرد احساس کردم شاید اگر من هم جای او بودم دست به چنین رفتارهایی می‌زدم. همه چیز برایمان مبهم بود و به جای رسیدن به آن خوشبختی و خوشحالی که به دنبال آن بودیم، وارد یک بازی و یک زندگی مشترکی شده بودیم که مشکلات آن هر دویمان را زود خسته کرده و از پا درآورده بود. بعد از سقط جنین همه وقتش را در منزل پدرش سپری می‌کرد. او با این بهانه که ممکن است تا چند ماه دیگر هرگز پدرش را نبیند، حاضر نبود حتی لحظه‌ای وقتش را در خانه خودمان بگذراند. بعد از آن آتش‌سوزی دیگر حتی انگیزه و هیجان خریدن لوازم جدید را هم نداشتیم و گرچه بیمه مقداری از پول خسارت را پرداخت کرده بود، اما هیچ کدام انگیزه‌ لازم برای این که دوباره یک خانه جدید را زیبا و مبله کنیم در خودمان نمی‌دیدیم. از اوضاعی که داشتم خسته شده بودم. هر وقت که بریانا را می‌دیدم در حال گریه و نفرین کردن به دنیا بود. مدام به من می‌گفت که ازدواجمان آنقدر شوم بوده که این خبرها و اتفاق‌های بد را پشت سر هم برایمان هدیه آورده است. نمی‌خواستم ببینمش. انگار چیزی جز بدبختی برایش نبودم و این را می‌فهمیدم. ماجرای جدا شدنمان اتفاقی نبود. هر دو در مورد آن فکر کرده بودیم و مشکلات آنقدر فشار رویمان آورده بود که زیاد به آینده مطمئن نبودیم. دختر سرزنده، شاد و عاقلی که من می‌شناختم با بریانایی که می‌دیدم، بسیار متفاوت بود. انگار مغزش را تغییر داده بودند. پدر و مادرش سعی زیادی کردند تا زندگیمان را نجات بدهند اما همه می‌دانستیم که بی‌فایده است. طلاق آخرین قدم برای زندگی جوانمان بود.»

پس از جدا شدن بریانا از شوهرش آنها راه‌های متفاوتی را در پیش گرفتند. رائول یک هفته بعد از این که از بریانا جدا شد با او تماس گرفت تا از اوضاع و احوالش مطلع شود و آن زمان بود که متوجه شد انگار بعد از جدایی‌شان بریانا باز هم به همان زندگی خوشحال و سابق خود بازگشته است و تنها مشکلش زندگی مشترکشان و بودن در کنار او بوده و این احساس رائول را به مرز جنون رساند. «وقتی با او حرف زدم، از صدایش خوشحالی و شادی موج می‌زد. برایم تعریف کرد که در یک هفته گذشته با پدرش یک مسافرت 3 روزه رفته و بسیار خوش گذرانده است. احساس می‌کردم با من بازی شده و دیوانه شده بودم. می‌خواستم هر طور شده خشمی را که در خودم می‌دیدم تخلیه کنم. این بود که به اجبار با او قرار گذاشتم. به او گفتم که حرف مهمی باید به او بزنم و بهتر است به والدینش نگوید که با من قرار ملاقات دارد. به این شکل او را به نقطه خلوتی کشانده و با شلیک گلوله به زندگی‌اش پایان دادم. زندگی ما بعد از طلاقمان از بین رفته بود و آن گلوله‌ها ناقوس پایانی آن بود.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها